درین شـماره:
ــ به اسـتقـبال 8 مارچ بشـتابیم
» ــ
بشـنو از نی چون حکایت می کند»
آ ورده اند که سـلطان سـکندر کابلی ملقـب به صاحبقـران!
دوتا شـاخ داشـت .ــ بـُرا، بـراق، و تـابیـده به عـقـب ــ
«
این حکایت را محـترم دکتور اکرم عـثمان با خط خود برای
ما فـرسـتاده اسـت که با ابراز سـپاس از ایشـان به نشـر می سـپاریم .
به امیـد اینکه نوشـته های دیگری از این نویسـندهء گران قـدر مان
داشـته باشـیم .
ــ تاسیس
کربلا نه برای عـزا و ماتم اسـت
تعـلیم گاه عـزت ابنـای آدم اســت
ــ نقـش
زن در جامعه
ــ در
حاشـيهء
يک خبر
:
ــ
دپشـتو سـتر شـاعـر غـني خان ...
ــ قـدرتیکه هـیچـکس قادربه سـرکوب آن نیسـت.
ــ کاروان شـعـر و ادب.
ــ رابعه بلخی.
ــ بروز مشـکلات در پروسـه بازرسی در گونتانامو.
ــ د پرسـونل ضد ماینونه.
ــ عـودت کنندگان و مهاجرت های ثانوی.
ــ ســفـیر غـیر مقـیم در فـنلیند.
ــ ای دوسـتان برای خدا یا د ما کنید.
اکنون که در آسـتانه تجلیل از 8 مارچ روز بین المللی زنان قـرار
داریم و اینروز درتمام کشـور ها با شـکوهـمندی خاصی تجلیل می گردد . امسـال
این روز در کشـور ما درحالی برگزار میگردد که قـانون اسـاسی جدید کشـور به
تصویب رسـیده و در آن از حقـوق زنان و برابری تمام شـهروندان کشـور دربرابر
قانون موادی گنجانیده شــده اسـت.
می گویند ســالیکه نیکوسـت از بهارش پیداسـت . با تأسـف که
درنخسـتین روزهای بعـد از تصویب قانون اسـاسی کشـور آواز زن در تلویزیون کشـور
خفـه شــد و پخش آن باعـث وحشـت ارگانهای قـضائی کشـور گردید؛ و علی الرغم
صراحت مواد قانون مقابلهء
شـــان را در برابر زنان ادامه داده و بر عمل ننگیـن شـان
پافـشاری نمودند. و آنرا خلاف شـرع اسـلام قـلمداد کردند. درحالیکه نمونه های
فـروانی از سـهم گیری زنان در تلویزیون های کشـور های اسـلامی اعم از نطاقی،
تمثیل و آواز خوانی بمشـاهـده میرســد.
البته تنها دریک عـرصه نیسـت که زن از حق خود در سـهم گیری امور
اجتماعی محروم میگردد. زندگی روزانه نشـان میدهـد که این نابرابر درتمام عـرصه
های زندگی وجود دارد وصرفـاً تصویب قـوانین چندان کمکی برحال و بهـبود وضعـیت
زنان کرده نمی تواند. لازم اسـت تا در عـمل از حقـوق آنها دفاع و پشـتیبانی
بعـمل آید. زن در جوامع بشـری نقـش ارزنده ئی داشـته و دارد، گفـته ایسـت که
وضعـیت زنان در یک کشـور، وضعـیت پیشـرفـت فـرهـنگی و ترقی اجتماعی آن کشـور را
نمایان میسـازد.
زنان درکشـورما نیز درسـالایان متمادی چه در مبارزات
آزادیخواهانه برعـلیه اسـتعمار انگلیس و چه در دوران های حکومات ارتجاعی و
سـیاه و چه در دوران تسـلط ارتجاع طالبانی، نقـش
ارزنده ئی داشـته اند . طی یکدهـهء
اخیرمسـئلهء
زن درکشـور چنان حاد بوده اسـت و چنان به آن چســپیده اند که
این
مسـئله
در مرکز ثقـل سـیاسـت های قـدرتمندان و دولتمداران قـرار داشـته اسـت؛ که گوئی
تمام مسـائل بازسـازی ترقی و اعـمار کشـور به سـر رسـیده و تنها حل این مسـئله
باقی مانده و آنهم به شـوهء
ســیاه ارتجاعی و طالبانی.
هـرگاه وضعـیت ایرا که هم اکنون در خصوص زنان درکشـور بخصوص در
ولایات، درجریان اسـت، به بررسی بگیریم به سـاده گی درمی یابیم که وضعـیت زن در
کشـور هـنوز رقـت بار و فاجـعـه بر انگیز اسـت . وضعـیت طالبانی که بخصوص در
ولایت هـرات درجریان اسـت جداً مایهء
نگرانی و تأثر تمام وطنپرسـتان و ترقی خواهان کشـور اسـت.
