ناشـر اندیشـه های نویسـنده گان و روشـنفکران افغانسـتان

 

شماره دهم سال سوم عقرب 1384 / اکتوبر 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قسمت اول »»»

 

نعرهء های و هوی من ...

قسـمت دوم

در کنار دجله

چون کاروان سـلطان العلما از نيشـابور به مرز بغداد رسـيد، نگهبانان در کنار دجله راه بر کاروان بسـتند و پرسـیدند که شـما کسـتید و از کجا می آييد؟

روایت اسـت که سـلطان العلما سـر از عماری به در آورد و در پرسـش نگهبانان پاسـخ داد:

« من الله و الی الله و لا حول ولا قوة الا بالله، از لامکان آمده ايم و به لامکان می رویم »

پاسـبانان خبر رسـیدن کاروان و اين پاسـخ عجیب را به خليفه رسـاندند. گويند خلیفه از صلابت چنين پاسـخی در شگفتی شـد ه بود که صاحب اين پاسـخ چی کسی می تواند باشـد. او شـيخ شـهاب الدين سـهروردی را می خواهد و ماجرا بر می گويد. سـهروردی به فراسـت در می يابد که بايد عارف بزرگی از بلخ به بغداد رسـيده باشـد. او از بارگاه خلیفه بر می آيد و همراه با شـماری از علمای محتشـم بغداد به اسـتقبال سـلطان العلما می شـتابد. سـهروردی که خود از بزرگان طريقت بود. هنگام ديدار، مولانا را درآغوش گرفت و موزه از پای او بيرون کرد. در بغداد سـلطان العلما بنا بر درخواسـت شـيخ شـهاب الدين سـهروردی در حضور خلیفه به مسجد رفت و مردم را به راه راست ارشاد کرد. او در پايان اين موعظه، دسـتار از سـر بر گرفت و خطاب به خليفه گفت: « به گفتار حاسـدان، متملّقان و سـخن چينان توجه نکنيد، سـپاه غارتگر چنگيز نزدیک اسـت.»

 به هر صورت، سـلطان العلما، اين زنگ بیداری را برای خليفهء  بغداد زمانی به صدا در آورد که حملهء غارتگرانهء چنگيز به قلمرو امپراتوری خوارزم و از جمله بلخ آغاز شـده بود.

داکتر عبدالحسـين زرين کوب، موعظه و ارشـاد سـلطان العلما را در بغداد در حضور خليفهء امر غير محتملی می داند. او درکتاب جسـتجو در تصوف ايران دراين زمينه می نويسد:

« اين که مناقب نويسـان گفته اند بهاولد از ملاقات با خليفه و از قبول انعام او خود داری کرده باشـد با اداب و رسـوم عادی موافق نيسـت و اين هم که گفته اند در حضور خليفه منبر رفت با توجه با ضعف عربيت او که از معارف بهاء ولد بر می آيد، قابل قبول نيسـت.»

به هر حال او پس از اقامت کوتاه در بغداد به زيارت خانهء خدا رسـيد.

سـلطان العلما پس از به جا آوردن حج به باور داکتر زرين کوب چند سـالی را  در ارزنجان به وعظ و تدريس پرداخت و از آن حا به لارنده رفت که امروزه به نام کرمن ياد می شـود و در صد کیلو متری جنوب خاوری قونيه قرار دارد.

سـلطان ولد همراه با خانواده هفت سـال را در لارنده سـپری کرد.

داکتر زرین کوب در اين زمينه در کتاب جسـتجو در تصوف ايران نوشـته اسـت:

« در همين شـهر بود که مادر جلال الدين، مومنه خاتون معروف به مامی، وفات يافت و قبرش هنوز در آن جا باقيسـت. همچنين در همين لارنده بود که بهاء ولد، گوهر خاتون دختر شـرف الدين لالا را که مادرش از همراهان حرم وی بود به تزويج جلال الدين در آورد.»

