شـماره 6 سـال دوم
خانه ماهـنامه نی صفحه اول شماره قبلی شماره بعـدی آرشیف

 

 

 

« نشـتر» « نشـتر غـربت»

رازق فانی

 

در پـردهء بـهـار چکـیـده اســـت خـون مـــا       خوش نقش و خوش نگار چکیده است خون ما

تـنها گل و شـقـایق دشـت است سـرخ ازاو      حـتی بـه نـیـش خـار چکـیـده اسـت خـون مـا

گه روی سنگ سنگرو گه روی فـرش شـاه       گـاهـی بـه پـای دار چکــیـده اســت خـون مـا

آنـجا کـه عـمـق فاجعـه را چـیـغ می زدیــم        بـر ریـگ رهــگــذار چـکـیـده اسـت خـون ما

هــمگام مـادران سـیـه پـوش شهـر عـشـق         درکـوچـه سـوگـوار چکـیـده اسـت خـون مــا

روزی که جنگ، جنگل مارا به فـتنه سوخت      در دود، در شـرار چـکـیـده اسـت خـون مـا

بـا بـال زخـم خـورده چـوکـردیم قـصـد کـوچ      بـر شـانـهء چـنـار چکــیـده اسـت خــون مـا

امسـال هـم به نشـتر غـربت به هـر دیار

چون سـالهای پار چکـیده اسـت خون ما

 

تابسـتان 1381 کلفـورنـیــا

 

گياه وحشی کوهم؛

 

گياه وحشی کوهم؛ نه لاله گلـدان

مرا به بزم خوشـيهای خودسـرانه مبر....

به سـردی خشـن سـنگ خو گرفـته دلم

مرا به خانه مبر؛

زادگاه من کوه اسـت....

ززير سـنگی يکروز سـرزدم بيـرون

به زير سـنگی يکروز می شـوم مدفـون

سـرشـت سـنگی من آشـيان اندوهـسـت...

جدا ز يار وديارم دلم نمی خـنـدد

زمن طراوت و شـادی ورنگ وبوی مخواه.

گياه وحشی کوهـم در انتظار بهار

مرا نوازش وگرمی به گريه ميآرد

مرا به گريه ميـار..............

ژاله اصفهانی

 

یک سـرو صد دسـتار

 

میرزا عـبدالقادر بیدل

 

اشـک و یک لحظه به مژگان باراسـت

فُـرصت عـمر هـمین مقـدار اسـت

چون چـرس کاش بمنـزل بـرســم

نالهء ما ز اثـر بیـزار اسـت

دل جمعی که توان یافـت کجاسـت

غـنچه هم یک سـرو صد دسـتار اسـت

مـرده هم فـکـــر قـیامــت دارد

آرمیدن چقـدر دشـوار اسـت

بیدل از صنعـت تقـدیر مپـرس

زلف یاریم و شـب ما تاراسـت

***********************************

په کاته شم و عالم و ته حيران

چې دنس دپاره څه کا دا سګان

هسي چاري يې پيدا شی له وجوده

چې په فکر  ذکر نه وی د شيطان

تا قرآن د وړاندۍ ايښی قرآن وايی

ولی هيڅ عمل يې نه وی په قرآن

په کوم لوری پسې څم چيرته يی غواړم

دکيميا غودندی ناياب شول دانايان

ښه سړی لعل و ياقوت دی مونده نشی

لکه نور کاڼی لږ ندی ناکسان

که په نور خلکو کی ښه سړی مونده شی

ولی ښه سړی به لږ وی افغانان

که هر څو ورته دپند خبری وايې

دپلار پند يې هم ښه نه لګی په ځان

هر چار د پښتانه تر مغل ښه ده

اتفاق ورڅخه نشته ډير ارمان

دبهلول او دشيرشاه خبری اورم

چې په هند کی پښتانه وه پاچاهان

شپږ اوه پېړی يې هسی بادشاهی وه

چی په دوی پوری درست خلک وه حيران

يا هغه پښتانه نور وه دا څه  نور شول

يا دخدای دی اوس داهسی شان فرمان

که توفيق داتفاق پښتانه مومی

زوړ خوشحال به دوباره شی په داځوان

خوشحال خان خټک

*****************************************

آيینه ئ روزگاروغـربت

 فضل الرحیم رحیم

 

شبی باخود تنها شـدم و تنها گريسـتم زار، زار

به راه آمد ئي عمرم بر گشـتم و نظر کردم بار، بار

ايسـتادم و ديدم خويش تن را در آيئنه ئ روزگار

ديدم تصوير خويش در گنج زمانه اگنده از گرد وغـبار

در قاب شـکسـته جا شـده با صد رمز، درد و اجبار

ناگاه زخود پرسـيدم و از آيئنه ئ روز گار

اين جا کجاسـت، اين جا کجاسـت ؟

من در کجا ام واين جا کجاسـت ؟

کجاسـت زمين و زمان و آسـمان من؟

کجاسـت طنعمئ بهشـت و مکان من؟

کجاسـت گرمئ مجلـس ياران من؟

کجاسـت هم زبان وهم نشـين مهربان من؟

کجاسـت فضائي سـر خوش محبت گاه ئ من؟

کجاسـت آغوش پر عطو فـت مادري ناز من؟

من در کجا ام، اين جا کجاسـت، آخر کجاسـت؟؟؟

آيئنه ئ روزگار با صد ناز و کر يشـمه ئي

لب گشـود وگفـت اي،آيي بيچاره ئي

تو در ديار غـربتي و غـريب بيش نيسـتي

تو از طلوع شـرق برخاسـته ئي به غـروب مغـر ب رسـيده ئي

تو مجبور رميده ئي از ديار خويش پا کشـيده ئي

خو درا به جو ال ديگر ئي پينه کرده ئي

تو نه پارسـا و نه ناظر اين محفـلئ

بلکه مقمرئي که بادسـت ديروز برده ئي وبا دسـت امروز باخته ئي

خوان صبح وشـام تو پـر از طعـنه و حقارتي

کار تو چاره جوئي با ناچاري هاي اين ديا ر بيگانه ئي!

من چه گويم بيش از اين که اين جا کجاسـت، اين جا کجاسـت

 

ضرب مثـل ها و سـخنان پند آمیز

 

از چیزی که نصیب نمیشه دندانته بکن

از خانیش دود بالا نمیشـه

از زبانش آتش میپره

از خوشی بسـیار سـرش جشـن شـد

از دود رَوش دود بالا نمیشـه

از زیر ریشـش خر سـوار تیر شـد

از شـرش خدا نجات بته

از غصه زاره ترق شـد

از کسـه کسـش از خاره خسـش

از گپای او آدم شـاخ میکشـه

از لتای سـلطان محمود اس

از هـر چیـز سـر سـری تیر میشـه

اسـپند دود کو که نظر نه شـه

اشـپش جانش ازش خیز نمی بینه

او(آب) خوده پف پف کده میخوره

او (آب) ده رودایش گرم نمیشـه

ایمانش از سـرش کوچ کد

اِی شـتر سـفـید دم خانهء هـرکس خو میکنه