شـماره اول سـال سـوم پنجشـنبه 8 دلو 1383 / 27 جنوری 2005 |
||||||
|
|
شيون کابلی نويسـنده، شـاعـر و سـياسـتمدار
نوشـته: م. خرمی قـسـمت اول این نوشـته را در شـماره 11 سـال دوم به نشـر رسـانیدیم، در شـماره قـبلی بیوگرافی مرحوم میرمن پروین دختر شـیون کابلی به دسـت نشـر رسـید. و اینکه بخش پایانی در باره کتاب شـیون کابلی را خدمت خوانندگان » نی « تقـدیم میداریم بخش دوم: در کتاب شـیون کابلی، اثر ولی احمد نوری به ارتباط ادامه زندگی « شـیون کابلی» می خوانیم: " پس از اسـتقـرار سـلطنت اعلیحضرت محمد نادر شـاه « شـیون کابلی» به افغانسـتان باز می گردد و در کابل سـکونت اختیار میکند، ولی در اثر فعالیت های سـیاسی و سـخنان بی پـرده و اشـعار نیش دارش بزودی مغضوب می گردد... و بالاخره از راهی که آمده بود بر می گردد و تا آخر عمر در شـوروی روزگار را می گذراند. برگشـت دوباره « شـیون کابلی» به شـوروی راهـش را به زندان های سـایـبـریا می کشـاند که خود قـصه ای اسـت از غصه های دوران دوری از وطن و غـربت که در سـه دهـه اخیر مزهء تلخ آنـرا از شـاه تا گـدا چشـیدند و هـنوز هم دوامـش را احسـاس می کنیم. سـبب زندانی شـدن، مرحوم « شـیون کابلی» را نویسـنده، تنها و تنها، به حکم اسـتالین رهـبری شـوروی منوط می داند که هـنگام حمله قـشـون المان نازی، تمام خارجی ها را از کنج و کنار شـوروی، به مسـکو آوردند و از آنجا به سـایـبریا انتـقال می دهـند که خیلی دلخراش و حزن انگـیـز اسـت. در رابطه به خصوصیات شـخصی شـیون درین کتاب چنین می خوانیم: " شـیون کابلی انسـانی آزاده و سـخت سَـری بود که حتی هـفـت سـال زندان و مشـقـت در اردوگاه سـایـبریا هم نتوانسـت معـنویات اورا برهم زند چنانچه گفـته اسـت: آزاده و ملنگم، ذوقم به کرو فر نیسـت رفـتم زخود بجایی، کز عالمم خبر نیسـت هامون زندگی را طی می کنم به تجرید بار گران ندارم، کارم به گاو خر نیسـت از ناکسـان نـبـاید، چشـم و فا نمودن طبع کلوخ هـرگز، دارنده شـرر نیسـت از تلخ کامی دهـر، عمری به شـیونم من حاصل ازین نیسـتان، یک ذره شـکر نیسـت در سـطر های دیگر باز می خوانیم: در ایام اسـارت در کمپِ کار اجباری سـایبریا بود که « شـیون کابلی» در لحظه های تـنهایی رو به طرف آسـما می کرد و یک رباعی « حالت ترکمانی» را با تمام وجود خود زمزمه می کند:
چون ننالم درین سـینه دل زاری اسـت راحتی نیسـت در آنجا نه که بیماری اسـت دلم از سـینه به تنگ آمد خدایـا بـرهان هـرکجا در قـفـسی مرغ گرفـتای اسـت جالب اسـت، درین بخش به قصه های شـخصی و خانوادگی شـیون کابلی به اختصار یاد نماییم و پیش از آن باز هم به شـعـر و شـاعری و آنچه به آن مربوط می شـود را به کاوش گیریم در درنگاه کوتاه آغازین این نبشـته گفـته آمد که ثمره اولیـن ازدواج شـیون کابلی، همان آواز خان آزاده رادیو کابل اسـت که در کرونولوژی موسـیقی وطن ما، بنام نخسـتین زن شـجاع آواز خوان ثبت گردیده که جایگاه و مقام پـرارجی را با تمام نا ملایماتی که دوری پدر و کمبود های روانی و اجتماعی، از دردآور ترین آنها به شـمار می آید، کمایی نمود که مبارکـش باد! و کسـی بخواهـد یا نخواهـد مقامش در دلها و در حافظهء زمان ماندگار خواهـد بود.