شماره هشتم سال دهم سنبله 1391 / اگست 2012

 

 

 

 

 

پرتو نادری

 

 

 

 

 

 

 

 

 پرتو نادری

منوچهری و خليلی

در

شعر طبيعت

 

حال که می خواهم در پيوند به باز تاب جلوه های طبيعت در شعر استاد خليلی، چيزی بنويسم، بايد بار ديگر بگويم که او يکی از شاعرانی است که نخستين جرقه ها ی شعری را در من بيدار کرده است. می خواهم سخنانی را که باری در پاسخ به اين پرسش که: من و شعر چگونه يک ديگر را يافتيم؛ چنان مقدمه يی اين جا بياورم:

« شايد صنف هشت بودم كه روزی در مضمون <قرائت فارسی> رسيديم به <سرود کهسار>:

شب اندر دامن كوه

درختان سبز و انبوه

ستاره روشن و مهتاب در پرتو فشانی

شب عشق و جوانی

و چند درس بعد تر، باز هم شعر ديگری از استاد:

شبهای روشن تنها نشينيم

در پهلوی هم، در نور مهتاب

تا باد خيزد لرزنده از كوه

تا نور افتد تابنده بر آب

در يكی از روز های پاييز، باز هم با شعر ديگری از استاد زير نام <آخرين سوار> آشنا شدم.

ابر آشفته ی ارغنده سياه

گشت از قله ی شمشاد بلند

شام هم پرده ی تاريک مخوف

به سراپای سپين غرا فگند

اين شعر ها در آن سال ها، چنان فواره يی از روشنايی های رنگين در ذهن و روان من بيدار بودند. هنوز هم هر جا كه با شعر <آخرين سوار> بر می خورم، آن را بلند بلند می خوانم تا لذت بيشتری ببرم. اين شعر ها بر زبان من جاری بودند و حالا من بودم و باغ های فراخ و يک وجب ريخته برگ های سرخ و زرد خزانی. روی بر گ ها قدم می زدم، برگ ها در زير گام هايم صدای دلنشينی داشتند. آه، چقدر پشت آن صدا ها دلتنگ شده ام. چقدر دلم می خواهد كه كودک باشم و پدرم سكه يی روی دستم بگذارد تا كاغذ و پنسل بخرم. روی برگ ها قدم می زدم و می خواندم:

شب اندر دامن کوه

درختان سبز و انبوه.

گاه فراز درختی، گاه فراز ديواری، گاه فراز بامی، گاه در ساحل دريا و گاه كنار جويباری می خواندم و با تغنی می خواندم:

شب هاي روشن تنها نشينيم

در پهلوي هم در نور مهتاب...»

در کابل روزی رسيدم به <برگ های خزانی>. آن ترانه ها، شور ترانه سرايی را در من بر می انگيخت؛ اما من نمی توانستم سرود. آن ترانه ها چنان در من اثر گذار بودند که بخشی از آن ها را هنوز در ذهن دارم و تا با خود می مانم بر زبانم جاری می شوند. اين ترانه ی استاد يکی از تاثيرگذار ترين سخن ها بر من بوده است که در برگ های خزانی خوانده بودم:

جهان فصل طرب از سر گرفته

طبيعت گونه ی ديگر گرفته

بده آن آب آتشگون که از گل

بيابان در بيابان در گرفته

پس از خواندن اين شعر دشت های پر از لاله برای من مفهوم و زيبايی ديگری پيدا کردند. نخستين بار که متوجه تپه های پر از لاله ی <کلفگان>(*) شدم و يا زمانی که دشت های فارياب را ديدم که از گل های لاله بيابان در بيابان در گرفته است، شعر استاد در ذهنم زنده شد و با تمام شور و هيجان با فرياد خواندم:

بده آن آب آتش گون که از گل

بيابان در بيابان در گرفته

مفهوم خنديدن سپيده ی سحر را پس از آن بهتر درک کردم يا بهتر است بگويم که از سپيده دم زمانی بهتر لذت بردم که اين شعر استاد را در برگ های خزانی خواندم:

