شـماره اول سـال سـوم پنجشـنبه 8 دلو 1383 / 27 جنوری 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

صائب و طرز نو

 

ميرزا محمد علي، متخلص به صائب، از معروفـترين شـاعـران عهد صفـويه اسـت. تاريخ تولدش معـلوم نيسـت، و محل تولد او را بعضي در تبريز و بسـياري در اصفهان دانسـته‏اند؛ اما خاندان او مسـلماً تبريزي بوده اند.

پدرش از بازرگانان اصفهان بود و خود يا پدرش به دسـتور شـاه عباس اول صفوي با جمعي از تجار و مردم ثروتمند و متشـخص از تبـريـز كوچ كرد و در محله عباس آباد اصفهان سـاكن شـد. عموي صائب، شـمس الدين تبريزي شـيرين قلم، مشـهور به شـمس ثاني، از اسـتادان خط بود.

صائب در سـال 1034 هـ . ق از اصفهان عازم هـندوسـتان شـد و بعـد به هـرات و كابل رفت. حكمران كابل، خواجه احـسن الله مشـهور به ظفرخان، كه خود شـاعـر و اديب بود، مقـدم صائب را گرامي داشـت. ظفـرخان پس از مدتي به خاطر جلوس شـاه جهان، عازم دكن شـد و صائب را نيز با خود هـمراه بود. شـاه جهان، صائب را مورد عنايت قـرار داد و به او لقـب مسـتعـدخان داد

( برخي بر اين باورند كه اين لقـب را درويـشي به او داده اسـت).

در سـال 1039 هـ.ق كه صائب و ظفـرخان در ركاب شـاه جهان در بـرهانپـور بودند، خبر رسـيد كه پدر صائب از ايران به اكبرآباد هـندوسـتان آمده اسـت و مي‏خواهـد او را با خود به ايران ببرد. صائب از ظفـرخان و پدر او، خواجه ابوالحـسن تربتي اجازه بازگشـت خواسـت، اما حصول اين رخصت تا دو سـال طول كشـيد. در سـال 1042 هـ.ق، كه حكومت كشـمير به ظفرخان (به نيابت از پدرش) واگـذار شـد، صائب نيز به آن جا رفـت، و از آن جا هم به اتفاق پدر عازم ايران شـد. پس از بازگشـت به ايران، در اصفهان اقامت گزيد و فقط گاهي به شـهرهايي از قبيل قزوين، اردبيل، تبريز و يزد سـفـر كرد. صائب در ايران شـهـرت فراوان يافـت و شـاه عباس دوم صفوي او را به لقب ملك الشـعـرايي مفتخر سـاخت.

وفات صائب در اصفهان اتفاق افتاد. سـن او به هنگام وفات از 65 تا 71 گفـته‏اند. آرامگاه او در اصفهان و در محلي اسـت كه در زمان حياتش معـروف به تكيه ميرزا صائب بود. تعداد اشـعار صائب را از شـصت هـزار تا صد و بيسـت هـزار و سـيصد هـزار بيت و بالاتر نيز گفـته اند.

ديوان او مكرر در ايران و هـندوسـتان چاپ شـده اسـت. صائب خط را خوش مي نوشـت و به تركي نيز شـعـر مي‏ سـرود.

پس از قرن پنجم هجري، زبان شـعـر فارسي به همت شـاعران عارفي نظير، سـنايي، نظامي، مولانا، سـعـدي و حافظ در سـبكي ويژه كه بعدها سـبك عراقي ناميدندش، اسـتحاله شـد. پيش از ظهور اين بزرگان، شـعـر فارسي مبتني بر دريافـتهاي حسي و بدوي از هـسـتي بود.

حماسـه و قصيده غالبترين انواع ادبي و در مرحله‏اي پس از اين دو، غزل عرصه بيان احسـاسـات و عواطف شـاعران موسـوم به سـبك خراسـاني محسـوب مي ‏شـد.