از آنجائیکه انتخابات ریاسـت جمهوری و متعاقـباً پارلمانی در
راه اسـت چنان برخورد عملی به وضعـیت زنان بعـمل آید تا جهانیان متوجه شـوند که
بعـد از تصویت قانون اسـاسی جدید درکشـور تغـییری در
در
وضعـیت اجتماعی کشـورما بوجود آمده اسـت . و الی هـمان آش اسـت و همان کاسـه
برای رسـیدن به این مأمول باید هـمه روشـنفـکران، وطنپرسـتان و ترقی خواهان
کشـور با یک صدا و باگامهای عملی چه در داخل حکومت موجود و چه در خارج از آن از
حقـوق زن در کشـور دفاع نمایند و این روز را به روز واقـعاً ملی و دادخواهی
زنان عـلیه ظلم و سـتم دوگانهء مردسـالاری و طالبانی مبدل ســازند. (
فقـیری)
« بشـنو از نی چون حکایت می کند»
اکرم عـثمان

تاسیس کربلا نه برای عـزا و ماتم
اسـت
تعـلیم گاه عـزت ابنـای ادم اســت
انجینر" صالحی"
با اشاره مختصر به معـرفی سـر زمین ( نینوا)
که بعد از قـیام حضرت امام حسـین (ع) و یا ران با وفای آن در سـال 61 هجری به
نام کربلا جلوه گر شـد، مانند سـتاره درخشـان درذهـنیت هـر انسـان ازاده طلبعه
افگـند. باگـذشـت زمان پیرامون هدف وپیامدهای نهضت عاشـورا حسـینی محقـقـین و
پـژوهـشگـران زیاد در زمینه مطالعات نمودند، که به ارزشـمندی قـیام مدبرانه
حضرت ابا عـبدالله الحســیـن مهر تائید گذاشــتند. واز قیام حسـینی به حیث یک
الگوی شـرف وعـزت انسـانی نام برده اند. بطور نمونه ابراز نظر یکی از
دانشـمندان که در زمینه مطالعات زیادی نموده در قـسـمتی از نوشـته خویش چینین
نگاشـته اسـت: هـر قـدر فاصله زمانی از نهـضت حسـینی وواقعه جانگداز کربلا
میگذرد، ارزشـمندی اصالت و مفـیدیت آن برای بقا جوامع بشـری روشـنتر میگردد
ودامنه موج عـظیم عاشـورا به مردم جهان وسـعـت یافـته، وعاشـقان وشــیـفـته گان
بیشـتری را به خود معـطوف مـیــدارد.
چنانچه به گـفـته گاندی که اسـتقلال نیم
قاره هـند مدیون زحمات ایشـان بود در خطاب به مردم هـندو چنین اظهار نمود اسـت
:( ای ملت در قـید اسـتعـمار انگلـیس باید حسـینی قـیام نمـود! ).
بناً هـر وجدان آگاه از نهضت کربلا منصفانه
ابراز نظر میدارند. پس نهضتی که بخاطر نجات جوامع بشـری و احیای حقوق و کرامت
انسـانی بوقوع پیوسـت چگونه میتوان با مقابله یک مشـت مردم که تاریخ خود را
نشـناخته وبه اجنبی اتکا نـمـود مقـایســـه کـرد؟ که این خود یک قضاوت نادرسـت
اسـت در اینجاه اشـاره به بیت که میگوئید :
اگـر دانی که نابینا وچاه اسـت
اگر خاموش بنیشینی گناه اسـت
با بررسى صحيح تحولات بشـرى و قـيامها و نهضتهاى سـياسى،
عـوامل گوناگونى رامىتوان كشـف و شـناسـايى كرد مانند: عـلل و عـوامل سـياسى،
عـلل و عـوامل حكومتى، عـلل و عـوامل جغـرافـيايى، عـلل و عـوامل روانى و
اخلاقى، عـلل و عـوامل نظامى و توسـعهطلبىهاى ميليتاريسـتى، عـلل و عـوامل
اقتصادى،عـلل و عـوامل عـلمى و فـرهـنگى از اين رو ارزيابى قـيام عاشـورا، از
يك هـدفدارى خاصّى برخوردار اسـت و انواع پيامهاى ارزنده سـياسى، معـنوى،
عـقـيدتى را به هـمراه مىآورد، عـبرتآموز و سـرنوشـت سـاز اســت، الگوى
آزادگان و سـمبل آزادى اسـت، محرومان را به مبارزه و تلاش وا مىدارد و روح ظلم
سـتيزى و شـهادت طلبى را تقويت مىكـند.
نقـش زن در جامعه
پـروین ارُزگانی
روز هـشـت مارچ روز هـمبسـتگی بین المللی زن در سـراسـر جهان از
طرف نهـاد های دولتی و غـیر دولتی، نهاد های سـیاسی و فـرهـنگی تجلیل میگردد.
این تجلیل و قـدر دانی از مقام و نقـش زن درجوامع برخی از کشـور ها جنبهء
نمایشی و تبلیغاتی را بخود گرفـته اسـت؛ زیرا طوریکه مقام و نقـش زن ایجاب
میکند این قـشـر پـرتحرک و مسـتعـد در هـمه عـرصه ها و شـئون زندگی جایگاه
شـائیسـتهء
خودرا احراز نکرده انــد. زنان که تقـریبا ً نیمی از پیکرهء
جامعهء
جهانی محسـوب میشـود در تمام عـرصه های زندگی بشـری از لحاظ سـیاسی، فـرهـنگی ،
اجتماعی و اقـتصادی اهـلیت و شـخصیت خودرا در ادوار مختلف تبارز داده اند که
باید از حقـوق مسـاوی با مردان برخوردار باشــند . در کشـور های متمدن و
پیشـرفـته که در آنجا حقـوق و وجایب اتباع طور مسـاوی مطابق به قـوانین
دموکراتیک و مدنی در نظر گرفـته شـده اسـت زنان در راه خدمت گذاری به کشـور
شـان موقـعـیت مناسـب داشــته اند
.اما
متأسـفانه درکشـور های عـقـب مانده و در حال رشـد بخصوص کشـور های مانند
افغانسـتان گذشـته از موقـعـیت و مقام زن که در تمام امورات باید بآنها
توجه مبذول میگردید. برعـکس این قـشـر بالنده را مانند اسـیر و
برده در حصار خانه زندانی کرده
اند . در حالیکه درکشـور های هـمسـایه افغانسـتان زنان از موقـعـیت نسـبتاً
مناسـب و شـایسـته، بی نصیب نگریده در تمام ادارات دولتی شـامل و دوشـادوش با
مردان کار و پیکار دارند.
