|
|
|
||||
| شـماره 5 سـال دوم | |||||
| خانه | ماهـنامه نی | صفحه اول | شماره قبلی | شماره بعـدی | آرشیف |
|
|
سنايي، آغازگر راهي نو
حكيم ابوالمجدود مجدودبن آدم سـنايي، شـاعـر بزرگ و عارف عاشـق در اواسـط يا اوايل نيمه دوم قـرن پنجم هـجري قـمري درغـزنين چشـم به جهان گشـود. پس از آگاهي از فـنون زبان و سـخنوري، به عادت شـاعـران زمان به دربار روآورد و در دسـتگاه غـزنويان به جرگه شـاعـران مداح درآمد. زندگي سـنايي در آغـاز آميخته با آلودگيهاي اهـل دربار بود؛ تا اين كه شـاعـر بزرگ به جـذبه حق، صيد كمند عـشـق شـد و جمال دوسـت،غارتگر جان و دلـش گرديد. سـوداي عـشـق، انگـيزه پشـت كردن و بريدن او از امور و اوهام دنيوي بود. درباره تحول دروني و رويكرد او به عالم عـرفان، اهـل خانقاه به افـسـانهاي معـتقـد بودند كه جامي در نفحاتالانـس آن را چـنين روايت ميكند: « سـلطان محمود سـبكتكين در فصل زمسـتان به عـزيمت گرفـتن بعـضي از ديار كفـار از غـزنين بيرون آمده بود و سـنايي در مـدح وي قـصيدهاي گفـته بود. مي رفت تا به عـرض رســاند. به در گلخن رسـيد كه يكي از مجذوبان و محـبوبان كه از حد تكليف بيرون رفـته و مشـهور بود به « لاي خوار»؛ زيرا كه پيوسـته لاي شـراب خوردني، در آن جا بود. آوازي شـنيد كه با سـاقي خود مي گفت كه: « پر كن قـدحي به كوري محمودك سـبكتكين تا بخورم!» سـاقي گفـت: « محمود مرد غازي اسـت و پادشـاه اسـلام!» گفـت: « بس مردكي ناخشـنود اسـت. آنچه در تحت حكم وي درآمده اسـت در حيز ضبط، نه درآورده مي رود تا مملكت ديگر بگيرد.» يك قـدح گرفـت و بخورد. باز گفـت: « پركن قـدحي ديگر به كوري سـنائيك شـاعـر!» سـاقي گفـت: « سـنايي مردي فاضل و لطيف اسـت.» گفت: « اگر وي لطيف طبع بودي به كاري مشـغـول بودي كه وي را به كار آمدي. گـزافي چـنـد در كاغـذي نوشـته كه به هـيچ كار وي نميآيد و نمي داند كه وي را براي چه كار آفـريدهاند.» سـنايي چون آن بشـنيد، حال بر وي متغـييـر گشـت و به تـنبيه آن لاي خوار از مسـتي غـفـلت هـشـيار شـد و پاي در راه نهاد و به سـلوك مشـغـول شــد. تغـيير رويه شـاعـر چه به صورت ناگهاني و آني باشـد و چه از روي عـلم و آگاهي و معـرفـت و شـناخـت، عـملاً زندگي و انديـشــه او را متحول و دچار دگرگوني كرد. سـالهايي از دوره نوجواني وي در شـهـرهاي بلخ، سـرخـسـو هـرات نيشـابور سـپـري شـد و احتمالاً در هـمان ايام راه كعـبه در پيش و به زيارت حج مشـرف شــد. در هـمين سـفـر معـنوي بود كه بسـياري از شـيفـتگان حقـيقـت و عـرفان را شـناخت و مقـدمات انقلابي دروني در وي پديد آمد. به هر تقـدير، شـاعـر شـوريده بقـيه عـمر را در كنج خلوت و انزواي صوفـيانه گذراند و به تدوين و تـنظيم اشـعارش پـرداخت و از جمله، مثنوي مشـهورش به نام حـديقةالحـقـيقه و شـريعـةالطريقه را به اتمام رسـانـد. سـنايي