شماره یازدهم سال سوم قوس 1334 / نوامبر 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قسمت اول

قسـمت دوم

 

قسـمت سـوم

نعرهء های و هوی من ...

نوشـته پرتو نادری

نخسـتين ديدار و نخسـتين پرسـشـها:

اين که شـمس چگونه و در کجا نخسـتين بار با مولانا ديدار کرده اسـت، روايات گوناگونی وجود دارد.

افلاکی می گويد: « روزی در ميان هنگامهء مردم در شـهر دمشـق حضرت مولانا دسـت مبارک مولانا شـمس الدين را بگرفت و فرمود:

« صراف عالم مرا درياب! تا شـمس از عالم اسـتغراق به خود آمد مولانا رفته بود.»

از اين دیدار که احتمالاً در زمانی که مولانا در دمشـق مشـغول آموزش و ديدار با مشـايخ آن سـامان بوده، رخ داده اسـت، نمی توان به حيث يک ابر انگيزه ياد کرد که سـبب دگرگونی مولانا شـده باشـد. برای آن هيچ گونه گفت و گويي در ميان آن ها صورت نگرفته اسـت. ديداری که مولانا را از نهاد دگرگون می کند در قونيه رخ می دهد، ديداری که دانشـمندان از آن به حيث شـگفتی انگيز ترين حادثه در تاريخ ادبيات و عرفان فارسی دری و حتی جهان ياد کرده اند.

روايت ها

چنين روايتی وجود دارد که روزی در شـهر قونيه مولانا سـوار بر موکبی همراه با جماعتی از شـاگردان و مريدان سـالمند از مدرسـهء پنبه فروشـان به خانه بر می گشـت. رضایتمند از تدريس و شـادمان از شـهرتی که در اين دوران جوانی برايش دسـت داده اسـت. ظاهراً سـلوک فقيهانهء مولانا نشـان نمی دهد که او آمادهء پذيرش يک دگرگونی بزرگ بوده باشـد، در چنين وضعی ناگهان رهرو ناشـناس و پشـمينه پوشی بر سـر راه مولانا می ايسـتد و عنان موکب آن فقه و مدرس پر ابهت شـهر را می گيرد، آن گاه چشـم در چشـم او می دوزد و با صدای بلندی اين پرسـش تکان دهنده را مطرح می کند:

« های صراف عالم معنی! محمد (ص) برتر بود يا بايزيد بسـطامی؟ »

مولانا که عالی ترين مرتبهء اوليا را از نازلترين مرتبهء انبيا هم فرو تر می دانسـت با لحن آميخته با خشـم و پرخاش پاسـخ داد:

« محمد سـر حلقهء انبياسـت و بايزيد بسـطامی را با او چه نسـبت؟ »

رهگذر ناشـناس دوباره می پرسـد:

پس چرا محمد می گفت: « ما عرفناک حق معرفتک » درحالی که بايزيد می گفت: « سـبحانی، ما عظم شـانی! » گويند مولانا از هيبت اين پرسـش بيفتاد و از هوش برفت. چون به خود آمد، دسـت آن ناشـناس پشـمينه پوش را که جز مولانا شـمس الدين تبريزی کسی ديگری نبود، بگرفت و به حجره يی در مدرسـه و به روايت د يگر به حجرهء صلاح الدين زرکوب برفت. گويند که چهل روز و به روايت ديگر سـه ماه در آن حجره به خلوت نشـسـتند و کسی را زهرهء آن نبود تا به خلوت ايشـان در آيد. بدينگونه شـمس هنگامه و غلغلهء بزرگی را در شـهر قونيه بر پا کرد.

در اين ارتباط اين روايت نيز وجود دارد که مولانا را از اين پرسـش چنان حالتی دسـت داد که گويي در نظر او هفت آسـمان از همديگر جدا شـده و بر زمين فرو ريختند و آتش بزرگی از باطن مولانا به دماغ و جمجمه اش زد و دودی تا سـاق عرش بر آمد.

مولانا با يک چنين حالتی در پاسـخ گفته بود: « ابايزيد را تشـنه گی از جرعه يي سـاکن شـد و دم از سـيری زد، کوزهء ادراک او از آن مقدار پر شـد و آن نور به مقدار روزن خانهء او بود؛ اما حضرت مصطفی (ص) را اسـتسـقای عظيم بود و تشـنه گی در تشـنه گی و هر روز در اسـتدعای قربت زيادتی بود و از اين ادعا مصطفی (ص ) عظيم اسـت. از بهر آنک، چون او، بايزيد به حق رسـيد خود را پر ديد و بیشـتر نظر کرد. اما مصطفی (ص) هر روز بیشـتر می ديد و پیشـتر می رفت و انوار عظمت و قدرت و حکمت حق را روز به روز و سـاعت به سـاعت زياده می ديد. از اين " ما عرفناک حق معرفتک " می گفت ... همانا مولانا شـمس تبريزی نعره يي بزد و نقش بر زمين بشـد.

