شـماره 5 سـال دوم
خانه ماهـنامه نی صفحه اول شماره قبلی شماره بعـدی آرشیف

داسـتان های دیگری ازین نویسـنده :

ــ بشـنو از نی چون حکایت میکند.

ــ عروسی  در شماره 11 سال اول بخوانید

ــ بازگشـت در شماره 10 سال اول بخوانید

گهواره خالی

 

کوچکـترين

داکتر اکرم عـثمان

 

جماعـتی از بزرگان شـهر با شـادمانی و حقـشـناسی در تک و دو بودند تا مراسـم قـدردانی از نامدارترین و والاترین شـخصیت شـهر شـان را با شـکوه تمام برگزار نمایـنــد.

قـرار بود تا دقایقی دیگر، شـهردار پرده از روی مجسـمهء آقای قـسـیم که بر سـکوی بلندی نصب شـده بود برگـیرد.

تندیس و اسـپ تنومندش در حال جهـیدن بسـوی آسـمان بودند. سـوار را با کلاهی خود، سـپری سـیمین و شـمشـیری مرصع آذین بسـته بودند و از دور شـبیه « ناپلیون بناپارت» و« پطر کبیر» مینمود. ارکسـتر معـتبر شـهر سـرود ملی را می نوازد و شـهر دار بعـد از سـخنرانی غُـرائی آرام آرام رسـن ابریشـمین ردای زربُفـت مجسـمه را میکشـد و از میانش سـیمای پـر ابهـت آقای قـسیم آشـکار می شـود. مردم کف میزنند و صدها شـاخهء گل را نثار مقـدم هـمشـهـری نامدار شـان می کـنند.

بدینگونه مراسـم به پایان میرسـد و حاضران، میدان را ترک میگویند ولی قـسیم از تماشـای پیکرهء با شـکوهـش سـیر نمی شـود و شـیفـته و شـیدا و بهـتـزده، آن یادگار شـوکت و عـزت را نظاره می کند. او بعـد از سـالها خودرا بر خر مراد سـوار می بیند و دلش میخواهـد روبه سـتاره ها اِرغـه بدواند. در چنان فـرصتی هـوا بی هـنگام توفانی می شـود و رگبار شـدید ژاله و باران باریدن می گـیرد.

قـسیم دسـت و پاچه خودرا به مجسـمه میرسـاند تا آن یادگار فـخامت و صلابت را از انهـدام برهاند ولی خلاف انتظار، تندیس که از مصالح و موادی نا پخـته  درسـت شـده بود شـروع به شـاریدن و فـرو ریختن میکند. پیش از هـمه رنگ سـفـید مجسـمه زایل می شـود و بعـد از آن سـر و گردن و دسـتها و پاهایش فـرو میریزند و سـر انجام جز مقـداری گِل سـیاهـرنگ چیزی از آن باقی نمی ماند.

قـسیم از شـدت غـصه فـریاد میـزند و از خواب می پـرد. کابوس ترسـناکی بند دلش را پاره کرده بود. عـرق سـردی از سـرو رویش جاری بود. پـریشان حال و آشـفـته بر گوشـها، بینی و شـانه هایش دسـت می کشـد تا دریابد که سـر جا های شـان هـسـتند یا اینکه توفان نابود شـان کرده اسـت. سـپس با تلخی می اندیشـد که آیا آن خواب پـریشان، صرفـاً یک رویای معـمولی و سـاده بود یا اینکه صورتِ کامل درون آشـفـته اش را ترسـیم کرده بود.

میکوشـید خوابش را تعـبیر کند ولی کوتاه می آیـد. تمجیل از یک آدم سـرکوفـته عـقـده بدل: الچه مذهـب! خاکشــیر مزاج، فـراری از یارو دیار، آسـتانبوس بیگانهء متکبر، گـداسـیرت، محتاج التـفات و نظر لطف آدمهای سـنگدل، سـبکروح و دیوسـیرت هـیچ معـنای دیگرندارد مگر اینکه بداند واقـعـاً کیسـت و سـزاوار چه عـاقـبت و عقـوبتی می باشـد. نه سـری که بین سـرها راسـت بگیرد، نه چشـمی که بسـوی خود و دیگربنگرد، نه چهاراندام کار آمدی که مجری امیر خیری باشـد، نه اسـم و رسـمی که لایـق توجه و یاد کرد باشـد.

بلاخره بعـد از حلاجی کامل آن کابوس، تصمیم می گیرد که علاج دردش را از طبیب بیماری های روانی بجویـد  و اگر او نظر داد که در آسـتانهء جنون مطلق قـرار دارد به خودکشـی متوسـل شـود و بار زندگی را سـبک کند.