همچنان گفته می شـود که سـلطان ولد پسـر مهتر مولانا به سـال 623 برابر با 1226 در همين شـهر به دنيا آمده اسـت؛ ولی او خود در اين زمينه در مثنوی ولدی اشـاره يي ندارد.

سـلطان العلما همچنان در لارنده بود که سـلطان علاالدین کیقباد پادشـاه ســلجوقی روم شـرقی از او خواسـت تا به قونيه که در چهار صد و پنجاه کیلو متری جنوب شـرقی اسـتانبول موقعيت دارد و در آن زمان پايتخت سـلاجقهء روم شـرق بود بيايد و او نيز چنين کرد.

سـلطان العلما به سـال 627  قمری برابر با 1228 ميلادی همراه با خانواده به شـهر قونيه رسـيد و شـهريان قونيه و سـلطان روم شـرقی از او به گرمی اسـتقبال کردند.

اين که امروزه از مولانا جلال الدين محمد بلخی به نام مولانای رومی و يا ملای رومی نيز ياد می شـود، يگانه دليل آن اقامت مولانا جلال الدين و باز مانده گان او در  قونيه اسـت.

از همين رو شـماری از پژوهشگران در آثار خود او را به صفت بلخی رومی نيـز ياد کرده اند.

برای آن که اگر مولانا جلال الدين در بلخ زاده شـد و آموزش های ابتدايي را از پدر و سـيد برهان الدين محقق ترمذی فرا گرفت، بعداً در حلب و شـام به آموزش های بیشـتری پرداخت و سـر انجام در قونيه اسـت که مدرس، خطيب و مفتی بزرگی می شـود و به آن چنان شـهرت محبوبيتی می رسـد که کران تا کران عالم اسـلام را به هم پيوند می زند. غير از اين اگر آفتاب زنده گی مقدس او در بلخ طلوع می کند؛ غروب آن را که خود طلوع ديگريسـت در قونيه می بينيم. آفتابی که فروغ جاودانهء آن تا کنون نه تنها آسـمان بلخ و قونيه را روشـن نگاهداشـته؛ بلکه تمام پهنهء هسـتی شـعر و ادب فارسی دری وعالم عرفان را، کهکشـان در کهکشـان سـتاره باران کرده اسـت.

مولانا با طرح بلند آثار جاودانهء خويش چنان رنگين کمانی از عشـق و عرفان آسـمان های  قونيه و بلخ را با هم پيوند می زند. چنان که امروزه وقتی از او و آثار بی بديل او سـخنی به ميان می آيد، اين دو شـهر چون دو خواهر همزاد در ذهن ها و خاطره ها متجلی می شـود.

خدا کند، من اين شـايسـته گی را داشـته باشـم تا به تمام نهاد های فرهنگی دو کشـور افغانسـتان و ترکيه و دولت های دو کشـور پیشـنهاد کنم که بلخ و قونيه را به صفت شـهر های خواهر به جهانيان معرفی کنند.

شـايد هم یونسـکو بتواند در اين ارتباط کاری انجام دهد.

اين امر نه تنها سـبب اسـتحکام دوسـتی در ميان دو کشـور خواهد شـد؛ بلکه با گسـترش روابط فرهنگی در ميان بلخ وقونيه زمينهء پژوهشـهای تازه تری در ارتباط به روزگار، زنده گی و آثار مولانا جلال الدين فراهم می آيد.

 

مولانا در قونيه:

 

مولانا درآسـتانهء بيسـت و چهار سـاله گی اسـت که همراه با پدر و خانواده به قونيه می رسـد و کس نمی داند که تاچند سـال ديگر اين خراسـانی زادهء دانشـمند چه غلغله يی در گنبد افلاک می اندازد.

اوسـت که قونيه را به شـهر عشـق، عرفان، شـهر شـعر و تصوف بدل می کند. چنان که امروزه اگر قونيه را شـهرتي اسـت بدون ترديد آن شـهرت از فيض و برکات مولانا و تجلی آفرينش های جاودانه او در چهار گوشـهء جهان اسـت. آن گونه که تا هم اکنون همه سـاله هزاران تن از اقصای عالم به زيارت آن پیشـوای عشـق و معرفت، شـعر و عرفان می شـتابند.

