|
|
|
||||
| شـماره 6 سـال دوم | |||||
| آرشیف | شماره بعـدی | شماره قبلی | صفحه اول | ماهـنامه نی | خانه |
|
فردوسي، شكوه حماسه
حكيم فـردوسي به تحقـيق در سـال 329 و يا 320 ه . ق در خانوادهاي از دهـقانان به دنيا آمد. اين شـاعـر اسـتاد اگر چه در آغاز زندگي هـمچون دهـقانان و زمينداران روزگار خود صاحب شـوكت و مكنت بود، اما به خاطر صرف عمر در راه هـنر و ادبيات و از هـمه مهمتر نظم شـاهـنامه، ثروت خود را از دسـت داد و در عهـد پـيري تهـيدسـت و بي چيز شــد: آلا اي برآورده چرخ بلند چه داري به پـيري مرا مسـتمند چو بودم جوان برترم داشـتي به پـيري مرا خوار بگذاشـتي به جاي عـنانم عصا داد سـال پراكنده شـد مال و برگشـت حال فـردوسي نظم شـاهـنامه را حدود سـالهاي 370 يا 371 ه . ق شـروع كرد و حدود سي و پنج سـال، بي وقـفه در انجام و اتمام اين كار كوشـش نمود. به عـبارتي، او تمام هـسـتي خود را وقـف اين كار كرد و با وجود چند تن از دوسـتانـش كه حامي او در انجام اين كار ملي و ادبي بودند، هـمان طور كه گفـتيم، به روزگار پـيري ثروت دوران جواني را از دسـت داد و فـقـير و تهـيدسـت، باقي عـمر را در بيچيـزي و افلاس گـذراند. حماسـه سـراي بزرگ ايران در سـال 411 ه .ق درگذشـت. او را در شـهـر طوس در باغي كه ملك خود او بود، به خاك سـپردند. از جزئيات زندگي حكيمي كه عـمر خود را به ايثار در تدوين و بازسـازي شـاعـرانه سـرگذشـت پهلوانان اسـاطيري و حماسي ايران سـپري كرد، آگاهي چندان دقـيق و مسـتـندي در اختيار نداريم، شـايد بهتر اين اسـت كه شـرح زندگي او را در زندگي پهلوانان شـاهـنامه جسـتجو كنيم؛ پهلواناني كه زندگيشـان در رويارويي با مرگ معـنا مي يابد؛ مگر نه اين كه او خود نيز يكي از هـمين پهلوانان بود… شـاهـنامه، منظومه مفصلي اسـت كه حدوداً از شـصت هـزار بيت تشـكيل شـده اسـت و داراي سـه دوره اسـاطيري، پهلواني و تاريخي اسـت. دوره اسـاطيري شـاهـنامه، عهد كيومرث تا سـلطنت فـريدون را در بر مي گيرد و دوره پهلواني آن شـامل قـيام كاوه تا مرگ رسـتم اسـت. قـسـمت تاريخي شـاهـنامه، شـامل اواخر عهـد كيان به بعـد مي شـود كه اين قـسـمت نيز با افـسـانهها و داسـتانهاي حماسي آميخته اسـت. به عـنوان مهمترين مآخذ فـردوسي در نظم شـاهـنامه، در درجه اول از شـاهـنامه ابومنصوري مي توان نام برد. علاوه بر آن، داسـتانهايي كه درباره رسـتم و خاندان گرشـاسـپ وجود داشـته و راوي اغـلب آنها، فـردي به نام آزادسـرو بوده اسـت، و هـمچنين داسـتانها و رواياتي پراكنده كه خود شـاعـر به صورت شـفاهي از ديگران مي شـنيد. فردوسي بر پـيرنگ منابع بازمانده كهن، چنان كاخ رفـيعي از سـخن بنيان مي نهـد كه به قـول خودش باد و باران نمي تواند گزندي بدان برسـاند و گذشـت سـاليان خللي در اركانش وارد نمي كند. در برخورد با قصههاي شـاهـنامه و ديگر داسـتانهاي اسـاطيري فـقط به ظاهـر داسـتانها نميتوان بسـنده كرد؛ تأمل و دقـت در آنها كه گاه حتي به نظر، سـاده مي نمايند، بسـياري از حقايق وجود را بر ما آشـكار مي كنند. اسـاطير، نمونههاي نخـسـتين و حقـيقي اتفاقات جزئي و كلي در عالم واقعـيت