شـماره 7 سـال دوم پنجشـنبه 8 اسـد 1383 / 29 جولای 2004
خانه

ماهـنامه نی

صفحه اول شماره قبلی

شماره بعدی

آرشیف

مقاله های دیگری ازین نویسنده:

ــ بخش اول گفتگو

بخش دوم گفتگو

ــ پیام میر علی فطروس به ماهنامه نی

ــ از علی بیاموزیم

شماره 3 سال دوم

شماره 12، 13 سال اول (آرشیف)

 

 

ديدگاه ها

از علی بياموزيم

گفتگو با علی میر فطروس:

(بخـش سـوم)

ما ملتي هستيم كه « آينده» را فداي « گذشته ناشاد» مي كنيم!

 

• « روشـنفكران ديني»ي ما هـنوز به « اسـتسـلام» ( يعـني اسـلامي كردن مفاهـيم غـربي) مشـغـول اند و راه اشـتباهـات هـولنـاك ديـگـر را هـموار مي كنند.

• شـعـر در ايران ـ هـمواره ـ حافظه تاريخي ملـت ما بـود.

• در حاليكه روشـنفكران آفـريقاي جنوبي و اسـپانيائي با آينده نگري و مدارا از دل « تاريخ ناشـاد» شـان، كشـور نويني مي ســازنـد، بســيـاري از روشـنفكران و رهـبران سـياسي ما، هـنوز از قـبرسـتان ها و از جمجمه مردگان، « الهام» مي گيـرند!

• خاطرات دكتر محمد حـسـين موسـوي نشـان مي دهـد كه برخلاف تصور رايج، عـرصه سـياسـت رژيم گذشـته، چـندان هـم از زنـان و مردان آگاه، شـايسـته و ميهن پـرسـت، خالي نبود.

• براي من، نه « جمهوري» مطرح اسـت و نه « سـلطنت»، بلكه تـنها « ايران» مطرح اسـت. من در آرزوي فـضاي دموكراتـيـك و آزادي هـسـتم كه در آن هـر شـهـروند ايراني، آزادانه و آگاهانه بتواند نظام سـياسي دلخواهـش را انتخاب كـنـــد.

اشــاره:

گفتگو با دكتر علي ميرفطروس با اسـتقـبال فـراوان هـموطنان ما روبرو شـده بطوريكه بسـياري از راديوها، تلويزيون ها، سـايت هاي اينترنتي و روزنامه هاي فارسي زبان ( در اروپا، آمريكا، كانادا و اسـتراليا) متن آنرا بازتاب داده اند. بقـول نويسـنده و منتقـدي ( آقاي مجـيد زهـري): « ايـن گفـتگو حاوي چـنان نكات مهمي اسـت كه خواندن آنرا براي نسـل ما دو چـندان مي كند... اين گـزيده گوئي هاي آگاهـنـده و سـرشـار از روشـنگـري تاريخي را نمي توان تـند خوانـد و گذشـت، بلكه تأملي مضاعـف را مي طلبد...»

ما ضمن چاپ بخـش سـوم و پاياني اين گفـتگو، اميدواريم كه در آينده نيـز بتوانيم به اينگونه گفـتگوها ادامه دهـيــم.

نيمروز

• سـال ها پيـش شـما در باره « روشـنفـكران ديني» گفـتيد كه « اين روشـنفـكران با اسـتفـاده از مفاهـيم مدرن غـربي به بيـان انديشـه هاي شــان مي پـردازند...» ظاهـراً هـنوز هم ما با چنين مسـئله اي روبرو هـسـتيم؟!