 

سـلطان العلما پدر مولانا مدت زمان درازی در قونيه نمی زييد، چنان که به روايت احمد افلاکی در مناقب العارفين، اوبه روز جمعه هيجدهم ربيع الاخر سـال 628 هجری قمری که با ژانويهء 1231 ميلادی برابر می شـود ديده از جهان فرو می بندد. هم چنان به روايت او خاموشی سـلطان العلما، علاالدین کیقباد سـلطان روم شـرقی را چنان در سـوگ و ماتم می نشـاند که هفت روز از سـرا پرده بيرون نمی آيد وتا چهل روز بار نمی دهد و بر اسـب سـوار نمی شـود.

مرگ پدر برای مولانا مصيبتی بود مضاعف. برای آن که او نه تنها پدر بزرگوار؛ بلکه مرشـد راز دان خود را نيز از دسـت داده بود. روايت اسـت که او باری گفته بود: « اگر پدرم سـالی چند می ماند، من محتاج مولانا شـمس الدين تبريزی نبودم. »

با اين حال با مرگ سـلطان العلما مرحلهء ديگری در تکوين شـخصيت مولانا آغاز يافت.

روايت هايي وجود دارد که مولانا بنا بر وصيت پدر و يا هم بنا بر خواهش مريدان، دنبالهء کار پدر را پی گرفت و بسـاط وعظ و تعليم گسـترد. بهاء الدين ولد در مثنوی ولدی در اين ارتبا ط گفته اسـت:

 

تعزیه چون تمام شـد پس از آن

خلق جمع آمدند پير و جوان

همه کردند رو به فرزندش

که تويی در جمال مانندش

بعد از اين دسـت ما و دامن تو

همه بنهاده ايم سـوی تو رو

شـاه ما زين سـپس تو خواهی بود

از تو خواهيم جمله مايه و سـود

 

البته مولانا تا اين زمان علوم مروج عقلی و نقلی روزگار را از پدرآموخته و به علم و دانايي شـهرت خوبی يافته بود.

سـيد برهان الدين محقق ترمذی که از مريدان و شـاگردان سـلطان العلما بود با شـنيدن مرگ او به سـال 629 خود را به قونيه رسـاند.

گويند، سـلطان العلما پيش از اين که بلخ را ترک کند، امر تربيت و آموزش فرزندش جلال الدين را به سـيد برهان محقق ترمذی سـپرده بود و بدین گونه او را مربی و اتابک خداوندگار سـاخته بود.

اين امر سـبب شـد تا بعداً سـيد برهان الدين محقق ترمذی، به لالای خداوندگار نيز شـهرت پيدا کند.

غير از اين سـلطان العلما به سـيد برهان نيز توصيه نموده بود که پس از درگذشت او، تربيت سـير و سـلوک صوفيانهء جلال الدين را بر عهده گيرد. سـيد برهان الدين ترمذی علاوه بر آموزش های ديگر، رموز و دقايق زبان و ادبيات فارسی دری را نيز به مولانا آموخت. گفته اند که او پيوسـته آثار حکيم سـنايي را می خواند و به او چنان عشـق می ورزيد که مولانا به شـمس. همچنان او در قونيه به مولانا اجازهء ارشـاد داد.

با اين حال نيروی شگرفی مولانا را به سـوی جسـتجو های بیشـتری می کشـاند و او چنان رود خانه يي در تکاپو بود تا خود را به دريای ناکرانمند حقايق برسـاند. چنين بود که به تشـويق محقق ترمذی و يا هم بنا بر انگيزه های درونی، مولانا جهت آموزش های بیشـتر و ديدار با عارفان و مشـايخ روزگار، از قونيه راهی حلب گرديد. او در اين شـهر از فقيه بزرگ کمال الدين بن العديم بهره گرفت و اما اين که چه مدت زمانی را در حلب بوده اسـت به درسـتی روشـن نيسـت. پس از آن به دمشـق رفت.