هر چند شـماری از پژوهشـگران اين احتمال را به دسـت می دهند که ممکن يک چنين پرسـش هايی در نخسـتين ديدار شـمس با مولانا مطرح شـده و نتيجتاً بحث ها و گفتگو هايی را به ميان آورده باشـد؛ ولی با اين حال دگرگونی و شـيفته گی عارفانهء  مولانا را نمی توان تنها و تنها نتيجهء همين پرسـش ها و نتيجهء نخسـتين ديدار آنها بر سـر بازار قونيه دانسـت.

برای آن که در اين مورد می توان دلايل ديگری را نيز مطرح کرد:

· نخسـت اين که مولانا، پيش از رسـيدن شـمس به قونيه به آن مرحله از ظرفيت روانی و سـلوک صوفيانه رسـيده بود  تا يک چنين شـيفته گی و دگرگونی بزرگ را بپذيرد.

اگر طرح چنين پرسـشـهايی را يگانه دليل دگرگونی مولانا بدانيم در آن صورت از تاثير شـخصيت عارفانهء شـمس بر او چشـم پوشی کرده ايم. در حالی که تاثير شـخصيت را می توان به حيث يک عامل بسـيار مهم و سـازنده  در امر دگرگونی و شـيفته گی مولانا در نظر داشـت تا آن حکاياتی و روايات سـاخته و پرداخته شـده به وسـيلهء مريدان و علاقه مندان که عمدتاً اسـتوار بر امر کرامات و مسـايل مربوط به خرق عادت اسـت.

چنان که گويند:

روزی شـمس به مجلس مولانا در آمد، او را در کنار حوضی نشـسـته ديد. شـمس با نوعی اسـتهزا به کتابهای که در کنار مولانا بود اشـاره کرده پرسـيد که اين ها برای چيسـت؟ مولانا در حالی که غرور فقيهانه يي در نگاه هايش موج می زند با وقار دانشـمندانه يي می گويد:« اين کتابها علم قال اسـت و ترا با آن چه کار! »

شـمس کتابها را بر گرفته يگان يگان در آب می اندازد. مولانا پرخاش می کند. شـمس با آرامی کتابها را يک يک درحالی از آب به در می آورد که همه گان همچنان خشـک اند و آبی در آنها نفوذ نکرده اسـت. مولانا با تعجب می پرسـد:

« اين د يگر چه سِـر اسـت؟ » شـمس می گويد: « اين ذوق و حال اسـت تو را از آن چه خبر! »

نتيجه يي که می توان از اين قصه ها گرفت اين اسـت که سـر انجام شـمس، مولانا را از علم مدرسـه يعنی از علم قال به سـوی علم حال می کشـد و بــر تـری آن را بـرای او نـشــان می دهـد.

دیدار شـمس با مولانا را به نام مرحلهء شـيدايي مولانا و تولد دوبارهء او ياد کرده اند. اما به گفتهء داکتر شـفيعی کدکنی « اگر تولد دوبارهء مولانا  مرهون بر خورد با شـمس اسـت، جاودانه گی نام شـمس حاصل ملاقات او با مولاناسـت. »

به هرحال، ديدار شـمس با مولانا به هرگونه يی که رخ داده باشـد و تذکره نگاران و راويان هرگونه روايات و حکايات گوناگون و متضادی که سـاخته باشـند؛ با اين همه اين ديدار را می توان بزرگترين و شگفت انگيز ترين رويداد در زنده گی مولانا و شـمس خواند.

نتيجهء ديدار

هر چند چگونه گی ديدار شـمس با مولانا يکی از موضوعات دلچسـب در شـرح زنده گی و احوال مولانا می تواند به شـمار آيد؛ ولی امروزه پژوهشـگران بیشـتر به نتيجهء اين ديدار می اندیشـند تا به چگونه گی وقوع آن. اين ديدار به هرگونه يي که بوده رخ داده است؛ مهم اين اسـت که در نتيجهء اين ديدار مولانا به زنده گی تازه يي می رسـد و چنان

مرحله يي در شـخصيت عرفانی او آغاز می شـود که امروزه تمامی بحث های مولوی شـناسی را به خود اختصاص داده اسـت. واعظ و زاهد بزرگ شـهر به يک شـاعر درویش و يک عاشـق شـيدا بدل می شـود.