سـبك خراسـاني بر عناصري چون فخامت زبان و تصاوير شـفاف و محسـوس همراه با حس عاطفي غليظ بنياد گرفته بود.

جهان بيني اكثر شـاعران اين دوره ( به اسـتثناي يكي دو تن) بيش از آن كه افلاكي و حقيقي باشـد، مجازي و دنيوي بود. شـعـر فارسي با گذر از سـبك خراسـاني و حضور و ظهور خلاق شـاعراني عارف در آن، زيبايي سـرشـار و متعالي و ظريفي عظيم و غني و وجوهي چندگانه پيدا كرد و انديشـه عرفاني غالبترين صبغه دروني آن شـد.

هـر كدام از بزرگان اين سـبك همچون قله‏هاي تسـخيـر ناپذيري شـدند كه با گذشـت سـاليان دراز، هـنوز سـايه سـنگينشـان بر شـعـر و ادب فارسي گسـترده اسـت.

در اين سـبك، برخلاف جهان حسي و ملموس سـبك خراسـاني، شـعـر پاي در وادي مفاهيم انتزاعي گذاشـت. به گونه‏اي كه شـاعران بزرگ، متفكران بزرگي نيز بودند.

در همين دوران بود كه غزل فارسي با دسـتكار بزرگاني چون حافظ و سـعـدي به اوج حقيقي خويـش نزديك شـد.

پس از قرن هـشـتم هـجري اغلب شـاعران، جز حفظ سـنت و حركت در حد و حدود و حاشـيه آثار گذشـتگان گامي فراپيش ننهادند. از قرن نهم به بعـد، گروهي از شـاعران ـ در جسـتجوي راهي تازه ـ كوشـيدند تا شـعـر خود را از تقـليد و تكرار رهايي بخشـند.

كوشـشـهاي اين گروه در بيان صميمانه و صادقانه حس و حال دروني و زباني سـهل و سـاده و دور از تكلف و مناظره عاشـق و معـشـوق خلاصه شـد.

از شـاعران اين گروه كه در تذكره ها با عنوان شـاعـران « وقوعي » و يا مكتب وقوع نام برده مي‏ شـوند، كسـاني همچون بابافغاني، وحشي بافقي، اهـلي و هلالي از بقـيه معروفـند.

آثار شـاعران مكتب وقوع اگر چه در كنار آثار ديگر سـبكها اهميتي درخور پيدا نكرد، اما همچون پل ارتباطي بين سـبك عراقي و سـبك هـندي زمينه اي براي پيدايـش « طرز نو » بود. مرور اين دو بيت از وقوعي تبريزي ( از شـاعران سـبك وقوع ) خالي از فايده نيسـت:

زينسـان كه عـشـق در دلم امروز خانه سـاخت

مي ‏بايدم به درد دل جاودانه سـاخت

چون مرغ زخم خورده برون شـد ز سـينه دل

آن بال و پر شـكسـته كجا آشـيانه سـاخت؟

از آغاز قرن دهم هـجري تا ميانه قرن دوازدهم هجري، شـعـر فارسي رنگ و بويي ديگر به خود گرفـت و شـاعران معـيارهاي زيبا شـناختي جديدي را مبناي آفرينش آثار خود كردند و به كسـب تجربه‏ هايي تازه پـرداختند كه بعـدها اين « طرز نو» به سـبك هـندي معروف شــد.

از مهمترين علل نامگذاري اين شـيوه به سـبك هـندي، مهاجرت بسـياري از اين شـاعران به سـرزمين اسـرار آميز هـند بود. محققان دلايل بسـياري بر علت مهاجرت شـاعران ايراني به هـند، ذكر كرده اند؛ از جمله اسـتاد گلچين معاني مهمترين اين عوامل را در « خروج شـاه اسـماعيل اول، سـختگيريهاي شـاه تهماسـب، فـتور ارباب مناصب در زمان شـاه اسـماعيل دوم، قـتل عام شـاهـزادگان كه مروج و مربي شـاعران بودند، فـتنه هاي پياپي ازبكان، ... دعوت شـاهان هـند از ايشـان، هـمراهي سـفـيران ايـران، رنجش و ناخرسـندي... آزردگي از خويشـان يا هـمشـهريان، درويشي و قـلندري، پيوسـتن به آشـنايان و بسـتگان خود كه در آن سـامان مقام و منصبي داشـته‏اند، سـفارت، تجارت، سـياحت. عـياشي و خوشـگذراني، ناسـازگاري روزگار، پيدا كردن كار، راه يافـتن به دربار هـند و ...» مي ‏داند.