( روحش شـاد باد) بار دوم، دل سـردار محمد رحیم ضیایی « شـیون کابلی»، درتاشـکند گروگان زیباروی، روسـی می شـودکه نامش را، سـیما می گذارد و از وی یک پسـری به دنیـا می آید بنام عـبدالرحمن، که در شـیـون دوری پدر، آنهم در ایام زندان، دنیا راترک می کند و داغ هـمیشـگی را بر روح وروان پـدر می گـذارد. و بنای روابطش نیـزی با خانم روسی برهم می خورد. تا اینکه دلـش گرو مَهروی « گرجی» از زیبا رویان قـفقاز می شـود که تا آخر عمر با وی هـمه فـراز و فـرود های زندگی را می گذراند و به آرمان اینکه جسـدش را به کشـور آبایی اش انتقال دهـند در گرجسـتان چشـمان زیبا و محزونـش را بروی زمین و زمان می بندد و پیکرش را نیـز در سـرزمین بیگانه اما نزدیک باغ و راغ زن و فـرزندش به خاک می سـپارند. شـوره خانم، هـمسـر سـوم شـیون کابلی تا آخر عمر یار شـب های تار شـیون بوده و با عزت تمام از وی پرسـتاری نموده و آنرا با دسـت های خود بخاک سـپـرده اسـت و اکنون به اسـم آن دیاران، روی آرامگاهـش هـمیشه دسـته های گل می گذارد. از شـیون کابلی، یک پسـر بنام محمد امین بری ضیایی، و یک دخـتر بنام هما بجا مانده، که هـردو یا در مسـکو و یا در تبلیسی مرکز جمهوری گرجسـتان زندگی می کنند. بخش سـوم: درین بخش به جایگاه ادبی « شـیون کابلی» می پـردازم و روابط وی را با فـرزانه گان قلم بدسـت داخلی و خارجی به بررسی می گیرم، ونخسـتت با انتخاب از قلم دیگران برابر حوصله و گنجایش صفحات « نی»، می پـردازم، تا خوانندگان محترم، اصل و جان مطلب را بصورت پورهء آن که در کتاب چاپ شـده به خوانش گیرند: سـخنسـرای بی هـمتا خلیل الله خلیلی در باره چنین گفـته بود: از نثـر زیبای « شـیون کابلی» بوی مدرسـه سـنایی می آید و شـعـر شـویای او نگهـت ندیم و جامی دارد. محمد اکرم عـثمان نویسـنده و شـخصیت شـناخـته شـده اجتماعی در باره می نویسـد: شـیون کابلی مرد سـخت دانا، صاحب قـریحه و وطندوسـت بود و دَین بزرگی بر گردن فـرهـیختگان روزگار ما دارد. این مرد داسـتانی تریـن سـیمای نهضت ادبی نود سـال اخیر کشـور ماسـت و به دلایل خاص سـیاسی تا آخر عمر فـرصت نیافـت دیـده به دیدار خانه و خانواده زادگاهـش روشـن کند و با حسـرت و حرمان زیاد چهره در نقاب خاک کشـید. شـیرین مجروح نیز به زبان شـعـر در باره وی می گوید که آنرا می آوریم:
تو صاحب کلامی و من نا توان فـقـط ایـنـقـــدر گــویـمـت ای جناب که از شـعـر نغـزت بسـوزم چـنان تـوگویی که پـروانه سـوزد به شـمع تـپـد، جان دهـد، برنـیـارد فغـان زمـــــن بـرتـو، ای اســـتـاد ســخـن درود و ســـلامی بـود جــاودان بهـروز یکی از یاران نزدیک شـیون کابلی اهل قـلم و پژوهـش اند و شـعـر هم می گوید و اکنون نیز در مسـکو زندگی می کند در باره چنین گفـته اسـت: یاد شـیون کی شـود زایل ز ذهـن روزگار چونکه برتن کسوت عـشق وطن پـوشـیده اسـت قـدر دان کـیف یکرنگیسـت « بهـروز» از ازل تا ابد از فـرقـه و اهل فـرق رنجـیده اسـت محمد نسـیم اسـیر شـاعر و صاحب قلم، که در مسـکو با شـیون کابلی افـتخار آشـنایی و دوسـتی می یابد در باره وی چنین نوشـته اسـت: شـیون کابلی از مردان راسـتین و دانشـمند کشـور ما بود. او عاشـق افغانسـتان بود و روحش به آن دیار پـیـوند داشـت و چهل سـال در حسـرت دیدارش دقـیقه شـماری کرد. هـرکه عازم میهن می شـد او قـطره اشـکی نـثـار راهـش می کرد و می گفـت: می روی سـوی وطن، جان مـرا نـیـز بـبـر جان من ایـن دل ویـران مرا نیـز ببـر دو قطه شـعـر یکی از شـیون کابلی، خطاب به ابوالقاسم لاهوتی و از لاهوتی به شـیون را نقل می کنیم. البته خوانندگان محترم « نی» شـاعـر بزرگ و شـناخـته شـده ایران ( لاهوتی) را ــ که در افغانسـتان و تاجکسـتان شـعر هایش در دل مردم جای دارد ــ میشـناسـند و بخاطر دارند که، آواز خان پـرآوازه ما احمد ظاهـر جاودان یاد، یکی از شـعـر های او را زیبا زمزمه کرده که تا اکنون در کوه و برزن آریایی زمین در پهنای وسـیع طنین دل انگیز آن به گوش دل ها می رسـد. زندگی آخر سـر آید بندگی در کار نیسـت بندگی گر شـرط باشـد زندگی در کار نیسـت و می خوانیم شـعـر شـیون را که به لاهوتی سـروده اسـت: از شـیون به لاهوتی آنکه رخشـنده چو خاور به سـماء سـخن اسـت طبع عالـیش در آفاق بسی مبرهـن اسـت پیـش صاحـب نظــران قــدر بــزرگی دارد شـاعـران را هـمه چون جان گرامی به تن اسـت صاحب علم و ادب کامل شـعـر و عـرفان سـرو بسـتان کمال و گل باغ چمن اسـت تا که از عالم لاهـوت بدنـیــا پا مانـد سـخنش زینت اطراف زمین و چمن اسـت مسـلکش، مسلک انسانی و حزبش صدق اسـت بدلش عاطفه و ذکر وفا در دهـن اسـت هــر کـه یکـبـار مشـرف بــه مـلاقـاتـش شــد دل او تا ابد شـیفـته و در رهـن اسـت روی آیـیـنهء طبعـش نـه نشـیـنـد گـردی تا که خورشـید شـعاع افگن این انجمن اسـت آنکه دل بسـته او نیسـت چو « شـیون» شـاید نیسـت از جنس بشر، بل او پسر اهمریمن اسـت از لاهوتی به شـیون: نامه دوسـت رسـیدسـت و اتاق چمن اسـت خامه ام روشـن از آن خامهء پرتو فگن اسـت خط از او، کاغذ ازاو، پاکت ازاو، شـعـر از او چمن اندر چمن اندر چمن اندر چمن اسـت نام ناخوانده، از آن عطر و حلاوت که در اوسـت نامه خود گفـت گزان طوطی شـکر شـکن اسـت من زمین سـخن، او مهـر درخشـان سـخن این عجب نیسـت که روی سـخن او بمن اسـت عجب این اسـت که از گرمی آن آب نشـد دل که دل نیسـت، پدر سـوخته گویا چُدن اسـت من او هـر دو ز گلزار حیاتیم، ولی سـایه ظلم بر افـتاده برآن چون کفـن اسـت ای خوش اندام که شـود خانه آزادی و بخت گلشـن ما که کنون لانه زاغ و زغن اسـت شـیون، آنروز شـود شـادی مطلق آری خـندد آن دیده که بکشـاده بروی وطن اسـت و لاهوتی در