شماره یازدهم سال سوم قوس 1334 / نوامبر 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش اول »»»

 

بخش دوم

ريشه های نظريه شيوهء توليد آسيايی

 

در پرتو چگونگی تحول تاريخ در خاور زمين

داکتر اکرم عثمان

 

در نخسـتین بخش این نوشـتار آوردیم که وجوه مشـابهت و عدم مشـابهت بین نظام های اجتماعی ـ اقتصادی در مشـرق زمین و مغرب زمین از اواسـط قرن نوزدهم تا امروز مورد اختلاف اصحاب نظریهء مادی تاریخ بوده و هنگام سـلطهء اسـتالین بر اتحاد شـوروی، عده ای از دانشـمندان دگراندیش بخاطر مخالفت با نظریهء متعارف رسـمی که مطمح نظر و عمل اسـتالین بود، مورد اذیت و آزار واقع شـدند. از همین سـبب مدت زیادی از ترس ترور اندیشـه، مجال پرداختن به بحث های آزاد در این باره موجود نبود.

بعد از مرگ اسـتالین که جو بالنسـبه باز تری بر محافل دانشـگاهی اتحاد شـوروی حاکم شـد، عده ای کماکان به همان کلیشـهء پذیرفتهء رسـمی که آبشـخور مشـروعیت سـیاسی نیز بود دخیل بستند و عده ای با یک بررسی مقایسـه ای بین متون اصلی و نظریهء رایج رسـمی، معالم راه خود، حقایقی را قرار دادند که بیشـتر با جوامع فلاحتی ماقبل سـرمایه داری در خاور زمین تطبیق می کرد. و ما در این قسـمت به چه و چند مقولات و نظریاتی می پردازیم که به احتمال و از جهات میعنی، تجدید مطلع و باز کنندهء این مبحث خواهد بود.

مارکس و انگلس در توالی تحول جوامع انسـانی، جایگاه شـیوهء تولید آسـیایی را به عنوان یک فرماسـیون مشـخص تاریخی معین کرده اند. اکنون می کوشـیم دریابیم که از دید آنها معنای این زمان بندی مناسـبات معاشی چیسـت و مِتـُد احتمالی ورود به مسـأله از چه راهی میسـر اسـت. برای فهم موضوع ایجاب می کند « شـیوه تولید » را در قالب نظریهء مادی تاریخ بفهمیم.

« شـیوهء تولید » عبارت از وحدت لازم و ملزوم نیرو های مؤلده و مناسـبات تولیدی اسـت. مناسـبات تولیدی در این یگانگی ناگزیر دیالکتیکی شـکل اجتماعی رشـد نیرو های مؤلده را تشـکیل می دهد. خصلت و معیار رشـد نیرو های مؤلده، قبل از همه از روی شـکل مالکیت بر وسـایل تولید مشـخص می شـود.(1)

به تعبیر دیگر نیرو های مؤلده تعیین کنندهء تغییرات در مناسـبات مالکیت، خصلت پیوسـتن نیروی کار به وسـایل تولید، اشـکال روابط میان تولید کنند گان در سـاختار طبقاتی جامعه، انگیزه و هدف فعالیت های اقتصادی اسـت که ویژگی هریک از شـیوه های تولیدی را مشـخص می کند. (2) اما در آثار مارکس و انگلس آنچه در ارتباط با شـیوهء تولید بیشـتر مورد توجه واقع شـده اسـت، عوامل و عناصری هسـتند که وجوه تمایز بین صورت بندی های اجتماعی را مشـخص می کنند. در میان این عوامل، همان طوریکه تذکر رفت نیرو های مؤلده در درجهء اول اهمیت قرار دارند. عوامل دیگر بدون اینکه بخواهیم تأثیر معین شـان را بر نیرو های تولیدی نادیده بگیریم در وابسـتگی و تبعیت از نیرو های مؤلده قرار دارند و درجهء رشـد آنها بیانگر وجوه تفاوت بین شـیوه های تولیدی و صورت بندی اجتماعی می باشـد. (3)

