شـماره اول سـال سـوم پنجشـنبه 8 دلو 1383 / 27 جنوری 2005 |
||||||
|
|
واصف باختریدو فرزانهء همروزگار دو بينش نا همگون
از رسـاله نردبان آسـمان
دو درخت تناور در دو کرانهء رود دسـت نیایش بر آسـمان بلند کرده اند هردو از یک رودبار آب مینوشـند مرغان مهاجر گاهی برشـاخه یی از این و گاهی بر شـاخه یی از آن می نشـینند. ریشـه های آنها در ژرفـنای رود در آغـوش هم فـرو رفـته اند. اما خدایا! چرا آنها رویاروی باهم سـخن نمیـزنـنـد ( از یک سـرود کهن جامکایی )
سـعـدی و جلال الدین محمد هم روزگار اند، سـعـدی پـیش از آنکه سـدهء هـفتم هـجری آغاز یابد و سـالی چند پـیشـتر از آن که جلال الدین محمد در بلخ چشـم بـه جهــان بگشـاید در شـیراز به دنیا آمد و زنده گی پُـربار او بیسـت سـال دیگر پس از خاموشی جلال الدین محمد هم درازا یافـت. در هـمان آوان که جلال الدین محمد برای فـراگیری دانش و آموزن بیشـتر رهـسـپار شـام شـده بود، سـعـدی هم در شـام می زیسـت و در دمشـق و حلب و بعـلبک به سـیـر انفـس و آفاق سـرگرم بود. از شـگفـتی هاسـت که با وجود هـمروزگار بودن و با اینکه در آن دوران نام این دو فـرزانهء بزرگ در هـر کوی و برزن سـرزمینهای اسـلامی بر زبانها جاری بود در کتابهای گرانسـنگی که از آنان به جای مانده اسـت هـیچ گونه اشـارهء آشـکار به دیدار و آشـنایی میان ایشـان به چشـم نمیخورد. گروهی از پـژوهـشـگران خواسـته اند این حکایت از بوسـتان سـعـدی را گواه دیدار سـعـدی و جلال الدین محمد وانمود نمایند: شـنیدم که مردیسـت پاکیـزه بوم شـناسـا و رهـرو در اقـصای روم من و چند سـیاح صحرانورد برفـتیم قاصد به دیـدار مرد سـر و چشـم هـریک ببوسـید ودسـت به تمکین و عـزت نشـاند و نشـسـت زرش دیدم و زرع و شـاکر درخـت ولی بیمـروت چو بی بر درخـت به لطف سـخن گرم رو مرد بود ولی دیگـدانـش عـجب سـرد بود هـمه شـب نبودش قـرار و هـجوع زتسـبیح و تهـلـیل و ما را زجوع سـحرگه میان بسـت در باز کرد هـمان لطف و پـرسـیدن آغاز کرد یکی بد که شـیرین و خوش طبع بود که با ما مسـافـر در آن ربع بود مرا بوسـه گفـتا به تصحیف ده که درویـش را توشـه ار بوسـه به کرامت جوانمردی و نانـدهـیسـت مقالات بیهـوده طبل تهـیسـت ولی این تصویر، تصویر پارسـانمای خشـک مغـزیسـت، نه تصویر جلال الدیـن محمد، که تا درفـش شـکوهـندهء نام او برپـا اسـت وارثان گنجینهء فـرهـنگ ما خود را یتیم احسـاس نخواهـند کرد.(1) در مناقـب العارفـین افلاکی آمده اسـت: « ... کرام اصحاب عظام روایت کرده اند که ملک شـمس الدین هـندی که ملک شـیراز بود رقـعه یی به خدمت اعـذاب الکلام و الطف الانام شـیخ سـعـدی اصدار کرده، اسـتدعا نموده که غـزلی که محتوی بر معانی عجیـب باشـد، از آن هـرکه باشـد بفـرسـتی تا غـذای جان خود سـازم. شـیخ سـعـدی غـزلی نواز آن حضرت مولینا که در آن ایام به شـیراز برده بودند و خلق به کلی ربودهء آن شـده، بنوشـت و ارسـال کرد و آن غزل اینسـت: هـرنفـس آواز عـشـق میرسـد از چپ و راست ما به فلک میرویم عـزم تماشـا کراسـت و در آخر رقـعه اعلام کرد که در اقـلیم روم پادشـاهی مبارک قـدوم ظهور کرده اسـت و این از نفحات سـر اوسـت، از این بهـتر سـخن نگفـته اند و نخواهـند گفـت. مرا هـوس اسـت که به زیارت آن سـلطان رَوَم و روم [ این شـاید رویم باشـد ناشـر] را به خاک پای مبارک او بمالم تا معلوم ملک باشـد. هـمانا