از دور سپيده ی سحر را ديدم

بر روز خود و به شام من می خنديد

من آن گاه چشمه ساران را چنان موجود زنده و با عاطفه يی شناختم که در برگ های خزانی به اين شعر استاد رسيدم:

ای چشمه چرا اين همه بی تاب شدی

بی تاب تپتده همچو سيماب شدی

در محفل آتش نفسان دل خاک

آيا چه شنيدی که چنين آب شدی

اين شعر از روح عارفانه يی برخوردار است، آن آتش نفسان دل خاک، سوخته گان عشق اند به زبان ديگر اين عشق است که در همه جا جاريست، حتا در دل زمين. گويی اين چشمه ها نيز در محفل آن عاشقان خفته در دل خاک راهی داشته اند و چيزی شنيده اند که اين همه بی تاب شده اند. يعنی سرچمشه ی اين همه بی تابی ها همان عشق است. شايد صنف دوازدهم بودم و روزی رسيديم به اين شعر استاد منوچهری:

خيزيد و خز آريد که هنگام خزان است

با خنک از جانب خوارزم وزان است

اين برگ رزان است که بر شاخ رزان است

گويی به مثل پيرهن رنگ رزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است

کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

تا اين شعر را خواندم، خزان را فهميدم. تا آن گاه خزان برای من تنها يک فصل بود، در اين شعر خزان با من سخن می گفت و خودش را معرفی می کرد با واژه های رنگين. تا اين شعر را خواندم رنگ ريز دهکده مان به يادم آمد با آن دامن رنگ رنگ. تا اين شعر را خواندم رنگ آميزی های مادرم يادم آمد که در يک روز زيبای پاييزی تار های ابريشم خود را بسته بسته رنگ آميزی می کرد. به يادم آمد تا مادرم آن بسته های ابريشم را در ديگ رنگ می انداخت، به ما صدا می زد تا نزديک ديگ نرويم و از جای بر نخيزيم. می هراسيد که اگر سايه ی ما بر ديگ رنگ بيفتد، رنگ خواهد بُريد، يعنی تار های ابريشم درست و حسابی رنگ نخواهند گرفت، بعد رنگ آبه ها بود که به هر گوشه ی حويلی انداخته می شد. تا اين شعر را خواندم اين همه چيز ها در ذهنم بيدار شدند. دهقانی را در ميان باغی می ديدم، ايستاده روی برگ های ريخته ی خزانی و انگشت به دندان گرفته و نگاه هايش دوخته شده بر دور دستان که گويی منتظر رسيدن کسی است. تا هنوز آن دهقان در ذهن من زنده است و همان گونه انگشت در زير دندان دارد و نگاه هايش خيره مانده بر دور دستان.

اين شعر را که خواندم <برگ های خزانی> يادم آمد و جلوه های رنگ رنگ طبيعت در آن آيينه های روشن و شفاف. با اين همه نمی دانم چرا تنها همين شعر هميشه در ذهن من خطی کشيده است از استاد منوچهری تا استاد خليل الله خليلی. اين خط هنوز در ذهن من بيدار است.

