|
|
|
||||
| شـماره 11 سـال دوم پنجشـنبه 5 قوس 1383 / 25 نوامبر 2004 | |||||
| خانه | صفحه اول | شماره قبلی | |||
|
|
من ناله می نويسـم فـقـیری اخیراً محترم محمد عاقـل بیرنگ کوهـدامنی شـاعـرتوانای کشـور دفـتر شـعـر خودرا بنام « من ناله می نویسـم» برایم فـرسـتاد ـ که در صفحه اول آن ـ به قلم خود چنین نگاشـته اسـت: " به دوسـتی که تا هـنوزش ندیده ام، اما با فعالیت های با ثمر فرهـنگی شـان آشـنایم، آقای هاشـم فـقـیری، به یادگار می گذارم. ” لندن بیرنگ کوهـندمنی این دفـتر شـعر از سـخنی دربارهء نویسـنده آغاز شـده و بیوگرافی شـاعـر را درج نموده اسـت؛ و " سـخـن سـراینده" با ایـن جمله که « وظیفه شـاعـر، شـعر گفـتن اسـت، نه چاپ و نشـر آن.» تکیه نموده اسـت. و به همین مناسـبت بوده اسـت که این دفـتر شـعـر به همت فـرهـنگی فـریخـته فـرید« مل» به چاپ رسـیده اسـت. این دفـتر ـ از شـعـرـ « اسـتمداد از روح سـنایی » آغاز می یابد و چنین می سـراید: خـداوندا! خدایی کن خدایی زمین چـرکین شـده، آخر کجایی؟ چنان آلودگی ها، بیکران اسـت نمی دانم چسـانش می زدایی؟ سـراپای این دفـتر شـعـر چنانچه از نامش پیداسـت از ناله و دردی سـخن میراند که شـاعـر در روزگار خویش در دیار غربت و دور از وطن به آن مواجه شـده، و نوشـته اسـت. وقـتیکه این دفـتر شـعـر را بخوانش بگیری ناخود آگاه تحریک می شـوی تا شـعـر دیگری را برای خواندن برگزینی و بدین ترتیب بی توجه به زمان صرف شـده به مطالعه تعـداد زیادی از اشـعار علاقمند میشـوی. واقـعاً که اشـعار بکر و نابی اسـت که خاصه نویسـنده اسـت. از لابلای اشـعار درمی یابی که چـرا شـاعـر عـنوان کتابش را گذاشـته اسـت:« من ناله می نویسـم.» زیـرا شـاعـر انعکاس دهـنده درد های مردم خود اسـت و درد مردم آرامش نمی گذارد، تا آنرا به فریادی بدل نکند. چنانچه خودش گفـته اسـت: " اگر من شـعـر گفـته ام و شـعـر من بازتاب فریاد مردمی اسـت که معاصر من اند." درین جا لازم دانسـتم چند سـطری از سـخـن آغازیـن نویسـنده را که شـاعـر آنرا به مثابهء دیباچه نگاشـته اسـت نقـل کنم: " شـعـر اگر با سـرنوشـت مردم گره خورده باشـد، و به آینه ای مبدل شـده باشـد که بتواند رنج ها، دردها، و مصیبت های انسـان ها را در عصری که شـاعر در آن به سـر می برد، بازتاب دهـد، به اقـبال و پذیـرش خود مردم که خوب تریـن داوران اند رو به رو می آید. در روزگاری که حافظ در شـیراز می زیسـت، هـزار شـاعـر صفحه سـیاه می کردند، مردم هـمه آنها را فـراموش کرد و حافظ ماند و ایـن گفـته به تحقـق رسـید که: تاریخ کشـتزاری اسـت که در آن هـیچ دانهء سـالمی گم نمی شـود." بلی واقـعاً چنین اسـت و باید هم باشـد؛ شـاعـر و نویسـنده چه کاری دارد اگر از روزگار خود و اطراف خود انعکاسی در آثارش نداشـته باشـد. در غـیر آن به خیال پرداخـته اسـت و خیال پردازی کاری را از پیش برده نمی تواند و وظیفه شـاعـر با درد و احسـاس، آن نیسـت. قبل ازینکه این کتاب بدسـتم برسـد در مجله وزین اندیشـه درباره خواندم که به قلم فرهـنگی محترم لطیف اسـتالفی به رشـته آمده بود. وی در زیـر عـنوان کتاب سـوال کرده اسـت که ـ تا کی باید ناله نوشـت؟ ـ نویسـنده محترم ناله را به دو گروه: عاشـقانه و سـیاسی تقـسـیم کرده و در خصوص هر کدام نکاتی بس جالب و خواندنی گفـته اسـت. از منزه بودن ناله های عاشـقانه گفـته اسـت و ناله های سـیاسی را زیر سـوال برده که " چقـدر پـیـروان فـراوان، آگاه و ناخود آگاه را در کنار خود دارد." و سـر انجام ایـن دو ناله را در کنار هم قـرار داده و به زیبایی نالهء عاشـقانه و بی"خبری" ناله های سـیاسی از " تفـت بیابان و غار مغیلان " سـخـن زنده اند. و جالب اینکه مثال هایی از ناله های بوش و حکمتیار آمده اسـت که زیبایی نوشـته را صـدمه می دهـد و سـوال می کند که تاکی باید ناله وجود داشـته باشـد؟ اگر درین بحث داخل شـویم شـاید کتاب های دیگری در تحریـر آید؛ که با صرف نظر از آن به اصل محتوای کتاب بپـردازیم که خود پاسـخ این سـوال اسـت، از یک سـو و از سـوی دیگر اینکه ناله نمیتواند صرفاً آن دو باشـد، بل ناله های گوناگون را میتوان دریافـت و در باره نوشـت. « من ناله می نویسم » سـوال این فرهـنگی محترم را از قـبل جواب داده اسـت. بلی سـوال های فـراوانی دیگر میتوان مطرح کرد. آیا می شـود در حالیکه مردم کشـور ما در فـقـر و بیچارگی، در خواری و مذلت، در تـنگدسـتی و بی خانمانی و در اسـارت جهان غارتگـر سـرمایه گیـر مانده باشـد و عـده کثیر از دانشـمندها، نویسـنده ها، شـاعرها، دکتورها، انجنیرها، کادر های فنی و تخصصی، ملکی و نظامی و دیگران ... در غربت و دور از وطن شـان زندگی نمایند و ناظر خودکامگی های مشـتی اوباش و چاقوکش، و قاچاقچیان مواد مخدر و حامیان شـان باشـند، که از ملت و مردم نجیب ما نماینده گی نمایند. درین حالت باید که ناله نوشـت و نمی دانم این نوع ناله را در کدام تقـسیم بندی از آن دو داخل نماییم. درحالیکه بهاران زیادی پیشـت سـر هم می آیند و می روند، ولی زندگی مردم ما هـمچنان زمسـتانی باقی می ماند شـاعـر مجبور و مکلف اسـت بنویسـد: بهاران رفـت و آمد برگریزان چمن خاموش و افـسرده اسـت بُسـتان نه گل در شـاخ و نی پـروانه در باغ روانم تیره دارد یاد یاران حصار شـهر بی روزن نماید اجاق خانه تاریک اسـت و ویران و شـاعر می سـراید: اینجا سـتاره ها، چقـدر تار و تیره اند اینجا، سـپاهـیانِ سـیه سـار چیره اند اینجا که سـالهاسـت نمی تابد آفـتاب اینجا که بانگ بلبل آن، سـر دهـد غراب زمانیکه کابل مهد تمدن باسـتانی و سـمبول وحدت ملی کشـور، در آتش و دود می سـوزد و هـزاران بی گناه به خون و خاک می غـلتـند شـاعـر چه می تواند نوشـت جز ناله: من در اینجا، دل مرا درکوچه های کابل اسـت بر زبانم نام او، بر لب نوای کابل اسـت جامه ی نیلی به تن دارد درخـت سـوگوار سـال و ماه و هـفـته ها روزِ عزای کابل اسـت ای مسـافـر! گر گذاری می کنی در شـهر من کن قدم آهـسـته تر ماتم سـرای کابل اسـت آشـنا را گر نظر افـتد به کاخ و کوچه اش زیر لب گوید: خدایا! این کجای کابل اسـت و آن گاهی که نمایندگان جهل و سـیاه دلان جامه سـپید به کابل مسـتولی شـدند، دل شـاعـر قـرار نگیرد و ناچار بنالد: طالب آمد بابِ علم و شـیشـه ی مکتب شـکسـت آنکه « با» و « تا» نداند داملای کابل اسـت در دل عصر حَجَر پـرتاب گردیـدیم ما چهره پـرداز جهالت، پیشـوای کابل اسـت و بدین ترتیب آنچه بـر ده افغانان، ده سـبز، زنده بانان، دهـمزنگ، باغ قاضی، شـهر نو، تخته پـل، دریای کابل، جنگلک، گذرگاه، هـندوگزر و ... می گذرد یکایک بازگو می کند و می نویسـد: گر خـدا یک روز، از روی غضب، روی زمین خون عالم را بریـزد، خونبهای کابل اسـت ویا اینکه: دروطن دوسـت داشـتنی اش