او پناهجوی بد اقـبالی بود که به خاطر گریز از اخراج اجباری از چند سـال به آن طرف به کارسـیاه! و زندگی مخفی روی آورده بود.

به خاطر اینکه گریبانش به چنگ پولیس که با فـلیته و چراغ بدنبال او بود نیفـتد از شـهری به شـهری و از منطقه ای به منطقه ای سـرگردان بود و به گـبرو نصارا و هـندو و مسـلمان باج میداد تا اورا در ازای کار بی مزد ویا حد اقـل معـاش زیر بال بگیرد و مخفی گاهـش را افـشـا نکند.

از آنجاکه کارت هـویت نداشـت هـیچ درمانگاهی حاضر نبود که اورا قـبول کند و نزد داکتری بفـرسـتد. لاجرم نزد یکی از داکتر های غـیر دولتی که زیاد در بند قـاعـده و قانون نبود و اغـلب پناهـجو های مخفی را مداوا میکرد میرود و زیره  و پدینهء مشـکلاتش را بیان میکند.

داکترِ اخـتلالات عـصبی بعـد از معاینات قـسـماقـسم و عـکسبرداری از جمجمهء او صریح و قاطع میگویدش:  نه هـرگـز نه، تو به هـیچ صورت دیوانه نیسـتی ترا ترس از دیوانگی اذیت میکند.

قـسیم حیرتزده و ناراضی از تشـخیص داکتر با سـرسـختی و لجاج زبان به تردید میکشـاید: داکتر صاحب ! دیوانگی شـاخ و دُم ندارد، خودم به صد دلیل ثابت میکنم که یک سـر سـوزن از دیوانه های زنجیری کم ندارم، با این تفاوتِ کوچک، که آنها نمیدانند که دیوانه اسـتند و سـرمسـتِ جنون خود اند اما من آشـکارا میدانم که آدمی غـیر طبیعی اسـتم و زمین و زمان را بر گردنم حلقه می بینم.

داکتر می پرسـد: دراین صورت باید دقـیقاً توضیح بدهی که چه چیـز هایی ترا اذیت میکند؟

قـسیم میگوید: بهـتر اسـت بپـرسـید چه چیز هایی مرا اذیت نمی کــنـد.

آن پاسـخ بالنسـبه دقـیق، داکتر را شـگفـت زده میکـند. عـینکهای ذره بینی اش را که روی میز قـرار داشـت دوباره بر چشـمش میگذارد تا بیمار عـجـیب و غـریبش را خوب تماشـا کـند.

قـسیم ادامه میدهـد: یک ترس دوامدار در جانم ریشـه کرده، از انس، جن، چوب و سـنگ، گل، گیاه، تاریکی، روشـنی و تنهایی آن قـدر میترسـم که به محض تماس با آنها دلم مانند یک گیاهِ نحیف میلرزد و هـوش و هـواسـم کوچ می کند. حتماً شـنیده اید که یک آدم مالیخولیایی هـمینکه مرغی را میدید پا به فـرار میگذاشـت و دسـت و پاچه غار می پالـید تا خورده نشـود.

داکتر میگوید: به قـصهء مشـهوری اشـاره کردی. آن دیوانه از خاطری می ترسـید که خودرا یکدانه گندم یا یکدانه جواری میدید و از ترس فـرار را بر قـرار ترجیح میداد.

قـسیم از سـاده اندیشی داکتر تعـجب می کند و از اینکه امری بدیهی را بالا کشـیده، زیر دل می خندد.

داکتر می پرسـد: آیا باور نمیکنی؟

قـسیم زیرکانه جواب میدهـد: صد فـیصد با ور میکنم. دیگر این قـسیم نیسـت که با شـما گپ میزند بلکه هـمان یکدانهء ناچیز گندم اسـت که عرض حال میکند.  در دنیای ما ترسـهای زیادی اختیاری  نیسـتند. اینها از نهانگاه های دماغ یا مغـز آدم سـر میکشـند. چه بخواهم و چه نخواهم آن ترسـها مثـل سـرطان درمن ریشـه کرده اند  و آرزو دارم که شـما این سـرطان را معالجه کنید و نگـذارید که مرا بکشـد.

داکتر میگوید: تو کاملا ً سـالم اسـتی. مشـکل تو بی  باوری و خود کوچک بینی اسـت. باید کاری کنم که رفـته رفـته خودرا بزرگتر ببینی و بر گـندم گونه بودنت چـلیپا بگـیری.