اکنون که سپاه برگ ريزان

بر سبزه و گل کشيده شبخون

گل های چمن به نامرادی

يک سر شده زرد و زعفران گون

شمشاد بلند گردن افراز

از هيبت باد گشته واژون

زان باغ خزان رسيده کن ياد

در يک بررسی همه جانبه می توان هم گونی های زيادی را در سخنوری اين دو استاد بزرگ مشخص ساخت؛ اما چشم گير ترين آن، همانا پرداخت گسترده ی هر دو شاعر به ستايش طبيعت و جلوه های گوناگون آن است. البته منوچهری در روزگاری می زيست که شعر فارسی دری از نظر پرداخت به طبيعت و توصيف طبيعت غنی ترين و پربار ترين دوره ی زنده گی خود را پشت سر می گذاشت که منوچهری بدون ترديد يکی از استادان مسلم چنين شعری به شمار می آيد. شفيعی کدکنی در کتاب صور خيال در شعر فارسی، منوچهری را شاعر ممتاز اين دوره می داند و باور دارد که او در حوزه ی تصوير های حسی و مادی طبيعت، بزرگ ترين شاعر در طول تاريخ ادب فارسی دری به شمار می آيد. به هر حال شگرد های توصيف طبيعت و چگونه گی آن از روزگاران منچهری تا کنون ديگرگونی هايی يافته است. چنان که در مکتب هند می بينيم که تو صيف طبيعت بسيار و بسيار درونی می شود و شاعران بيشتر و بيشتر به بيان طبيعت ذهنی خود می پردازند و بدينگونه طبيعت خود به بخشی هستی شاعر بدل می شود، در حالی که در طبيعت ستايی سده های چهارم و پنجم گاهی بخشی از طبيعت است که در برابر بخشی ديگر آن به هدف تصوير آفرينی گذاشته می شود که سهم عاطفی و ذهنی شعر بسيار اندک است. گاهی چگونه گی ديد شاعر از زاويه های گوناگون به يک پديده طبيعی است که تصوير های گوناگونی را در ذهن شاعر پديد می آورد. مثلاً فرو افتادن يک قطره باران روی سبزه، روی برگ گل، گل های زرد، سرخ، سپيد و يا هم افتادن قطره بارانی روی برگه ی شفاف، روی جويبار و رودخانه در ذهن منوچهری تصاوير گوناگون حسی و مادی را پديد می آورد. نفوذ ذهنی او در اجزای طبيعت نوع حرکت و پويايی به شعر می بخشد. هرچند اين امر هنوز به مفهوم بخشيدن پاره های از عواطف و احساس شاعر به اجزای طبيعت نيست.

وان قطره ی باران که بر افتد به گل سرخ

چون اشک عروسی است بر افتاده به رخسار

وان قطره ی باران که بر افتد به سر خويد

چون قطره ی سيماب است به زنگار

وان قطره ی باران ک بر افتد به گل زرد

گويی که چکيده است مل زرد به دينار

وان قطره ی باران که چکد بر گل خيری

چون قطره ی می بر لب معشوقه ی می خوار

وان قطره ی باران که بر افتد به سمنبرگ

چون نقطه سفيداب بود از بر طومار

وان قطره ی باران زبر لاله ی حمرا

همچون شرر مرده فراز علم نار

وان قطره ی باران زبر سوسن کوهی

گويی که ثرياست بر ين گنبد دوار

بر برگ گل نسرين آن قطره ی ديگر

چون قطره ی خوی بر زنخ لعبت فرخار

آن دايره ها بنگر اندر شمر آب

هر گه که در آن آب چکد قطره ی امطار

چون مرکز باران شود آن قطره ی باران

وان دايره ی آب بسان خط پرکار

در تمام اين تصاوير گوناگون استاد منوچهری بخشی از طبيعت را با بخش ديگر آن توصيف می کند و يا با قوت نفوذ ذهنی خود از اجزای طبيعت چيزی متناسب با آن می سازد و چنان آيينه يی در برابر آن می گذارد. اين جا همين نفوذ ذهنی شاعر در اجزای طبيعت و ايجاد چيز نوين است که نوع حرکت و پويای به شعر داده است؛ اما با اين حال اين اجزا و اين آيينه ی که شاعر در برابر طبيعت می گذارد عواطف شاعر را به عاريت نمی گيرد تا مشخصه های انسانی پيدا کند، آن گونه که در بخشی از طبيعت ستايی های استاد خليلی به آن بر می خوريم. مثلاً همين قطره ی باران سحرگاهی که روی برگ گل می افتد در شعر استاد خليلی ما را با يک حادثه ی عاطفی و انسانی رو به رو می سازد. دست سحر بر روی گل آب می زند تا از خواب بر خيزد. ما چنين حادثه را در زنده گی خود بسيار داشته ايم. اين جا هم گل و هم باد صبا هر دو برخوردار از حس انسانی اند.

صبا بر روی گل زد آب برخيز

سحر شد ای گل سيراب برخيز

به رويت آرزو می خندد از دور

تو هم چشمی بمال، از خواب برخيز

با اين حال گاهی هم استاد خليلی را می بينيم که در پاره يی از شعر ها و سروده هايش به شعر های استاد منوچهری نظر دارد.

