|
||||||||
|
|
قسـمت چهارم نعرهء های و هوی من ... نوشـته پرتو نادری
اين تنها مولوی نيسـت که شـيفتهء شـمس شـده اسـت؛ بلکه شـمس نیز دسـتخوش توفان و التهاب بيکرانهء و بي سـابقه يي نيز شـده اسـت. در قونيه اسـت که شـمس لب به سـخن می گشـايد. چنان که باری گفته بود: « از برکت مولاناسـت، هرکه از من کلمه يي می شـنود.» ديوان شـمس چنان دريای خروشانی، بيانگر عشـق، توفان و آن دگرگونی و حالتيسـت که مولانا نسـبت به شـمس دارد؛ ولی توفان درونی شـمس نسـبت به مولانا را تنها می توان از سـخنان روايت شـده از او، و مقالات او درياقت کرد. چنان که شـمس در برابر فصاحت و رسـايي سـخنان مولانا بيان عجز می کند و می گويد: « مولانا در علم و فضل درياسـت؛ وليکن کرم آن باشـد که سـخن بيچاره بشـنود. من می دانم و همه می دانند که در فصاحت و فضل مشـهور اسـت. » جای ديگری می گويد: « کسی می خواسـتم از جنس خود که او را قبله سـازم، روی بدو آرم که از خود ملول شـده بودم. اکنون چون قبله سـاختم، آن چه من می گويم فهم کند، دریابد. » سـپهسـالار روايت می کند که روزی مولانا شـمس الدين تبريزی در بارهء مولانا می فرمود: « يک قول مولانا پيش من هزار دينار صره باشـد؛ زيرا دری که بسـته بود باز از او شـد. والله که من در شـناخت مولانا، قاصرم! در اين سـخن هيچ نفاق نيسـت و تکلف نيسـت ... مولانا را بهترک دريابيد، تا بعد از آن، خيره نباشـيد! همين صورت خوب و سـخن خوب که می گويد، بدين غره و راضی نشـويد که ورای اين چيزی هسـت. آن را طلبيد از او. » در جای ديگری افلاکی از قول سـلطان ولد روايت می کند که روزی شـمس الدين تبريزی به پدرم می گفت: « مرا شـيخی بود ابوبکر نام در شـهر تبريز، جمله ولايت ها را از او يافتم؛ اما در من چيزی بود که شـيخم نمی ديد و هيچ کسی نديده بود، آن چيز را در اين حال مولانا ديد.» شـمس تا پيش از اين که به ديدار مولانا برسـد احسـاس دلمرده گی داشـته و خود را به آب اسـتاده يي همانند می کند: « آبی بودم، بر خود می جوشـيدم، می پيچيدم و بوی می گرفتم تا وجود مولانا بر من زد و مرا از ياًس و دلمرده گی به در آورد. مردم، قدر فرزند سـلطان العلما را بدانيد و به گفته هايش توجه کنيد! » پيوند عرفانی و روانی شـمس با مولانا به پيمانه يی اسـت که او تنها آن سـاعاتی را عمر خود حسـاب می کند که در محضر مولانا بوده اسـت: « ازآن ِ ما اين سـاعت عمر اسـت که به خدمت مولانا آييم. »
هر قدر که مولانا، بیشـتر به خلوت نشـينی با شـمس می پرداخت و به سـماع در می آمد و در خانه بر آشـنا و بيگانه می بسـت و در دل جز بر خيال دوسـت بر ديگران باز نمی کرد؛ مريدان و اهل قونيه بیشـتر بر شـمس خشـمگين می شـدند و فکر می کردند که اين مرد به جادويي و افسـون مولانا را از آن ها گرفته اسـت که ديگر او بر مسـند تدريس و کرسی وعظ نمی رود. ظاهراً شـمس يک چنين وضعيت دشـواری را دريافته بود. شـايد هم همين امر سـبب گرديد که نا گهان پس از چهار صد و پنجا و هفت روز يعنی پانزده ماه و يک هفته دمسـازی با مولانا، قونيه را ترک کند. پژوهشـگران تاريخ غيبت نخسـتين شـمس از قونيه را روز پنج شـنبه بيسـت و يکم 643 هجری قمری نوشـته اند. شـماری از پژوهشـگران غيبت نخسـتين شـمس را به نام غيبت صغری نيز ياد کرده اند. مولانا پس از غيبت شـمس به درد فراق گرفتار آمد و در فراق محبوب شـعر های سـوزناکی می سـرود. می گويند مولانا از فراق شـمس چنان نالان و گريان شـد که به قول فرزندش سـلطان ولد: بانگ و افغان او به عرش رسـيد ناله ا ش را بزرگ و خورد شـنيد مريدان در آغاز از غيبت شـمس شـادمان بودند و سـاده انگارانه می اندیشـيدند که پس از آن مولانا دوباره بر منبر وعظ خواهد رفت و گرم جوشی پیشـين را با آنها از سـر خواهد گرفت؛ بر خلاف اين تصور متوجه شـدند که مولانا از دوری شـمس با رنج بزرگی سـردچار شـده و هيچ گونه رغبتی به آميزش با آن ها ندارد. ملال خاطر مولانا را پايانی نبود. مريدان وقتی چنين ديدند، ناراحت شـدند و از رفتاری که نسـبت به شـمس کرده بودند به نزد مولانا به عذر خواهی در آمدند. پس از مدتی، به مولانا خبر می رسـد که شـمس آن صنم گريز پا در دمشـق اسـت. به روايتی شـمس نامه يي به مولانا می فرسـتد که او در دمشـق اسـت. شـايد اين نامه پاسـخی بوده به نامه های که پيش از اين مولانا به او فرسـتاده بود. چنان که مولانا در يکی از غزل هايش شـکايت دارد که دوسـت جانی او درآن غريبسـتان نامه های او را نمی خواند و يا هم راه برگشـت را نمی داند. جانا به غريبسـتان چندين به چه می مانی باز آ تو از اين غربت تا چند پريشـانی صد نامه فرسـتادم صد راه نشـان دادم يا راه نمی دانی يا نامه نمی خوانی گر نامه نمی خوانی خود نامه ترا خواند و راه نمی دانی در پنجهء ره دانی باز آ که در آن محبس قدر تو نداند کس با سـنگ دلان منشـين چون گوهر اين کانی هرچند دمشـق برای مولانا شـهر خاطره ها، شـهر علم و آموزش اسـت؛ ولی حالا ديگر او شـيفته و سـرگشـتهء دمشـق نيز شـده اسـت. برای آن که بوی شـمس از آن سـوی به مشـام جانش رسـيده اسـت. ما عاشـق و سـر گشـته و شـيدای دمشـقيم جان داده و دل بسـتهء سـودای دمشـقيم زان صبح سـعادت که بتابيد از آن سـوی هر شـام و سـحر مسـت سـحر های دمشـقيم چون جنت دنياسـت دمشـق از پی ديدار ما منتظر رؤيت حسـنای دمشـقيم نامه ها و شـعر های را که مولانا به شـمس می فرسـتد، ظاهراً پا سـخ عملی خود را نه می يابند و شـمس همچنان در دمشـق می ماند، تا اين که مولانا فرزند مهترش سـلطان ولد را همراه با گروهی از مریدان، با نامه و هديه هايی در جسـتجوی شـمس به دمشـق می فرسـتد. برويد ای حريفان بکشـيد يار ما را به من آوريد يک دم صنم گريز پا را به ترانه های شـيرين به بهانه هایی رنگين بکشـيد سـوی خانه مهی خوب خوش لقا را اگر او به وعده گويد که دم دگر بيايم همه وعده مکر باشـد بفريبد او شـما را دم سـخت گرم دارد، که به جادويي و افسـون بزند گره بر آب و، و ببندد او هوا را به مبارکی و شـادی چو نگار من در آيد بنشـين نظاره می کن تو عجايب خدا را چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان که رخ چو آفتابش بکشد، چرغ ها را برو ای دل سـبکرو به يمن به دلبر من برسـان سـلام و خدمت تو عقيق بی بها را به روايت سـپهسـالار: « سـلطان ولد، چون به دمشـق رسـيد، ياران را اشـارت فرمود تا در هر طرف شمس را طلب دارند و آن گنج را در هر کنج بجويند. بعد از چند روز آن عالم حقايق را در گوشـه يي يافتند که مسـتغرق گشـته بود و هيچ کس را از اهل آن بلاد بر معاملهء ايشـان وقوف نبود. سـلطان ولد با تمام ياران به بنده گيش در آمدند، سـيم و زری را که با خود آورده بودند، به حضرت شـان نهادند و سـلام حضرت " خداوندگار" و مکتوب رسـانيدند. مولانا شـمس الدين به خنده يی خوش فرمود: ما را به سـيم و زر چه فريبيد؟ ما را طلب مولانا کفايت اسـت و از سـخنان او و اشـارات او تجاوز چگونه توان کردن؟ »
