|
|
|
||||
|
شماره 6 سال دوم |
|||||
| ماهـنامه نی | صفحه اول | شماره قبلی | شماره بعـدی | آرشیف | |
|
مقاله های دیگری ازین نویسنده: ــ پیام میر علی فطروس به ماهنامه نی ــ از علی بیاموزیم شماره 12، 13 سال اول (آرشیف) |
دیدگاه ها
از علی بياموزيم گفتگو با عـلی میر فطروس بخـش دوم وظيفـه روشـنفـكر « فـرهـنگسـازي» اسـت نه « سـياسـت بازي»! · « روشـنفـكران ديني» كه از « مردم سـالاري ديني» يا « حقوق بشـر اسـلامي» صحبت مي كنند از ماهـيت تبعـيض آميز عـقـايـد خويـش غـافـل اند. · از مشـروطيت به بعـد، « سـياسـت» در ايران به « ايدئولوژي» بدل شـد و « ايـمان حزبي» ( ايدئولوژيك) جاي « ايمان مذهـبي» را گـرفـت. · محمد عـلي فـروغي نمونه درخـشـان يك روشـنـفـكر سـياسـتمـدار بود كه « فضل» و « فضيلت» را با هم داشـت. · اين سـنت خون و شـهادت و عـاشـورا، قـرن هاسـت كه هـرگونه تعـقـّل و تعادل روحي را از جامعة ما سـلب كرده اسـت. براي رسـيدن به آزادي و جامعه مدني ابتـداء بايـد از اين « جغـرافـياي خون و جنون» گـريخـت! · كانــون نويسـندگان ايـران ـ بعـنـوان جغـــرافـيــاي روشـنفـكـري ايران ـ بجاي تـوليـد « فـرهـنگ» و « ذهـنيـّت سـازنده»، عـموماً « سـياسـت» و « ايدئولوژي» توليـد كـرده اســت. · آنچه كه شـما در تعـريف روشـنفكر و روشـنفـكـري گفـته ايـد ( يعـني ضرورت فـكر و عـقـل نقّاد)، اين سـئوال را پيش مي كشـد كه پـس مي توان هـر « فيلسـوف عـقـلي» را روشـنفـكر دانسـت؟ مي خواهم بگويم كه اين تعـريف، چـندان كامل نيسـت! ـ ميرفطروس: تعـريف من اسـاسـاً معـطوف بود به ذات و جوهـر روشـنـفكري ( در تضادّ با آنچه كه « روشـنـفكر ديني» ناميده مي شـود) يعـني اهـميـّت « عـقـل نقّاد» و اولويـّت آن بر « ايمان و تعـبـّد ديني». وظيفه روشـنـفكر اسـاسـاً فـرهـنگ سـازي اسـت، يعـني ايجاد ذهـنيـّتي اسـت كه بر بسـتر آن بتوان آينده و نيك بخـتي انسـان را تأمين كرد. پـس بي جا نيسـت اگر « آينده نگري» را نيز جزو مؤلـّفه هاي اسـاسي روشـنفكر و روشـنفكري بحسـاب آوريم. « آينده نگري» (به تعـبير ادوارد سـعـيد) به اين معـنـا كه با تحقيق و نقد گذشـته و بررسي حال، ضمن برقـرار كردن رابطة منطقي با آينـده، بتوان مصالح نيك بختي جامعه را فـراهم كـرد. « روشـنفكران ديني» ي ما كه « عـقـل» را هـمسـاز و هـمطراز « دين» مي خواهـند، در شكل مترقّي و متعالي خود سـرانجام به «مولوي» مي رسـند كه قـرن ها پيـش با هـمه علاقه و احترامـش به « انديشـه» ( اي برادر! تو همه انديشـه اي...) سـرانـجــام، دنـيــا را « مـردار» و عـلـم و عـقـل را « آخور» ي مي دانسـت زيـبنده « اُشـتـران»: خُـرده كاري هاي عـلـم هـنـدسـه يا نجـوم و عـلم طب و فـلسـفـه اينهـمه، عـلمِ بناي آخـورسـت كه عـمادِ بودِ گاو و اُشـتـرسـت و آيا شـگـفـت انگـيـز اسـت كه آقاي دكـتر عـبدالكريم سـروش نيز ( با آن عـشـق عارفانه اش به مولوي) ضمن خوار شـمردن « خٍرُدِ عـلمي» و عـقـل و عـلم و تكنولوژي (مانند دكتر سـيد حسـين نصر) معـتـقـد مي شــود كـه « عـلم و تـكنـولوژي نمي تـوانـنـد بـراي مـا عـزّت بـيــاورنـد لــــذا بـايـد به