زنان افغان بعـد از سـقوط حاکمیت حزب وطن و
رویکار آمدن دولت اسـلامی و بعـداً امارت طالبان بدترین شـرایط زندگی بدوی را
پشـت سـر گذاشـته اند. کنون که از بذل توجه جهانیان روزنهء امید در
رابطه به امنیت، آزادی و دموکراسی به مشـاهـده میرسـد بازهم برخورد با زنان
درشـهر کابل و سـایر ولایات کشـور تأسـف آور و قابل تأمل اسـت. چنانچه عکس
العـمل دولتمردان افغانسـتان در تالار لویه جرگه قانون اسـاسی در برابر صراحت
لهجه و انـتـقاد از طرز پیشـبرد کمیسـیون های ده گانهء آن که از طرف
ملالی جویا نمایندهء مردم فـراه صورت گرفـت نمونهء از
هـزاران برخورد غـیر انسـانی درمقابل زنان افغانسـتان محسـوب میشـود. درعصریکه
جهان به سـوی پیشـرفـت و ترقی روان اسـت در کشـور افغان دوران عصر حجر تکرار
میگردد. کرسی نشـینان کابل و ولایات افغانسـتان تحت پوشـش دولت اسلامی حقـوق
زنان را پایمال نموده به دوران جاهـلیت سـوق میدهـنـد.
بناءً وظیفهء تمام زنان، خصوصاً
زنان روشـنفـکر اسـت تا با ایجاد کانون های فـرهـنگی سـیاسی از موقـعـیت خود در
برابر زورگویان جاهـلیت و تطمیع شـدگان عـربسـتان سـعـودی امارات عـربی که
افـراطیون جنگ طلب نامیده می شـوند به پا خیـزند و از حقـوق حقـهء
خود دفاع جانانه نمایند؛ در غـیر آن اگر تشـکل های سـیاسی که بتواند از حقـوق
زنان هـمه جانبه دفاع نماید، صورت نگـیرد این طرز زندگی تجملی و ظاهـری مایهء
بدبختی زنان کشـور ما در دیار غـربت و روزگار مهاجرت خواهـد گردید. بیائید در
راه ایجاد تشـکلات فـرهـنگی و
انجمن های زنان توجه جدی مبذول داشـته تـا
مقـام زن در جامعه محفـوظ و مصئون بماند.

در حاشـيهء
يک خبر
:
در خبر آمده اسـت :
کرزی: ده غـيــرنظامی در حمله آمريکا کشته شدند.
حامد کرزی، رييس دولت انتقالی افغانسـتان، نتايج تحقـيقات انجام
شـده در مورد حمله هـواپيماهای آمريکايی به روسـتايی در ولايت اروزگان را
اعـلام کـرده اســـت.
آقای کرزی تاييد کرده اسـت که در اين حمله هـوايی، که دو هـفـته
پيـش صورت گرفـت، ده شـهـروند غـيرنظامی افغان کشــته شـدنـد.
وی افــزوده اسـت که اينک مشـخص شـده که چـندين زن و کودک نيـز
در ميان قـربانيان اين بمباران هـوايی قــرار داشــته انـد.
بمباران نقطه ای در يک روسـتای واقع در ولايت ارزوگان روز
هـفدهم ماه
ژانويه صورت گرفـت و
منابع نظامی آمريکا در افغانسـتان در آن زمان گـفتند که هـدف اين حمله، محل
تجمع گروهی از افـراد مسـلح وابســته به رژيم سـابق طالبان بود.
به گفته هـمين
منابع، پنج فـرد مسـلح در اين بمباران جان خود را از دسـت دادند.
در همان زمان نيز
والی اروزگان گفـته بود که بسـياری از کشــته شـدگان حمله هـوايی آمريکاييان زن
و کودک بودند.
(در 31 جنوری 2004.)
اکنون برمیگردیم به
گذشـتهء این نوع بمباردمانها:
ماهـنامهء
لوموند دیپلوماتیک در ماه می 2002 مطالب جالبی داشـت که بخشـهائی از آنـرا
بــرای تـان نقـل می کنیم:
« امروز هـیچ کس
نمیداند که جـنگ امریکا در افغانسـتان چند کشـته به جا گذاشـته اسـت. مارک
و.هـیرولرد، اقـتصاد دان در یونیورسـیتی نیوهامپسـر، پس از یک محاسـبهء
دقـیق که تمام گـزارشـات از جانب سـازمانهای امداد و ژورنالیسـتان را بررسی
کرده، به این نتیجه رسـیده اسـت که در نخسـتین 8 هـفـتهء جنگ 3742
نـفــر از اهالی ملکی افغان کشـته شـده اند.»
رامسـفیلد وزیر دفاع
امریکا در بارهء مرگ 16 قـربانی بیگـناه ملکی که به تاریخ 24 جنوری
2002 حین حملهء هـوائی در شـمال قـندهار کشـته شـدند، چنین تبصره
کرد:
« من فـکرنمیکنم که
کـدام اشــتباه رخ داده باشـده . ما در افغانسـتان با شـرایط دشـوار مواجه
هـسـتیم. وضع فوق العاده پیچیده اسـت . اوضاع به هـیچوجه روشـن نیسـت و
نمیتوانیم بگوئیـم کـه دریک جهـت " آدمهای خوب " قـرار دارند و درجهـت دیگر "
آدمهای شـریر".»
نیویارک تایمز 7
مارچ 2002 از گردیـز خبـر داد که « یک باشـندهء قـریه گفـته اسـت که
در نتیجهء بمباران امریکایی هـا شـمار زیاد اهـالی ملکی کـشـــته
شـــده انـد».
خبر نگار دیگری به
نام چارلز کلوفر از نشـریهء « فاینشـنل تایمز » از گردیز گزارش داد
کـه درمـیـان مردم محل هـیچگونه پشـتیبانی برای عملیات نظامی امریکا وجود
ندارد: « مردم این منـطقـه به کلی از جنگ به سـیر آمده اند».
« در رابطه به
قـربانیان ملکی در ناحیهء کـَرَم ( بتاریخ 11 اکتوبر2001 )، در کوه
های توره بـوره ( به تاریخ 1 دسـمبر2001 ) و در پکتیا ( بتاریخ 20 دسـمبر 2001
) که خبر آنها از طریق تمام رسـانه های گروهی نشـر شـد، کرزی با سـکوت آگاهانهء
خود توانسـت جلو خشـم مردم افغانسـتان را بگیرد. اما زمانیکه در نیازی قلعه به
تاریخ 29 دسـمبر بمهای امریکائی بریک محفل عـروسی فـروریخـتـنـد، کرزی انتـقاد
خودرا عـلنی ابراز کرد. پسـان تر وقـتی که کرزی تحقـیق بمباران 24 جـنـوری با
مطرح سـاخت، پنتاگون مجـبور شـد به کشـتن « اشـتباهی » 16 فـرد ملکی اعـتراف
کند.
