شـماره اول سـال سـوم پنجشـنبه 8 دلو 1383 / 27 جنوری 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شـعـری از فریدون مشـیری، شـاعر بی ریای عشـق که پس از سـالها مبارزه با سـرطان خون، چهـارسـال پـیـش از امروز چشـم از جهان فـرو بست وبه نادر نادر نادر پـور، احمد شـاملو، نصرت رحمانی و دیگـر اسـیران خاک پـیـوسـت.

نخجیر

 برای کودکان سـوگند بایـد خورد

که روزی موج می زد، بال می گسـترد چون دریا، درخت اینجا

مبارک دم نسـیمی بود و پـروازی و آوازی

فشـانده گیسـوان رودی

گشـوده بازوان دشـتی

چمنزاری وگلگشـتی

شـکوه کشـتزاران و " بنفـشـه جو کناران" بود

خـروش آب بود وهای وهـوی گله

غوغای جوانانی که شـاد وخوش،

 می افگـندند رخت اینجا

سـلام گرم مشـتی مردمان نیکـبخت اینجا

******

صفای خاطری، عشـق و امیدی بود

ترنم های شـیرین " عـزیزم برگ بیدی " بود

" گل گندم،  گل گندم،

نگاه دخـتر مردم ..... "

******

چه پیـش آمد،

 چه پیش آمد که آن گلهای خوبی، ناگهان پـژمرد،

محبت را ورحمت را مگـردسـتی شـبی دزدید وبا خود برد.

کجا باور کنندآن روزگاران را

 برای کودکان سـوگند بایـد خورد!

******

چه جای چشـمه وبید وچمن، راه نفـس بسـته اسـت

زمین با آسـمان- ایداد- با پـولاد پـیوسـته اسـت

******

دگر در خواب باید دید پـرواز پـریـوار پـرسـتو را

صفای بیشـه زار وسـایهء بید لب جو را

در آغـوش سـپیداران، چـراغ چشـم آهو را

به روی دشـتها، از دختران پـیرهـن رنگـین، هـیاهـو را

دگر در خواب بایـد دیـد

******

کجا اما تواند خفـت؟ این گم کرده ره در جنگل آهـن؟

کجا آیا تواند ناله سـر داد، ازکدامین دوسـت یا دشـمن؟

رهایی را، نه دسـتی می رسـد از تو

نه پایی می رود از من

چوپـیکان خورده نخجیری، به دام افـتاده سـخت اینجا.

 فـریدون مشـیری

هیچ می ‌دانی چه می ‌گوید رباب


مولانا جلال الدین محمد

 

هــیچ می ‌دانی چـه می ‌گـویـد ربــاب

 

ز اشـک چشـم و از جگـرهای کباب

پــوسـتی‌ام دور مانــده من ز گـوشـت

 

چـون نـنــالم در فـراق و در عـذاب

چـوب هـم گـویـد بـدم مـن شـاخ سـبـز

 

زیـن من بشـکست و بدرید آن رکاب

مــا غـریـبــان فـراقـیـــم ای شــهــان

 

بـشــــنـویــد از مـــا الی الله المــأب

هـم ز حـق رسـتـیـم اول در جـهـــان

 

هـم بـــدو وا می‌ رویــم از انـقــلاب

بـانـگ مـا همچون جرس در کاروان

 

یـا چـو رعـدی وقت سـیران سـحاب

ای مســافــر دل مـنــه بـر مـنـــزلی

 

کـه شــوی خـسـته بـه گاه اجـتــذاب

زانـک از بـســیـار مـنـزل رفـتـه‌ای

 

تــو ز نـطـفـه تـا بـه هـنگام شــبـاب

سـهـل گـیـرش تـا بـه سـهلی وارهی

 

هـم دهی آســان و هــم یـابی ثــواب

سخت او را گیـر کو سختت گرفـت

 

اول او و آخـــــــر او او را بـیـــاب

خوش کمانچه می ‌کشـد کان تـیـر او

 

در دل عـشـــــــاق دارد اضـطــراب

ترک و رومی و عرب گرعاشق است

 

هـمـزبان اوسـت ایـن بـانـگ صواب

بـاد می ‌نـالـــد هـمی‌خـوانــد تـــو را

 