خوشا کوه البرز و آن آب ها

خوشا پيچ ها و خوشا تاب ها

ز سنگی به سنگی سرازير بين

چو پيلان لغزنده سيلاب ها

چکد آب از سرخ گل بامداد

چو از جام ياقوت سيماب ها

بنفشه نشسته لب جويبار

که بگشايد از زلف خود تاب ها

غنوده است  بر سبزه نرگس به ناز

چو دوشيزه گان در شکر خواب ها

اين قصيده ی استاد خليلی که به استقبال يکی از قصيده های استاد منوچهری سروده شده است به مقايسه ی قصيده ی منوچهری از سهم ذهنی کمتری برخوردار است و تصاوير بيشتر حسی و مادی است. حتا در بيت:

چکد آب از سرخ گل بامداد

چو از جام ياقوت سيماب ها

نوع تعمد تصوير سازی بر شيوه ی استاد منوچهری را می يابيم. قصيده ی استاد منوچهری اين گونه آغاز می شود.

چو از زلف شب باز شد تاب ها

فرو مرد قنديل محراب ها

سپيده دم از بيم سرمای سخت

بپوشيد بر کوه سنجاب ها

به می خواره گان ساقی آواز داد

فکنده به زلف اندرون تاب ها

استاد خليلی قصيده يی دارد زير نام <ناله ی خارکن> که با توصيف بهار آغاز می شود:

خواب ديدم که سيه ابر، به دشت و دمنا

شسته گرد از رخ نسرين و گل و نسترنا

زده بر چهره ی گل ابر، چنان آب لطيف

که شد از سرخی و تری، چو عقيق يمنا

کبک هر سو شده از نغمه ی شادی خندان

ترنا تن، ترنا تن، ترنا تن ترنا

مرغ دری به دل کوه در افکنده صدا

به نوا های دل انگيز چو اشعار منا

اين قصيده ی استاد نيز به استقبال قصيده ی ديگری از استاد منوچهری سروده شده است.

نو بهار آمد و آورد گل و ياسمنا

باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا

آسمان خيمه زد از بيرم و ديبای کبود

ميخ آن خيمه ستاک سمن و نسترنا

کبک ناقوس زن و شارک سنتور زن است

فاخته نای زن و بط شده تنبور زنا

در اين دو شعر می توان به همگونی های در شگرد های آفرينشی هر دو شاعر دست يافت. در هر دو شعر به تو صيف بخش ديگری طبيعت می رسيم. يعنی توصيف صدا ها در طبيعت. در شعر استاد خليلی می شنويم که کبک با شور صوفيانه يی ترناتن، ترناتن، ترنا می خواند، مرغ دری که همان کيک دری يا کبک زری است به شعر خوانی می پردازد. همان گونه که در شعر استاد منوچهری کبک ناقوس می زند، فاخته نای می نوازد و بط تنبور. اگر اين امر در يک جهت توصيف طبيعت زنده است، در جهت ديگر توصيف صدا های طبيعت و رنگ های طبيعت؛ طبيعت ستايی اين دو استاد را دامنه ی گسترده تر و کامل تری می دهد. يعنی طبيعت بی جان با طبيعت زنده در هم می آميزد؛ رنگ ها و صدا ها در کنار هم می نشينند و اين همه در نهايت با نفوذ ذهن شاعرانه ی آن ها با هم می آميزند و تناسب اين آميزش خود يک طبيعت ذهنی زيبا تر از طبيعت عينی را پديد می آورد. باز هم در قصيده ی ديگری، استاد خليلی به استقبال استاد منوچهری می رود، هرچند اين جا به شتايش مهرگان پرداخته شده و منوچهری به ستايش بهار و باد بهاری می پردازد؛ اما نگاه و نفوذ ذهنی آن ها در تکوين تصاوير حسی و مادی است که سبب هم گونی هايی در شعر هر دو شاعر می شود.