که ملک شـمس الدین آن غـزل را مطالعه کرد از حد بیـرون گریه ها کرد و تحسـین ها داده و مجمع عظیم سـاخـته بدان غـزل سـماع ها کردند و تحف بسـیار به خدمت شـیخ سـعـدی شـکرانه فـرسـتاد و آن بود که عاقـبت الامر سـعـدی به قـونیه رسـید، به دسـتبوس آن حضرت مشـرف گشـته ملحوظ نظر عـنایت مردان شـد و گویند که ملک شـمس الدین از جمله معـتقـدان شـیخ سـیف الدین باخرزی بود. آن غزل را در کاغـذی نوشـته با ارمغانهای غـریب به خدمت شـیخ فـرسـتاد تا شـیخ در سـر آن چه گوید جمیع اکابر شـهر بخارا در بنده گی شـیخ حاضر بودند، چون شـیخ آن غزل را مطالعه نمود، نعـره یی بزد و بیخود شـد. چندان شـور ها کرده جامه دریده و فـریاد ها کرد که در حسـاب ناید، بعـد از آن فـرمود: زهی مرد نازنین! زهی شـهـسـواردین! زهی قطب آسـمان! زهی رحـمت زمین الحق که کافـهء مشـایخ ماضی در حسـرت دیدار چنین مردی بودند.» (2) روایت افلاکی را به چندین دلیل نمیتوان سـزاوار پـذیـرش دانسـت: نخسـت اینکه در پـیرامون سـفـر سـعـدی به قونیه هـیچگونه مدرکی که بتوان بدان باور داشـت در دسـت نیسـت.(3) دو دیگر این که این ملک شـمس الدین جز شـمس الدین حسـین صاحب دیوان که پـس از واژگونی آل سـغـراز سـوی ایلخانان مغـل بدین کار گماشـته شـد کس دیگری نتواند بود، اوبه تاریخ 671 هـجری به صاحب دیوانی فارس گمارده شـد. حال آنکه سـیف الدین باخزی که از شـاگردان نجم الدین کبری بود به سـال 658 * و بنا بر روایتی هم به سـال 657 زنده گی را پـدرود گفـته اسـت.(4) نویسـندهء روضات الجنات از عجایب البلـدان چنیـن نقـل کرده اسـت :« گویند که شـیخ اهل طریقـت مصلح الدین سـعـدی شـیرازی در اوقات سـیاحت به شـهر مولینا رسـید و در موضعی که میانهء آن و خانقاهِ مولینا مسـافـتی بود، فـرود آمد و روزی در صدد آن شـد که بر طریقهء او غـزلی بسـراید. این مصرع بگفـت: سـرمسـت اگر در آیی عالم به هم بـرایــد. راه سـخن بروی بسـته گشـته و مصراع دوم را به نظم نتوانسـت کرد، پـس در مجلس سـماع به خدمت مولینا رسـید، اولین سـخن که بر زبان مولینا گذشـت ایــن بــود: سـرمسـت اگر در آیی عالم به هم برآید خاک وجود مارا گرد از عـدم برآید و شـیخ سـعـدی دانسـت که آنچه مولینا میگوید از غلبهء حال اوسـت و عـقـیدت او به صفای باطن وی بیـــفـزود. » (5) پذیرفـتن این روایت نیز بسـیار دشـوار اسـت. زیرا سـعـدی در هـمان آوانی که جلال الدین محمد به اوج نام آوری رسـیده بود از سـفـر دور و دراز خویش به شـهر خود برگشـت و تا هـنگامی که خداوندگار بلخ جهان را پـدرود گفـت مجال سـفـر تازه نیافـت (6) اگر سـخن عـده یی از پـژوهـشـگران را بپـذیـریم که سـعـدی دو بار به حجار سـفـر کرده اسـت، دومین سـفـر او شـاید هـنگامی صورت گرفـته باشـد که مدتی از مرگ جلال الدین محمد میگذشـت. آشـکار اسـت که در چنین سـفـری، حتی اگ بپـذیـریم که جلال الدین محمد هـنوز زنده بود، سـعـدی نیازی به عـبور از قـونیه نداشـته اسـت، زیرا « خط سـیر شـمالی در راه حج از تبریـز، دیار بکر و حلب میگذشـت و آنگاه به سـوی جنوب میرفـت.»