شـماره 10 سـال دوم پنجشـنبه 7 عـقـرب 1383 / 28 اکتوبر 2004
خانه

ماهـنامه نی

صفحه اول شماره قبلی

شماره بعدی

آرشیف

 

صد یق  و فا

جنبه های اجتماعی کا برد مثنوی معنوی

 

مقا م و الا گهـر مولانا جلال الدین محمد بلخی مشهو ر به مولوی را نه تنها د ر شـعـر و ادب و عرفان میتوان سـراغ داشت بلکه تاثیر و ژرفای ناله ها و فریاد پرهـیبت وی را در شـئون اجتماعی نیز به وضاحت وصراحت زایدالوصفی میتوان لمـس واحسـا س کرد. چنین و سـعت اندیشـه و پرداز مولانا را به شخصیت درخشـان در گنبد زرین فـرهـنگ جها نی مبد ل سـاخـته اسـت .

پیام ها، اشارات، کنایه ها، ارشادات و شـعـر هایش به شخصیت وی ابعاد گوناگون و در عـین حال پویائی و دانایی کمال مطلوب بخشـیده ا سـت. دانش و بینش ژرف، زهد و تقـوا، ازادمنشی، رندی و عیاری و همچنان ضدیت با تحجر و ناپویا یی، مخا لفت با زن سـتیزی و تقا بل با اندیشه ها و نیات تازیانه مشخصه های عـمده آنرا در عرصه اجتماعی دربر میگیر د.

 

برداشت آدم ها از اشعار، قصه ها و داسـتانهای دل انگیز و فرح بخـش مولوی گونه گونه اسـت، کسی وی را عارف معنوی خواند و از همین زاویه همه گفـته ها و شـعـر های وی را تفـسـیر و تحلیل کند و همانطو ر به اسـتـنتاجات معین در محاط اندیشـوی خویش نایل آید . کسـانی هم مانند من و امثالم رابطه با مثنوی و دیگر آثار ماندگار مولوی را یک رابطه خشـک و بی محتوا که در سـطح الفاظ و ادبیات خلاصه شـود ند ا نسـته بلکه مثنوی مولانای بلخی را پیامی بس عمیق میدانند که برای بیداری و خروج از حصارها فریاد های هـشـدار دهـنده ای را در قبال دا شـته وهـمطراز با این کاربرد آنرا در عرصه های اجتماعی نیز مصلحت مید ا نند .

چنین اسـت که ( سـر ) ها در سـینه های خود مان نهـفـته اسـت. مولوی گوید:

هـرکسی از ظـن خـود شـد یار من

وز درون من نجسـت اسـرار من

ســر مـن از نـاله مـن دور نیسـت

لیک چشـم و گوش را این نور نیست

رهرو آن راه حقیقت، زنده دلان، بزرگان و فرهآنگیان بیشـماری پیرامون نقـش و مقام ارزشـمند مولوی حرف ها، برداشت ها و نوشـته های فراوانی به رشـته تحریر درآورده اند و هریک بُعدی از احوال، زندگینامه و کارنامه های ادبی، فرهـنگی و عرفانی این رادمرد بزرگ را به تحلیل گرفته اند. اکثر تذکره نویسـان ما پیرامون کنیه، مسـقط الراس، اصل و ریشه خانواده گی، سـا ل تولد، دوران طفولیت و جوانی وی گفـته اند و نوشـته اند. اما در این مختصر که عاری از نارسـایی و کمبود نخواهد بود  تنها در رابطه به کاربرد مثنوی در عرصه اجتماعی در حدتوان نگاههایی را خدمت خواننده گان عزیز ماهنامه« نی » که خود ملهم از ناله ها و فریاد های مولاناسـت و در عین حال مبتکر انتخاب این نام با مسـماسـت تقـدیم میدارم:

برای مدخل به این بحث تذکر دونکته را نیاز میدانم: نخسـت اینکه آثار زیادی مانند ( مثنوی معنوی فیه مافیه، مجالس سـبعه، رباعیات، نامه ها و دیوان غـزلیات ) از مولوی به ارث مانده است که هریک از لحاظ ظرافت و معانی از بهترین شاهکار های ادبیات دری است. اما در اینجا عمدتاً به اتکا مثنوی آن وبعضی رباعیات، نامه ها و داسـتانهای وی که به زبان شـعـر بیان شده اسـت حرف ها و پیام های صریح و روشن بیان می یابد. نکته دوم اینکه:

پیر بلخ قبل از برخورد باشـمـس تبریزی در ابتدا شـعـر نمی سـرود و اغـلب اوقات او صرف مجالس وعـظ و تذکیر وتدریس می شـد. ولی پس از ملاقا ت با شـمس به علت تغییر حال به سـرودن روی آورد. وی این مطلب را چنین گوید:

زاهــد بـودم تـرا نـه گـویم کــردی

سـر دفتر بزم و باده جوئیم کردی

ســجـاده نشـین بـا وقـاری بـودم

بـازیـچـه کـودکان کـویـم کـــردی

اینکه وی را بعضی ها رومی و مولانای روم نامیده اند به عـلت اقامت دراز مدت اش در شـهـر قونیه است. که نه تـنها بیشتر حیات خود را در آن شـهـر سـپـری نموده بلکه مدفن او نیز در آنجاسـت میباشـد. لیکن خود وی همواره خویشرا از مردم خراسـان شـمرده و اهل خود را دوسـت میداشته و از یاد آنان فارغ نبوده است. وی در این باره و بهره مندی از شـمس چنین گوید:

نعره های هوی من از روم تا به بلخ

ا صل کجا خطا کـند شـمس من و خدا ی من

پیام ها و اشارات مولوی مانند آب گوارا، صاف  وزلال است که در ظرف شـعـر ریخته شـده و آنرا به ما هدیه کرده اسـت. مولوی در بیست وشـش هزار قطعه شـعـرهان و های به راه انداخته و سـعی بلیغ بخرچ داده تا مگر آدمی را بیدار سازد، گاهی التماس می کند، گا هی دوعا و گاهی دست به دامن خدا می زند و گاهی پند واندرز میدهد و گاهی هم ناسزا می گوید تا به هـر طریقی که باشـد آدمیزاد را متوجه وخامت اوضاع سـازد.

وی باهياهوی این ندا را بلند ميدارد:

ای آدميزاده گان چرا خوابيده ايد! مگر نمیبينيد که خانه و هـستی تانرا آتش گرفته اسـت، دار و ندار تان ميسـوزد! مگر نمی بينيد که زندگی تان بسـوی تباهی ميرود! اين چه خواب سـنگينی است که شما را در خود فرو برده است! ؟

وی در آغازين کلام خویش درد را خوب تشخيص داده  و ميگويد:

بشـنو ازنی چون حکايت می کند

وز جـدائی هـا شـکايت می کـنـد

کـز نيـســتان تـا مـرا ببـريـده انـد

وز نفـيرم مـرد و زن ناليـده انـد

اين نيسـتان که نی از آن جدا شـده اسـت، کدام اسـت. اين همان محيط اجتماعی اسـت که خصلت ذاتی و درونی آدميزاد نيز در آن تبلور می يابد. ليکن با بريدن از نيسـتان از آن بيگانه ميگردد.

قدر مسلم آنسـت که انسـانيت در اجتماعـيت نهـفته اسـت و انسان موجودی است اجتماعی، هرگاه از اجتم ع يعنی خصايل اجتماعی فارغ و آزاد گردد، در اصل از موطن و جامعهء خود فاصله گرفـته اسـت. در همين جاسـت که از وی يک شی عاريتی غـير مفيد بميان می آيد. که از اصل خود بيگانه شـده و در يک گرداب زشـت و پر ادبار درگير مانده است. هـنگاميکه آدمی در گرداب گـير ماند بهـرخـس و خاشاک دسـت زند. خشـونت، زورگوئی، تجاوز به حقوق ديگران، انحرافات اخلاقی و قانونی و دهها و سـدها تخلف و تجاوز ديگر ... که از نفـير آن ناله و فرياد مرد و زن ( همه انسـانهای روی کره خاکی ) به آسـمانها بلند شـده و همين آ سـيب د يده گان اند که شـکايات و حکايات را به راه می اندازند.

زمانيکه چنين اوضاع آ شـفـته بروز نمايد بایسـت چاره جوئی شـود.

مولانا گويد:

هـر کسی که او دور ماند ز اصل خويش

بـــاز جـويــد روز گـار وصـل خــويــش

وصل آدمی همان برگشـت به موطن ( ماهـيت درونی ) اش ا سـت که در آن خصايلی چون پاکی، صداقت، راسـتکاری، از خودگذری، دوسـتی، محبت، عـشـق ورزيدن و در مجموع يک چهره سـازنده و اعـمار کننده هـستی و به وجود آورنده يک محيط سـالم اجتماعی نهـفته است.