در سـال 535 ه . ق در گـذشـت و اكنون مقـبرهاش در غـزنين، زيارتگاه خاص و عام اسـت. آثار او غـيير از ديـوان غـزليات و قـصايد،عـبارتـند از: 1 ـ حديقةالحقـيقه و شـريعةالطريقـه: اين مثنوي را الهي نامه نيـز مي نامند، داراي ده هـزار بيت در ده باب اسـت. سـنايي سـرايـش آن را در سـال 524 هـ. ق شـروع كرد و در سـال 525 ه . ق به اتمام رسـاند. موضوعات اين كتاب، علاوه بر نعـمت ( سـتايش) خدا و رسـول و آل و اصحاب او، درباره عـقل و عـلم و حكمت و عـشـق اســت. حديقةالحقـيقه از منظومههايي اسـت كه بـر بسـياري از شـاعـران تأثير گذارده اسـت. سـنايي با سـرودن اين منظومه، باب تازهاي را در سـرايـش منظومههاي عـرفاني در تاريخ ادب و عـرفان گـشــود. شـاعـران بزرگي هـمچون خاقاني و نظامي به ترتيب تحفةالعـراقـين و مخزنالاسـرار را تحت تأثيـر مسـتقـيم اين منظومه سـرودند و سـالها بعـد، عـطار و مولانا سـرايـش مثنويهاي عـرفاني را به اوج تكامل رسـاندند. 2 ـ سـيرالعـباد الي معاد: سـير العـباد، مثنويي با بيش از هفـتصد بيت اسـت كه شـاعـر در آن به شـيوه تمثيلي از خلقـت آدمي و اقـسـام نفـوس و عـقـل و مسـائل اخلاقي سـخن ميگويــد. 3 ـ طريق التحقـييق؛ 4 ـ كارنامه بلخ؛ 5 ـ عـشـقـنامه؛ 6 ـ عـقـلنامه؛ 7 ـ تجـربةالعـلم. شـعـر سـنايي، شـعـري توفـنده و پـرخاشــگـر اســت. مضامين اغـلب قـصايد او در نكوهـش دنياداري و دنياداران اسـت. او با زاهــدان ريايي و حـكام سـتمگـر كه هــر كدام توجـيه گر كار ديگـري هـسـتند، بي پـروا مي ســتيزد و از بيان حقـيقـت عـريان كه تـلخ و گـزنـده نـيــز مي باشـد، ابايي ندارد. سـنايي با نقـد اوضاع اجتماعي روزگارش، عـلاوه بر بيان دردها و معـضلاتي كه دامنگير زمانه شـده اســت، نشـان مي دهـد كه شـاعـري اهل درد و دين اسـت؛ آن هم در زمانهاي كه سـروران راسـتيـن شـريـعـت در آن جايي ندارند و اهـل فـسـق و تظاهـر بر ســرير قـدرت تكيه زدهاند؛ پادشـاهان زورمدار به داد دادخواهان ضعـيف نمي رســند و بلكه به بيداد مي كوشــند. تفكر شـبه يوناني بر تفكـر شـرعي و وحياني غـلبه كرده اســت؛ در صوفـيان، صفايي نيسـت؛ مجالـس ذكر، مجالـس برنج و شـيـر و شـكر شـده اسـت و از زهـد و عـرفان و اسـماي الهي در آنها خبري نيسـت؛ حرام خواري رايج و خالصان خوب كردار منزوي شـدهاند؛ نشـاني از سـلامت دين و درسـتي وجـدان در ابناي زمانه ديده نمي شــود؛ و... بخش عـمدهاي از مضمون و انديشـه در قـصايد سـنايي بر مدار انتقادات اجتماعي اسـت. لبه تيز تيغ زبان او در اغـلب موارد متوجه زراندوزان و حكام ظالم اسـت. سـنايي بارها با تصوير زندگي زاهـدانه پيامبر و معـصومين و صحابه و تأكيد بر آن در قـصايد شـؤ سـعي دارد جامعه آرماني خود ـ كه عـرصه ظهور در واقعـيت يدا كرده اســت ـ را نشـان دهــد. انديشـه زهـد و عـرفان نيز از مهمتريـن