بیشـترينه پژوهشـگران نه تنها آغار شـيدايي مولانا را نتيجهء اين ديدار می دانند؛ بلکه باور دارند که آغاز شـاعری مولانا نيز به همين زمان بر می گردد که او در اين هنگام سی و هشـت و به روايت ديگر سی و نه سـال داشـته اسـت.

در ارتباط به ديدار و خلوت نشـينی های شـمس و مولانا، اسـتاد بديع الزمان فروزانفر، مسـايل بحث بر انگيزی را مطرح می کند، او می گويد:

« شـمس الدين به مولانا چه آموخت و چه افسـون سـاخت که چندان فريفته گشـت و از همه چيز و از همه کس صرف نظر کرد و در قمار محبت نيز خود را در باخت، بر ما مجهول اسـت! »

او در ادامه می گويد:

« چگونه شـد که مولانا پس از خلوت با شـمس روش خود را بدل سـاخت. به جای اقامهء نماز و مجلس وعظ به سـماع بر نشـسـت. چرخيدن و رقص بنياد کرد و به جای قيل و قال مدرسـه و اهل بحث، گوش به نغمهء جانسـوز نی و ترانهء دل نواز رباب نهاد. »

مولانا جلا الدين از اين ديدار بسـيار شـگفتی زده اسـت. آن گونه که در ديوان شـمس می گويد:

من که حيران ز ملاقات توام

چون خيالی ز خيالات توام

 فکر و اندیشـهء من از دم تسـت

گويي الفاظ و عبارات توام

سـلطان ولد فرزند بزرگ مولانا در مثنوی ولدی يا ولد نامه، در ارتباط به اثر گذاری ديدار شـمس بر مولانا اين گونه سـخن می راند:

غرضم از کليم مولاناسـت

آن که او بی نظيرو بی همتاسـت

مفتيان گزيده شـاگردش

همه صفها زده ز جان گردش

با چنين عزو قدر و کمال

دايماً بود طالب ابدال

خضرش بود شـمس تبريريزی

آن که با او اگر در آميزی

هيچ کس را به يک جويي نخری

پرده های ظلام را بدری

بعدی بس انتظار رويش ديد

گشـت سِـر ها بر او چو روز پديد

ديد آن را که هيچ نتوان ديد

هم شـنيد آنچه کس ز کس نشـنيد

ناگهان شـمس الدين رسـيد به وی

گشـت فانی ز تاب نورش فی

گفت گرچه به باطنی تو گرو

باطن باطنم من اين بشـنو

عشـق در راه من بود پرده

عشـق زنده سـت پيش من مرده

دعوتش کرد در جهان عجب

که نديد آن به خواب ترک و عرب

شـيخ اسـتاد گشـت نو آموز

درس خواندی چو کودکان هر روز

منتها بود مقتدی شـد باز

مقتدا بود مقتدی شـد باز

گرچه در" علم فقر " کامل بود

" علم نو " بود کو به وی بنمود

رهبرش گشـت شـمس تبريزی

آن که بودش نهاد خود ريزی

در مناقب العارفين افلاکی آمده اسـت که: « سـه ماه تمام شـمس و مولوی در حجرهء خلوت نشـسـتند  و اصلا بيرون نيامدند و بکلی حضرت مولانا از تدريس و تذکير فارغ گشـته بود. تمامت اکابر و علمای قونيه به جوش و خروش عظيم در آمدند که:

اين چه حالسـت!

و اين شـخص چه کس اسـت! و کيسـت و از کجاسـت که مولانا را از دوسـتان قديم بريده و به خود مشـغول کرده! »

خلوت نشـينی های دوامدار شـمس با مولانا گذشـته از اکابر و مريدان نگرانی هايي را نيز در خانوادهء مولانا به وجود آورده بود.

علاء الدین فرزند ميانهء مولانا که به مانند دانشـجويان ديگر، بيرون از مدرسه، علم و کتاب  به هيچ چيز ديگری اهميت نمی داد با نوع سـوء ظن به شـمس تبريزی نگاه می کرد و علاقه نداشـت که او با خلوت نشـينی هايش مولانا را از مجالس درس و وعظ باز دارد.

به همين گونه کراخاتون، همسـر دوم مولانا از اين که شـمس، شـوهر عزيزش را از کنار او دور کرده بود، نسـبت به شـمس نا خرسـند بود؛ اما اعتمادی که مولانا به شـمس داشـت مانع از آن می شـد، تا او مخالفت خود را آشـکار کند.