مارکس و انگلس « شـیوهء تولید» و « صورت بندی اجتماعی » را به طور مترادف به کار می برند؛ معهذا در سـه طرحی که مارکس در نامه ای به « سـاسـولیسچ » تهیه کرده بود این دو کلمه به دو معنی عام و خاص صرف می شـوند. چنان که تمام جوامع ابتدائی را که وجه اشـتراک شـان عدم وجود مالکیت خصوصی بر زمین اسـت متعلق به صورت بندی اجتماعی یا بدوی میداند و جوامعی را که حاصل تجزیهء مالکیت عمومی بر زمین اند و در آنها مالکیت خصوصی مسـلط اسـت، به صورت بندی اجتماعی ثانوی نسـبت میدهد. بدین ترتیب شـیوهء تولیدی، در مقایسـه با مفهوم صورت بندی اجتماعی معنی جزئی دارد. (4)

مراد اینکه ما به مفهوم عام شـاهد دو صورت بندی هسـتیم:

1 ــ صورت بندی ابتدائی که هنوز مالکیت اجتماعی تجزیه نشـده اسـت.

2 ــ صورت بندی ثانوی که مالکیت اجتماعی در اشـکال مختلف در خط تجزیه افتاده اسـت.

و به معنای جزئی و خاص، شـامل و در بر گیر شـیوه های تولید آرشـیک یا نظام اشـتراکی اولیه، نظام های آسـیایی، باسـتانی، برده داری، فیودالی و سـرمایه داری می شـوند، که دینامیسـم تحرک و اسـباب توسـعه و تکامل آنها، درگیری و جدال مداومی اسـت که از عناصر سـاختاری شـان بر می خیزد و هر فرماسـیون را از پله ای به پلهء دیگر بالا می کشـد؛ اما هر یک از این فرماسـیون ها هرگز پروسـهء یکدسـت و خالص نیسـتند چه در طبیعت، ما پروسـه یکدسـت سـراغ نداریم. در تمام فرماسـیون ها ترسـب عناصر پوسـیدهء اجتماعی فرماسـیون ماقبل به چشـم می خورد و مرز تفریق هر یک از این فرماسـیون ها، عنصر غالبیسـت که شـاخص و تعیین کنندهء حد و مرز آن فرماسـیون می باشـد. با این وضعیت « تیوری فرماسـیونی تاریخ » خالی از تعبیر های گوناگون از سـوی جامعه شـناسـان و مورخان نبوده اسـت، که ما الزاماً در کنار هیچکدام موضع نمی گیریم، و از هر گونه جانبداری و پیشـداوری می پرهیزیم. مقصود اصلی ما نه ورود در یک بحث بسـیار پیچیده و تخصصی اسـت که مختص متخصصان اسـت و نه اثبات درجه وثوق و اعتبار نظریات

مارکس و انگلس پیرامون نظامهای زمینداری در مشـرق زمین که آن هم محتاج احاطهء کامل بر موضوع و بصیرت بالای علمی میباشـد؛ که باز هم از این راقم پوره نیسـت. مراد ما توجه به نکتهء بالنسـبه ظریفی اسـت که در عمل سـیاسی، اشـخاص و یا محافلی، زیرکانه این مبحث را چون ابزار سـرکوب معترضان، یا توجیه کنندهء مشـروعیت سـیاسی از گونهء محقّ جلوه دادن مقولات « شـاهی آرمانی » و « دسـپوتیسـم آسـیایی » و اعمال « حاکمیت ابدی احزاب توتالیر»، در بسـتر های کاملاً نامشـروع و نایاب لغزانده اند و حتا در آئینهء تعبیراتش با پیشـگویی های کاهنامهء حق انحصاری حاکمیت را برای خود پس انداز کرده اند. از این جاسـت که به قول « اسـتفن پ. دون » باید گفت: من خود را در چهار چوب سـنت های فکری و سـیاسی مارکسـیستی قرار میدهم، اما هیچگونه پیوند خاصی با نِحله های موجود آن ندارم، چرا که « مارکس و انگلس را به هیچ وجه نمی توان صرفاً با اسـتناد به عین نوشـته های شـان قضاوت کرد؛ نباید از اشـتباهات موجود در آثار آنها در بارهء گذشـته طفره رفت، یا چشـم پوشی کرد، بلکه باید آنها را مشـخص نمود و انتقاد کرد.