زیر شـعـرش چنین نوشـته اسـت: با ارادت و اخلاص در جواب منظومه شـاعر شـیوا بیان « محمد رحیم شـیون! » بداهـتاً عرض شـد. مسـکو 24 مهر ماه 1950 لازم دانسـتم تا چند برگی ازین کتاب، در مورد آشـنایی شـیون کابلی با سـلیمان لایق بخوانیم که، از روی تصادف، شـخصی بنام وهاب حکمت که مصروف تحصیل طبابت در مسـکو بود، پس از تکمیل تعطیلاتش از کابل به مسـکو برمی گردد و چند کسـت آهـنگ های زیبای وطن را به شـیون کابلی هـدیه می کند، که از جمله اشـعاری که درین کسـت ها ثبت شـده بود، توجه شـیون را بر می انگیزد. از جمله به صدای احمد ولی، ترانهء: میهن تویی یگانه امید جهان من خورشـید من سـتاره من کهکشـان من تو مهد افـتخار قـرون و زمانه ها ای جاودان زمین من و آسـمان من هـمین طور درین کسـت از لابلای موسـیقی، آواز زیبا و خانه بر انداز فـریده انوری شـنیده می شـود که می گوید: دوسـت دارم این وطن را دوسـت دارم این وطن را خاک او را، ... ابر ها مسـت و هـیبت خاک اورا رودهای یاغی و بی باک اورا بر فراز کوهـسـاران، آسـمان پاک اورا دوسـت دارم این وطن را با شـنیدن این آهـنگ ها و سـرود های وطنی از قلم محترم نوری می خوانیم: باران اشـک از چشـمان حزین شـیون کابلی سـرازیر می شـود و هـمه هـســتی اش و هـمه وجودش و همه تارو پودش توته از عشق سـوزان وطن می گردد. و شـیون کابلی از وهاب حکمت می پرسـد « میدانی این شـعـر آسـمانی از طبع عـشـق آفـرین چه کسـانی سـروده شـده؟ » وهاب جواب میدهـد: فکر می کنم از سـلیمان لایق باشـد. شـیون سـلیمان لایق را نمی شـناسـد و این اولین باریسـت که اسـم اورا می شـنود و البته پـسـان ها، چنان می شـود که میرمن پروین در جمع یک گروه هـنری عازم مسـکو می شـود و در برگشـت نامه پـدر را از مسـکو به سـلیمان لایق می رسـاند و لایق در جواب نامه شـیون کابلی می نویسـد: کاکای محترم، سـردار بزرگ! هـمشـیرهء محترم پـروین پـیام دوسـتانهء شـما را بمن باز گفـتند، از اینکه روسـتا پسـری مورد نظر شـما قـرار گرفـته اسـت و با تمام بی سـامانی وی، از وی یادی کرده اید سـپاسـگذارم. " سـوخـتگان وارث یک دیگرند" من پسـر مرد روحانی اسـتم، سـرنوشـت راه مرا با گذشـتگانم تفـریق کرد و کلمات شـعـر بمن آموخـت. برای اینکه به هـیجانات اندرونیم تسـکین بدهـم آنچه بر دلم گذشـت به قـلم آوردم و صاحبان درد آنرا پـذیـرفـتند، تشـویق شـدم و هـنوز هم درین راه پـیش می روم. از تولدم 33 سـال می گذرد و کودکی ام با صحرا نوردان بادیه نشـین سـپـری شـده اسـت، نه سـاله بودم که به شـهر آمدم، مرابه تعـلیم علوم شـرعـیه گماشـتند اما فطرتم مرا به فـلسـفه و ادبیات کشـاند. زندگی من پُـر از محنت و آلام پـیگـیر بوده من ازین درد ها بسـیار آموخته ام... « د عالم دير خبری، په لور توری لشکری زړه مې نځوځی له ځايه ،غر خو هسۍ وي کنه! » چون اشـعار فارسی بنده بیمایه و ناچیـز بود از تقـدیم آن منصرف شـدم و صرف یک شـکایت نامه را که بمناسـبت