امریکایی ها حین
حمله بر نیازی قـلعه و هـمچــنان ضمن حمله در نزدیکی قـندهـار،« خوب » هارا
اشـتباهاً به عـوض « شـریرها» بمباران کـرده بـودنـد، زیرا
جنگ سـالاران افغان به منسـوبین اسـتخبارات امریکا اطلاعات
نادرسـت را داده بودند تا بدینوسـیله رقـیبهای محلی خودرا از بین ببرند.»
یکی از دلایلی که
برای بمباران اشـتباهی ارائه میشـود، « اینسـت که قـوای هـوائی امریکا حالا
مانـنـد جنگ کوسـوو از سـلاح رهـبری شـده توسـط شـعاع لیزر اسـتفاده نیمکند،
بلکه با اسـتفاده از سـیسـتم هـدف گیر متکی به سِـنگنالهای قـمر مصنوعی بمباران
میکند که دقـت آن کمتر اسـت .
شـمار قـرابانیان ملکی ازاین طریق نیز افـزایـش
می یابد ( مزید بر اثرات فاجعـه آمیز هـدف گیری و اصابت غـلط بمها) که امریکا
با بمباران فـرشی تـوســـــط طیـاره هــای « بی ـ52 » و طیـاره هـای « بی ـ1 ـ
بی» بمهای خوشـه ئی« سی. پی. یـوـ 87 » را پـرتاب میکند. « سی. پی. یوـ 87» یک
« بم مادر» 500 کیلوئی اسـت که 202 دانه « بم کوچک» را آزاد میسـازد که هـرکدام
آن یک پاراشـوت کوچک دارد. این بمهـای کوچک روی یک مسـاحت بزرگ ( برابر به 2 تا
3 میدان فـوتبال ) پراگنده میشـود. هـر بم افگن « بی ـ52 » میتواند 30 بم خوشـه
ئی « سی. پی. یوـ 87» را حمل کند. تا اخـیر جـنوری 2002 قـوای هـوائی امریکا در
حدود 600 بم خـوشــه ئی را در افغانسـتان پـرتاب کرده اسـت . انتظار میرود که
بمهای کوچک به مجـرد اصابت به زمین منفجـر شـوند، اما اقـلا ً 5 در صد آنها
منفجر نمیشـوند. معـنای آن اینسـت که ( بنا بر تخمین هـیرولد) در حدود 6
هـزار بم منفجر نـاشــده باقی مانده اندکه مثـل ماین زمینی خطرناک
هـسـتـنــد. »
( ر. ف )
دپښتو د ستر شاعر غني خان ديو رومانتيک او رياليست اديب په توګه
عبدلغني
خان د پښتو د ستر ټولنيز،سياسي شخصيت خان عبدلغفار خان مشر زوی دی. په دغه هکله
دپښتو او دري ژبې ستر شاعر او د افغانستان دادبي بهير پژندل شوي څيره
اکادميسين سليمان لايق داسي ليکي:
((
غني د هندوستان دنيمې وچې د خلکو دآزادۍ په غورځنګ کې د ماشوموالي څخه د
پاکستان تر راپيدا کيدو پورې مخامخ برخه اخيستې ، او بې شکه د ضد استعماري
مبارزې د ميدان پياوړی مبارز پاته شويدی. او په دغه لاره کې يې سختۍ او جيلونه
ګاللي دي. د هندوستان دويش په نتيجه کې دپښتنو بې برخې کيدو غني خان په مروجو
او بې ثمره ګوندي سياستونو باندي بې باوره کړ، د سياست د چيغو او نارو له کتار
څخه را جلا شو، او دشعر تيره توره يې د نابيان شوو حقيقتونو او ناويونکو درکونو
د بيان او رسوا کولو لپاره له تيکي را ويسته ، هغه يې وليکل او پدې توګه يې هغه
لوی عقل چې ((شعر)) نوميږي صيقل کړ ،او د رعايتونو او قيودو له ننګ او شرم نه
يې آزادي ورکړه .بې لدې چې غني خان د فلسفې تفکر په لحاظ تحليل کړو ، او بې له
دې چې ديو نقاش ، مجسمه جوړونکي او څو اړخيز هنر مند په توګه يې وڅيړو، دی زموږ
ددوران يو لوي شاعر دی، چې د انسان په ښکلا او لوييی او دهغه په کمزوريو تر بل
هر پښتون شاعر ښه پوهيدلي دی . د غني انتقادي ژبه بربنډه ده. دی د رومانتيک
رياليست په توګه د ښکلا او مينې ستايونکی دی. ليکن په هر څه، هر ځای او هر وخت
کښې انسان دا د ځمکې خوځنده او اوښيار خاوند نه هيروي . استاد بينوا ليکي :
غني
خان په پښتو ، دري ، عربي، او انګريزي ژبه په روان ډول ليکل ، لوستل، او خبرې
کولي . او د خان عبدالغفارخان د سولې د فلسفې يو پيرو شاعر وو.
لوي
غني خان د پښتو ادب ته ډير څه ور بښلي دي ، او ډيرې برخې يې د پښتو شاعري په
اوسنۍ دوره کې، ساری نلري. غني خان دژوند ډيره برخه د انګريزي استعمار په
زندانونو کې تيره کړې ده .د دې هغه وخت د استعمارګرانو ته د ((سوداګر )) په
نامه سره شعر ووايه ، د استعمار او دهغه د ګوډاګيانو څيرې يې بر بنډې کړې دي .
چې د لوستونکو لپاره مو ډالۍ کړي دی.