در معرفت عقلی که ضرورتاً انباشـت شـونده اسـت، جائی برای آئین پرسـتی و تعصب وجود ندارد، و بزرگی بنیان گذاران علوم جدید هرگز تضمینی در مقابل داوری های نا درسـت و اسـطوره سـازی های بزرگتر از آنچه که آنها ویرانش کرده اند، نبوده اسـت. »  ( پری اندرسـون، گفتار هايی از دوران باسـتان تا فئودالیسـم، لندن انتشـارات NLB 1974 ص. 90 )    ( بقیه  به روشـنی بر می آید که موضع من با آن مشـرب فکری که در حال حاضر در محافل دانشـگاهی امریکا و تا حدودی اروپای غربی در میان دانشـمندان علوم اجتماعی غالب اسـت بسـیار تفاوت دارد. گرچه بحث در بارهء روشـها و مفاهیم مارکسـیسـتی در علوم اجتماعی غرب در حال حاضر و ویژگی های مخالفت با آن در این عرصه، به هیچ وجه در چهار چوب اثر حاضر نمی گنجد. (5)

در این نوشـته مقصود اصلی برجسـته کردن آن وجوه تمایزی اسـت که به جوامع مشـرق زمینی، هویت و وضعیت خاص می بخشد و التباسـش با مقولاتی از صیغهء برده داری، شـبه برده داری، فئودالیسـم و شـبه فئودالیسـم، سـیاسـتگزار و سـیاسـتگر را به تعریف های مغشـوش و گمراه کننده میرسـاند. از همین جا اشـخاص و جریاناتی که برده ای با صفات یونانی و رومی را به جای بردهء خانگی و درباریی خاور زمینی، که در جنب طبقهء اصلی ـ جوامع آزاد روسـتایی یا کشـاورزی ــ به مثابهء یک قشـر اجتماعی ــ نه طبقه ــ می زیسـتند، می نشـانند؛ مشـرق را به جای مغرب، به اشـتباه می گیرند و از خصایص بارز نظام آسـیایی که با خشـک سـالی ها و هجوم های ادواری چادر نشـین ها، انقطاع ها، درنگ ها، امتناع ها و گسـسـت های جریانات تکامل مادی و معنوی جامعه، غضروفی بودن سـاختار های طبقاتی، رشـد نا موزون و نا کامل سـوداگری و زمینداری و به تبع آن در های باز طبقه ای و عدم ارتقای کارگاه های کوچک و متوسـط دسـتی به کار خانه های بزرگ صنعتی و غیره مشـخص می شـود، چشـم می پوشـند. و همین ویژگی هاسـت که ما را هم در نامگذاری دوره های تکامل تاریخ مردم خاور زمین به تأمل و باز اندیشـی فرا می خواند، و هم در شـناخت پود و تار و سـوخت و سـاخت نهاد های حاضر اجتماعی که به تناوب معروض با کم توجهی و تقلید و التباس بوده اند، یاری میرسـاند.

با ذکر این معترضه و قید لازم بر می گردیم به اصل موضوع ما.

همان گونه که آوردیم نخسـتین پلهء تیوری پنج پله ای تاریخ شـیوهء تولید اشـتراکی اولیه اسـت که از مختصات کمون هایش « مالکیت جمعی طبیعت زاد » بر زمین و مشـارکت همگانی در تولید و مصرف می باشـد. در این مرحله توسـعهء نیرو های تولیدی و تجدید حیات افراد کاملاً به گروهی بسـتگی داشـت که به آن تعلق داشـتند و در خود گروه نیز مقام هر کس قبل از هر چیز به روابط خونی مابین اعضای گروه مربوط بود. (6)

در این مرحله انسـان قبیله مالکیت بر زمین را مالکیت طبیعی و پیش  پنداشـته می پندارد که به هیچ وجه نتیجه و مطابقت و ماحصل کارش نبوده و از قبل موجود و مفروض بوده اسـت. در چنین وضعی کار آزاد با شـرایط عینی تحققش مطابقت و پیوند دارد و انسـان وابسـته به کمون قبیله مالک ملکی اسـت که از قدیم در یگانگی عضوی با زمینه کار، محیط زاد و ولد و ادامهء اندام هایش مرتبط بوده اسـت.