در هـر صورت، زبان فارسي كه سـالها پيشـتر از ورود اين شـاعران به هـند در آن ديار گسـترش يافـته بود، با حضور اين طوطيان شــكرشـكن، جاني دوباره و رونقي بسـزا گرفـت. بسـياري از حكام و پادشـاهان هـند از علاقمندان شـعـر و ادب پارسي به شـمار مي ‏رفـتند. حمايت اين پادشـاهان از شـاعران فارسي زبان و تأثير محيط و فرهـنگ بومي هـند، بر ذهن و ذوق اغلب آنان تأثيراتي خاص به جاي گذاشـت.

شـاعران بزرگي همچون صائب، كليم، طالب، عـرفي و ... از مهاجريني بودند كه به طور مسـتـقيم و از نزديك، محيط و فـرهـنگ هـندي را آزمودند و تجربه كردند.

علاوه بر اينان بزرگاني چون بيدل دهلوي، غني كشـميري و غالب دهـلوي، شـاعراني هـندي الاصل فارسي زباني بودند كه در دوره متأخـر اين سـبك ظهور كردند و نگاهي سـبک شـناسـانه به آثارشـان حكايت از چيرگي مفـرط ذوق و فرهـنگ هـندي بر آثارشـان نسـبت به شـاعران گروه اول دارد.

هـر شـاعـر در افق خاصي از هـسـتي قادر به كشـف و دريافت لحظات و حالات شـاعرانه زندگي اسـت. سـبک و شـيوه هـر شـاعري در سـرودن شـعـر نيز، شـيوه اي منحصر و يگانه اسـت؛ چرا كه آفاق درک و دريافـتهاي شـهودي و كشـفي شـاعران با يكديگر متفاوت اسـت.

از طرفي به دليل آن كه هـمواره گروهي از شــاعـران در يـک دوره معـين تاريخي و در يـک جامعه زندگي مي ‏كنند و تحت تأثير عوامل مشـترک همچون روح حاكم بر انديشـه‏هاي رايج در آن زمان و مسـائل اجتماعي و... قـرار مي گيرند، زبان شـعـر يک دوره، صاحب ويژگيها و مؤلفه‏ هايي

مي شود كه در آثار شـاعران آن عهد مشـترك اسـت.

معمولاً اين ويژگيها و مؤلفه ‏هاي مشـتـرك را در زيرمجموعه سـبكهايي كه به سـبكهاي دوره اي موسـوم اسـت، بررسي مي كنند.

در واقع، اطلاق نام واحد سـبک خراسـاني، سـبک عراقي و سـبک هـندي بر آثار شـاعران در محدوده‏ هاي معين تاريخي فقط با توجه به اشـتراكاتي كه در زبان شـعـر جميع آنها وجود دارد، ممكن و ميسـر مي ‏شـود.

البته، عناصر مشـترک موجود بايد در بسـامدي بالا در آثار يك گروه از شـاعران تكرار شـود تا امكان نامگذاري و طبقه بندي آنها وجود داشـته باشـد. باري، آثار هـر شـاعـر در عين آن كه قابل طبقه بندي در يك سـبک دوره اي مشـخص اسـت، سـبكي ويژه و منحصر و فـردي را نيز داراسـت. سـبكي يگانه كه همچون خطوط انگشـتانش، امضاي اثـر او به شـمار مي ‏رود. چـرا كه سـبک و زبان آيينه احوال آفاقي و انفـسي شـاعـرنــد... .