سوداګر
عجيبه
سوداګر دی
په لاس
تيغ په سر قرآن
شنه قبايې
دامام ده
کلکې سترګې
دشيطان
په ځيګر
لکه چنګيز ده
چلول لکه
ماهان
په خوله
خوږ د ګلو باغ دي
په زړه
مسخا لکه ډيران
غړمبيده
لکه زمری کړي
غريده لکه
حيوان
پنجې ډوبې
په سرو وينو
سرې بره
په آسمان
ماته وايې
چې ځوانه راکه!
ستا پښتو
توره او ننګ
وايې سر
ټيټ کړه ګنې ګړم به
په تا ملک
د الله تنګ
وايې زه
اوښيار لکه ابليس يم
زه
خونخوار لکه پلنګ
ته راکوز
شه کښته کينه
ما له را
ديار پلنګ
يا ما خدای
کړه سجده ا وکه
يا زما او
ستا دي سره جنګ
وايې دا
توره زما لاس کښې
ستا د
ژوند اختيار زما دی
ستا خمار
غيرت او مينه
ددې ګوتو
ښکار زما دی
دا شمله د
ننګ کړه ټيټه
ډير تيره
ګذار زما دي
د فرعون
چنګيز وار تير شوو
اوس راغلي
وار زما دی
شه غلام
ددې غلام
په ده ډير
ايتبار زما دی
خاورو خټو
کې پراته دي
چې خوړلی
وار زما دی
پاس پدې د
پاسه کينه
خوشحاليږه
په خپل بخت
دا جامونه
دشرابو
مسندونه
دزربفت
دا سپرلی
دا پيغلي مستې
ستا دسپينې
ځواني وخت
دا جنت د
عيش او زور
بل خواه
اور د اوره سخت
ځوانه ځه
ساقي له ورشه
کړه
دا سره سينه بالښت
ربه څنګه
سوداګر دی
څنګه ژوند
وکړم جهان واخلم
څنګ نظر د
سترګو ورکړم
اوچشمې د
مرجان واخلم
څنګه بهار
او سپوږمۍ ورکړم
دلالونو
ډيران واخلم
ددې سرو
دطوق بدل کښې
څنګ دين او
ايمان ورکړم
دريبار د
ايرې څنګه
بې خودي او
جانان ورکړم
داد نور او
مستۍ ډک سر
په سجده
کيږدم غلام ته
دقصاب
دچيړو مينه
څنګه وښايم
خيام ته
څنګ دبل د
تالي پاتې
کړم چوګه
دمستۍ جام ته
څنګ دلدار
په دنيا ورکړم
رقيب
وخيژوم بام ته
دجانان
خيشته سر څنګه
د فرعون په
پڼو کښيږدم
نه ددی
ليدلی سوداګره
تا دسرې
ويني غورځنګ
په ټيټ سر
باندې نه ښايي
دا زما
شمله دننګ
د سرو زرو
تخت قربان شه
په آزاد
کند دملنګ
ټيټو سترګو
کې وچيږي
د سړو او
مستي رنګ
ستا شراب د
زهرو ګوټ دي
خلاصول ګړي
د ايمانه
ستا ساقي د
چکلې ډمه
په دونيمو
پيسو ګرانه
زه ورکيږم
سوداګره !
ليوني موږ
ددلدار يو
ته يې وږی
د لالونو
موږ اوږي د
خماريو
نه يې دم
نه يې دارو شته
موږ پداسې
رنځ بيماريو
ته مغروره
په خپل زور يې
موږ په
مينه کې سر شار يو
راشه وګوره
فرعونه
دادوهه
دملنګانو
پدې خاورو
کې خورې دي
کپرۍ د
بادشاهانو
غني خان د هريپور زندان کال1947
لوموند دیپلوماتیک به
زبان فارسی ژانويه۲۰۰٤
تاريخ
خلق آمريکا از ديد يک موَرخ آمريکائي
:
قـدرتي که هـيچکس
قـادر به سـرکوب آن نيسـت
نويسـنده
:هــاورد زیـن
Howard ZINN
برگـردان:
ش.ا. شـراره
فـرهـاد
در
اواخر سـالهاي ١٩٧٠، وقـتي تصميم گرفـتم که اين کار،
يعـني نوشـتن تاريخ خلق آمريکا را شـروع کـنـم، بيـست
سـالي ميشـد که در اسـپلمان کالج ، دانشـگاه
دخترانه سـياهـپوسـت در آتلانتا، تاريخ تـدريس مي کردم. من نخسـت در جنبش
مبارزه بـراي حقوق مدني در جنوب آمريکا شـرکت کرده
بودم، که با ده سـال مبارزه عـليه جنگ ويتنام ادامه
پـيـدا کرده بود. چنين سـابـقـه اي بـراي يک مورخ از نقطه نظر بي طرفي،
چندان جالب نيسـت ، خواه نويسـنده باشــد و خواه اسـتاد
دانشـگاه.
اما
ديدگاه نقادانه ام، خيلي پيـش تـر، از تربيتم در يک
خانواده کارگـر مهاجرنيويورکي شـکل گـرفـتـه بود که سـپـس
با سـه ســال کار در صنايع کشـتي
ســازي و با تجـربه ام در سـالهاي جنگ بـر روي يک بمب افکـن
نيروي هـوائي عـميق تـر شــد
هـواپيـمائي که از انگلسـتان بلنـد مي شــد تا بمب هايـش را
بـر ســر اروپــا واز جمله بـر ســواحل
اقـيانـوس اطلـس در فـرانســه خالي کـنـــد.
در فـرداي جنگ، از امتيازتحصيلات مجاني بـرخوردار شــدم که
شـامل ميلـيـونها ســرباز تازه از جـنگ بازگـشــته مي شــد،
بچه کارگـر هائي که بـدون آن هــرگـز
نمي توانســتند در تحصيلات عـالي ثبـت نام کـنند(١) . در
دانشــگاه کولومبيا دکـتـراي تـاريخم
را گـرفـتم، ولي به تجـربه مي دانســتم که در آنچه در
دانشــگاه آموخـته بودم، بســياري از
نکات مهم تاريخ آمريکا به کنار گـذاشـــتـه شــده بـود.