کـه بــیـــــا انــدر پـیــم تـا جـوی آب

آب بــــــودم بـــاد گشــــتـــم آمـــــدم

 

تـا رهـانـم تـشــنگان را زیـن سـراب

نـطـق آن بــادســت کـبی بـوده اسـت

 

آب گـــــردد چـون بـیـنـدازد نـقــاب

از برون شش جهت این بانگ خاست

 

کـز جهـت بگـریـز و رو از ما متاب

عـاشــقـا کـمــتــر ز پــروانـه نــه ‌ای

 

کی کـنـــد پـروانـه ز آتـش اجتـنـاب

شــاه در شـهرســت بـهـر جغــد مـن

 

کی گـذارم شـهـر و کی گیرم خراب

گر خـری دیـوانـه شــد نک کیر گاو

 

بـر سـرش چـندان بـزن کـیــد لـبـاب

گر دلش جویم خسـیـش افزون شـود

 

کافـران را گفـت حق ضرب الرقاب

 

رباب

صوفی عـشـقـری

گر شـود زاهـد دچار سـاز پـر جوش رباب          خرقه سـجادهء خـــود را کـنـد پـوش رباب

محتسـب آمـد حــریـفـان محرم سـازش کنـیـد         میشود مسواک آنهم یک دو تا گوش رباب

خشک و خالی سینه ی دارد درآنجا هیچ نیست        اینقـدر دلکش که میخواند در آغوش رباب

گر دم از خوبی زند در بزم خوبان می سـزد          پــوپک کاکل نـمـا افـتــاده بـر دوش رباب

هـرکسی با پـوسـت پـوشـان آشـنایی می کند           هـمچو کامل میشـود آخـر نمد پـوش رباب

گـر تـرا پـیــر مغـان یک جـــام آگاهی دهـد           میشـوی از جان غلام حلـقـه برگوش رباب

بــرق ســیـم و تـار آن آتـش زنــد آفـــاق را           پس کند گر ناخـن شـهباز سـرپـوش رباب

یکشـبی در کـنــج ســاقی خانـهء بیــدار بــاش          تا شـوی واقف ز سـاز و تار خاموش رباب

بسـکه آهـنگ و نوایش دلکش و پـر نشـه است        عـشقـری گردیده امشب مست مدهـوش رباب

 

 

پښتو لنډۍ

 ارمان

ارمان ارمان تيره ساعته

 پيدا به نه شي که ملنګ درپسي شمه

ارمان ارمان خپله وطنه

 د خپل وطن جامې مي ولوېدې له تنه

ارمان ارمان دی لويه خدايه

چه همېشه مي د جانان کړای مجلسونه

ارمان ارمان سپينه سپوږميه

سلام مي وروړه د همزولو تر کيږديه

ارمان به ډير راپسي وکړې

بيا به وطن راپسي ګورې نه به يمه

ارمان دي نه کړي هغه مندي

چه خپل زامن دوطن لارکي قربان کړينه

 

 

ای ناله!

بارق شـفیعی

ای ناله!

سـالهاست که بیرون جهی ز دل،

هنگامه ساز و گرم،

پر سوز و آتشـین.

 

شـبها، به گاه تیرگیِء مرگبار غم،

از گیرو دار دهر،

و ز دسـت رنجها،

در پیچوتاب موج سـبکسـیر آه من،

زی آسـمان بسـوز تمنا شـدی بلند،

پر درد و شـعله خیز،

تـند و شـرر فـزای.

 

لیکن نسـوخت پردهء پندار گرمیت،

یرقی نزد شـراره ات اندر نگاه من.

نی سـوختی سـپهر،

نی کاخ قـدرتـش،

نی رخنه کرده ای بدل پاسـان او.

تا چند و تا کجا؟

در بند آن و این،

محبوس وهم و ترس، گرفـتار مهرو کین.

 

ای ناله!

یا خموش و یا آسـمان بسـوز،

تا باز گردد آنسـوی این پـرده راه من.

درآن بلند جای،

از قـدسـیان عـرش،

و ز محرمان بزم حقیقـت کنم سـوال:

کای آنکه رسـته اید زغـوغای مهر و کین،

آنجا چرا چنان؟

اینجا چرا چنین؟