اينک، به برخي از مهمترين عناصر و ويژگيهاي سـبكي و زباني شـعـر صائب كه به صورتي گسـترده و با بسـامدي بالا در شـعـر وي و معاصرانـش وجود دارد، اشـاراتي هـر چند مختصر مي‏ كنيم:

1 ـ گرايش كلي زبان شـعـر از شـيوه فخيم عراقي ( زبان خواص ) به سـمت زباني صميمي و مردمي اسـت ( زبان عوام ) معيارهاي زيبايي شـناختي به طور كلي با دوره پيشـين متفاوت اسـت و شـاعـران در نسـبتي متوازن با پسـند مردم شـعـر مي ‏سـرايند. فخامت و اسـتواري زبان چندان جايگاه مهمي در شـعـر اين عصر ندارد. اصطلاحات و تعـبيرات عاميانه در بي ‏پـيرايه ‏ترين شـكل زباني خود، بي تكلف و رها در شـعـر حضور مي‏ يابند.

ظهور شـاعراني از بطن جامعه همچون صاحبان حرفه‏ ها و پيشـه‏ها و رهايي شـعـر از سـيطره دربارها به معنايي كه در دوره ‏هاي پيشـين وجود داشـت و همچنين دوري از روش اهل فضل و مدرسـه را مي ‏توان از مهمترين محركها و انگيزه‏ هاي ايجاد چنين حركتي در زبان شـعـر اين دوره دانسـت:

بلبل رنگين نوايي بر سـر كار آمده اسـت

آب و رنگ تازه اي بر روي گلزار آمده اسـت

وقت گلشـن خوش كه گلريزان ابر رحمت اسـت

چشـم پل روشـن! كه آب امسال سرشار آمده است

گوش تا گوش زمين از گفتگوي ما پـر اسـت

تا خط بغـداد اين جام از سـبوي ما پـر اسـت

2 ـ عنصر خيال در شـعـر صائب و شـاعـران سـبك هندي از مهمترين عناصر سـبكي اسـت و حضوري گسـترده و متنوع در شـعـر اين شـاعران دارد. صورتهاي گوناگون بياني تخيل، همچون تشـبيه، اسـتعاره، كنايه و تمثيل در بسـامدي بالا در آثار صائب و ... به چشـم مي خورد. حضور تخيل در شـعـر اين شـاعـران گاه عناصر ديگري همچون عاطفه شـاعـرانه را تحت الشـعاع خود قرار مي ‏دهـد و از فروغ آن مي ‏كاهــد.

تصويرسـازيهاي درخشـان، بهره گيري مفرط از نوعي اسـتعاره كه جاندار انگاري اشـيا و شـخصيت بخشـيدن به آنها مهمترين هـدف آن به شـمار مي ‏رود و امروز تشـخيص ناميده مي شـود و گشـودن پنجره‏هاي خيال به سـمت آفاق تازه و شـعـر شـاعـران طرز نو را سـرشـار از چشـم اندازهاي بديع و رنگين و لحظات خيال انگيز كرده اسـت:

شـب كه سـرو قامت او شمع اين كاشانه بود

تا سـحرگه برگريـزان پر پروانه بود

مهر را سـوختگان بوته خاري گيرند

ماه را زنده‏ دلان شـمع مزاري گيرند

سـحرگه چهره خورشـيد را به خون شـسـتـند

گليم بخت من از آب نيلگون شـسـتـند

خبر كبوتر چاه ذقن به بابل برد

تمام بابليان دسـت از فـسـون شـسـتـند

شـسـتم به خون ز صفحه دل، مهر آسـمان

زان دشـنه‏ها كه بر جگر آفـتاب زد

3 ـ ايجاز: اشـتياق به آوردن مضامين نو و معاني بيگانه و پرداخت آن در يك بيت در لفافه اي از هنرهاي بياني (به ويژه اسـتعاره) منجر به ايجازي فوق العاده ( و گاه مخل ) در اشـعار نوپـردازاني نظير صائب، كليم، غني، بيدل و... شـده اسـت.