ديـن تمسـِك جـْســت». « روشـنـفـكران ديـني» مـا كه از « مردم ســالاري ديـنـي» يــا « دمـوكـراســــــي ديـنـي» و « حقـوق بشـر اسـلامي» صحـبت مي كنند در واقع از ماهـيـّت تبعـيض آميز عـقـايـد خـويـش غـافل انـد چـرا كه گـسـترة جهــانـشـمـول حـقـوق بـشــر را به « ديـنـي» و « غـــيـرديـنـي» ، « اســـــــــلامي» و « غـيـراسـلامي» تقـسـيم مي كـنـنـد و ســرانجـام به آن نتيجة فاجعـه بار مي رسـنـد كـه امـروز در ايـران به « خودي» و « غـيـرخودي » معـروف اسـت. من فـكر مي كنم كه بزرگ ترين خـدمت اين دوسـتان (خصوصاً حجت الاسلام كديور و اشـكوري) به دين و روحانيت اين خواهد بود كه ضمن تأكيد بر « بازگشـت روحانيت به حوزه» نظرات خويش را در بارة حجاب، برابري جـنسي (برابري زنان و مردان) و خصوصاً منشـور حقوق بشـر ( بعـنوان اصول جهانشـمول) ابراز نمايند... ايـن سـنّت خون و شـهادت و عـاشـورا قرن هاسـت كه راه هـرگونه تعـقـّل و تـعـادل روحـي را از جـامعـة ما سـلـب كـرده اسـت، بنابراين: براي رسـيـدن به آزادي و جامعة مدني، ابتـداء بايد از اين « جغـرافـياي خون و جنون» گريخـت! · مسـئله اي كه در تاريخ روشـنفـكري ايران وجود دارد، مسـأله آميختگي « سـياسـت» با « روشـنفـكري» اسـت. اين مسـأله با آنچه كه شـما از « ذهـنيـّت سـازي» و « فـرهـنگ سـازي» توسـط روشـنفكران گفـته ايد، كمي مغـاير اســت... ـ ميرفطروس: در كشـورهائي كه هـنوز نهادهاي مسـتـقل مدني شكل نگرفـته و تقـسـيم كار اجتماعي چـنداني هـم در آن هــا صورت نگـرفــتــه، معـمــولاً روشـنفكري با سـياسـت آميخـته اسـت، با اينحال بايد تأكيد كرد كه وظيفة اصلي روشـنفكر ايجاد فـضاهاي ذهـني مناسـب براي تعالي و نيك بختي جامعه اسـت. به عـبارت ديگر: وظيفة روشـنفكر « فـرهـنگ سـازي» اسـت نه « سـياسـت بازي»! او عهده دار مهـندسي فكري و مديريـّت ذهـني جامعه اسـت. مثلاً روشـنفكران عـصر مشـروطيت اسـاسـاً در پي قــدرت ( يعـني كسـب قدرت سـياسي) نبودند بلكه بيشـتـر بدنبـال ايجاد ذهـنيـّت عـقلاني و بسـترسـازي بـراي اسـتـقـرار جامعة مدني بودند، به عـبارت ديگر: آنها بجاي ايجاد حزب و سـازمان سـياسي بدنبال ايجاد مدرســه و دانشـگاه و گـسـترش سـواد و فـرهـنگ بودنـد. از مشـروطيت به بعد، با تأسيـس حزب كمونيسـت در ايران و خصوصاً از دوران رضاشـاه تا انقلاب 57، « سـياسـت» در ايران به « ايدئولوژي» بدل شـد و ايمان حزبي (ايدئولوژيك) جاي « ايمان مذهـبي» را گرفت و بدين ترتيب: هم « فـرديـّت انسـان» ( بعـنوان عـنصري آزاد و مـسـتـقـل)، هم عـقـل نـقـّاد و پـرسـشـگر، و هم منافع ملي ما در تعـلّـقـات حـزبي و مصالح ايـدئولـوژيـك رنگ باخـتـنـد. بهـمين جهت در سـراسـر اين دوران تا انـقـلاب 57 ما بجاي روشـنفكر و متـفكّر ـ عـموماً ـ « ايدئولوگ» داشـتـيم. · ولي مي دانيم كه بسـياري از روشـنفكران يا بقول شـما « فـرهـنگ سـازان» دوره رضاشـاهي از سـياسـتمداران برجسـته آن دوره هم بودند، مثلاً محمد عـلي فـروغي ( ذكاء الملك) و... ـ ميرفطروس: بله، كاملاً! ولي بايد عـرض كنم كه محمد عـلي فـروغي و ديگران از بازماندگان و تربيت شـدگان