به بیان دیگر در این دوره مناسـبت انسـان با زمین، مناسـبتی بدوی بود، که بر بنیادش تمام افراد قبیله، خود را جمعاً مالک اجتماعی زمین تصور می کردند و خود را تولید و تجدید تولید می نمودند و به قول مارکس در صورت پیوند کار آزاد با شـرایط عینی تحققش، کارگر موجودیت عینی دارد که مسـتقل از کارش می باشـد. (7) به این حسـاب اگر زمین از آن اجتماع باشـد همگنانش در واقع شـرکایش می باشـند، اما اگر زمین متعلق به خانواده های منفرد و جدا جدا باشـد دیگران با او همزیسـتی می کنند؛ و فرد در هر دو حال، نه به عنوان کارگر، بل به مثابهء مالک و عضوی از اعضای اجتماع اسـت که شـاغل کاری نیز می باشـد.

نخسـتین شـرط یا نخسـتین ضرورت این ابتدایی ترین شـکل مالکیت زمین، ظهور یک اجتماع انسـانی اسـت که از تحول خود بخودی بیرون می آید. (8)

بنابر این اجتماع قبیله ای ( پیکرهء عمومی طبیعی ) به منزلهء اولین شـرط مالکیت اشـتراکی و مؤقتی زمین جلوه می کند، نه به عنوان نتیجهء آن، چه تا هنوز چندانکه باید در خاک ریشـه نکرده و ناگزیر اسـت برای امرار معاش و تغذیهء خود و دام هایش همواره در آمد و شـد و از جائی به جائی بکوچد. از این سـبب شـبانی و کوچ نشـینی اولین شـرط و شـکل ناگزیر تأمین زندگی و بقای قبایل نخسـتین اسـت، اما همانطور که اشـاره رفت، این شـکل مناسـبات معیشی دیر نمی پاید و روند سـکنی گزینی یا آبادی نشـینی تحت شـرایط مختلف اقلیمی، جغرافیایی، معاشی و مشـترکاتی از گونهء همزبانی، همخونی و همرسمی شـکل می گیرد.

پس نخسـتین شـرط تملک عینی زندگی، عملیه و روند جوشـش قبایل اسـت که منجر به تجدید تولید و تجسـم مادی اجتماع می شـود و « کمون دختر ها » در وحدت با « کمون مادر ها » جماعات آزاد روسـتایی را تشـکیل میدهند. مارکس در نامه ای به « سـاسـولیچ » این پروسـه را چنین توضیح میدهد: در جماعت زراعی پیوند کار طایفه ی در قیاس با جماعات اولیه گسـیلده تر اسـت. در این جماعات خانه و حیاط و دیگر متعلقات آن، ملک خصوص دهقانان اسـت و زمین با اینکه هنوز ملک جمعی اسـت برای کشـت در ادوار یک یا چند سـاله مورد اسـتفادهء خصوصی قرار می گیرد و این، با کشـت جوامع بدوی مباینت دارد.

« جماعت زراعی » همه جا تازه ترین شـکل صورت بندی اجتماعی را تشـکیل میدهد و در مسـیر تکامل جوامع اروپای غربی، مرحلهء انتقالی صورت بندی اجتماعی اولیه به صورت بندی ثانوی می باشـد که ما، در عصر ماقبل اسـتعماری در آسـیا نزد افغان ها و دیگران به آن بر می خوریم. همچنین در هند در کنار جماعات روسـتایی، جماعاتی نیز دیده می شـوند که در آنها زراعت هنوز حالت جمعی خود را حفظ کرده اسـت. (9)