4 ـ ارسـال المثل و تمثيل: ارسـال المثل، آوردن ضرب المثلي در شـعـر به عـنوان شـاهـد مثال اسـت. اين صنعـت مورد توجه صائب و شـاعـران سـبك هـندي بود. اما نكته جالب اين اسـت كه بسـياري از مصرعهاي برجسـته اين گروه از شـاعـران و به ويژه صائب به خاطر دلنشـيني و مقبوليت خاصش در بين مردم در زمان شـاعـر و پس از او به صورت ضرب المثلهاي رايج زبانزد اهل كوي و برزن مي شـد.

... اما تمثيل كه از ويژگيهاي عمده اين سـبك به شـمار مي ‏رود، چنان اسـت كه شـاعـر در يك مصرع، مطلب و مضموني اخلاقي يا عرفاني كه معمولاً انتزاعي اسـت، بيان مي كند و در مصرع دوم با ذكر مثالي از طبيعت، اشـيا و يا آوردن تصويري محسـوس، دليلي براي اثبات آن مي آورد. در برخي از اين تمثيلها، گاه دو مصراع به لحاظ نحوي كاملاً مسـتقـلند و هيچ حرف ربط يا شـرطي آن دو را با يكديگر پـيـوند نمي ‏دهـد. تمثيلات شـعـر صائب كليم و بيدل از معـروفـترين تمثيلات شـعـر فارسي اسـت:

من از بي ‏قدري خار سـر ديوار دانسـتم

كه ناكس كس نمي گردد از اين بالانشـينيها

ظالم به ظلم خويش گرفتار مي ‏شـود

از پيچ و تاب نيسـت رهايي كمند را

ما زنده به آنيم كه آرام نگـيريم

موجيم كه آسـودگي ما عدم ماسـت

جسـم خاكي مانع عمر سـبك رفـتار نيسـت

پيش اين سـيلاب كي ديوار مي ماند به جا

5 ـ تأكيد بر اسـتقلال واحد بيت در غـزل: غـزل سـبك هـندي مبتني بر واحـد بيت اسـت. شـاعـران اين سـبك به ابيات يك غزل، به لحاظ محتوا و مضمون چنان اسـتقلالي مي بخشـند كه غزل به صورت مجموعه‏اي از مضامين متنوع و متفاوت درمي‏ آمد. ابياتي كه فقط با ضربآهـنگ قافيه‏ها و تكرار رديفها، از نظر موسـيـقيايي صورت نظمي پريشـان به خود مي ‏گرفـت. اگر چه سـاختار شـعـر فارسي از آغاز بر بنياد سـاختار شـرقي وحدت در عين كـثرت بود، اما در سـبك هـندي اين سـاختار به صورتي افراطي به تفرد ابيات گرايـش يافت و وحدت دروني به سـرحد صورت قالب و پـيوند قاـفيه و رديف تقليل پيدا كرد.

ريشـه‏هاي اسـتـقلال ابيات در غزل فارسي را به صورت متشـخص در غزل حافظ و شـيوه مضمون پردازانه وي مي‏ توان بازجسـت. (مثل هـمه ويژگيهاي ديگر شـعـرش در عين اعـتدال و ظرافـت.)

ظهور مفرط اين پديده در سـبك هـندي را مي توان در اصرار شـاعران اين سـبك به آوردن مضامين نو و برجسـته دانسـت؛ به گونه اي كه هـر مضمون در نهايت ايجاز در يك بيت گنجانده مي ‏شـد و شـاعـر بناچار تمام كوشـش خود را صرف پروراندن مضمون مورد نظر خويش در يك بيت مي‏ كرد و ابياتي با مضامين مختلف و گاه متناقض اما با وزن و قافآيه و رديف مشآترك در يك غـزل مي‏ سـرود.