مكتب مشـروطيت بودند. آنان با پائي در فـرهـنگ و تاريخ و تمدن ايران و با پاي ديگري در تاريخ و فـلسـفه و تمدن غرب، رو بسـوي آيندة جامعة مدني و اسـتقـرار تجدِد در ايران داشـتند. اين هـمان دوراني اسـت كه « سـياسـت» هـنوز بمعـناي « تدبيـر مدن» و آئين كشـورداري بود و با سـياسـت (بمعناي فـريب و دسـيسـه و نيـرنگ) تفاوت داشـت. بهميـن جهت اسـت كه يكي از ويژگي هاي روشـنفكران و سـياسـتمداران آن دوره اين بود كه فضل و فضيلت را با هم داشـتند. نمونه اش هـمين محمد عـلي فـروغي كه ضمن اينكه اسـتاد مسـلّم زبان و ادب پارسي بود و صاحب « آئين سـخنوري»، تصحيح گلسـتان، تصحيح بوسـتان، تصحيح غـزليات سـعـدي و رباعـيات خيام و گزيدة شـاهـنامه فـردوسي و نيز نويسـندة صدها مقالة ادبي و فـرهـنگي بود، با فـلسـفة غرب نيز آشـنائي عـميق داشـت بطوري كه « سـير حكمت در اروپا» ي او پس از گذشـت 70 سـال اينك جزو كلاسـيك هاي ادبيات فـلسـفي در ايران اسـت. او حتّي در عـلم هـيأت(نجوم)، فـيزيك و شـيمي نيز دسـت داشـت و حدود 100 سال گفـتگو با عـلي ميـرفـطروس پيش اولين كتاب را در عـلم اقـتصاد ـ بنام « اصول علم ثروت ملل» ـ تأليف كرد كه هـنوز از اعـتبار عـلمي برخوردار اسـت... اين از فـضل محمد عـلي فـروغي. از نظر فـضيلت هم بايد گفـت كه محمد عـلي فـروغي نمونة درخشـاني از نجابت، اخلاق و ميهن دوسـتي يك روشـنفكر سـياسـتمدار بود. در اين باره كافي اسـت بدانيم كه پس از « غائلة بهلول» در اعـتراض به كشـف حجاب و جريان مسـجد گوهـرشـاد در مشـهـد ( بسـال 1314شـمسي)، محمد ولي خان اسـدي ( اسـتاندار و نايب التولية آسـتان قـدس رضوي) به اتهام كوتاهي و قـصور در خدمت بدسـتور رضاشـاه دسـتگـيـر و اعـدام گرديد و پسـر محمد ولي خان اسـدي (علي اكبر اسـدي) هم كه داماد محمد عـلي فـروغي (نخسـت وزير وقت) بود، دسـتگـير و زنداني شـد. در چنين شـرايط و احوالي، فـروغي كوشـيد تا در نزد رضاشـاه براي آزادي دامادش « شـفاعـت» كند، اما در يك عصبيـّت افـسـارگسـيخته، رضاشـاه، محمد عـلي فـروغي را نيـز مورد توهـين و توبيخ قرار داد و با گـفتن « زن ريش دار! برو گم شـو!»، باعث عزل و انزواي سـياسي محمد علي فـروغي گرديد. مطالعة دوران عـزلت، عـسـرت و پـريشـاني فـروغي، واقـعاً هـر انسـان آزاده اي را متأثر و منقـلب مي سازد ( در اين باره نگاه بفرمائيد به كتاب « ذكاء الملك فـروغي و شـهـريـور 1320»، نوشـتة دكـتر باقـر عاملي). با اينهـمه، در « روز واقعـه» ( در سـوم شـهـريور 1320) پس از حملة ارتش متـفـقين به ايران و كناره گيري تحميلي رضاشـاه و تبعـيد وي، محمد علي فـروغي، برخلاف بسـياري از روشـنفكران و سـياسـتمداران ما (در انقلاب 57) بجاي شـعار « تا شـاه كفن نشـود، اين وطن، وطن نشـود!» با اصالت و نجابتي اسـتثنائي و با هـمة كدورتي كه از رضاشـاه در دل داشـت، تقاضاي وي را براي نخسـت وزيري و سـرپرسـتي امور كشـور پذيرفـت و عـليرغم نقـشـة انگليسي ها براي الغاء سـلطنت و اسـتقـرار جمهوري و حتي عـليرغم پيشـنهاد پسـت رياسـت جمهوري به فروغي، وي اسـتقلال و حفظ تماميت ارضي ايران و در يك كلام: منافع ملي ايران