باد های مهرگانی بر وزيد از کوهسار

مهرگانی باد ها فرخ نمايد روزگار

آب ها شد آسمانی آسمان شد آبگون

برگ ها شد زعفرانی باد ها شد زرنگار

بوستان چون باستانی بلخ گشته پر درفش

باغبان آذين ببسته بلخ را جمشيدوار

لرز لرزان برگ ها در پرتو زرين مهر

همچو کانونی که می لرزد به روی آن شرار

و اين هم بيت های از قصيده ی استاد منوچهری.

ابر آذاری برآمد از کران کوهسار

باد فروردين بجنبيد از ميان مرغزار

اين يکی گل برد سوی کوهسار از مرغزار

وان گلاب آورد سوی مرغزار از کوهسار

ابر ديبا دوز، ديبا دوزد اندر بوستان

باد عنبر سوز، عنبر سوزد اندر لاله زار

شعر استاد خليلی از نظر محتوا بسيار گسترده و غنی است. گويی طيف گسترده ی نور است آميخته از موج های گوناگون رنگين. از نظر گسترده گی محتوا و گوناگونی آن در ميان شاعران معاصر فارسی دری شايد کمتر شاعری، با استاد خليلی قابل مقايسه باشد. طبيعت ستايی او نيز بسيار گسترده است، گويی طبيعت با همه اجزای آن در آيينه تصاوير شعر های او بازتاب يافته است. می توان گفت که بخش چشمگيری از شعر های او يا با توصيف طبيعت آغاز می شوند. و يا هم آميزه های توصيف طبيعت را در خود دارند. حتا عاشقانه ها و سروده های سياسی و اجتماعی او نيز.

بوی يار آورد با خود از جلال آباد باد

چشم نرگس باد روشن خاطر شمشاد شاد

استاد خليل الله خليلی شعری دارد زير نام <آخرين سوار>. جان مايه ی اين شعر يک حادثه ی تاريخی است. وقتی در جنگ دوم افغان ـ انگليس، سپاه مهاجم انگليس در کابل در هم کوبيده می شود، از آن همه سپاه و لشکر انبوه، تنها داکتر <براييدن> می تواند که به سواری اسب با وضع مضحکی، خود را به جلال آباد برساند و ماجرای بربادی سپاه انگليس را برای جنرال <سيل> گزارش دهد. استاد در اين شعر به همين حادثه تاريخی نظر دارد. شعر زبان روايی دارد و برخوردار از روح حماسی است. اين شعر نيز با توصيف طبيعت آغاز می شود:

ابر آشفته ی ارغند سياه

گشت از قله ی شمشاد بلند

شام هم پرده تاريک مخوف

به سراپای سپين غر افگند

***

باد باطره ی آشفته ی موج

مست می آمد و بازی می کرد

گاه بر گيسوی سرو آزاد

بی جهت دست درازی می کرد

***

دورتر رود غريونده ی مست

تند و مواج و خروشان و کبود

چون سپاهی همه تن جوشن پوش

پيش می آمد و می خواند سرود

***

ظلمت آهسته در آغوش کشيد

برج و باروی جلال الدين را

<سيل> فرمود که تا قفل نهند

در آن قلعه ی پولادين را

توصيف طبيعت در شعر <آخرين سوار> يک توصيف رمانتيک نيست؛ بلکه توصيفی است که می رود تا با متن شعر که بيان حماسی يک رويداد تاريخی است، همخوانی پيدا کند. افزون بر اين شب در اين جا می تواند بيانگر وضعيتی باشد که بر سپاهيان بريتانيا در کابل پديد آمده است. يا در شعری که در سوگ محمد ايوب خان سروده است، توصيف شب با موضوع تراژيک شعر همخوانی دارد:

شبی تاريک و وحشت زا و هول انگيز و جان فرسا

که بانگ مرگ بر می خاست از پنهان و پيدايش

غبار ياس می آمد فرو زين سقف ظلمانی

به جای پرتو سياره و ماه دلارايش

بعه بالين سر نهاده فاتح ميوند و می تابد

فروغ ايزدی چون ماه از رخسار زيبايش

گاهی هم طبيعت ستايی استاد با نوع حس عاشقانه و رمانتيک در هم می آميزد که اين امر نه تنها آن حس رمانتيک در شعر را به آن پيمانه زيبا تر و تاثير گذار تر می سازد که حس می کنی که آن شب مهتابی، آن باد نالنده، آن روشنايی لرزان و آن صدا هايی که در کوه می پيچند همه گان عاشق اند. گويی اين عشق و طبيعت است که در کنار هم نشسته اند.

