اهميت روشنگری در جامعه افغانی
روشـنگری از جمله مطالبی اسـت که پی آور نیک بختی ها و آبادانی کشـور ها بوده و ملت ها را از قید اسـارت فقر و بیچارگی رهانیده و به پایه های تکامل کنونی رسـانیده اسـت. جای شـک نیسـت که این پدیده از اهمیت شـایانی برخوردار اسـت. بشـریت پیوسـته در پی آن اسـت تا بتواند پله های تکاملی را عبور نموده به مدارج بالا و بالاتر ترقی برسـد و از امکانات خود در مبارزه با طبیعت اسـتفاده نموده از آن سـر فراز بدر آید و راه زیسـت خوبتر برای خود هموار کند.
البته قبل از اینکه ما در جامعهء عقب ماندهء خود از مبارزه با طبیعت حرفی داشـته باشـیم، از لحاظ اجتماعی در مشـکلات گوناگونی مواجه هسـتیم. نظریات گوناگونی در علت عقب مانده گی و بدبختی کشـور وجود دارد که ارائه کننده گان آن از دیدگاه های خود به آن پرداخته اند. می خواهم درین عرصه، به یک نکته جالب دقت نمایم و آن اینکه: یکی از علت های عقب مانی کشـور، عقب مانی فکری و پیروی از کهنه پرسـتی اسـت. این پدیده از جمله پدیده های عینی جامعه ماسـت که مغز و اسـتخوان جامعه را فرسـوده سـاخته و مانع پیشـرفت و ترقی آن گردیده اسـت. اگر از تعریفات ایکه در خصوص خصایل نیک و خوب افغانی گفته می شـود، بگذریم، می بینیم که سـر تا پای جامعه در یک منجلاب عقب ماندگی فکری و کهنه پرسـتی غرق اسـت، که خود باعث میشـود تا کشـور را از شـاه راه ترقی و تکامل اجتماعی دور نماید. دانشـمند گران قدر ما داکتــر اکـرم عـثـمـان نـوشــــــــت: « بزرگترین معضل تاریخی ما کهنه گرایی، کهنه اندیشـی و نو نشـدن اسـت. «(1) بلی واقعاً چنین اسـت. این پدیده در تار و پود جامعه و افکار اجتماعی ما رخنه دارد. البته منظور به هیچ وجه عدم پیروی از سـنن و عنعنات پسـندیده و بریدن از آنها نیسـت، بلکه منظور از آن این اسـت که با تغییر اوضاع و پیشـرفت و تکامل بشـریت عنعنات پسـنیده را رشـد داد و در آن تغییر بوجود آورد. مهم این اسـت که این تغییر چگونه میتواند بدسـت آید؟ آیا با طرز دید کهنه و با تکیه به کهنه گرایان و یا واضحتر با به قدرت نشـسـتن کهنه پرسـتان و پاسـداران کهنه گرایی، می شـود به نو شـدن دسـت یافت؟ البته که نه. و ما می بینیم که عملاً چنین اسـت.
بیایید در جامعه افغانی بیشـتر دقت نماییم: جامعه ما یک جامعه ایسـت که از زمانه های قدیم با خشـونت و اسـتبداد همراه بوده اسـت. یک جامعه سـنتی، عنعنوی و با طرز زندگی، دید و افکار قبیله یی و عقب مانده. مشـکل دیگری که به این پروسـه کمک کرده اسـت مساله بی سـوادی اسـت، که اکثریت مطلق مردم ما را احاطه کرده اسـت. بی سـوادی باعث شـده تا از ارزش های علمی و فن آوری، بی بهره باقی بمانیم و در ارزیابی وضعیت خود و جامعهء خود ناتوان باشـیم. اگر به وضعیت روشـنفکران خود دقت نماییم متاسـفانه اکثریت زیاد آنها به مطالعه و فراگیری، عادت ندارند. هسـتند کسـانی که بعد از ختم مکتب و دانشـگاه، حتا یک کتاب هم نخوانده اند اگر به وضعیت سـیاسـتگران خود دقت نمایم باز هم این تأسـف را باید
خود که عده ای کمتر از آنها به مطالعه می پردازند و اگر هم می پردازند و یا پرداخته اند و اکنون به « جای رسـیده » شـده اند! از آنها کمتر چیزی ــ و حتا هیچ چیزی ــ برای آموختن نمی توان یافت. پس چگونه می توان از ترقی و پیشـرفت دم زد و از داشـتن جامعه ای با اسـاسـات دموکراتیک. در جامعه ایکه سـواد و آگاهی وجود نداشـته باشـد، کهنه گرایی مسـلط باشـد، افراد آن جامعه به نو شـدن و نوگرایی توجه نباشـند و آنـرا کفر و الحاد بخوانند، چگونه می توان از دموکراسی و آزادی حرفی به میان باشـد. به این ادعا را که بعد از ختم طالبان، دموکراسی به جامعه افغانی راه یافته اسـت، چگونه میتوان باور کرد. به نظر راقم این نظم امریکایی اسـت که بر جامعه ما راه یافته اسـت نه دموکراسی. « ... در یک جامعه ایلی و قبیله ای، اسـتقرار آزادی، دموکراسی و جامعه مدنی، محال و غـیـر ممکن اسـت ... » (2) حتا اگر نیروهای امریکایی و یا قوای ایسـاف از آن پاسـداری کنند.
بنابرین مشـکل اسـاسی کشـور ما " مشـکل فرهنگی " اسـت.
در حالیکه « در ظرف چهارسـال اخير يک کتاب هم از طرف وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانسـتان به چاپ نرسـيده؛» (3) باشـد چگونه می شـود ادعا کرد که مردم آن توانسـته اسـت نمایندگان واقعی خود را انتخاب نمایند و این را نمونه یی از دموکراسی قلمداد کرد. در ظرف این مدت یک خبر هـم از چگونگی سـواد آموزی و بهبود وضع مکاتب و دانشـگاه ها به گوش نرسـیده اسـت.
برای رسـیدن به دموکراسی و آزادی هنوز راه درازی در پیش رو اسـت. مردم ما فقط نامی از دموکراسی شـنیده اند و در عمل فقط در پای صندق های رایـدهی رفته اند. باید به مردم آگاهی داد، و رسـم نوین اجتماعی را فهماند. تا واقعاً بتوانند در سـرنوشـت خود مسـتقل عمل کنند و در سـاخت جامعه و محیط خود مختار باشـند. باید به تغییر و تکامل اعتقاد پیدا کنند، از آنچه نو اسـت اسـتقبال شـود و آن کهنه هاییکه سـد ترقی و پیشـرفت می شـود پیروی نگردد، و به حافظهء تاریخ سپرده شـود. این جاسـت که مبارزه در راه روشـنگری و دادن آگاهی های لازم به مردم در سـر لوحه کار روشـنفکران قلمبدسـتان و نویسـندگان ما قرار می گیرد. باید با هم با یک دسـت واحد در این راه گام برداشـت و بدون توجه به مشـکلات، به آیندهء بهتر نگریسـت و راه برون رفت از این بدبختی را چاره گر شـد. به نو ها اقتدا کرد و از کهنه گریز نمود.ں
یادداشـت ها:
1ــ فردا شـماره 33 سال هشـتم 1384 خورشیدی
2 ــ میرفطروس ماهنامه نی شماره دهم سـال سوم
3 ــ رهنورد زریاب در مصاحبه با دویچه ویله آلمان سایت فردا 13 نوامبر 2005