محورهاي موضوعي در قـصايد سـنايي اسـت. نكوهـش دنيا، تفكر درباره مرگ، توصيه به گسـسـتن از آرزوهاي طولاني و بي حد و حصر، تذكر به خـويشـتـن حقـيـقي آدمي، از مضاميـن رايج قـصايـد اوسـت: اي مسـلمانان خـلايـق حـال ديگـر كـردهانـــد از سـر بي حرمتي معـروف منكـر كــردهانـــد شـرع را يك سـو نهادسـتـند اندر خـيـر و شــر قـول بطلميــوس و جالـينوس بـاور كـردهانــد عـالمــــان بيعـمـل از غـايـت حــرص و امـل خويشـتن را سـخـره اصحاب لشـكــر كردهانــد خون چشـم بيوگان اسـت آن كه در وقـت صبوح مهـتران دولت انـدر جــام و سـاغـــر كــردهانــد... تا كي از دارالغـروري سـاخـتـن دارالسـرور؟ تـا كي از دارالـفـراري سـاخــتـن دارالـقــرار؟ بر در ماتم سـراي دين و چندين ناز و نوش؟ در ره رعـنا سـراي ديو و چندان كار و بار ... اگر فردوسي و ناصرخسـرو را اسـتـثنا كنيم، سـنايي از اولين شـاعـران تفكـر مدار تاريخ شـعـر فارسي اسـت كه با تزريق انديشـه عـرفاني به كالبد شـعـرش، زمينه تحولي وسـيع را در نگرش و شـيوه فكر شـاعـران پـس از خود به وجود ميآورد و سـايه سـنگينش بر شـعـر فارسي تا چـند قـرن پـس از او گسـترده مي شـود. راهي كه سـنايي در پيش ميگيرد، فـقط منحصر به يك قالب نمي ماند؛ بلكه قـدرت شـاعـر در به كارگيري الفاظ و تسـلط او بر زبان شـعـر، هـمراه با انديشـههاي بديعي كه دارد، به او اين امكان را مي دهد تا هم در غـزل و هم در مثنوي و قـصيده طرحي نو درافـكند در صورتي كه تا پيـش از او، موضوع قـصيده محدود به مدح پادشـاهان و وابسـتگان درباري و احياناً توصيفات طبيعي هـمچون بهاريه و خـزاينهها و... بود و نمايندگان مشـخص اين نوع قـصايد، شـاعـراني هـمچون عـنصري، فـرخي و منوچهـري بودند. غـزل نيز در حـوزه عـشـق مجاز و هـوا و هـوسهاي زميني محدود مانده بود و شـاعـران، وابسـتگان خاك بودند تا طايـران افلاك. مثنوي حـماسي با كار عـظيـيم حكيم فـردوسي تثبيت شـده بود و به جز چـند قـصه منظوم عـاشـقانه، اثـر سـترگ ديگري در اين قالب مجال ظهور نيافـته و ظرفـيت حقـيقي آن هـنوز ناشــناخـته بود. شـورش سـنايي بر خـويش، عـين شـورش او بـر وضع موجود زمانه بود و تبعـات اين تحول و دگرگوني بيهـيچ تصنع و تكلفي در آثار و اشـعار او نمايان شــد؛ وي از اولين شـاعـراني بود كه طرح مسـتائل اجتماعي و عـرفاني و زهـد و حكمت معـنوي را در قـصيده رايج كرد و در اين كار، صاحب مقامي شـامخ شـد؛ طوري كه هـنوز بسـياري از قـصايد او نمونه برتر قـصايد اجتماعي، عارفانه و زاهـدانهاند. در حوزه غـزل نيز سـنايي پنجره اشـراق و جـذبههاي معـنوي را به روي آن گشـود و غـزل را زبان عـشـق و شـور عـارفـانه كرد. سـنايي در قالب مثنوي به بيان حكمت معـنوي و نعـمت پيامبر (ص) با نوعي بيان تمثيلي پرداخت كه الهام بخـش بسـياري از شـاعـران پس از خود، هـمچون