مصرع برجسـته به گفـته صائب چون تير شـهاب، جگر سـوز و در يادها ماندني بود و ديگر اين كه، شـاعران طرز نو دوسـتدار آن بودند كه اشـعارشـان در لايه‏هاي مختلف اجتماع نفوذ كند و زبانزد و ضرب المثل كلام خاص و عام باشـد. صائب فـرموده اسـت:

بر زبانها وصف قـد دلسـتان خواهـد دويد

مصرع برجسـته برگرد جهان خواهـد دويد

6 ـ گسـتره وسـيع واژگاني و تركيبات و ...

7 ـ بسـامد بالاي رديفهاي اسـمي در شـعـر صائب، از ديگر مميزات شـعـر او به سـبك موسـوم به هـندي اسـت. رديفهاي اسـمي از علل عمده توسـع خيال در شـعـر اسـت؛ چرا كه شـاعر ناچار مي ‏شـود در هـر بيت به تصويرسـازيي كه به نوعي با رديف ارتباط دارد، بپردازد؛ رديفهايي نظير: رقص، خط، شـمع، حرف، گل، صبح، رنگ و آفتاب مكرر مورد اسـتفاده صائب اسـت و يك رديف مشـترك، مضامين گوناگون و تصاوير متنوعي را به هـمراه خود يدك مي كشـد:

از بـس مكدرسـت در اين روزگار صبح

از دل نمي ‏كشـد نـفـس بي‏غـبار صبح

رخسـار نو خط تو خوش آمد به ديده‏اش

از شـب كشـيده سـرمه دنباله ‏دار صبح

گلدسـته بهشـت برين، روي تازه اسـت

برگ شـكوفه‏اي اسـت از اين شـاخسـار صبح

تر مي ‏كند به خون شـفـق نان آفـتاب

از راسـتي، چه مي ‏كشـد از روزگار صبح

سـنت تتبع و تأمل در اشـعار پيشـينايان از آغاز طلوع شـعـر دري، در بين شـاعران فارسي زبان وجود داشـت. بسـياري از شـاعران علاوه بر مطالعه آثار شـعـر فارس به تأمل در اشـعار شـاعـران عرب زبان نيز هـمت مي گمارند. صائب نيز از شـاعراني بود كه به مطالعه آثار و دواوين گذشـتگان و معاصرينـش ارزش و اهـميتي فوق العاده مي داد.

درنگ در آثار شـاعـران بزرگ درگذشـته، علاوه بر دانش ادبي، آگاهي از ظرايف سـبـكهاي فردي شـاعران را بر يكديگر ممكن مي ‏سـاخت و از طرفي، شـعـر فارسي در دايره سـنتي خويش در نحله‏ها و سـبكهاي مختلف، هـر بار از نو حياتي دوباره مي گرفت

مطالعه آثار معاصرين گاه به نوعي داد و سـتد ادبي ( و يا گفتگـو) منجر مي ‏شـد. جواب دادن به شـعـر يكديگر تـفـنني از اين دسـت بود. شـاعـران نوپرداز سـبك هـندي، با وجود نوآوريها و هـنجارشـكنيهاي خاص سـبكي خود، ثمره سـنت بالنده شـعـر فارسي بودند كه هـيچ گاه نوآوريهايشـان به طور مسـتـقيم در تعارض با اشـعار گذشـتگان درنيامد.

كوشـش اصلي شـاعران اين سـبك به طور مسـتمر صرف گريز از طرز تـلـقـيهاي قالبي و تكراري از شـعـر و نگاه نو به هـسـتي شــد... .