در اين ميان تنها سـلطان ولد فرزند مهتر مولانا که هنگام رسـيدن شـمس به قونيه، حدود بیسـت سـال داشـت با نوع اعجاب به سـوی شـمس می ديد. با اين حال او در آن هنگام هنوز جرئت آن را نداشـت تا با شـمس باب بحث و گفتگو را بگشـايد. از اين که پدرش عشـق و علاقهء عجيبی به اين مسـافر نا شـناس نشـان می داد، اين امر او را بر آن وا می داشـت تا نسـبت به شـمس احترام و محبت بزرگی در خود احسـاس کند.

 رابطهء شـمس با مولانا، يک رابطهء زايشـگر اسـت. بنياد اين رابطه را عشـق به وجود آورده اسـت. مولانا به شـمس عشـق می ورزد و اما اين عشـق در حقيقت عشـقی اسـت به يک انسـان کامل. اين عشـق تاثر متقابلی دارد. اگر مولانا در مرحلهء دوم شـخصیت خود چشـم به راه مرشـدی اسـت و سـر انجام آن را در هسـتی شـمس پيدا می کند، شـمس نيز در جهت رسـيدن به آن الهام غيبی که او را به سـوی روم فرا خوانده بود، شـهر ها و سـرزمين های گسـترده يي را در جسـتجوی مولانا، پای پياده منزل زده اسـت. 

اين عشـقی که اسـاس طريقهء مولوی را می سـازد، عشـق الهی اسـت  نه عشـقی که از جلوه ها ی ظاهری رنگ گيرد.

عشـقهای کز پی رنگی بود

عشـق نبود عاقبت ننگی بود

اين عشـق چنان سـرا پای هسـتی مولانا را فرا گرفته اسـت که ديگر او در برابر اراده و گفته های شـمس، اراده و مقاومتی ندارد. گويي دو دريای خروشـان با تمام موجها و توفان های که دارند با هم در آميخته و به يگانه گی رسـيده اند. 

از مولانا روايت اسـت که:

« چون مولانا شـمس الدين به من رسـيد، به تحکم تمام فرمود که ديگر سـخنان پدرت را مخوان! با کس سـخن مگو، مدتی خاموش کرده به سـخن گفتن نه پرداختم، و از اين رو که سـخنان ما غذای جان عاشـقان شـده بود، به يک باره گی  تشـنه ماندند. »

بازهم  در ارتباط  به پيروی مولانا از شـمس، فريدون بن احمد سـپهسـالار در رسـالهء خود چنين روايت می کند:

« خداوند گار ما، از ابتدای حال به طريقه و سـيرت پدرش مولانا بهاءالدين ولد، مشـغول بودند؛ اما سـماع هرگز نکرده بودند. چون مولانا شـمس الدين را به نظر بصيرت ديد، عاشـق او شـد و به هرچه او فرمودی، آن را غنيمنت داشـتی.

پس اشـارت فرمود که " در سـماع در آ! که آن چه طلبی در سـماع، زیاده خواهد شـدن. " بنا بر اشـارت ايشـان، در سـماع در آمد، آن چه فرموده بودند در حالت سـماع به معاينه ديدند و تا آخرعمر برآن سـياق عمل کردند و آن را طريق و آيين سـاختند. »

صاحب الزمانی در خط سـوم می نويسـد:

« عشـق مولوی به شـمس، شـيفته گی، شـيدايي و شـوريده گی حاصل از برخورد اين دو ابرمرد، بيقراری، دلهره، حسـرت، اميد، انتظار، پای کوبی، ذوق زده گی و هراس مولوی از بودن يا نبودن با شـمس، با هيچ معيار محبت، با هيچ نصاب عشـق، با هيچ نظام سـر سـپرده گی و شـيدايي متداول بشـری با هيچ اصل شـناخته شـدهء روانکاوی غربی با هيچ الگوی پذيرفته شـدهء معمول در روابط انسـانی، قابل درک، قابل اندازه گيری، قابل بررسی و کاوش و در خورد ظرفيت فهم، و توجيه و تفسـير نيسـت؛ بلکه يک مورد اسـتثناييسـت!

چگونه می توان اين همه فغان و شـوريده گی بی سـابقه را از يک مرد 42 سـاله تا پايان عمر ( شـصت و هشـت سـاله گی ) اش  به خاطر فقدان يک پير مرد شـصت و اند سـاله، توجيه نمود؟ »      

ادامه دارد:»»»

 

 

 

پرتو نادری