ظاهراً سـفر مولانا در حلب و دمشـق هفت سـال را در بر می گيرد و او در سـالهايي که در دمشـق بوده اسـت با عارف و اندیشـه گر برجسـتهء آن روزگار ابن عربی و چند تن ديگر، ديدار هايي داشـته اسـت.

به قونيه که بر می گردد به اشـارت سـيد برهان الدين محقق ترمذی به رياضت روی می آورد و پس از آن که محقق ترمذی به سـال 638 هجری چشـم از جهان فرو می بندد، مولانا تا پنج سـال ديگر کماکان به تدريس علوم دينی ادامه می دهد. حالا او مفتی بزرگ شـريعت اسـت و هنوز با طريقت ميانه مسـتقيمی ندارد.

 

خاموشی پيش از توفان

 

روزها بدین گونه در قيل و قال مدرسـه می گذشـت. شـهر قونيه در آرامش کامل به سـرمی برد. مولانا مشـغول وعظ و ارشـاد و تدريس بود.اضافه از چهار صد دانشـجو از کشـور های گوناگون عالم اسـلام بر گرد او حلقه می زدند و به اندرز و ارشـاد و درس او عاشق وار گوش می نهادند؛ اما کس چه می دانسـت که تا چند روز ديگر مولانا سـمش الدين تبريزی همان پشـمينه پوشی که باری در مناجاتی به درگاه خداوند فرموده بود که: « هيچ آفريده يي از خاصان تو باشـد که صحبت مرا تحمل تواند کردن! و در حال از غيب اشـارت رسـيده بود که اگر حريف  صحبت خواهی به سـوی روم سـفر کن! » چنان توفانی از شـور و شـيدايي به قونيه می رسـد و همه کوی و برزن پر از هياهوی می گردد. آری  چنين بود که شـمس پای پياده سـر زمين های دوری را در نورديد و سـر انجام اين پرندهء سـدره نشـين که جز بر شـاخهء عشـق بر جای ديگری نمی توانسـت آشـيان بيارايد، به روز شـنبه بيسـت و شـشـم جمادی الاآخر سـال 642 برابر به قوس يا آذر ماه 623 خورشـيدی در خان شکر فروشـان قونيه نزول کرد.

 

داکترصاحب الزمانی در " خط سـوم " يک چنين سـيما نگاريي از شـمس به دسـت می هد:

« شـمس الحق و الدين، بن علی، بن ملک داد تبريزی را در شـهرتبريز پيران طريقت " کامل تبريزی " خواندندی، و جماعت مسـافران صاحب دل او را " پرنده " گفتندی، جهت طی زمينی که داشـته اسـت.

در اول حال مريد شـيخ ابوبکر تبريزی سـله ( زنبيل ) باف شـده بود. در آخر چون کمالات او، از حد ادراک مردم گذشـت، در طلب اکملی سـفری شـد و مجموع اقالم را چند نوبتی گردی بر آمد. به خدمت چندين اکابر معنی و صورت رسـيد، نظير عظمت خود نيافت و مطلوب و محبوب خود را همی جسـت تا به قونيه رسـيد.»

شـمس که در خان شـکر فروشـان فرود می آيد حجره يا اتاقی به اجاره می گيرد و بر دروازهء آن قفل می آويزد گران قيمت، و کليد آن را بر گوشـهء دسـتارچهء قيمتيی خويش می بندد و بر دوش می آويزد تا مردم را گمان آيد که او تاجر بزرگيسـت. اين همه به دليل آن اسـت که مولانا شـمس الدين هميشـه از اين امر که مردم او را بشـناسـند گريزان بوده اسـت. اما شـمس در آن حجره از متاع جهان جز کهنه بوريايي، شکسـته کوزه يي و بالشی از خشـت خام، چيز ديگری نداشـت.