قـسیم میگوید: اما دشـمنان فـراوانم مجال نمیدهـند که به توصیه های شـما عـمل کنم؛ آنها هـنوز حی و حاضرند تا سـر بالا میکنم با گرز های گرانی بر فـرقم میکوبند  و پاش پاشـم میکنند. دشـمنی با من از خانواده ام شـروع شـده پدر، کاکا، ماما و کلانهای فامیل چه زن و چه مرد هـریک در تذلیل و تحـقـیرم سـهم داشـته اند. از ملای مسـجد، تا وکـیل گذر تا معلم مکتب هـمه و هـمه قـیم، ولی و مالک جانم بوده اند و اگر زندگی را چیزی بالا تر از نفـس کشـیدن بدانیم آنها با عـتاب، تحقـیر و خشـونت شـان هـمین نیم نفـس را هم برمن حرام کرده بودند. اصلا ً من یک هـردم شـهـید اسـتم ولی شـهادت، مقام بی پاداشی بوده که هـر هـفـته و حتا هـر روز برمن تحمیل شـده اسـت.

من شـیفـتهء مرگ طبیعی بودم میخواسـتم طعم حیات را مطابق میل و دلخواه خوم بچشـم، لیکن دیگران مرا محکوم به شـهادت تدریجی کرده اند.

شـخصیت من زیر پاهای سـنگین آن دیوهای سـنگدل و خون آشـام شـکل گرفـته اسـت. بار نخسـت پاشـنه های گران بیگانه ای بنام کاکایم مرا بر سـطح زمین سـائیده اسـت. بدنبال او هـیولا های دیگری برسـرم آسـیاسـنگ شـانرا چـپه وراسـته چرخانده و پاش و پاشـم کرده اند. من از هـمان زیر، مورچه وار ذرات وجودم را گرد آوردم و از خود آدمکی ریگی سـاختم که باز زیـر مشـت و لگد این و آن از درون و بیرون درز برداشـت و نقـش زمین شـد.

این سـوختن و سـاخـتن هـنوز هم ادامه دارد. خواهـشم از شـما این اسـت که مرا از شـر این دور باطل و تکرار مکرر نجات دهـید.

داکتر از سـر اسـتیصال کفـهای دسـتـش را با هم می سـاید و میگوید: ترا کاملا ً درک میکنم. شـاید طرز معالجات ما که بسـیار جدید اسـت کمک کند. در سـویدن، دراین جا خودرا چگونه حس میکنی؟

قـسیم جواب میدهـد: مانند یک خـر درگل مانده که در باطلاق زندگی میکند. فـرق این جا با وطن خودم این اسـت که در آنجا حد اقل زمین زیر پایم سـفـت و سـخت بود اما دراین جا می پندارم که برزمین کاواک و پـوشـیده از خس و خار راه میروم که بیشـتر به تله شـباهـت دارد.

داکتر می پرسـد: هـنگامیکه زندگی بر تو سـخت می گیرد به کی و به چه رجوع میکنی؟ آیا برای دلت تکیه گاهی یافـته ای؟

قـسیم پاسـخ میدهـد: دراین باب بیش از اندازه هـردم خیال اسـتم. از بام تا شـام چندین بار قـبله بدل میکنم.

داکتر میگوید: خیلی بد، خیلی بد، بخاطر شـما نگران هـسـتم.

قـسیم می پرسـد : مرا چه شـده که نگرانم اسـتید؟

داکتر جواب میدهـد: ترا خطر خودکشی تهـدید میکند. باید دوایی برایت بدهم که علاقـه بر زندگی را در تو ایجاد کند.

قـسیم میگوید: من یکی از آن دوا ها را برخودم تطبیق کرده ام خیلی نتیجه بخش بوده اسـت.

داکتر بهـت زده می پرسـد: چه دوایی؟

قـسیم جواب میدهـد: تمام دارو های تخدیر کننده بر من حسن اثر دارند. وقـتیکه مسـت میکنم خودرا یک آدم کامل و واقعی می بینم. کاش خداوند گِل وجود مرا با شـراب تر میکرد تا هـردو دنیا را زیر نگینم میدیدم. من دو سـه رطل گران در ترکیب بدنم کم دارم. به من شـربتی تجویز کنید که این نقیصه را  برطرف کند.

داکتر می خـندد و میگوید: در کشـور ما تولید و توزیع مشـروبات الکولی در کنترل و انحصار دولت اسـت. افـراط در شـراب نوشی جرم اسـت ما از شـرابی ها در قـرنطین محافظت می کنیم تا اعـتیاد را ترک بگویند و بزندگی عادی برگردند.