شب های روشن تنها نشينيم

در پهلوی هم در نور مهتاب

تا باد خيزد نالنده از کوه

تا نور افتد لرزنده بر آب

***

در کوه پيچد دلکش صدايی

از دور آيد گلبانگ نايی

غم های دل را با هم بگوييم

من با نيازی تو با ادايی

در شعر معروف <سرود کهسار> که از آن به نام نخستين تلاش های استاد خليلی در جهت شکستاندن افاعيل عروض کلاسيک ياد کرده اند، نيز توصيف طبيعت با يک حس عاشقانه و رمانتيک در آميخته است. به زبان ديگر يک شعر عاشقانه و رمانتيک با توصيف طبيعت آميخته است که در آن هم می توان عشق را ديد و هم طبيعت را.

شب اندر دامن كوه

درختان سبزو انبوه

ستاره روشن و مهتاب در پرتو فشانی

شب عشق و جوانی

***

ميان سبزه و گل

نشيمنگاه بلبل

ز دور آيد صدايی چون سروش آسمانی

ز نی های شبانی

***

ببارد ابر نم نم

بلرزد شاخ کم کم

نباشد جز طبيعت هيچ کس را حکمرانی

به غير از شادمانی

طبيعت در شعر های استاد خليلی طبيعت ايستا نيست، بلکه طبيعتی است پويا و زنده. طبيعتی است با حس و عاطفه انسانی، گاهی آرام و مهربان، چنان که در عاشقانه های او چنين است، گاهی هم خشم آلود و سرکش چنان که در نخستين بند های شعر <آخرين سوار> خوانديم. ذهن تصوير پرداز او در اجزای طبيعت نفوذ می کند و بعد رشته تصوير های حسی را پديد می آورد که با فضای کلی شعرش هم آهنگی دارد. او طبيعت را برای طبيعت توصيف نمی کند؛ بلکه شعر های او طبيعت است همراه با انسان به زبان ديگر طبيعت را توصيف می کند تا يک پيام و عاطفه ی انسانی را بيان کند در حالی که در پاره ی شعر های استاد منوچهری طبيعت است بی آن که اين طبيعت با پيامی و عاطفه يی آميخته باشد.

فرو ريخت ابر سيه در چمن

گهر های روشن چو در عدن

درخت شگوفه ز باد بهار

چو سيمينه طاووس شد بال زن

***

حبابی از دل دريا چه داند

کف خاکی از اين دريا چه داند

کتاب مندرس خط شکسته

درين جا طفل نا بينا چه داند

***

ای باد بهار گرچه روح افزايی

جان بخش و دل افروز و چمن آرايی

بر گلبن من گلی نخندد هرگز

صد بار اگر روی و صدبار آيی

***

آن ميوه ی تلخيم که بر روی زمين

در گوشه ی اين باغ چنينيم چنين

جز فيض تو ای بهار آزادی چيست

کاين ميوه ی تلخ را نمايد شيرين

***

ای چشمه خوش چه جان فزا می آيی

پيغام که داری از کجا می آيی

مانند سرشک من نهان از مردم

آهسته و نرم و بی صدا می آيی

***

بر قله ی کهسار درختی بر پاست

بر شاخ درخت آشيانی پيداست

غم کوه و درخت زنده گانی من است

بر شاخ درخت مرغکی نغمه سراست

شيوه ديگر استاد منوچهری و استاد خليلی در توصيف طبيعت، همان اسطوره سازی و استفاده از صنعت تشخيص است. در چنين صور خيالی، طبيعت با سهم بيشتری از حرکت وزنده گی توصيف می شود که گاهی در يکی دو بيت و گاهی هم در چند بيت به گونه ی روايی تبلور پيدا می کند. چنان که در مسدسی از استاد منوچهری در توصيف خزان می خوانيم:

دختران رز گفتند که ما بی گنهيم

ما تن خويش به دست بنی آدم ننهيم

ما همه سر به سر آبستن خورشيد و مهيم

ما توانيم که از خلق جهان دور جهيم

نتوايم که از ماه و ستاره برهيم

ز افتاب و مه مان سود ندارد هربی

***

روز هر روزی، خورشيد بيايد بر ما

خويشتن بر فگند بر تن ما و سر ما

چون شب آيد برود خورشيد از محضر ما

ماهتاب آيد و در خسبد در بستر ما

وين دو تن دور نگردند ز بام و در ما

نکند هيچ کس اين بی ادبان را ادبی

چنين صور خيالی را در شعر استاد خليلی نيز می بينيم که ماه از آسمان فرود می آيد و در خيمه ی ياسمن می خوابد. نسيم بر لب گل بوسه می زند.

بنفشه به عنبر بيند دو زلف

سمن مشک ماليد بر پيرهن

مه از آسمان آمده نيمه شب

فرو خفته در خيمه ی ياسمن

***

آن دم که نسيم بوسه می زد

در خلوت صبح بر لب گل

می کرد بلند گردن و سر

می داد شکن به زلف سنبل

آن دم که سرود عشق و مستی

می خواند به گوش غنچه بلبل

ای اشک انيس من تو بودی

***

دی شاخ شگوفه در چمن می خنديد

بر سنبل و نسرين و سمن می خنديد

از دور سپيده ی سحر را ديدم

بر روز خود و به مشام من می خنديد

***

صبح است و ز خرمی جهان می خندد

هر قطره به بحر بيکران می خندد

بو در گل و نشه در می و می در ساغر

از شوق زمين و آسمان می خندد

استاد منوچهری قصيده يی دارد زيبا و استادانه که در آغاز آن قصيده اين گونه به توصيف شب می پردازد:

شب گيسو فرو هشته به دامن

پلاسين معجر و قيرينه گر زن

به کردار زن زنگی که هر شب

بزايد کودک بلغاری آن زن

کنون شويش بمرد و گشت فرتوت

از آن فرزند زادن شد سترون

شبی چون چاه بيژن تنگ و تاريک

چو بيژن در ميان چاه او من

استاد خليلی در همين وزن و چنين فضايی شعر دارد، اما در فرم چهار پاره:

شب تاريک و دشت وحشت انگيز

من و دل هر دو سرگردان و تنها

نه نوری پرتو افگن از دل شب

نه آوازی پديد از قلب صحرا

***

سيه پوشيده شب در ماتم کيست

چرا در چشم اختر نور مرده

که يارب چلچراغ آسمان را

ازين طاق مقرنس دور برده

***

فرو هشته بيابان در بيابان

خموشی خيمه ی خواب آور خويش

نهاده چرخ گويی تا دم حشر

به روی بالش غفلت سر خويش

آن چه که در کليت می توان در پيوند به توصيف طبيعت در شعر اين دو استاد گفت، همانا بيان تجربه های فردی، حس و ره يافت خودی است که به شعر و تصاوير شعری آن ها ويژه گی می بخشد. در جهت ديگر همين نگاه و ديد فردی و همين بيان تجربه ی فردی است که تصاوير در شعر منوچهری را اين همه مشخص می سازد. نه منوچهر و نه خليلی، هيچ کدام در توصيف طبيعت به تصوير پردازی و تجربه ی شاعران ديگر به طبيعت نگاهی نداشته اند. تنها مواردی را می توان در شعر استاد خليلی يافت که به استقبال منچهری رفته، آن گونه که گفته آمديم، در چنين استقبال هايی، باز هم استاد خواسته است تا مهر شگرد های شاعرانه ی خود را بر شعرش بزند.