از چگونه گی دوران کودکی او اطلاعات چندانی در دسـت نيسـت و تنها بر اسـاس رواياتی که وجود دارد او يک کودک اسـتثنايي بوده که کردار و رفتار او حتی پدرش را نيز به شـگفتی اندر کرده بود. هميشـه دلتنگ بوده و از کودکان ديگر گوشـه گيری می کرده و با آنها همبازی نمی شـده اسـت. سـال تولد او نيز به روشـنی معلوم نيسـت و اما پژوهشـگران بیشـتر بر اين باور اند که شـمس هنگامی که به قونيه رسـيد کما بيش شـصت سـاله بوده اسـت. اگر او را دقيقاً در اين هنگام شـصت سـاله بدانيم با در نظر داشـت سـال ورودش به قونيه (623) خورشـيدی، می توان سـال تولد او را 563 خورشـيدی فرض کرد.

از تحليل سـخنان مولانا در مجالس سـبعه، شـماری از محققان و از آن ميان داکتر عبدالحسـين زرين کوب به اين نتيجه رسـيده اند که مولانا در آسـتانهء سـالهای ورود شـمس به قونيه، آماده گی و ظرفيت يک دگرگونی عرفانی را در خود داشـته اسـت.

او در کتاب پله پله تا ملاقات خدا می نويسـد: « مولانا به نحوی خواسـته يا نا خواسـته يا ناخود آگاه مدتها پيش از آن که شـمس به قونيه برسـد و شـايد سـالها قبل از آن که زنگ بيداری برايش به صدا در آيد، نشـانه های از اين آماده گی را نشـان می داد. »

او در ادامه می نويسـد که تنها صلاح الدين پير و حسـام الدين جوان که با شـوق و ارادت مجالس مولانا را دنبال می کردند، در ابياتی که مولانا  بر منبر می خواند، در قطعه هايي که در طی مواعظ نقل می کرد و در خطابه های عتاب آميزی که با جمع حاضران داشـت، اماده گی او را برای يک تبديل مسـير ناگهانی ظاهر و قابل تشـخيص می ديدند. »

عطاءالله تدین در کتاب " به دنبال آفتاب ... " می نويسـد که روزی کسی از مولانا پرسـيد که اين علم حال را از کجا آموختی؟ او در پاسـخ گفته بود:

« در مکتب سـيد برهان الدين محقق ترمذی به دسـتورش به چله و رياضت پرداختم. مدت نه سـال مصاحب و ملازمش بودم و به دسـتور او به حلب و شـام رفتم. وقتی که برنامهء رياضت و سـير و سـياحتم به پايان رسـيد اسـتادم، مرشـدم سـيد برهان الدين مرا در آغوش گرفت و گفت: " فرزندم در جميع علوم عقلی و نقلی و کشـفی بي نظير بودی هم اکنون در اسـرار باطن و مکاشـفات روحانی انگشـت نمای مردم خواهی شـد."

مولوی در ادامه می گويد که با اين حال يک ندای درونی مرا نويد می داد، تا در انتظار پیشـوا، قطب و مرشـد ديگری باشـم. پنج سـال منتظر بودم. در اين پنج سـال به تدریس فقه و اصول پرداختم و شـما می دانيد که هر روز در مجلس درسـم چهار صد تن از علاقمندان و دانشـجويان علوم دينی حاضر می شـدند؛ اما من منتظربودم تا آفتاب حقيقت و عرفان در افق قونيه طلوع کند. وقتی که پرتو شـمس بر ذات وجودم افگنده شـد طريقه و روشـم تغيير کرد.»

از پاره يي شـعر های ديوان شـمس نيز می توان چنين نتيجه گرفت که مولانا پس ازخاموشی سـيد برهان الدين محقق ترمذی به گفتهء خودش   چشـم انتظار رسـولی از لامکان بوده اسـت:

 

ای بانگ و صلای آن جهانی

اي آمده تا مرا بخوانی

ما منتظر دم تو بوديم

باز آ که رسـول لا مکانی

پيش تو امانت شـعيبيم

ما را بچران به مهربانی

 

 

 

پرتو نادری