ـ ميرفطروس: « روشـنفكران ديني» ما ( اگر اين اصطلاح بي معـنا نباشـد!) بر بسـتر اصطلاحات عـلوم جـديد و مكاتب جامعه شـناسي غـربي ( و اسـاسـاً غـيرديني) مفهوم سـازي مي كنند. در واقع آنان براي پاسـخ دادن به مسـایل و مشـكلات نظري خود، از بسـياري مفاهـيم جامعه شـناسي و فـلسـفة غـرب، اقـتباس مي كنند، چيـزي كه من حدود 16-17 سـال پيـش آنـرا « اسـتسـلام» ( يعـني اسـلامي كردن مفاهـيم غـربي) ناميده ام. كار اين « اسـتسـلام» به آنجا رسـيده بود كه مرحوم دكتر شـريعـتي در يك خودپسـندي آزاردهـنده مدعي شـد: اين ما نيسـتيم كه تازه ايـن حرفـها را از ماركسـيسـت ها و متفـكران غـربي گرفـته باشـيم، بلكه اين، ماركسـيسـت ها و متـفكران غـربي هـسـتند كه اين حرف ها را تازه از اسـلام گرفـته اند...!!! ( براي نمونه اي از اين ادعاها نگاه بفـرمائيد به كتاب جهت گيري طبقاتي در اسـلام، دكتر علي شـريعـتي؛ مالكيت، كار و سـرمايه از ديدگاه اسـلام، دكتر حبيب اله پيمان) ظاهـراً دوسـتاني كه « روشـنفكري ديني را « راه بي بديل» براي رسـيدن به دموكراسي و مدرنيتـه» مي دانند، هـنوز به « اسـتسـلام» مفاهـيم غـيرديني غـرب مشـغـول اند!

كسـاني كه با وجود 25 سـال تجربة خونين و هـولناك حكومت اسـلامي، پاسـخي به مسـایل امروز ما نداشـته اند، شـگفـتا كه اينك « نامه اي براي فـردا» مي نويسـند!! « روشـنفكران ديني» ما با اينگونه شـبيه سـازي ها و مفهوم سـازي هاي غـيرعـلمي، راه اشـتباهات هـولناك ديگر را هـموار مي كنند چرا كه از بطن يك دسـتگاه ديني ذاتاً عـقـیم، فـقط « مرده» بدنيا مي آيد! اينگونه طفـيلي گري فـكري و سـوء اسـتفاده از مفاهـيم مدرن غـربي هـمانطور كه ديده ايم نه به نفع اسـلام اسـت و نه به نفع اسـتقـرار تجـدّد و جامعه مدني در ايـران.

آنچه كه به بحث قـبلي ما ـ در تفاوت ذاتي مسـيحـيت و اسـلام ـ بايد اضافه كنم اينسـت كه «پـروتسـتانتـيسـم مسـيحي» با آزاد كردن فـرد از « وجدان گناهـكار»، انسـان را به « شـهروند آزاد» بدل كرد و با پـرورش فـرد آزاد و مسـتقـل از دولت و دين، زمينه جامعه مدني را هـموار سـاخـت در حاليكه « پـروتسـتانـتيسـم اسـلامي» با اضمحلال « فـرد» در مفاهـيمي مانند شـهادت و ايـثار، اسـاسـاً رشـد و پـرورش « فرد آزاد» را غـيرممكن مي سـازد، چرا كه بقول دكتر شـريعـتي: « شـهـيد، قـلب تاريخ اســت»!

• در اين اواخـر توجه به تاريخ و تاريخ نويسي در ايـران، افـزايـش يافـته بطوريكه كتب تاريخي و خصوصاً خاطرات سـياسـتمداران و دولـتمـردان رژيم گـذشـته، از اسـتقـبال خوبي برخوردار اسـت. نظر شـما ـ بعـنوان يك محقـق تاريخ ـ در بارة اين تحقـيقات و كتاب هاي تاريخي چـيسـت؟

ـ ميرفـطروس: اين عـنايت به تاريخ و تحقـيقات تاريخي، پديده اميدواركننده اي اسـت كه مي توان آن را به فال نيك گرفـت. بهـر حال در ايـن 25 سـال گذشـته، ملت ما يكي از سـياه ترين و خونبارترين دوره هاي تاريخ خويش را تجربه كرده اسـت و مي خواهـد بداند كه راز اينهمه سـياهي ها و ناكامي ها و عـقـب ماندگي ها در چـيسـت؟ بي جهت نيسـت كه تاريخ را « دريچه اي براي نگاه كردن به آينده» نيز تعـريف كرده اند.