اهـریمنان جهل و پاسـداران ظلمت سـایه گسـترده اند و با قصاوت و بی رحمی تمام، بر آبادات تاریخی ما می تازند و پیکره های بزرگ بامیان را با آتـش باروت به هـوا می پـرانند چگونه می شـود شـاعـر ناله نه نویسـد و چنین نه سـراید: ای سـنگ! ای شـکوه مقـدس ترا درود از سـبره و سـتاره و از سـاحل کبود ای بیشـه ی بهـشـت خدایی تر سـلام بودا به نقـش سـنگ، در آغـوش تو غـنود زین کار جاهـلانه، شـد اسـلام در شـگفـت بودایی ومسـحی و موسـایی و هُـنُـود کاری که کرد لشـکر جهل و جنون و جنگ چنگیز خود نکرد و سـکندر نکرده بود هرگز کسی به چشـم حقارت ترا ندید ترسـا و گبر و هـرمزی و مومن و یهـود ای طالب، ای کتاب جنایت به نام تو بودا چه گفـته بود، خود آیا چه کرده بود؟ می بینیم که شـاعـر انعکاس دردی را سـر داده اسـت که در اعماق قـلبش رخـنه کرده بود و نمی توانسـت بر آن سـرپـوش گذاشـت و خاموشـش کند. شـاعر که عشـق به میهن و داشـته های تاریخی آن، جـزء اندیشـه های درونی اش اسـت لازم میداند بنویسـد: این کور از کجاسـت خودش؟ با کدام چشـم ویران کند نگاره و آثار و یاد بود این درد یسـت که نه تنها شـاعـر بلکه هـر احسـاس وطنپـرسـتانه یی را جریحه دار میکند و احسـاسـمند را به ناله و گریه وا میدارد، و آنکه میتواند این ناله را به خامه یی بدل کند چه زیباسـت که درد همگی را انعکاس میدهـد و غـوره از دل دردمندان می زداید. اینکه شـاعـر درسـرنگونی ایـن " نام پـرشـکوه"، این " قامت تـناور بالند"، و ایـن " معجـز بشـر" گریه می کند درحقیقت گریه تمام وطندارانش اسـت و نه تنها انسـانهای وطن بل گریهء سـنگ و چوب، دره و دریا، و دشـت دامان وطن اسـت: ای سـنگ! در عزای تو من گریه سـر کنم در زیـر آسـمان خدا مثـل تو نبود در ماتم تو گریه کند تا به رسـتخیـز آمویه و فـرات و هـریـوا و زنده رود پس بیایـید! شـاعـر را برحق بدانیم تا بنالد و گریه سـر دهـد زیـرا گریه و ناله از خودش نیسـت بلکه از مردمش اسـت و شـاعر مردمی را باید که در احسـاس مردم شـریک بودن. بدین ترتیب شـعـر های نابی ازین دفـتر میتوان بر گرفـت و در باره خامه ها نوشـت و یاد نامه ها. ما برای این شـاعـر توانا سـلامتی تن و روان و عمر دراز آرزو می نمایم، و آروز مندیم تا روزی فـرا برسـد که ایام ناله ها به سـر برسـد، و بنا به اندیشـه فرهـنگی ما که در « اندیشـه » نوشـته اسـت: " آثار غم و اندوه را از چهره های لطیف اشـعار بشـویم و جگر ناله را بیش از آنکه جگر ما را بدرد، بدریم..." و در پشـتی کتاب شـعر می خوانیم که این کار را کرده اسـت و شـعر« با ما، بی ما » به زیبای نستـعلیق به چاپ رسـیده که به صحافت زیبایی کتاب می افزاید.♦ و در نهایت از ارسـال کتاب، از ایشان قـلباً تشکر می نمایم.
|
فهرست مقالات این شماره سـرشـت و سـرنوشـت انسـان از چشـم انداز جلال الدین محمد بلخی ــ نگاهی به مقاله « دا گز او دا میدان» ــ خـسـرگنی ( لندی کیسـه) ــ « تفـنگ سـالاری » بدون عذاب وجدان ـ افغانسـتان، رها شـده در دامان جنگ سـالاران ـ ــ کاروان شـعر و ادب ــ من ناله می نویسـم هاشـم فـقـیری ــ معرفی کتاب: ـ بخوان، بخوان، دوباره بخوان ـ شـیون کابلی ( نویسـنده شـاعر و سـیاسـتمدار ) ــ اسـراییل و فلسـطینی ها ــ صفحه جوانان ــ توصیه های گروه بین المللی بحران به حامد کرزی ــ مصاحبه با سـارا فکری از شـهـر واسا ـ فنلند
|
|||