هـسـتند و تـنها آنان كه صاحب تفكر و اهل انديشـهاند مي توانند از ژرفاي حقايق موجود در داسـتانهاي اسـاطيري بهره مند شـوند. زبان قصهاي اسـاطيري، زباني آكنده از رمز و سـمبل اسـت؛ چنان كه بي توجهي به معاني رمزي اسـاطير، شـكوه و غـناي آنها را تا حد قصههاي معـمولي تـنزل مي دهـد و حكيم فـردوسي توصيه مي كند: تو اين را دروغ و فـسـانه مدان به يكسـان روش در زمانه مدان از او هـر چه اندر خورد با خرد وگر بر ره رمز معـني برد شـاهـنامه روايت نبرد خوبي و بدي اسـت و پهلوانان، جنگجويان اين نبرد دائمي در ناوردگاه هـسـتياند. جنگ فـريدون و كاوه با ضحاك ظالم، كين خواهي منوچهـر از سـلم و تور، مرگ سـياووش به دسـيسـه سـودابه و ... هـمه حكايت از اين نبرد و سـتـيز دارند. تفكر فـردوسي و انديشـه حاكم بر شـاهـنامه هـميشـه مدافع خوبيها در برابر بدي وظلم و تباهي و تيرگي اسـت. ايران كه سـرزمين آزادگان محسـوب مي شـود، هـمواره مورد رشـك و آزار و اذيت هـمسـايگانش قـرار مي گيرد. زيبايي و شـكوه ايران، آن را در معـرض مصيبتهاي گوناگون قـرار مي دهد و از هـمين رو پهلوانانش با تمام توان از موجوديت اين كشـور و ارزشـهاي عـميق انسـاني مردمانش كه جنبه مقـدس و ديني دارد، به دفاع برمي خيزد و جان بر سـر كار خويش مي نهـند. برخي از پهلوانان شـاهـنامه چونان نمونههاي متعالي آدمي بر خاك هـسـتند كه عـمر خويش را به تمامي در خدمت هـمنوعان خويـش گذاردهاند؛ پهلواناني هـمچون فـريدون، سـياووش، كيخسـرو، رسـتم، گودرز و طوس از اين دسـتهانـد. پهلوانان ديگري نيز هـمچون ضحاك و سـلم و تور وجودشـان آكنده از شـرارت و بدخويي و فـسـاد اسـت؛ گويي مأموران اهـريمنند و قصد نابودي و فـسـاد در امور جهان را دارند. قهرمانان شـاهـنامه با مرگ، سـتيزي هـماره دارند و اين سـتـيز نه رويگرداني از مرگ اسـت و نه پناه بردن و كنج عافـيت؛ بلكه پهلوان د رمواجهه و درگيري با خطرات بزرگ به جنگ مرگ ميرود و در حقـيقت، زندگي را از آغـوش مرگ مي دزدد. زبان شـعـر فـردوسي نه زبان تغـزل اسـت و نه زبان ند و نصيحت. اگر چه داسـتانهاي او در نهايت به تمامي پند و مثلاند و شـاعـر در پايان اغلب داسـتانهايش بياعـتباري دنيا را فـرا ياد خواننده ميآورد و او را به بيداري و تنبه از غـفلت روزگار مي خواند؛ و چون هـنگام سـخن عـاشـقانه مي رسـد، به سـادگي و وضوح و در نهايت در شـأن شـكوه و هـيبت پهلوانان در اين ميدان گوي مي زند. نگاهي به اسـكندرنامه نظامي در قـياس با شـاهـنامه، اين حقـيقـت را بر ما نمايانتر مي كند. شـاعـر عارف كه ذهـنيتي تغـزلي و زباني نرم و خيالانگيز دارد، در وادي حماسـه را فـراموش كرده اسـت؛ حال آن كه حكيم فـردوسي حتي در توصيفات تغـزلي در حد مقدورات و شـأن زبان حماسـه از تخيل و تصاوير بهـره مي گيرد و از ازدحام بيهوده تصاوير در زبان حماسياش پرهـيز مي كند. تصوير در شـعـر فـردوسي هـمواره در كنار تجسـم وقايع قـرار دارد. شـاعـر حماسي سـرا با تجسـم حوادث و ماجراهاي داسـتان در پيش چشـم خواننده او را هـمراه با خود به متن حوادث مي برد؛ گويي خواننده، داسـتان را بر پرده سـينما به تماشـا