ارزش كتاب ها و تحقـيقات تاريخي منتـشـر شـده، البته يكدسـت نيسـت، بسـياري از اين كتاب ها بيشـتر نوعي « كتابسـازي» اسـت تا يك تحقـيق عـلمي و منصفانه اما در كنار اين ها، تحقـيقاتي وجود دارند كه بسـيار ارزشـمنداند ( مانند كتاب هاي دكتر عـباس ميلاني، دكتر سـيد جواد طباطبائي، دكـتر محمد محمدي ملايـري و ديگران).

خاطرات دولتمردان و رجال سـياسي ايران هم از اهـميت فـراوان برخوردارند. اين خاطرات از آنجائيكه مشـاهـدات عـيني نويسـندگان آن هـسـتـنـد، بعـنوان « اسـناد دسـت اول» مي توانند مورد اسـتـفادة محققان تاريخ معاصر باشــند. اين خاطرات و روايت ها، وقـتي كه در كنار ديگر خاطرات و روايت ها قرار بگـيرند، مصالح واقعي تدوين تاريخ معاصر ايران را فـراهم مي ســازنــد.

• آخـرين كتابي كه شـما خودتان دراين اين اواخـر خوانده ايد، چه بـود؟

ـ ميرفـطروس: در اين اواخر كتاب « يادمانده ها، از بر باد رفته ها» ( خاطرات سـياسي و اجـتماعي دكتر محمد حسـيـن موسـوي) را تـمام كـرده ام. اين كتاب، ضمن يك بررسي اجمالي از ظهور رضاشـاه و تحولات ايران در آن دوره (خصوصاً در شـهـر تبريز) اسـاسـاً به تحولات سـياسي ايـران در 20 سـال قـبل از انقلاب و خصوصاً به عـلل پـيدايـش حـزب مردم، حزب ايران نوين و حزب رسـتاخيـز و دلايل شـكسـت يا ناكامي آنها پـرداخـته و از اين زاويه به رويدادهاي منجر به انقلاب 57 و ظهور خميني نظر كرده اسـت.

براي من اين كتاب از سـه منظر واجد اهـميت اسـت: اول اينكه، نويسـنده ـ بعـنوان يك آذربايجاني وطن دوسـت  ـ از آغـاز نوجـواني ضمن عـلاقـه به زبان تركي، معـتقـد به ترويج و گسـترش زبان فارسي ( بعـنوان زبان ملي و سـرتاسـري هـمه اقـوام ايراني) بوده و براي اين منظور از هـمان آغاز جواني به هـمت افـراد خانواده اش به تأسـيـس « كانون دانـش پـژوه» و ترويج و تـدريس زبان فارسي در تبريز پـرداخت.

دوم: نويسـنده با آگاهي، ايراندوسـتي و بضاعـت خويش از يك خانواده متوسـط شـهـري و از مسـند قـضاوت دادگسـتري تا عـالي تريـن مقامات اداري و سـياسي كشـور ( يعـني نمايندگي منتخب مردم آذربايجان در مجلس سـنا و شـورا، و سـپـس به قائم مقامي حزب مردم و رسـتاخـيـز) مي رسـد و اين، نشـانه باز بودن نظام سـياسي ـ اداري ايران در آن دوره براي پـيمودن سـلسـله مراتب سـياسي و ارتـقاء اجتماعي مي تواند باشـد ( سـلسـله مراتبي كه اقـوام مخـتـلف ايراني خصوصاً آذري ها در آن حضور فعال داشـته انـد).