اساس جنگ مولوی در همين جاسـت که اين بيگانه گی که با سـرشت آدميزاد سـازگار نيسـت و ثمره آز و کين، شـقاوت، زشتی و خشونت اسـت، از انسـان بايد دور شـود و آدمی را به اصل خويش وصل کند. وی در اين خصوص چنين گويد:

خوی بد در ذات تو اصلی نبود

کزبد ا صـلی نيابد جز جحود

خوی بد که در بر گيرنده زشـتی، تيره گی، ناپاکی، شـيطنت و نفرت پراگنی است. خصيصه ذاتی آدميزاد نيست. چنين که آدمی حقيقـت را می بيند. مگر از روی جحود (لجاجت ) و تعصب از آن منکـر ميشـود.

اين خوی بد که عارضی اسـت از منافع مادی و گروهی سـرچشـمه ميگيرد و به پايمال کردن حقوق ديگران ميرسد، که بربادی انسـانها و ويرانی خطه ها و سـر زمين ها از همين جا آغاز و ادامه می يابد.

مولای بلخ رنگ را سـمبول زشـتی و ناپاکی، اختلاف و شـقاق ميداند:

چو نکه بيرنگی ا سـيـر رنگ شـد

موسـئی با موسـئی در جنگ شـد

چون به بیـرنگی رسی کان داشتی

موسـئی و فـرعون دارند آشـتی

و هدف از ( بيرنگی ) صفا و صميت، خلوص نيت، پاکی و غـير آلوده گی اسـت. دراينجا به صراحت بيا ن ميدارد و ميگويد؛ هـمينکه انسان ( اسـير رنگ ) شـد يعنی از ماهيت وسـرشـت خود فاصله گرفت، اختلاف وشـقاق بميان می آيد. ولو آنها پيرو دين و آئين مشـترک با شـند در جنگ و سـتيز ميگذرند. اما اگر به ( بيرنگی ) نايل آيند هـرگاه پيرو عقايد و نظريات مختلف باشـند ميتوانند با هم با صفا و صميت و در صلح و آشـتی زيست باهمی نمايند.

آنانيکه امروز تحت واژه نظم نوين جهانی بر جوامع بشـری يورش میبرند و بخاطر تصاحب سـر زمينها در عرصه های اقتصادی، ايديالوژيک ونظامی مذبوحانه تلاش ورزيده و حريصانه در صدد بلعيدن قاره ها و جهان اند و همزمان احسـاس تهی بودن و سـيری ناپذيری مينمايند از نگاه مولوی بدور نمانده و خطاب به آنان چنين ميگويد:

هـفـت دريا را در آشـامد هـنوز

کم نگردد ســوزش آن حلق سـوز

عالمی را لقـمـه کرد و در کشـيد

معده اش نعـره زنان من مزيـد

دوزخ است اين نفـس و دوزخ اژدها سـت

کو به دريا ها نگردد کم و کاسـت

اين ها محور شـر اند که با زورگوئی ميخواهـند هـژمونی جهانی را ببار آورند و بخاطر ايجاد و تشکل يک هيولای فراملی نفوذ خويش را در سـاخـتار و نهادها سـياسی و دولتی کشـور های جهان گسـترش دهـند و بدينترتيب نفوذ و فرماندهی سـياسی شـانرا در نقاط مختلف دنيا تحکيم بخـشـند. و آنانی که با سـبک سـری و بیهوده گی بدنبال مال و منال دنيا چشـم دوخته اند و تنبلی و بيکاره گی را پيـشـه نموده اند از ديدگاه مولوی بدور نمانده اند. که چنين خطاب ميکند:

خفـتـه باشی برلب جو خشـک لب

ميدوی سـوی سـراب اندر طلب

هرگاه آدميزاد بدون سـعی وتلاش و کار و زحمت بخواهد به کعبه مقصود رسـد از نگاه مولوی مسـتحيل و سراب به نظرآيد. روند زنده گی از ازمنه ها بد ينسـومصداق اين کلام و انديشـه متعالی است.

که فرد بيکاره ومفت خور به بار دوش جامعه مبدل شده و چه خطاها، انحرافات و نابسامانی هائی نيسـت که ببار نياورده اسـت.