قـسیم لب به دندان میگزد و با اظهار تـشـکر از داکتر، نسـخه ای را که برایش نوشـته شـده بود به جیب میگذارد. در بیرون، سـردی عافـیت سـوزی بر سـرو صورت رهـگذر ها چنگ می انداخـت.  قـسیم با چندین تنفـس پـیاپی سـینه اش را که از بوی نا مطبوع و گـنیدهء مطب داکتر به تـنگ آمده بود از هـوای تازه پُـر میکند و شـادمانه میگوید: به به چه هـوایی! باب خودکشـیسـت! نسـخهء داکتر را با اکراه و نفـرت پاره پاره میکند و در جویچه می اندازد. درختهای بی برگ و بار مسـیرش را که در هجوم باد زمسـتانی میلزیدند با دقـت می نگرد و میکوشـد شـاخهء تـناوری را پـیدا کـند تا با اسـتـفاده از آن، در فـرصتی مناسـب خود را حلق آویـز کــند.

سـخنهای بی سـر و تنهء داکتراعـصاب یادش می آید که از دل گرمش گـپ میزد.  با خود میگـوید ما از بیخ با اینها فـرق داریم. میکروبهای ما در برابر دوا های اینها معافـیت دارند. میکروبهای ما بریش داکترهای این جا می خندند. ما در چشـم اینها به حیوان نا شـناخـته ای شـباهـت داریم که از سـیاره ای دیگر پرتاب شـده باشـد. ازهـمین سـبب در شـناخت و تشـخیص درد وداغ ما در میمانند و هـذیان میگویند.

آنها ما را به چشـم شـر مطلق می بینند و راه نجات شـانرا در خشـکاندن باطلاق می بینند در حالیکه محیط نشـو و نما و زاد و ولد ما هـمان مرداب اسـت.  بنابرآن به گـفـت مکتبی ها ما دو طایفه « متقابلا ً با هم مشـروط هـستیم! » آنچه را که آنها پادزهـر میدانند برای ما زهـر هلاهـل اسـت و آنچه را که ما مرگبار میگوئیم برای آنها نوشـداروسـت. ما در حقـیقـت انگشـت شـشـم آنها هـستیم که بریدنش درد آور و نبریدنش شـرم آور اسـت.

سـوار سـرویس می شـود. پیش از خرید تکت برسـم معـمول به راننده سـلام میکند اما راننده تحویلش نمی گیرد. بر یک چوکی خالی می نشـیند به این امید که کسی پهلویش بنشـیند و اورا تا دوسـه ایسـتگاه دیگر از تنهایی برهاند ولی سـرنشـین ها ایسـتادن را بر هـمنشـینی با او ترجیح میدهـند و از کنارش میگذرند. بیچاره تیلفـونش  یادش می آید که از مدتها بی دم و دود و زبان بسـته گرد و خاک میخورد. نه اینکه کار نمیکرد و خراب شـده بود بلکه از هـیچ طرف، کسی شـماره اش را نچرخانده بود تا جرنگ جرنگ زنگ بزند و عـقـدهء دلش وا شـود. خود را از هـمیشـه کوچکـتر می بیند و دریغ ازدسـت دادن نسـخهء داکتر دلش را می فـشـارد که گفـته بود: تو دیوانه نیسـتی، عـقـدهء حقـارت و خود کوچک بینی ترا اذیت میکند. باید دوایی برایت بدهم که خودرا بزرگتر ببینی!

لبخند تلخی بر لبهایش می نشـیند، با خود میگوید: بیچاره داکتر! میخواسـت مثـل پـوقانه بادم کند تا خود را بزرگـتر ببیم. اما آن احمق مرا مصاب به مرض بدتری میکرد ــ خود بزرگ بینی! دراین شـهر کوچک که این گیاه  ضعـیف را دیده ندارند خودرا حجیم و جسـیم دیدن کشـنده ترین درد هاسـت.

هـمینکه موتر می ایسـتد مسـتقـیماً به ادارهء پولیس میرود و مانند یک کودک بازیگوش و سـر به هـوا که بعـضاً راه خانه را گم میکند با التجا و زاری آرزو میبرد که او را به خانه اش بفـرسـتند.

پولیس گمان میکند که با دیوانه ای مقابل اسـت می پرسـدش: آیا آدرس خانه ات را بیاد داری؟ کجا باید ترا بفـرسـتیم؟

قـسیم جواب میدهـد: کابل، باغ عـلیمردان، عـقـب مسـجد عـیدگاه، خانهء شـماره 26.

پایان