سـوم: اسـتـقلال رأي و منـش سـياسي نويسـنده كه اخلاق و انصاف و ايراندوسـتي خود را فـداي جلوه هاي ظاهـرفريب و گذراي زندگي سـياسي نكرده اسـت. ملاقات نويسـنده با ارتـشـبد حسـين فـردوسـت، رئيـس « دفـتر ويـژه شـاهـنشـاهي» بسـيار تأمل برانگيز اسـت و شـايد پـرتوي باشـد بر آنچه كه چند سـال بعـد ـ بعـنوان « انقلاب اسـلامي» ـ تومار حيات رژيم سـلطنتي را درهم پيچـيد. به روايت دكتر موسـوي: ارتـشـبـد فـردوست ـ معـروف به « چشـم شـاه» ـ آنچنان قـدرتي داشـت كه حتي سـپـهـبد نصيري ( رئيس سـاواك) نيز بي اراده او آب نمي خورد. فـردوسـت، مردي بود كوتاه قـد و چاق و تا حدودي گـنگ و منگ، لباسـش غـيرمرتب و حتي كـثيف بود. در نخسـتيـن ملاقات دكتر موسـوي با فـردوست، دو چـيـز نظـرش را جلب ميكند: يكي باقـيمانده غـذاي خشـك شـده بر روي يـقه كـتـش و ديگري، تخت كفـشـش كه كنده شـده بود... نويسـنده با حيرت اين سـئوال اسـاسي را مطرح مي كند: « آدمي كه قـدرت ديدن حتي لكّـة بزرگ روي كـتـش را هم ندارد چگونه مي تواند « چشـم شـاه» باشـد و بازرسي دقـيق مسـایل و حـل مشـكلات مملكتي را بر عهده داشـته باشــد؟

دكتر محمد حسـين موسـوي از چگونگي پيدايش فكر « تك حزبي» (حزب رسـتاخيـز) اطلاعات جالبي بدسـت مي دهـد و آنرا ساخته و پرداخته شـخص اميرعـباس هـويدا مي داند. او از كم كاري ها و بي تفاوتي هاي مسـئولان دولتي ( خصوصاً دكتر جمشـيد آموزگار) در برخورد با رويدادهاي سـال هاي 56-57 سـخن مي گويد، بي تفاوتي هائي كه حاصل آن حضور روزافـزون روحانيـون، بازگـشت خميني و اسـتـقـرار حكـومـت اسـلامي در ايـران بــود.

خوانـدن خاطرات سـياسي ـ اجتماعي دكـتر محمد حسـين موسـوي اين باور را در خواننده تقويت مي كند كه برخلاف تصور رايج، عـرصه سـياسـت رژيم گـذشـته چندان هم از زنان و مردان آگاه، دلسـوز، شـايسـته و ميهن پـرسـت خالي نبوده... و دكتر محمد حسـين موسـوي يكي از آن مردان بود.

• شـما در بحثي بنام « تاريخ در ادبيـات»، ادبيات و خصوصاً شـعـر فارسي را يكي از مـنابع تاريخ اجتماعي ايران قـلمداد كرده ايد، مي خـواهم بپـرســم كه اهـميت اين مسـاله، چقـدر اســت؟

ـ ميرفـطروس: با توجه به حملات متعـدد و هجوم هاي ويرانگر قـبايل بيابانگرد، شـهـر و شـهـرنشـيني در ايران ـ بارها ـ دچار آسـيب هـاي اسـاسي شـد. از جمله اينكه با ويراني و آتـش زدن كتابخانه ها و قـتل عام يا فـرار دانشـمندان و مورخان، جامعه ما بارها دچار انقطاع يا گـسـسـت تاريخي گرديد، مثلاً در سـال 1589 ميلادي در حمله ازبك هاي مهاجم به شـهـرهاي خـراسـان به گواهي قاضي احمد قـمي: ازبك ها چنـديـن هـزار كـتـاب را در آب ريخـتند و از جمله « حوض شـاهي» را از كتاب و اسـناد تاريخي، انباشـتـند... يا در هـمين 80 سـال پيـش ( به سـال 1920 ميلادي) در حـمله اشـرار نايب حسـين كاشي به كتابخانه شـهـر طبـس تمام كتب خطي نفـيـس اين كتابخانه در آتـش سـوخـت. اين كتابخانه بيش از 800 سـال سـابقه تاريخي داشـت و داراي حدود هـشـت هـزار جلد كتاب نفـيس خطي بــود.