خاقاني و نظامي و عـطار و مولوي در سـرودن مثنويهاي حكمي و عـرفاني شـد. بيهوده نيسـت كه خاقاني براي اثبات ارج و عـظمت شـعـرش، خود را با سـنايي مقايسـه مي كند و مدعي اسـت كه خلف شـايسـته سـنايي اسـت: چو زمان عهـد سـنايي درنوشـت آسـمان چون من سـخن گسـتـر بـزاد چون به غـزنين سـاحري شـد زير خاك خاك شـروان سـاحري نوتـر بزاد و نظامي، مخـزنالاسـرارش را با حديقةالحقـيقه سـنايي برابر مي نهـد: نامه دو آمد ز دو ناموسـگاه هـر دو مسـجل به دو بهـرام شـاه آن زري از كان كهـن ريخـته وين دري از بحـر نو انگـيخته آن به درآورده ز غـزني عـلم وين زده بر سـكه رومي رقم و مولانا مي سـرايد: عـطار روح بود و سـنايي دو چـشـم او ما از پي سـنايي و عـطار آمديم زبان شـعـر سـنايي در قـصايد و مثنوي هايش زباني صلب و سـخت اسـت؛ چه هـنگامي كه لب به سـخن حكيمانه باز مي كند و چه زماني كه بر ريزه خواران خوان تملق برمي شـورد. قـصايد او چنان قـلعههاي باشـكوهي هـسـتند كه تسـخـير آنها از عهـده هـر پهلواني برنميآيد و هم از اين روي اسـت كه از انبوه شـاعـران عارف و غـير عارف تاريخ ادب فـارسي فـقط بعـضي تـوانايي آن را داشــتهانـد كـه رخنهاي در قـلعههاي او به وجود آورند و غـنيمتي فـراچنگ آرند. زبان قـصايد او در عـين اسـتواري و اسـتحكام، زيبايي و ويژگيهاي زيبايي شـناختي خاص خود را دارد. زبان حكمت، انتقاد و عـشـق اسـت؛ و گاه در حكم تيغ برندهاي اسـت كه حتي خود شـاعـر نيز از گزند آن مصون نمي ماند و هـنگامي كه جنون شـاعـرانه او گل مي كند، ديگر هـيچ زنجـيـري را تاب آن نيسـت كه او را مقـيد اوامر ملوكانه و اخلاق رايج آدمهاي كمتر از متوسـط نگهدارد. غـزليات سـنايي به حكم مضمون عـاشـقانهاي كه دارند، لطيفـتر و قـلندرانه ترند؛ البته هـنگام داوري درباره شـعـر سـنايي هـمواره بايد دو دوره فـكري او را در نظر داشـته باشـيم؛ زيرا شـعـر او پيـش از تحول و انقلاب درونياش بيشـتر با وضع موجود زمانه هـماهـنگ بود و او را شـاعـري مداح و مقـلد محسـوب مي شـد؛ اما پـس از تحـول دروني، شـعـر او نيـز متحول، و تفـكر و حكمت معـنوي وجه مميز و غـالـب شـعـر او شــد. نمونه اثـر تو يار نخسـتين من و باز پسـيني گفتي كه « نخواهـيم تو را گر بت چـيني!» ظنم نه چـنان بود كه با ما تو چنيني بر آتـش تيزم بنشـاني، بنشـينم بر ديده خويشـت بنشـانم ننشـيني اي بـس كه بجويي و مرا باز نيابي اي بس كه بپـويي و مرا باز نبيني با ما به زباني و به دل با دگراني هم دوسـت تر از من نبود هـر كه گزيني من بر سـر صلحم تو چرا بر سـر جنگي؟ من بر مهـرم تو چــرا بر ســر كيني؟ گويي: « دگري گير!» مها! شـرط نباشــد تو يار نخـسـتين من و باز پـسـيني (بـرگـرفـته از( irib.com (www.همچنان مقالهء« بیدل آیینهء حیرت» که در شـماره قـبلی نشـر شـده اسـت ازین سـایت میباشـد.)
|
||||