نشـسـته اسـت. تصويرسـازي و تركيب بندي تخيل در اثر فـردوسي چنان محكم و متناسـب اسـت كه حتي اغـلب توصيفات طبيعي درباره طلوع، غـروب، شـب، روز و ... در شـعـر او حالت و تصويري حماسي مي يابند و ظرافـت و دقـت حكيم طوس در چنين نكاتي موجب هـماهـنگي جزئي ترين امور در شـاهـنامه با كليت داسـتانها شـده اسـت. به اين توصيفات شـاعـر از آفـتاب دقـت كنيد: چو خورشـيد از چرخ گردنده سـر برآورد برسـان زرين سـپر پديد آمد آن خنجر تابناك به كردار ياقوت شـد روي خاك چو زرين سـپر برگرفـت آفـتاب سـر جنگجويان برآمد زخواب و اين هم تصويري كه شـاعـر از رسـيدن شـب دارد: چو خورشـيد تابنده شـد ناپديد شـب تيره بر چرخ اشـگر كشـيد شـاهـنامه زباني فاخر و مطنطن دارد. موسـيقي در شـعـر فـردوسي از عناصر اصلي شـعـر محسـوب مي شـود. انتخاب وزن متـقـارب ( فعولن فعولن فعولن فعول) كه هجاهاي بلند آن كمتر از هجاهاي كوتاه اسـت، موسـيقي حماسي شـاهـنامه را چند برابر مي كند. علاوه بر اسـتفاده از وزن عـروضي مناسـب، فردوسي با به كارگيري قـوافي محكم و هم حروفـيهاي پنهان و آشـكار، انواع جناس، سـجع و ديگر صنايع لفظي تأثير موسـيقايي شـعـر خود را تا حد ممكن افـزايش مي دهـد. اغـراقـهاي اسـتادانه، تـشـبيهات حسي و القاي حالات و نمايش لحظات طبيعـت و زندگي از ديگر مشـخصات مهم شـعـر فـردوسي اسـت: برآمد ز هـر دو سـپه بوق و كوس هـوا نيلگون شـد، زمين آبنـوس چو برق درخشـنده از تيره ميغ همي آتش افـروخت از گرز و تيغ هوا گشـت سـرخ و سـياه و بنفـش ز بـس نيزه و گونه گونه درفـش از آواز ديوان و از تيره گرد ز غـريدن كوس و اسـپ نبرد شـكافـيد كوه و زميـن بر دريد بدان گونه پيكار كـين كـس نديد چكاچاك گـرز آمد و تيغ و تير ز خون يلان دشـت گشـت آبگير زمين شـد به كردار درياي قـيـر هـمه موجش از خـنجر و گرز و تيـر دمان بادپايان چو كشـتي بر آب سـوي غـرق دارند گفـتي شـتاب هـمي گرز باريد بر خود و ترگ چو باد خزان بارد از بيد، برگ
نمونه اثر هـفـت خوان رسـتم برون رفـت آن پهلو نيمروز ز پيـش پـدر، گرد گيتي فـروز دو روزه به يك روز بگـذاشـتي شـب تيره را روز پنداشـتي برين سـان پي رخش ببريد راه به تابنده روز و شـبان سـياه تـنش چون خورش جسـت و آمد به شـور يكي دشـت پـيش آمدش پر ز گور يكي رخـش را تيـز بفـشـرد ران تگ گور شـد با تگ او گران كمند و پي رخـش و رسـتم سـوار نيابد ازو دام و دد زينهار كمند كياني بينداخت شـير به خم اندر آورد گوري دلير كشـيد و بيفـكند گور آن زمان بيامد برش چون هـژير ژيان ز پيكان تير آتـشي بر فـروخـت بدو خار و خاشـاك و هـيزم بسـوخت بر آن آتـش تيز بريانش كرد از آن پس كه بي توش و بي جانـش كرد بخورد و بينداخت دور اسـتخوان هـمين بود ديگ و هـمين بود خوان لگام از سـر رخـش برداشـت خوار چرا ديد بگذاشـت در مرغـزار
خوان اول، جنگ رخـش با شـيـر خوان دوم، بيابان بيآب و گرماي سـخت خوان سـوم، كشـتن اژدهاي دژم خوان چهارم، مي و رود با ميگسـار جوان خوان پنجم، سـر سـركشـان زير پي گسـتريد خوان شـشـم، رسـتم ارژنگ ديو را مي كشـد خوان هـفـتم، كشـتن ديو سـپـيد بر گرفـته از:
|
|
||||