در برابر اينگونه حملات و هجوم هاي ويرانگر، شـعـر ما، هـمواره حافظه تاريخي ملت ما بود كه بخاطر خصلت شـفاهي و نقل سـينه به سـينه، توانست از گذشـته به آينده، حافظ و حافظه بخـشي از تاريخ و فـرهـنگ ملي ما باشـد. بهميـن جهت اسـت كه گفـته ام: در شـعـر پـارسي ما، تـاريخ ايـران نفـس مي كـشـد. نمونه اش هـمين « شـاهـنامه فـردوسي»... آنهـمه شـادي، شـادخواري، سـتايش شـراب، رقص، خـنياگري، زن، زيـبائي، لذت جوئي و اميد به زندگي كه سـراسـر شـعـر كلاسـيك ايران را پـوشـانده، در واقع بازگو كـننده باورها و آئين ها و سـنت هاي باسـتاني نياكان ماسـت كه روح اسـلام از آن متـنـفـر و بيـزار اسـت. بي جهت نيسـت كه نخسـتين كوزه شـراب جهان را ( از 5200 سـال پيـش از ميلاد) در دامـنه هاي زاگـروس ( در غـرب ايران) يافـته انـد! با چنيـن باوري اسـت كه حافـظ مي گويــد:

بر سـر تربت من، بي مي و مطرب منشـيـن!

تا ببـويت ز لحـد، رقـص كــنان بـرخـيـزم

و يا:

مهـل كه روز وفـاتم به خاك بسـپـارنـد

و يا:

مي خور به باگ چنگ و مخور غصه، ور كسي

گويـد تـرا كه باده مخـور! گـو: « هـوالغـفـور»

اين باورها وقـتي كه توسـط يك شـاعـر بي پـروا و خوش گـذران ايراني الاصل بنام « ابونواس» به شـعـر عرـب وارد مي شـود به يك « بدعـت خطرناك ضد اسـلامي» تعـبير مي شـود چرا كه بقول ابونواس: « اگر شـراب حرام اسـت، چه باك؟ نه آنسـت كه لـذت، هـمه در حرام اسـت؟»

در يك مقايسـه تطبيقي مي توان گفـت كه: انديشـه ها و آئيـن هاي ايرانيان پیـش ازاسـلام ( لـذت جوئي، شـادي، شـادخواري و اميـد به زندگي) به باور انديشـمندان « عصر روشـنگري» (Lumières) نزديـك اسـت در حاليكه انديشـه هاي عـصر اسـلامي ( تترك دنيـا، زهـد، تعـبـّد و خـوار شـمردن زن و زندگي) به دوران « قرون وسـطاي اروپا» (Moyen-Âge) هـمانـنـد اســت.

اين مسـالهء « تاريخ در ادبيات» حتي در شـعـر معاصر ما نيـز حضور دارد مثلاً از خلال شـعـرهاي بزرگ تريـن شـاعـر روزگار ما ( احمد شـاملو) مي توان بسـياري از رويدادها و لحظات تاريخ معاصر ايران را ملاحظه كرد. مثلاً آنجا كه حافظ مي گويــد:

ببانگ چـنگ مخور مي! كه محـتسـب تيـز اسـت

و يا:

به عـقـل نوش كه ايام، فـتـنه انگـيـز اسـت.

و يا:

كه هـمچو چشم صراحي، زمانه خون ريـز است.

شـاملو، شـرايط سـياه سـياسي ـ مذهـبي زمانهء ما را چـنين تصوير مي كند:

« دهـانت را مي بويـند

مبادا كه گفـته باشي دوسـتـت مي دارم.

دلت را مي بويـند

و عـشـق را كـنار تيـرك راهـبند

تازيانه مي زنـنـد

عـشـق را در پسـتوي خانه نهان بايد كـرد».

تجربه هاي خونين و حوادث هـولناك سـال هاي اخير، چشـم انداز مناسـبي اسـت تا ما به تاريخ اجتماعي و ادبي ايران بهـتر بنگريم و با آگاهي از شـرايط دشـوار و سـركوب و قـتـل عام دگرانديشـان، به راز و رمز مفاهـيم به اصطلاح عـرفاني در تاريخ ادبيات خود آگاه تـر شـويم.