را بر منافع فردي خويش ترجيح داد و باسـياستي آگاهانه در آن لحظات حساس تاريخي و در شرايطي كه كشور در اشغال بيگانگان بود و خطر تجزية ايران مي رفت، توانست كشـتي طوفان زدة ايران را به سـاحل نجات و عافـيت برسـاند. چنين فضل و فضيلتي را ما آخرين بار تنها از شـادروان دكتر غلامحسـين صديقي (وزير كشـور دولت مصدق) شـاهـد بوديم كه عليرغم كدورت و مخالفت 25 سـالهاش با محمد رضاشـاه و باوجود مخالفت هاي عموم سـران و رهـبران « جبهه ملي» در آسـتانة انقلاب 57، با شـاه ملاقات كرد و پيشـنهاد نخسـت وزيري وي را پذيرفـت و... · با اينحال، چـرا نسـل هاي بعـدي از حضور و وجود شـخصيت هائي مانند فـروغي بي خبر ماندند؟ ـ ميرفطروس: بطوريكه در جاي ديگري هم گفـته ام: من، مهم ترين عامل را در ايدئولوژيك شـدن فضاي فـرهـنگي جامعه ايـران مي دانم. به عـبارت ديگر: انترناسـيوناليسـم حـزب توده و اعـتبار رهـبران فـكري آن، زماني مي توانسـت در بين جوانان ما « اعـتبار» يابد كه نقـيض آن ـ يعـني ناسـيوناليسـت ها و فـرهـنگسـازاني مانند فـروغي، تـقي زاده، پـورداوود و ديگـران، « بي اعـتبار» شـوند و اينچنيـن بود كه با تبليغات حزب توده و اقـمار آن، نسـل هاي آينده از شـناخت شـخصيت هاي ملي ما، بي خبر و محروم ماندند. مثلاً وقـتي به « كانون نويسـندگان ايران» ( يعـني جغـرافـياي روشـنفكري ايران) نگاه كـنيم و تحولات آنرا بررسي كـنيم مي بينيم كه كانون نويسـندگان هم بجاي توليد فـرهـنگ و ذهـنيت سـازنده عـموما ســـياســت و ايدئولوژي توليد كرده اسـت. بقول سـهراب سـپـهـري: « مـن قـطاري ديـدم كـه ســيـاســت مي بْـرد و چـه خـالي مي رفـت!» بسـياري از نويسـندگان و روشـنفكران ما هـنوز در فضاي سـياسي ـ ايدئولوژيك قـبل از انقلاب، نفـس مي كشـند. حدود 10-12 سـال پـيـش، در جلسـه كانون نويسـندگان ايران (در پاريس) در پاسـخ به يك « نويسـنده و شـاعـر انقلابي» (كه ضمن توهـين به دكتر ناتل خانلري، او را « عامل سـركوب و سـانسـور رژيم شـاه»!! ناميده بود) گفـتم: « آقا! يكي از افـتخارات رژيم شـاه اين بايد باشـد كه دكتر ناتل خانلري، وزير فرهـنگـش بود نه آل احمد و امثال او»... و سـپـس جلسـه را ترك كردم و از كانون نويسـندگان اسـتعـفا دادم! رويدادها و تحولات سـياسي در ايران ( از انقلاب مشـروطيت تا انقلاب اسـلامي) نشـان مي دهـند كه برخلاف نظر « مسـتـشـارالدوله»، مشـكل اسـاسي جامعه ما تـنها « يك كلمه» ( يعـني قانون) نيسـت، بلكه مشـكل اسـاسي ما يك مشـكل معـرفـتي و فرهـنگي اسـت. بهمين جهت اسـت كه بارها ديده ايم مشـروطه خواهان ما به اسـتبداد گرويدند و آزاديخواهان ما ( و از جمله مسـئولان « كميته حقوق بشـر» در ايران) آزادي مخالفان خويش را پايمال كرده اند... ما هـنوز نتـوانسـته ايم به نقـد گـذشـته و بازشـناسي حال و آينده دسـت بيابيم و در اين آشـفـتگي فكري اسـت كه دكّه هاي احزاب و سـازمان هاي سـياسي ( كه در بقـدرت رسـيدن آيت اله خميني و اسـتقـرار جمهوري اسـلامي نقـش اسـاسي داشـته انـد) با شـبكه هائي از سـايت ها و نشـريات رنگارنگ، هـنوز « افكار عـمومي» مي ســازند... ادامه دارد
|
||||