زمانيکه شــروع به تـدريـس و تأليف کردم، ديگـر شکّي نسـبت
به مفهوم « بي طرفي » نداشــتم : خود داري از إرائه يک ديـد
جانبـدار . در واقع مي
دانســتم که يک مورخ ( يا يک روزنامه نگار، و يا هـر کسي که
موضوعي را تعـريف ميکند)
بايد تصميم بگـيـرد
که ما بين انبوهه اي از وقايع، کدام را انتخاب و کدام را حذف کند.
و او بدينگونه اســت که نقطه نظرات خود را بصورت عـمدي يا
غـير عـمدي آشـکار ميکـــند.
برخي اسـاتيد و سـياسـتمداران آمريکا دائماً تکرار ميکنند
که دانـش آموزان يا دانشـجويان بايد « وقايع را بياموزند».
اين مرا بياد « گـرادگريند
»، شخصيت از خود راضي « زمانه سـخت » چارلز ديکنز مي اندازد
که يک معـلم جوان را
گوشـمالي مي داد که: « فـقط وقايع را تدريس کنيد، وقايع را،
وقايع ». امّا پشـت هـر
«
واقعه» که يک معلم، يک نويسـنده يا هــر کسي ارائـه
ميدهــد، يک قـضاوت وجود دارد. قـضاوتي
که مي گـويد چه چيـز مهمّ اســت و بقـيه را بايــد کـنــار
گــذارد.
دروغ و جعـــل
به نظر من در تاريخ رسـمي، نکاتي با اهـميت بنيادين
ناپيدا هـسـتند که در فـرهـنگ آمريکائي نقـش برجســته اي
دارند. اين فـراموش شــده ها، گـذشــته
را به چشـم ما دگرگونه جلوه ميدهـنــد، و بـدتـر از
هـمه، قضاوت ما را از شــرائط حال به
اشــتباه مي اندازند.
بعـنوان مـثال، مســئله طبقه اجتماعي. فـرهـنگ غالب ( که در
برنامه هاي آموزش و پـرورش، در سـياســت و مطبوعات رايج
اســت) ادّعا مي کند که جامعه ما
فاقــد طبقات اجتماعي اســت
و
منافع ما فـقط منافع مشـترک اســت. در مقـدّمه قانون اسـاسي
ايالات متحده خوانده مي شـود: « ما مردم ». اين اصطلاح
فـريبنده اســت. در ١٧٨٧، قانون
اسـاسي توســط پنجاه و پنج مرد ســفـيد پـوســت و ثروتمند
که هـمه صاحب برده يا تجّار مصمّم
به دفاع از منافع طبقه شــان بـودند، نگاشــته شــد.
اين نوع دولت خادم منافع ثروتمندان و قـدرتمندان در
تمام طول تاريخ آمريکا تا امروز رايج بوده اســت. گـفـتمان
روزمره اينطور وانمود مي کند
که هـمه ( ثـروتمندان، فـقـرا و طبقه متوســط ) يک نفع
مشـترک دارند. بدين ترتيب هـنگامي که
از ملت صحبت مي شــود، مفاهـيم عـمومي مورد اســتـفاده
قـرار مي گـيرد . وقـتي که رئيـس جمهور
با لبخند مي گـويد که اقـتصادمان « وضعـش خوب ا ســت»،
پنجاه ميليون نفــري که به زور
دسـتشـان به دهانشـان مي رســد را به حسـاب نمي آورد،وفـقط
نظر به يک درصد جمعـيت دارد که
چهـل درصد ثروت کشــور را در دســت دارند، اينها بي شــک
وضعـشـان بسـيار خوب اســت. در
شــرائطي که ا لبته طبقه متوســط نيز وضعـش بد نيســت.
منافع طبقاتي حکّام هـميشــه پشـت پـرده منافع ملّي پنهان
بوده اسـت.هــر دفعه که مي شـنوم يک
مسـئول عـاليـرتبه براي مشـروع سـاختن سـياسـتـش، ســخن از
« منافع ملّي » يا « امنيت ملّي » بميان مي
آورد، تجربه شـخصي ام در جنگ، و تاريخ
تمامي عـمليات نظامي آمريکا، حـس بدبيني مرا بر مي انگيـزد
. با چنين توجيهاتي بود که هـري ترومن در ١٩٥٠ آنچه
را « عـمليات پليـسي » مي خوانـد در کـره اجرا نمود، که دو
ميليون قــرباني بجاي
گـذاشــت، و ليندون
جانســون و ريچارد نيکسـون هـر کـدام به نوبه خود در
هـندوچـيـن جنگي آنچنان مرگـبار را دنبال کردند، که آقـاي
رونـالــد ريگان در١٩٨٣ بهـنگام تصرف گـرانادا ، و
پدر رئيس جمهور فعـلي در ١٩٨٩ در پاناما ودو سـال بعـد در حمله به
عـراق و آقاي ويليام کلينتون در
١٩٩٣ وقـتي که بنو به خود عـراق را بمباران کرد.«
بوش جديد» نيز تصرف و بمباران کردن عـراق را در
چارچوب منافع ملي توضيح مي
دهـد. اســتدلالي اينچنين
احمقانه فـقط به
اين دليل
مورد
قـبول قـرار گـرفـت که يک پـرده ضخيم دروغ
سـياسي و مطبوعاتي کـشـور
را فـرا گـرفـته بود. دروغ
در مورد « سـلاح هاي کشـتارجمعي » ، در مورد روابط عـراق و
القاعـده. تعـداد روز افـزون
آمـريکائياني که متوجه ميشــوند تا چه حدّي سـرشــان کلاه
رفـته، موجب افـت محبوبيت جورج
و. بوش شـده اســت. و اين امر عـليرغم هـمکاري نزديک دولت و
رسـانه هاي بزرگ ( پـديده اي که
بيشـتر نمايانگر يک ديکتاتوري اسـت تا يک دمکراسي) صورت
گرفـته اســت.