(7) از سـوی دیگر اگر چنین رویدادی در زنده گی هـریک از این دو بزرگمرد صورت می پـذیرفـت بیگمان در نوشـته ها و سـروده های آنان بازتابی گسـترده می یافـت. چه بسـا که آن دو در کوی و برزن دمشـق یا خانقاه و درسـگاه این عربی بار ها چون دو ناشـناس از کنار هم گذشـته باشـند ولی بدانگونه که در آن سـرود جامیکایی آمده اسـت هـیچگاه به هم رویاروی سـخن نگفـته اند. ـ 2 ـ کسـانی که غزل با شـکوه جلال الدین محمد با این سـر آغاز را خوانده اند: بنای رخ که باغ و گلسـتانم آرزوسـت بکشـای لب که قـند فراوانم آرزوسـت هـنگامی که در دیوان سـعـدی این بیتها را میخوانند: از جان برون نیامده جانانت آرزوسـت زنار نا بریده و ایمانت آرزوسـت مردی نه ای و خـدمـت مردی نه کرده ای و آنگاه صفـت صفـهء مردانت آرزوسـت بر درگهی که نوبت ارنی هـمیزنند موری نه ای وملک سـلیمانت آرزوسـت فـرعـون وار لاف اناالحق هـمیزنی و آنگاه قـرب موسی عـمرانت آرزوسـت شـاید بیندیشـند که این بیت های انباشـته از نیشـخند و تعـریض پاسـخیسـت به غزل یاد شـدهء جلال الدین محمد. این غزل با اندک تفاوت در پاره یی از بیتها در کلیات شـمس نیز آمده اسـت ولی بسـیاری از پـژوهـشـگران آنرا از سـعـدی دانسـته اند.(8) و اما سـخن بنت الشـاطی که گزیده یی از غزلهای سـعـدی را به تازی برگردانده اسـت، بیشـترپـذیرفـتـنیسـت. او بر آنسـت که این غـزل از سـعـدی نیسـت و این هم دلایل او: 1 ـ این غزل را در کهـنترین نسـخه های دیوان شـمس میتوان یافـت. 2 ـ روشـها و شـگرد های شـاعرانهء این غـزل با شـیوهء جلال الدین محمد همانندی بیشـتر دارد. 3 ـ از سـعـدی خوشـبین پاکیره شـرشـت که مانند سـقـراط به انسـان و پایگاه والای او عشـق میورزد، به دور مینماید که در بارهء جلال الدین محمد بدین زشـتی سـخن بگوید و بخواهـد از سـیمایی بدان تابناکی تصویری چنین نفـرت بار ترسـیم نماید. 4 ـ باید بیت سـوم این غـزل آن گونه باشـد که در کلیات شـمس ضبط شـده اسـت نه در دیوان سـعـدی، زیرا درین بیت آیهء « هـب لی ملکا لاینبغی لاحد من بعـذی انک الوهاب » که در قـرآن مجید از قول سـلیمان آمده اشـاره شـده اسـت.(9) ـ 3 ـ جلال الدین محمد از دودمان بکری بلخ بود و نیاکانش چون نیاکان سـعـدی از « علمان دین بودند» او و سـعـدی هـردو در آغاز عـمر از آموزش و پـرورش دینی بهـره ور گردیدند. نصاب آموزش ایشـان نیز هـمگونیهای زیادی داشـته اسـت. « آنچه را که سـعـدی در شـیراز و بغـداد و دمشـق می آموخـت هـمانند مواد آموخـتنی مولینا جلال الدین در بلخ و بغـداد و شـام و قـونیه بود.»(10) هـر دو از زبان و ادبیات تازی بهـرهء زیادی داشـتند و میتوانسـتند به آن زبان بنویسـند و شـعـر بسـرایند. جلال الدین محمد بـر زبان ترکی نیز تسـلط داشـته و حتی عـده یی از محقـقان برآنند که او تا اندازه یی به زبانهای لاتین و یونانی نیز آشـنا بوده اسـت.(11) و این هم شـواهـدی که این محققان به آنها اسـتـناد میورزند: هـراکلیت گفـته اسـت « آب دریا پاکترین اسـت و آلوده ترین، برای ماهـیان گوارا اســت و شــفـابخـش، برای آدمیان ناگوار است وزیان آور.»(12) جلال الدین محمد عـین این مطلب را بدینگونه بیان کرده اسـت: خلق آبی را بود دریا چو باغ خلق خاکی را بود آن مر گ و داغ هـچنان در کتاب « تفـکرات» مارکوس اورلیّـوس، اندیشـه ور رومی چنین میخوانیم: « نور آفـتاب واحد اسـت، اگر چه وسـیلهء دیوار ها، کوهها و انواع بیشمار اشیای دیگر متعدد میشـود. گوهـر جهان نیز واحـد اسـت. اگرچه بین اجسـام مختـلف و ویـژهء بیشـماری تقـسـیم گردد. روح واحد اسـت، اگرچه بین موجودات و اشـکال خاصی توزیع میشـود.»