کتابی نوشـته ام تقـدیم کردم. ولی از اشـعار پشـتوی خود یک مجموعهء ملکمل تقـدیم کردم، با اینکه دسـتبرد زیادی دیده اسـت، هـنوز حکایتی از دردها را می توان گفـت. آنرا بپـذیـرید و هـمینکه کتاب دوم من از طبع برآید، تقـدیم خواهم کرد. چندی بعـد سـلیمان لایق دیوان اشـعار پشـتویش را با چندین عزلیات، قطعات و چند پارچه قصاید خود را به زبان دری به سـردار می فـرسـتد که بسـیار طرف توجه او قـرار می گیرد. و از آنها خوشـش می آید ودر چندین جا از طبع رسـاو سـخن دانی سـلیمان لایق تعـریف و وصف می کند. هـنگامیکه این اشـعار به سـردار می رسـند، مریض می باشـد و در شـفاخانه بسـتری، پس در پاسـخ به نامه واشـعار سـلیمان لایق تأخیر رخ می دهـد. بعـداً وقـتی برایش می نویسـد، آغاز نامه اش چنین می باشـد. مرغ بی بال نه سـخندانم و نی فاضل و نی شـعـر سـرا از قصاید نَـبـُوَد بهـره ام و ز مدح و نوا هـرچه بیـرون شـده از خامهء من هـزیانسـت نیسـت مفهوم در آن هـیچ، ندارد سـروپا مرغ بی بالم و محروم ز فـیض پـرواز بازم امید که روزی بنمایم پـر، وا بسـتری بودم و یک آبله سـر تا پایم پاسـخ نامه ات ار دیـر رسـد، عـفـو نما ************* نامه ام دیر تر ار دسـت تو بوسـد ببخش بسـتری بودم و از فکر نوشـتن معـذور « شـیون» از عجـز بخود جوش خجالت دارد « لایق» شـان « سـلیمان» چه بود تحفـهء مور تذکار این مطلب را ضروری می دانم، که درین کتاب اضافه بر آنچه گفـته آمد نامه نوشـته های از سـید قاسـم رشـتیا، نسـیم اسـیر، میرمن لیلاعنایت سـراج، پوهاند محمد نادرعمر، دکتور محمد عمر بهروز، اسـتاد خلیل الله خلیلی و پـیامی از محترم ثـریا، خانم اعلیحضرت امان الله خان، و نامه ای از نیسـان، به نشـر رسـیده اسـت که هـرکدام از اهـمیت هـنری و تاریخی برخوردار اند البته در بخش سـوم و آخری این کتاب نمونه های از کلام و آثار شـیون کابلی به نشـر رسـیده که جالب و خواندنی اسـت. بگذار حسـن اختام این نوشـته سـخن داکتر اکرم عثمان باشـد که گفـته اسـت: « جای گفـتگو ندارد که آن دانشی مرد صاحب قـریحه و بلند اندیشـه در کنار دیگـر مشـاهـیر تبعـیـدی ما بخش مهمی از هـویت ثـقافـتی ما را تشـکیل می دهـند و باز خوانی و باز شـناسی افکار و آثار شـان، درجه فهم ما را از ادبیات، تاریخ و ماهـیت اسـتبداد سـیاسی بالا می برند.» ᦎ
|
فـهرسـت مقالات این شماره
داکتر اکرم عثمان
ــ
پيام: همدلی و همبسـتگی ــ آغاز سومين سال از حيات نشراتی» نی « غلام حسن آرام ارُزگانی ــ نواي غريب ــ دو فرزانهء همروزگار دو بینش ناهـنگون واصف باختری ــ رجال و رویداد های تاریخی افغانسـتان ( احمد شـاه و تیمور شاه ـ حاجی جمال و پاینده خان ) احمد علی کـهـزاد ــ ورا ( لنده کیسـه ) لیکونکی: نجیت سـرغـندوی ــ تصمیم ها دریک جای دیگر گرفـته می شـود ــ بخوان، بخوان، دوباره بخوان ( معـرفی کتاب) کتاب شـیون کابلی نوشته: م. خرمی ــ بیایید شـطرنج بیاموزیم محمد اسـمعیل جمشـیدی
|
||||