سـراب يک جنگ کـوتاه وبدون درد محو شــده اسـت. چند صد
سـرباز آمريکائي مرده اند، بيش از هـزار، شــايـد دو هـزار
نفـرمجروح شـده اند. در يک کانال
تلويزيوني ماهـواره اي، (اين نوع برنامه ها از شــبکه
سـرتاسـري پخـش نمي شــوند) هـنرپيشـه
زني بنام « شــر» ، تعـريف کرده اسـت که اخيراً در يک
بيمارسـتان واشـنگتن، چندين جوان
بدون دســت يا پا ديـده اسـت، مردان جواني تا ابد معـلول.
او از خود دلايل اين جنگ را مي
پـرســد.
ما سـعي ميکنيم آنچه که مطبوعات در سـکوت نگه داشــته اند
را به اطلاع آمريکائيان برسـانيم. مثلاً ده يا شـايد سي
هـزار غـير نظامي عـراقي که در
عـمليات جنگي کوتاه ولي خونين کشـته شــدند. بکمک اينترنت و
کانالهاي راديوئي مترقي، ما
هـمچنين تلاش مي کنيم شـرائط اشـغال عـراق را توصيف کنيم:
هـجوم خـشن به خانه هاي مردم،
توقـيف بيگناهان مسـتقـل از سـنشـان، يا رها کردن بمبهاي
٢٥٠ يا ٥٠٠ کيلوئي بر فـراز محله
هاي مســکوني. هـنگامي که تصميم تأليف تاريخ خلق آمريکا را
گرفـتم، مي خواسـتم روايت جنگ
هاي ملي را بازنو يسي کنم، امّا نه از ديد ســران کشـور يا
ژنرالها، بلکه از ديد
کارگران جواني که جي.آي. شــده اند، از ديدگاه پدران و
مادران و هـمسـرانشــان که يک روز
تلگرامي با نواري سـياه بر حاشـيه آن دريافـت خواهـند کرد.
. ميخواسـتم جنگهاي آمريکا را
از ديد « دشـمنانش» حکايت کنم: مکزيکيهايي که ميهنشـان به
تصرف در آمد، کوبائيها که
زمينشــان را در ١٨٩٨ گرفـتند، فيليپيني ها که يک جنگ فجيع
را در اوايل قـرن بيسـتم تحمّل
کردند، جنگي که باعـث مرگ ٦٠٠٠٠٠ نفـر شــد که بر عـليه
آمريکا که مصمّم به تصرف کشـورشــان
بود، مبارزه مي کـردنـــد.
يک پديده در ابتداي تحصيلاتم در رشـته تاريخ نظرم را
جلب کرد. سـعي ميکنم آن را زين پس در کتابهايم توضيح دهم.
و آن چگونگي رخنه وطن پرسـتي آتشـين ( که از بچگي
با قسـم وفاداري به بيرق(٢) و پرسـتش سـرود ملي و گـفـتمانهاي
« ملي » گـراي بسـيار جهت دار آنرا
در سـرمان پـر ميکنند ) در برنامه آموزش و پرورش تمام کشـورها اســت . نمي دانم از سـياسـت خارجي آمريکا چه باقي مي مانـد
اگر ما، لا اقـل در ذهـنمان، تمامي مرزهاي دنيا را
حذف و هـر کودکي را ، در هر کجا که باشــد ، مثـل بچه
خود نگاه کنيم. در اين صورت، (،
قابل تصور نمي بود که بمب اتمي بـر ســر هـيروشــيما خراب
شــود، يا ناپالم
روي ويتنام، افغانســتان يا عـراق ريخـتـه شــود.
وقـتي که نوشــتن کـتابم را شـروع کردم، تحت تأثيرآنچه که
تا به آنروز زندگي کرده بودم، قـرار داشــتم: اوايل در نزد
مادر و پـدرم در يک جامعه
سـياهـپوسـت جنوب، اسـتادي در يک دانشـگاه دخترانه
سـياهـپـوسـت،و مبارزه بر عـليه تبعـيض
نژادي. متوجه شـدم که تاريخي که به ما مياموخـتـند، هـر که
را پـوسـت سـفـيد نداشـت يا به
بازيگر دسـت دوم تبديل مي کرد و يا به پشـت صحنه مي انداخت.
البته سـرخپـوســتان کمي
هـمچون سـياه لشـکرها حضور داشـتند، و سـياهـپـوسـتان اندکي
نقـش برده ها را ، که مثلاً
آزاد شـده اند، بازي ميکنند، ولي هــر
بار نقـش اصلي مال مرد سـفـيد اسـت.
از دوران ابتدائي تا دبيرسـتان، هـيچ حرفي در باره اين
نبود که رسـيدن کريسـتف کلمب به دنياي جديد معـني اش قـتـل
عـام کامل مردم بومي
هيسـپانيولا (٣) بوده اسـت. هـيچکس به من توضيح نداد که اين
در واقع اولين مرحله از
پيشـروي يک ملت نوين بوده اسـت. که معـني اين پيشـروي اخراج
هـمراه با خشـونت سـرخپـوسـتان
از تمامي قـاره بـود، که با فجيعـترين خونريزيها اجرا شــد
تا سـرانجام بازماندگان اين
قـتـل عام ها، مثـل گله هاي چارپاي در دشـت هاي بسـته
محـبوس شــونـد.