• اين « آينده نگـري» كه شـما از مشـخصات اصلي روشـنفكر مي دانيـد ظاهراً با روشـنفكر و روشـنفكري ما چـندان سـنخيتي ندارد، مثـلاً نگاهي به بحـث هاي رايج روشـنفكران ما ( حداقـل در خارج از كشـور) نشـان مي دهـد كه آنها حتي در يك مورد هم طرحي براي آينده ايران ندارنـد...

ـ ميرفـطروس: فكر مي كنم هـمينطور باشـد! در واقع ما مردمي هـسـتيم كه غـالباً آينده را فـداي گذشـته ناشـاد خويـش مي كنيم و در ايـن مسـيـر، هـمه داده ها و دسـتاوردهاي مثبت گذشـته، هـمه راه ها و پل ها را هم خراب مي كنيم. « انقلاب شـكوهـمند اسـلامي» ـ در واقع ـ دسـتاورد هـمين بي اعـتنائي ها و عـدم آينده نگري روشـنفكران ما اسـت. اسـارت در زندان ذهن هاي گذشـته روشـنفـكران ما را وقـتي با كرامت، مدارا و آينده نگري روشـنفكران آفـريقاي جنوبي و اسـپـانيائي ( حتي كمونيسـت هاي شـان) مقايسـه مي كنيم، مي بينيم كه « تفاوت ره از كجاسـت تا به كجا»! آنها با آينـده نگري و مدارا، بر زمينه يك گذشـته عـميقاً خونبار، آفـريقاي جنوبي و اسـپانياي نويني مي سـازند و ما ـ اما ـ هـنوز از قـبرسـتان ها و از جـمجـمه هاي مردگان « الهام» مي گـيريـم. در واقع براي بسـياري از روشـنفكران ما، آينده، در اسـارت اين گذشـته تلخ و ناشـاد اسـت، بي آنكه با فـروتـني بپـذيـريم كه ما ( اپـوزيسـيون و روشـنفكران) نيـز در ايجاد آن گذشـته ناشـاد، سـهم فـراواني داشـته ايم. چـندي پيـش يكي از سـروران منسـوب به « جبهه ملي» مي گفـت: « اگر قـرار اسـت كه باز حكومت پهلوي باز گردد، من در كنار هـمين جمهوري اسـلامي خواهم مانـد!»... اينگونه بي پـروائي و مسـئوليت گريـزي در انديشـيدن به آينده ايران واقعاً تأسـف بار اسـت. در باره رضاشـاه و مصدق و محمد رضاشـاه و 28 مرداد و « انقلاب شـكـوهـمند اسـلامي»، مي توان نوشـت ( و فـراوان هم بايد نوشـت) اما احاله كردن يا مشـروط كردن هـرگونه اتحاد و هـمبسـتگي ملي به مسـایل گـذشـته، فـقـط  به نفع تـداوم حكومت اسـلامي اســت.

در اين 25 سـال، رژيم اسـلامي نه تـنها منابع مادي و اقـتصادي جامعه ما را تاراج كرده، بلكه مهم تر از هـمه، اخلاق انسـاني و غـرور ملي مردم ما را به تباهي كشـانده اسـت. اين رژيم نه تـنها جوانان ما را كشـته و تـباه كرده بلكه مهمتر از هـمه، «جـواني» را در جامعه ما كشـته اسـت. نه تـنها زنان و دخـتران ما را سـركوب كرده، بلكه « دخـتري» و « حـس زن بودن» را در جامعه ما نابود كرده اسـت... در بـرابـر اينهمه قـتـل و غـارت و فـسـاد و فـقـر و فـحـشـا، متأسـفانه بسـياري از روشـنفكران و سـروران سـياسي ما (خصوصاً در خارج از كشـور) با طرح « شـبه مسـاله» ها، مسـاله اسـاسي ( يعـني اتحاد و هـمبسـتگي براي رهائي ملي) را فـراموش كرده اند.