در این میان نکتهء در خور توجه این اسـت که هر چند در مسـیر تکامل اروپای غربی جماعات روسـتایی مرحلهء انتقالی صورت بندی اجتماعی اولیه را به صورت بندی ثانوی می رسـاند، شـماری از محققان با التباس موضوع، از صور تجزیهء متفاوت جماعات روسـتایی در آسـیا و اروپا به نتیجهء واحدی رسـیده اند که به احتمال، خلط مبحث را میرسـاند. مراد اینکه شـرایط مسـاعد دگرگونی و تحول در اروپای غربی به سـهولت اسـباب انحلال جماعات روسـتایی را فراهم کرد و متعاقب آن، رفته رفته نظام اجتماعی ـ اقتصادی بردگی شـکل گرفت؛ اما در آسـیا نظر به علل و عواملی که شـرح خواهد شـد سـیر تجزیهء جماعات روسـتایی با کندی همراه می شـود و در بعضی جا ها سـه چهار هزار سـال می پاید. از همین سـبب مارکس و انگلس با توجه به اسـباب رکود جماعات روسـتایی در آسـیا، افریقا و بخشـهايی از امریکای لاتین مقولهء شـیوهء تولید آسـیایی را به مثابهء اصطلاحی عام به کار می گیرند و آنرا به عنوان پله ای از پله های مهم تاریخ تکامل جوامع انسـانی مشـخص می سـازند. شـایان ذکر اسـت که جماعات روسـتایی در اروپا نیز ریشـهء شـرقی دارند و پا به پای کوچ متوالی اقوام آسـیایی به اروپا، پدید شـده اند. همچنین باید خاطر نشـان کرد که روند تحول جوامع کشـاورزی اروپای غربی و روسـیه به اعتبار قانون پویش و رکود و موقع ژیوفزیک شـان نیز با هم متفاوت بوده اند و مارکس به خاطر همین نا همسـانی، در صور چهار گانهء تجزیهء نظام اشـتراکی اولیه از نظام سـلاوی نیز نام می برد. ولی عده ای از دانشـمنان در خط دیگری افتاده اند و معتقد اند که نظرات مارکس و انگلس در باب صور تجزیهء « نظام آرشـیک » ( Archaic ) پیوسـته دسـتخوش تغییر بوده و سـر انجام به نتایجی غیر از آنچه بین سـالهای 1848 و1859 عنوان کرده اند رسـیده اسـت. در این باره دکتر رنجبر دانشـمند افغانی می نویسـد: در سـال 1959 کارل مارکس در کتاب « نقد اقتصاد سـیاسی » در کنار شـیوه های تولید فیودالی و سـرمایه داری از شـیوهء اولیه آسـیایی و انتیک نام می برد ولی با گذشـت زمان در مکتوبی به « و. ای. سـاسـولیچ » به سـال 1881 مفکورهء وجود فرماسـیون آرشـیک یا ابتدایی را جاگزین مقولهء شیوهء تولید آسیایی می نماید و بدین گونه به صورت نهایی کمون های آسـیایی را به مثابهء فرجامین مرحلهء زندگی فرماسـیون اولیه شـناسـایی می کند. (10) و پژوهندهء ایرانی احسـان نراقی در مقدمهء کتاب « تاریخ ایران از دوران باستان تا پایان سدهء هجدهم» معلوم گردید که مقصود وی از عبارت شـیوهء تولید آسـیایی صورت ویژه ای که در کشـور های آسـیایی وجود داشـته و خاص آنها باشـد نبوده، بلکه ویژگیهای انواع مالکیت که دایماً در سـازمان اجتماعی کشـور های مزبور تجلی می کرد، در نظر بوده اسـت.

از این نظریه نراقی بر می آید که گویا کارل مارکس مقارق تجزیهء نظام آرشـیک ( Archaic ) به شـکلی از کمون های خاص در آسـیا توجه داشـته که در عین ویژگی، در برههء گذار نظام اشـتراکی به بردگی می توانسـته موجود شـود. به نظر ما چنین برداشـتی قابل تأمل اسـت و دلایل اش را در صفحات مابعد خواهیم آورد.

« ایف. توکی » شـرق شـناس مجارسـتانی با کمی تفاوت با نراقی هم نظر اسـت. او نیز شـیوهء تولید آسـیایی را در آخرین فاز یا برههء انحلال نظام اولیه می بیند، ولی معتقد اسـت که همین برهه را هم می توان یک فرماسـیون مسـتقل نامید. (11) و دکتر کبیر رنجبر در رسـالهء یاد شـده با قاطعیت بیشـتری موضع می گیرد: عدم تماس ف. انگلس در اثر ارزنده اش « منشـاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت » به کتگوری شـیوهء تولی آسـیایی با وجود ارتباطش به موضوع، تصادفی نبود بلکه بیانگر عدم اعتقادش به وجود عینی شـیوهء تولید آسـیایی به عنوان شـیوه ای جداگانه می باشـد... و. ا. لنین در ارتباط با تیوری فرماسـیون های اجتماعی ـ اقتصادی کارل مارکس، شـیوهء تولید آسـیایی را در هیچ اثرش مورد پژوهش قرار نمی دهد. به عقیدهء ما نسـبت دادن شـیوهء تولید آسـیایی به مدارج معین تکامل برخی از مردمان، بجز مرحلهء انتقالی از کمون اولیه به جوامع طبقاتی، چیز دیگری نمی تواند باشـد. پروسـه تکامل جوامع اولیهء بشـری در مناطق مختلف جهان تحت تأثیر عوامل درونی و بیرونی، به اشـکال مختلف تبارز نموده اسـت. در بسـیاری از جوامع، مرحلهء انتقالی از جوامع بدون طبقات به طبقاتی کوتاه و در برخی طولانی بوده اسـت. و همین درازا، عامل وجود توهم ِ شـیوهء تولید آسـیایی در چهار چوب یک فرماسـیون مسـتقل اجتماعی ـ اقتصادی بوده اسـت. (12)