به تمامي دانـش آموزان آمريکائي ماجـراي کشـتار بوسـتون را
مي آموزند که کمي پيش از جنگ اسـتقلال عـليه تاج و تخت
بريتانيا اتفاق افـتاد. پنج
آمريکائي در ١٧٧٠ بدسـت سـربازان انگليـسي کشـته شـدند. ولي
چند شـاگرد مدرســه مي دانند که
شـش صد مـرد، زن و کودک تايفه پکو، در نيـوانگلند، در ١٦٧٣
قـتـل عام شـدنـد؟ يا که صدها
خانواده سـرخپـوسـت، در کولورادو در زمان جنگ داخلي(٤)
بدسـت سـربازان آمريکائي سـر به
نيسـت شــدند؟
در طول تحصيلاتم در رشــته تاريخ، هـرگـز حرفي از کشــتارهاي
متعـدد ســياهان، که در سـکوت کـَر کننده يک دولت مفـتخر به
قانون اسـاسي اي که، تأمين
کننده برابري حقـوق افـراد اســت، اتفاق افــتـاده بود،
نشــنيدم. بعـنوان مثـال، در ١٩١٧ در
سـنت لوئيس شـرقي، يکي از شـورشـهاي متعـدد نژادي اتفاق
افـتاد، در زمانيکه کـتابهاي تاريخ
(تـاريخ سـفـيد پـوستان) به آن نام « عـصر تـرقي » داده
انـــد. کارگران سـفـيد پـوسـت که بهشـان
برخورده بود که کارگر سـياهـپوسـت اســتخدام شـود، حدوداً
دويسـت نفـراز آنها را کشـتند. يک
سـياه آمريکائي، و.ي.ب. دوبوا مقاله اي مشهـور در اين باره
نوشـت: « قـتـل عام سـنت لوئيس
شـرقي» و ژوزفـين بيکر(٥) در آن زمان اعلان کرد:« حتي فکـر
آمـريکا تنم را به رعـشـه مي
اندازد».
با نوشــتن تاريخ
خلق آمريکا، آرزو داشــتم محرک پـديـد آمدن
نوعي آگاهي در مورد نبرد طبقاتي، بي عـدالتي نـژادي،
نابرابري جنـسي و تکـبر آمريکائي
باشــم. ميخواســتم در ضمن مقاومت در مقابل دســتگاه حاکم،
مبارزه سـرخپـوســتان در برابر مرگ
و نابوديشـان، قـيام سـياهـپـوسـتان بـر ضد بـرده داري و
سـپس تبعـيض نژادي، و اعـتصابهاي
سـازماندهي شـده توسـط کارگران را آشکار کـــنم.
چون از ياد بردن اين مقاومتها و پيـروزيـهاي حتي محـدود
مردم عامي آمريکا ، مي تواند ايـن فکــر را بوجود آورد که
قـدرت فـقط در دسـت کسـانيسـت که
ثروت و اسـلحه دارند. مي خـواســتم ياد آوري کـنم که مردمي
که ظاهـراً اينها را نـدارنـد
(کارگران، غـيـرسـفـيد پـوسـتان، زنان) به محضي که با
سـازماندهي، در سـطح ملي اعـتراض کنند،
قـدرتي دارند که هـيج دولتي نمي تـواند به آسـاني آنرا
سـرکـوب کـند. نمي خواهم پيـروزي
مردم را آنجا که وجود نداشـته ، بيآفـرينم. ولي اگر تصور
شــود تـاريخ نگاري به نوشـتن يک
فهـرســت از شکسـت ها، خلاصه مي شـود، مورخيـن هــم به
هـمدسـتان يک مارپيچ بسـته تبديل مي
شـوند که بي رحمانه به ســوي خلاء پيش ميـرود.
اگر تاريخ بخواهـد ســازنده باشــد و آينده را، بدون انکار
گذشــته، پيش بيني کــند ، بايد به نظر من، امکانات جديدي
را بکار گـيرد و هـمگي اين
لحظات پنهان تاريخ را آشکار کند که مردم در آنها توانســته
اند حتي به مـدت کوتاهي دور
هم جمع شــوند، مقاومت کـنند، و گاهي پيـروز شــوند. مـن
بـر اين فـرض باور دارم، و يا شــايد
به آن اميدوارم که آينده ي ما بيشـتر به اندک لحظات
هـمبسـتگي مردمي در گـذشـته مان
وابسـته اسـت تا به قــرنها جنگ که در حافـظه هـمگان حک
شــده اســت.
پی نویس ها :
١-
٢٢
ژوئن ١٩٤٤، ايالات متحده « جي آي بيل» را به
وجود مي آورند که هــدفـش « کمک دولت به ســربازان بازگشـته
از جنگ جهاني دوم که مي
خواهـند به زندگي غـير نظامي برگردند » بود. اين برنامه (
نوعي تحصيلات رايگان) درهاي
دانشــگاه را به بسـياري از آمريکائيهاي طبقات فـقـيـر باز
نمود. امروزه، ورود به ارتش،
بسـياري از مواقع براي آمريکائي هاي محـروم وســيله ايســت
براي دســترسي به تحصيلات عالي،
که غـير از اين راه، به عـلت گراني برايشــان امکان نــدارد.
٢-
اين ســوگـند که در مـدارس ياد کرده ميشــود اعلان
وفاداري اسـت به « بيرق ايالات متحده و به جمهوريتي که بيرق
نشــانه آن اسـت. يک مـلت
زيـر حمايت خدا، غـير قابل تقـسـيم، با آزادي و عـدالت براي
هـمگان».
٣-
جزيره ســان دومنگ
( امروزه جمهوري دومينيک و هائيتي)
٤-
جنگ بين ايالات شــمال، تحت رهـبري آبراهام لينکولن، و
ايالات جنوب در ســاليان ١٨٦١- ١٨٦٥. ( مترجم)
٥-
خواننده و رقاصه مشهور سياه آمريکائي در
ســـاليان ١٩٢٠. (مترجم)
کاروان شـعـر و ادب
کوچــه
بی تو، مهتاب شـبی باز از آن کوچه گذشـتم
هـمه تن چشـم شـدم خیره بدنبال تـو گشـتم
شـوق دیدار تو لبریـز شـد از جام وجودم
شـدم آن عـشـق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخـشـید
باغ صد خاطره خنـدیـد
عـطر صد خاطره پـیچـید
یادم آمد که شـبی باهم آز آن کوچه گـذشـتیم
پـرگشـودیم و در آن خلوت دلخواسـته گشـتیم
سـاعـتی برلب آن جوی نشـستیم
تو هـمه راز جهان ریخته در چشـم سـیاهـت
من هـمه محو تماشـای نگاهـت
آسـمان صاف و شـب آرام
بخـت خـندان و زمان رام
خوشـه ماه فـرور