بابای بلخ در رابطه به تردد ها و از اين سـو بدان سـو کشيدن ها و جهيدن ها چنين گويد:

اين بدين سـو آن بدان سـو می کشـد

هريکی گـويد منم راه رشـد

تارهای نامرئی که از منافع شخصی و گروهی منشـا ميگيرد آدميزاد را ازمسير اصلی منحرف می سـازد و آنرا به جهتی ايکه ناخواسـته اسـت می کشـاند و تردد ها را ببار می آورد. پـير معانی گويد:

چون نداند ره مسـافر چون رود؟

با تردد ها و دل پـرخون رود

هرکه گويـد های اين سوا ره نيسـت

او کنـد از بيم آنجا وقف و ايست

چون حرکـتش با ترددها و وسواس توام اسـت بنا هر سو ميلان کند و به کمترين اشـاره سـير خودرا تغيیر دهد و در پايان از شـدت تردد باز ايسـتد و توقـف کند.

برای اعاده اسـتقامت، پايداری و رفع تردد ها چنين توصيه کند:

همين روش بگزين و ترک ريش کن

ترک اين ما و من و تشـويش کن

مولوی در رابطه به يکی از بزرگترين مقوله ها و مفاهيم اجتماعی که منشـا کليه حرکا ت و هـسـته تکامل تاريخ بشری محسوب ميشود. چنين ميگويد:

آن جهان باقی و آباد نيسـت

زانکه آن ترکيب زاضداد نيست

در اينجا پير بلخ در خصوص موجوديت اضداد در جامعه و نتيجتاً تاثير متـقابل اين ضدين را در بيان صريح و سـاده ای ازرانی ميدارد. و تاکيد میکند که بدون اين ضد و نقـيض ها  نمی توان به آبادانی و رشـد که بقـای جهان در آن مضمر اسـت نایل آمد. اين هـمان چيز يسـت که در عصر ما متـفکرين بزرگ جامعه شـناسی از آن بهـره گرفـته و اسـاس روند تکامل اجتماعی را در قطب های متضاد اجتماعی جسـتجو و بيا ن داشـته اند.

مولای بلخ در عرصه های اجتماعی بسـا قصه ها، داسـتانها و اشـعار دلپذير دارد، دريغا که نمیتوان همهء آنرا دريک مقالت بازگو و بيان داشت.

مولوی در رابطه به جهيدن از چند رنگی به يکرنگی و شـفافـيت بيرنگی گويد:

از دو صد رنگ به بی رنگی رهی اسـت

رنگ چون ابر است و بی رنگی مهی اسـت

توصيه می کند که انسـان عاقـل بايد از تيره گی و چند رنگی به شـفافيت و يکرنگی گذار کند و ابرهای سـياه را که روی ماهتاب ( حقـيقـت ) را پوشـانيده اسـت کنار زند و با صفا و صميميت و يکدلی وارد عرصهء زنده گی شـود.

در پايان اين مختصر از نارسـائی ها و کوتاهی بيان در خصوص چنين شـخصيت بزرگ که زيبائی را در سـاده گی آن جستجو نموده ام و معنا را بر شـکل ترجيع داده ام، ممکن تقصير فراوان رخ داده باشـد که بزرگان، سـخنواران و خامه پردازان ما معذور خواهـند داشت.

با اسـتمداد از مولوی:

گـفـته ايم اين را، ولی بار دگر

شـد مکرر بهـر تاکيد خبـر

اين نبشـته هر چند قطره ای از بحر بيکران مولوی را با خود ندارد ولی اميد گوشـه ای از حقايق زنده گی را که خواسـته مولاناسـت بيان داشـته باشــد.

اين شـنيدی؟ موبمويت گوش باد

آب حيوان اسـت، خوردی نوش باد

 

انتخاب رئيس جمهور و انتظارات مردم

داګز او داميدان ټولټاکنې

جـنبـه های اجـتماعی کاربُـرد مـثنوی معــنوی.

 خـراسـان کهـن و فـرارود ( ماوراءالـنهــر) مهـد پـيــدايـش و پـرورش زبان دری اســـــــت

کاروان شـعـر و ادب

از آدمیزاد تا گرگ (داستان کوتاه از اکرم عثمان)

کشـورهـای اروپايی اهـداف جـديـد القـاعــده.

صفحه جوانان

جایزه نوبل و هـفـتمین برندهء آن در قارهء افریقا