(13) جلال الدین محمد این پـنداشـت نو افلاطونی را چنین افاده میکند: متحـد بودیم و صافی هـمچو آب یک گهـر بودیم هـمچون آفـتاب چون به صورت آمد آن نور سـره شـد عـدد چون سـایه های کنگره این هـمسـانی بیان و اندیشـه چنین پـنداشـتی را در ذهـن پـدید می آرد که شـاید او بر ( بعضی از منابع تفکر یونان و روم به نحو مسـتقـیم دسـت داشـته اسـت.)(14) گفـته اند که سـعـدی نیز هـنگامی که در طرابلـس به دسـت صلیبیون اسـیر شـد، به مدد حافظهء نیرومند و ذهـن پُـرتوان خویش توانسـت در مدتی نه چندان دراز با مقـدمات زبان لاتین آشـنایی یــابــــــــد.(15) جلال الدین محمد و سـعـدی در یک دوران معـین تاریخی میـزیسـته اند و دو جامعه یی که ایشـان درمتن آنها زیسـته، سـروده و نوشـته اند نیز از هـمگونیهای زیادی بهـره ور اند. ولی این دو فـرزانهء نامور هم در بـیـنش شـاعـرانه و هم در بینشـهای اجتماعی خویش ناهـمگونیهای شـگفـتی آور دارند، زیرا مگر ایـن اسـت که روانهای افـراد، واحـد های روان اجتماعـیسـت ولی سـاده لوحانه خواهـد بود اگر روان اجتماعی را حاصل جمع سـادهء روانهای افراد به شـمار آریم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یادداشـت ها و پانویسـها: (1) گفـته اند که این شـعـر سـعدی دربارهء بابا اسـحق مشـهور به بابا رسـول که در آماسـیه ( از بخشـهای طرابوزان) میزیسـت و بعـد ها یکی از شـاگردان او به نام حاجی محمد بکتاش ( درگذشـته به سـال 727 هـجری ) تأثیر اندیشـه های حروفیان گروه بکتاشـیه را تشـکیل بخشـید، سـروده شـده اسـت. (2) مناقـب العارفین، با تصحیح و حواشی وتعلیقات تحسـین یازیجی، انقره: 1961 صص 266 ـ 267 (3) محیط طباطبایی، « مولوی و سـعـدی» راهـنمای کتاب، شـماره های 4 ـ 6 ، سـال 19 ، ص ص 291 ـ 292 (4) بدیع الزمان فروزانفـر، رسـاله در تحقیق احوال و زنده گانی مولینا جلال الدین محمد مشـهور به مولوی، ص 139 (5) همان ص 139 (6) مولوی و سـعـدی ص 290 (7) همان ص 291 (8) رسـاله در تحقیق احوال و زنده گانی مولینا ... ص 140 (9) شـیوا ها ماورانی، « جدال سـعدی با مولوی » ناقوس، ش 2 سـال اول، ص ص 31 ـ 33 (10) مولوی و سـعـدی ص 285 (11) رک به: باکاروان حله، تالیف عـبدالحسین زرین کوب، ص 215 و جهانبینی ها و جنبشـها ... نوشـته احسـان طبری ص 300 (12) جهانبینیها و جنبشـها ص 300 (13) همان ص 300 (14) همان ص 300 (15) بهار و ادب فارسی، ج 1 ، ص 143 ادامه در شـماره آینده
* مفتی غلام سـرور لاهوری در خزینهء الاصفـیا مادهء تاریخ وفات سـیف الدین باخـرزی را چنین اسـتخراج کرده اسـت: قاتل کفـر شـیخ سـیف الدین یافـت چون از جهان به جنت بار ( کشـف انوار ) و ( شـمس انوار اسـت) سـال تاریخ آن شـهء ابرار باز سـرور بگو به رحلـت او ( سـیف سـیاف هالک کفار) 658
|
واصف باختری
فـهرسـت مقالات این شماره
داکتر اکرم عثمان
ــ
پيام: همدلی و همبسـتگی ــ آغاز سومين سال از حيات نشراتی» نی « غلام حسن آرام ارُزگانی ــ نواي غريب ــ دو فرزانهء همروزگار دو بینش ناهـنگون واصف باختری ــ رجال و رویداد های تاریخی افغانسـتان ( احمد شـاه و تیمور شاه ـ حاجی جمال و پاینده خان ) احمد علی کـهـزاد ــ ورا ( لنده کیسـه ) لیکونکی: نجیت سـرغـندوی ــ تصمیم ها دریک جای دیگر گرفـته می شـود ــ بخوان، بخوان، دوباره بخوان ( معـرفی کتاب) کتاب شـیون کابلی نوشته: م. خرمی ــ بیایید شـطرنج بیاموزیم محمد اسـمعیل جمشـیدی
|
||||