
روباعیات عمر خیام
ای دل چو حقیقت جهان اسـت مجاز چندی چه برای
خواری از این رنج دراز
تـن را به قـضا سـپار و با دردبسـاز کایـن
رفـتـه قـلـــم از بهــر تـو نـایــد بـاز
* * *
مـن مـرغ شــاهـبالم آســان بـدام نیـفـتـم
تــنـها اجــل تـوانـد بی شــــک کـنــد شــــکارم
آدمی را اگر این دورهء
نسنجند به کمال هرکه را زر به کف و زور بازوست کس است
ارسـالی نجوا صالحی
غـزل
رودکی
بـوی
جـوی مـولـیـان آیـد همی
یـاد یـار مهربان آید همی
ریگ آمــوی و دشـتی راه او
زیـر پایم پرنیان آد همی
آب جیحون از نشـاط روی دوسـت
خـنگ ما را تا میان آید همی
ای بخــتارا شــاد باش و دیــر زی
میـر زی تو شـادمان آیــد همی
میر ماه اسـت و بخارا آسـمان
ماه سـوی آسـمان آید همی
میر سـروسـت و بخارا بوسـتان
سـرو سـوی بوسـتان آید همی
آفرین و مدح سـود آید همی
گربه گنج آندر زیان آید همی
خسرو
از مازندران آید همی یا مسیح از آسـمان آید همی
سـنائی
بوی باغ و گلسِـتان آید همی
»
بوی یار مهـربان آید همی
«
مولانا
باد مشـک افشان وزان آید همی بوی گل پیوند جان
آید همی
از اوصاف الحضرة شـیرازی
سـینه مالاما درد اسـت ای دریغا مرهمی دل زتنهایی
به جان آمد خدا را هـمدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سـمرقـندی دهـیم کز نسـیمش
»
بوی جوی مولیان آید همی
«
حافظ
معلم
یاد گرفـتم، قلم به دسـت گرفـتن را.
یاد گرفـتم، خواندن ونوشـتن را.
یاد گرفـتم فکر کردن را.
معلم، هـمیشـه سـبز ـ هـمیشه بهار، هـمیشه لبخند
همیشـه برقـرار، اسـتوار
سـئوال کردم؟ معمائی بهـتر زیسـتن را.
جوابی نداد! کتاب در دسـتم نهاد.
سـئوال کردم؟ علم بهـتر اسـت یا ثروت
جوابی نداد! کتاب داد
سـئوال بسـیار، کتاب بسـیار.
به او گفـتگو کردم! دو راه را نشـانم داد
اولین، راهی که عـموم مردم می رفـتند
و رفـته آمد در آن بسـیار
دومین، فقط رد پای رفـته گان بود
بی بازگشـت
و من دومین را انتخاب کردم.
راه بی بازگشـت را.
و مرگ در کمین
شـکنجه بسـیار، زخ بسـیار
ولی زیبا، سـبز
چون کوه اسـتوار
سـئوال کردم، انتهای دارد این راه
گفـت بی انتهاسـت
و رفـت، چه زیبا
و من مانده، پوسـت زخمی، اسـتخوانی شـکسـته، تنها
و حال می اندیشـم
و جدا می شـوم زین راه
و این راه نام مرا فریاد میزند!
عباس نور زاد ( ایرانی) از شـهر تامپره
به پاس یاد بود رادمرد سخن و اندیشـه سهراب سـپهری:
حضرت
ظریفی
به جسـتجوی کفشـهات
زمان زدسـت می رود
برهـنه پا اگر روی
به سـوی مزرع امید رهـروی اسـت
تومرد این رهی!
قـدم گذار
طلوع صبحگاه.
که سـجـده می کند به پای تو
حماسـه ایسـت یاد گار
بدون اینکه از کسی کنی سـوال
ویا که: کفـش خود بپاکنی
به پهـنهء
جهان نگــر
و راه تا طلوع
به جادهء
زمان سـپـر شـود
و، نبض این زمان بدسـت تو اسـت
طلوع هـمیشـه پاسـخ اسـت
که سـجده می کند به پای تو
به یاد تو. بـر مـزار تو
آری طلوع « نـرم و آهـسـته می آید»
تا « چینی نازک تنهائیت ترک برندارد»
تو بهـترین نوید را:
به پهـنهء
جهان و این طلوع
هـمیشـه بوده ای.
تامپره 15 /12 /2004
بشـكفـد باردگر لاله رنگـيـن مراد
ژاله اصفهاني
غنچه سـرخ فـرو بسـته دل باز شـود
من نگويم كه بهاري كه گذشـت ايد باز
روزگاري كه به سـر آمده آغازشـود
روزگاري دگري هـسـت وبهاران دگر
شـاد بودن هنر اسـت شـاد كردن هنر والا تر
ليك هر گز نه پسـنديم به خويش
كه چو يك شـكلك بيجان شـب وروز
بي خبر از همه خندان باشـيم
بيغمي عيب بزرگيسـت كه دور از ما باد.
كاشـكي آيينه اي بود درون بين كه در آن
خويشـرا ميديديم.
آنچه پنهان بود از آيينه ها ميديديم.
ميشـديم آگه از آن نيروي پاكيـزه نهاد؛
كه بمازيسـتن آموزد و جاويد شـدن
پيك پـيـروزي واميد شـدن.
شـاد بودن هـنر اسـت
گربه شـادي تو دلهاي دگر باشـد شـاد
زنده گي صحنه يكتاي هـنرمندي ماسـت
هركسي نغمهء
خودخواند وازصحنه رود
صحنه پيوسـته بجاسـت
خرم آن نغمه كه مردم بسـپارند به ياد.
خدايه په ګلو به رنګين دغه بوستان کله شي
تورتم محفل ته به راجمع دا عزيزان کله شي
تقدير را پيښه کړه هغه چې تصور نه کيده
زړګيه ! وخت به د دردونو ته ،درمان کله شي
د ژوند کښتۍ مې توفاني سمندر يوړه چيرې؟
موجونو واخيستم معلوم به مې مکان کله شي
توره تيره مې مظلوم ژوند ته، تل ګواښونه کوي
نصيبه خلاص به له تهديده ، د زمان کله شي
ژوند مې آزمون شو تجربه د خپل قسمت کومه
ډوب په تحقيق يم ، مکمل به امتحان کله شي
جبره د وخت کجکول د فقرپه حيدر وسپاره !
د اسارت له يوغه خلاص به افغانان کله شي
استونکی : نواب خان هلسينګي