نظري گذرا به ديوان صائب نشـان مي دهـد كه اين شـاعر بزرگ چه مقدار تتبع و تأمل در آثار

شـاعـران متـقـدم و معاصر خود داشـته اسـت:

فتاد تا به ره طرز مولوي، صائب

سـپند شـعـله فكرش شـده ‏سـت كوكبها

اين جواب آن غزل صائب، كه مي ‏گويد كليم

هـر چه جانكاه اسـت در اين راه، دلخواه من اسـت

ز بلبلان خوش الحان اين چمن صائب

مريد زمزمه حافظ خوش الحان باش

صائب از درد سـر هـر دو جهان باز رهي

سـر اگـر در ره عطار نشـابور كني

اين غزل را از حكيم غـزنوي بشـنو تمام

تا بداني نطق صائب پيـش نطقـش الكن اسـت

شـعـر صائب حامل حكمتي ويژه اسـت. به عبارتي، صائب به ديده اي حكيمانه شـاهـد اوضاع جهان اسـت. اما اين حكمت حاصل سـير و سـلوكي عرفاني به معناي خاص آن نيسـت و همچنين اين حكمت نتيجه شـاگردي انديشـه ورزان و فيلسـوفان و اسـتادان مدرسـه نيسـت؛ بلكه برخاسـته از فطرت و حدت هـوش شـاعر و برآمده از نوعي غور و تأمل آزاد در پديده هاي گوناگون هـسـتي اسـت.

صائب به تماشـا و تـفـريح جهان آمده اسـت و در اين تماشـا، ديدنيهاي طبيعت را با برخي از مفاهـيم و مضامين موجود در زندگي انسـاني برابر مي ‏نهد و مفاهـيم ملموس و روزمره را كه هـر انسـاني دائماً در گيرودار با آنهاسـت، برجسـته مي كـند و با نيروي تخيل شگـفـت انگيزش، آنها را با تصاويري محسـوس و در دسـترس پيوند مي دهـد؛ پيوندي كه محصول آن عبرت اسـت و ميوه ش حكمت؛ حكمتي كه ريشـه در ذوق هـنرمندانه و هـوش نكته ربا دارد.

شـعـر وي با عموم مخاطبان ارتباط برقـرار مي ‏كند و اين ارتباط به قـدري صميمي اسـت كه مخاطب احسـاس مي كند به مضمون انديشـه شـاعـر پيشـتر مي انديشـيده اسـت؛ اما توان بيان بيان آن را در خود نمي ‏يافـتــه اســـت

صائب به اقتضاي سـنت شـعـر فارسي غـير از مضامين متنوع و بديع از مضامين و مفاهيم عـرفاني به گشـادگي تمام بهره مي گيرد. اين مفاهـيم در شـعـر صائب بيشـتر از نوع كسـبي هسـتند و نه كشـفي و انديشـه‏هاي عرفاني صائب اغـلب برخاسـته از عرفاني نظري اسـت. زبان راز محمل شـهود و كشـف عارفان و شـاعران عارف اسـت؛ آن چنان كه در شـعـر حافظ، مولوي و ... شـاهـد آنيم. حال آن كه وجه مميز زبان شـعـر صائب در بهره گـيريهاي مفـرط او از اسـتعاره و تمثيل اســت. ں

IRIB.com     برگرفـته از

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فـهرسـت مقالات این شماره

 

ـني دوساله يا می دوساله! ؟  

داکتر اکرم عثمان

ــ  پيام: همدلی و همبسـتگی
 صدیق وفا
و سایر پیام ها

ــ  آغاز سومين سال از حيات نشراتی» نی «

 غلام حسن آرام ارُزگانی

ــ نواي غريب

 ــ دو فرزانهء همروزگار دو بینش ناهـنگون

واصف باختری

ــ  رجال و رویداد های تاریخی افغانسـتان

( احمد شـاه و تیمور شاه ـ حاجی جمال و پاینده خان )

احمد علی کـهـزاد

ــ صائب و طرز نو 

ــ کاروان شـعـر و ادب

ــ ورا ( لنده کیسـه )  لیکونکی: نجیت سـرغـندوی

ــ تصمیم ها دریک جای دیگر گرفـته می شـود

ــ بخوان، بخوان، دوباره بخوان ( معـرفی کتاب)

کتاب شـیون کابلی     نوشته: م. خرمی

ــ  بیایید شـطرنج بیاموزیم  محمد اسـمعیل جمشـیدی