استاد خليلی طبيعت ذهنی را توصيف نمی کند؛ بلکه از طبيعتی می گويد که در آن می زيد و بر ذهن شاعرانه او اثر می گذارد، چنين است که هميشه بهار برای او با کاروان گل های رنگارنگ و با ترانه و سرود باران نمی آيد؛ بلکه گاهی اين بهار تشنه است و در انتظار قطره بارانی می سوزد.

نوبهار آمد و آبی ز سحابی نچکيد

غنچه بر شاخ نخنديد و نسيمی نوزيد

ابر آشفته نگسترد به صحرا دامن

سيل ديوانه در اين دشت گريبان ندريد

باغبان صبح به رحمت در باغی نگشود

مرغ حق شب به چمن ناله ی زاری نکشيد

لاله در محفل کهسار نيفروخت چراغ

فرش در صحنه ی گلزار نگسترد خويد

اين بهار سرزمين شاعر، افغانستان نيست، بلکه اين بهار عربستان سعودی است که در تصاوير داغ و سوزان و بی باران بيان شده است. بهار آمده؛ اما برای شاعر نه گلی آورده و نه هم صدای بلبلی! اين بيانگر صداقت شاعر با محيطی است که در آن می زيد. باز در جای ديگر می بينم که شاعر از آمدن نوروز و بهار در سرزمين خود هراس دارد. بهار های را که با انفجار آغاز می شوند، شاعر دوست ندارد. بهار های که به جای آب های شفاف در باغ ها و کشتزار های او خون جاری می شوند. بهاری هايی که گويی از آسمان باران سرخ می بارد و در دهکده ها و شهر ها مرگ قامت می کشد. در چنين بهاری شاعری پنجره های اتاقش را به روی نسيم سرزمينش نمی گشايد و در انتظار غزل پرنده گان عاشق نمی ماند؛ بلکه برای بهار سوگنامه می سرايد:

گوييد به نوروز که امسال نيايد

در کشور خونين کفنان ره نگشايد

بلبل به چمن نغمه ی شادی نسرايد

ماتمزده گان را لب پر خنده نشايد

خون می دمد از خاک شهيدان وطن وای

ای وای وطن وای

اين شعر ها تصوير خونينی است از سال های تجاوز، سال های که مردم افغانستان در هوای آزادی خون می داند و خون دشمن را می ريختند تا سيمرغ آزادی در افق های سرزمين شان همچنان به پرواز باشد. در ساليان تجاوز شوروی استاد خليلی در غربت در پاکستان به سر می برد. وقتی اين شعر استاد را که به يقين از سروده های او در غربت است خواندم، حس کردم که اين جا استاد از حنجره خونين حکيم ناصر خسرو بلخی صدا زده است.

ای باد صبا بگو! که پغمان چون است

در باغ من آن نوگل خندان چون است

آن رود خروشنده ی ديوانه ی مست

آرام شده يا نشده، آن چون است

اين شعر استاد مرا به ياد ناله های غمناک ناصر خسرو بلخی انداخت که ساليان درازی در يمگان دره می ناليد و از باد های سرگردان می خواست تا از خانه و دودمان او پيامی آورند، همان گونه که استاد خليلی نيز در ساليان غربت دستی به دامان باد ها می زد تا بداند که آيا هنوز هم نوگل خندانی در باغ او در پغمان بر جای مانده است يا نه؟

ای باد عصر گر گذری بر ديار بلخ

بگذر به خانه ی من و آن جا جوی حال

بنگر که چون شده ست پس از من ديار من

با او چه کرد دهر جفا جوی بد فعال

ترسم که زير پای زمانه خراب گشت

آن خانه ها خراب، آن باغ ها تلال

آری اين دهر جفاجوی بد فعال اين دو شاعر بزرگوار را از خان و مان برکند و به سرزمين های داغ و دور غربت پرتاب کرد که ديگر نتوانستند به خان و مان برگردند.

ـــــــــــــــــــ

*- کلفگان نام ولسوالی است در ولايت تخار که اين ولايت را با ولايت بدخشان پيوند می زند.

سرطان 1391 خورشيدی شهرکابل

 

 

 

باز گشت به صفحه اول
 صفحه اصلی