با ذکر اقوال، بحث ما در دو جهت باز می شـود. یکی اینکه اگر شـیوهء تولید آسـیایی را یک « ویژگی » در سـازمان اجتماعی کشـور های شـرقی قبول کنیم باید پیامد ضروری و الزامی آن، دوره های بردگی و فئودالی را بدانیم. از همین باعث کسـانی که در آسـیا به دنبال پنج دورهء تاریخی بوده اند با فلیته و چراع، به محض یافتن عده ای برده، چه خانگی و چه درباری، یا چند تا کشـتگر، چه وابسـته و چه نا وابسـته فوراً آنها را با همان دوره ها قالب کرده اند.

و دیگر اینکه اگر شـیوهء تولید آسـیایی را فرماسـیونی مسـتقل بدانیم باید قانونمندی هایش را در پویهء تحول جوامع آسـیایی و دیگر اجتماعات مماثل، سـراغ بگیریم. با این تقسـیمات، در شـمارهء آینده به سـنجش نظر کسـانی می پردازیم که شـیوهء تولید آسـیایی را با مقولاتی چون بردگی، فئودالیسـم و شـبه فئودالیسـم تعبیر کرده اند.

مأخذ و یادداشـتها:

1 ــ ای. ا. رحتموف، فرهنگ اقتصادی سـیاسی، کابل، چاپ مطبعهء دولتی 1365 ، ص 175 .

2 ــ دکتر کبیر رنجبر، مجلهء آریانا، شـمارهء چهارم، چاپ مطبعهء دولتی 1364 ، ص 2 .

3 ــ هیئت تحریر ـ شـیوه تولید آسـیایی و نظریاتی از مارکس و انگلس، مرجع چاپ نامعلوم، تهران 1358 ، ص 14 .

4 ــ همان کتاب، ص 18 .

5 ــ اسـتفن پ. دون، سـقوط و ظهور شـیوه تولید آسـیایی، ترجمه عباس مخبر، نشرمرکز، چاپ اول تهران، 1368 .

6 ــ موریس گودلیه، شـیوهء تولید آسـیایی، مترجم امیر اختیار، تهران 1358 .

7 ــ کارل مارکس، فرماسـیون های ماقبل سـرمایه داری، نشـر رناک، تهران 1358 ، ص 42 .

8 ــ همان کتاب، ص 44 .

9 ــ هیئت تحریر، شـیوه تولید آسـیایی، صص 27 ـ 28 .

10 ــ دکتر کبیر رنجبر، بحثی پیرامون شـیوه تولید آسـیایی و امکان موجودیت آن در قبایل پشـتون و نورسـتان، مجلهء آریانا، شـماره 43 ، سـال 1364 چاپ مطبعهء دولتی کابل، ص 10 .

11 ــ ای. ژوکوف، متودُلوژی تاریخ، مترجم انور نومیالی، نشـر مطبعهء دولتی کابل، سـال 1363 ، ص 101 .

12 ــ دکتر کبیر رنجبر، بحثی پیرامون شـیوهء تولید آسـیایی، ص 12 . ( گفتنی اسـت که در اسـتنسـاخ از عبارات آقای رنجبر، نگارنده بنا به اقتضا در مواردی جزئی به ویرایش دسـت زده و برخی از واژه ها و پراگراف ها را آراسـته اسـت. )

ادامه در آینده >>>

 

 

 

 

دکتر اکرم عثمان