• شما خودتان به اين آينده، چطور نگاه مي كنيد؟

ـ ميرفـطروس: ببـيـنيد! براي من، نه نظام جمهوري مطرح اسـت و نه رژيم سـلطنتي، بلكه در اين لحظه، برايم تـنها ايران مطرح اسـت. من در آرزوي ايجاد فـضاي دموكراتيك و آزادي هـسـتم كه در آن هـر شـهـروند ايـراني، آزادانه و آگاهانه بتواند نظام سـياسي دلخواهـش را ( چه سـلطـنـت، چه جمهوري) انتخاب كند و اين آرزو، تحقـق نخواهـد يافـت مگـر با سـقوط جمهوري اسـلامي. دموكراسي را « ورزش فـروتـني» خـوانـده اند، بنابراين: بر هـمه ماسـت كه بدور از تـنگ نظري هاي سـياسي موجود، با فـروتـني و براسـاس فـوري ترين خواسـت ملت مان، در يك اتحـاد ملي، شـعـار « انجام رفراندوم براي تعـيين نوع نظام» را به اصلي ترين و محوري ترين شـعـار مبارزاتي خويـش بدل كنيم وگرنه « روشـنفكـران ديـني» ما طرح هاي هـولناك تازه اي را براي جامعه ما تدارك مي بينند مثلاً يكي از هـمين « روشـنفكران ديني» ( يعـني آقاي دكتر صادق زيباكلام) اخيراً در مصاحبه اي با كيهان تهران ضمن حملات شـديد به مخالفان رفـسـنجاني و كـشـف « كرامات» او، ادعا كرده كه « سـلول ها، ژن ها و كروموزوم هاي هاشـمي رفـسـنجاني، اصلاح طلب هـسـتـند» و... پـيام اين حرف ها، روشـن تر از آنسـت كه لازم به توضيح باشـد و بقـول معروف: « تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل».

سـال ها پيـش به نقـل از يك شـاعـر تيـرباران شـده آمريكاي لاتـيني گفـته بودم:

« روزي خواهد آمد كه ساده ترين مردم ميهن من

روشـنفكران ابتـرِ كشـور را

اسـتـنطاق خواهـند كرد

و خواهـند پـرســيد:

روزي كه ملت به مانند يك بخاري كوچك و تـنها

فـرو مي مْرد

به چه كاري مشـغـول بوديـد؟»

اميدوارم كه رهـبران سـياسي و روشـنفكران ما ـ در اين لحـظات حسـاس تاريخي ـ مـصـداق «روشـنفكران ابتـر كشـور» نباشــند...

www.mirfetros.com

پايان

 

فهرست مقالات این شماره:

درگذشـت لیلا صراحت روشـنی شاعره افغان

متن کامل»»»

ــ امید های مردم افغانستان در آستانه انتخابات

محمد اسمعیل» رویت«

ــ ديدگاه های جهان در بارهء نتخابات آينده در افغانسـتان

ــ

عراق یکسـال پس از صدام؛

نوشـته: ایوب نوری ژورنالیسـت عراقی

برگردان از منابع هالندی به زبان دری از: ن محجوب

ــ بنیاد گرایی اسلامی و فعالیت های آن؛

قسمت دوم

(عنکبوتی در لانهء تروریستی عـراق)

ــ فـلم جنجالی مایکل مور در امریکا اکران شـد

متن کامل»»»

ــ کاروان شـعـر و ادب

زیر نطر آرام ارُزگانی

بخوانید»»»

ـ بهای عـشـق ( داسـتان کوتاه)

داکتر ش. پرتو

بخوانید»»»

ــ بخوان بدان ( معرفی کتاب)

'خاورميانه درکوران بنيادگرايی'

نویسـنده کتاب: داکتر مصطفی دانش

بخوانید»»»

ــ عطار نيشابوري

بخوانید»»»

ــ صف بنديهای جديد انتخاباتی در افغانستان

بخوانید»»»