شـمس دعوت سـلطان ولد و ياران او را می پذيرد و در ذيحجهء 644 هجری قمری از دمشـق در حالی به قونيه بر می گردد که سـلطان ولد، اين همه فاصله را پای پياده در رکاب او پشـت سـر می گذارد. افلاکی روايت می کند که مولانا شـمس الدين پس از بازگشـت به قونيه بشـاشـت می کرد و دربنده گی خداوندگار در ارتباط به بهاء الدين ولد می گفت: « ... اکنون مرا از موهبت حق تعالی دو چيز اسـت: يکی سـر و ديگر سِـر. سـرم را در راه مولانا به اخلاص تمام فدا کردم و سِـر خود را به بهاء الدين بخشـيدم تا حضرت مولانا شـاهد حال باشـد. چه اگر بهاء الدين را عمر نوح بودی و همه را در عبادت و رياضت صرف کردی آنش ميسـر نگشـتی که در اين سـفر از من به وی رسـيد. اميد اسـت از حضرت مولانا نيز نصيبها يابد و به کمال پيری رسـد و شـيخ کامل شـود. » تذکره نگاران همه گان بر اين قول متفق اند که غيبت نخسـتين مولانا شـمس الدين تبريزی از قونيه به دليل اذيت های بوده اسـت که به وسـيلهء شـماری از مريدان و هواخواهان متعصب مولانا به او می رسـيده اسـت. با اين حال بر اسـاس آن سـخنان شـمس که داکتر صاحب الزمانی در " خط سـوم " آورده اسـت می توان مسـايل ديگری را نيز مطرح کرد. غالباً اين سـخنانی اسـت که شـمس پس از باز گشـت به قونيه خطاب به مولانا گفته اسـت: « تو آنی که نياز می نمايي! تو آن نبودی که بي نيازی و بيگانه گی می نمود! آن، دشـمن تو بود! می رنجاندمش. آخر من، ترا چگونه رنجانم که اگر بر پای تو، بوسـه دهم ترسـم مژهء من، در خلد، ترا خسـته کند. » از اين گفته های بر می آيد که شـمس هنوز در مولانا چيزی می ديده که آن چيز می توانسـته اسـت چنان هايلی جريان درهم آميزی روانی و عرفانی مولانا و شـمس را آسـيب برسـاند. آن چيز نوع حس بيگانه گی و حس بي نيازی در مولانا بوده اسـت، بناءً می توان غيبت نخسـتين شـمس را به نوع تربيت سـلوک عارفانه تعبير کرد و يا هم می توان از آن به نوع تأديب عرفانی ياد کرد. در اين سـخنان شـمس نوعی طنز و طعنه نسـبت به آن حسی که در مولانا ديده بوده، احسـاس می شـود. همچنان می توان گفت که شـمس با اين غيبت خود خواسـته اسـت تا هرگونه ذرهء منيت را در مولانا از بين ببرد و با غيبت خود او را در کورهء عشـق پخته و پخته تر سـازد.
به روايت سـپهسـالار: « چون مولانا شـمس الدين به قونيه برگشـت حضرت خداوندگار، بيش از اول به شـمس در آميخت و اخلاص بيش از حد، بر غايت فرمود، شـب و روز به صحبت يک ديگر مسـتغرق بودند. » مولانا که اعتقاد را بادبان مرد می داند و می گويد همچنان که باد در بادبان می وزد و کشـتی را به هدف می رسـاند به همان گونه آنانی که از اعتقاد بادبانی نداشـته باشـند، سـخنان بزرگان و اوليا آن ها را به منزل نمی رسـاند. مولانا پس از بازگشت شـمس يک چنين سـخنانی را به دوسـتان خود در ميان می گذاشـت و به آنها نويد می داد که اين بار آنها از سـخنان شـمس ذوق بیشـتری خواهند يافت. با اين همه اين بار نيز شـمس در قونيه با جهل و تعصب عوام رو به رو گرديد. او حرکات نا شـايسـته يي را که آن جماعت تنگ نظر و حسـود در برابر او انجام می دادند با شـکيبايي تحمل می کرد و از سـر لطف و احسـان و کمال حلمی که داشـت به مولانا، چيزی نمی گفت تا اين که روزی ناگزير از آن شـد، تا به گونه يي حکايت، شـمه يي آن را برای سـلطان ولد بگويد: « اين نوبت از حرکات اين جمع معلوم گردد که چنان غيبت خواهم که اثر مرا، هيچ آفريده يي نيابد و هم در آن نوبت ناگاه غيبت فرمود. » سـلطان ولد در مثنوی ولدی اين سـخنان شـمس را اين گونه به نظم در آورده اسـت: خواهم اين بار آن چنان رفتن که نداند کسی کجا ام من همه گردند در طلب عاجز کس نداند زمن نشـان هرگز ناگهان گمشـد از ميان همه تا رود از دل اندهان همه چگونه گی غيبت دوم شـمس از قونيه، که از آن به غيبت کبرا و يا هم به غيبت بی برگشـت نيز ياد کرده اند، تا کنون در هاله يي از راز های مگو باقی مانده اسـت. در اين ارتباط گونه گون روايات وجود دارد. افلاکی در مناقب العارفين می نويسـد: « مولانا شـمس الدين شـبی در بنده گی مولانا نشـسـته بود، در خلوت. شـخصی از بيرون آهسـته اشـارت کرد تا بيرون آيد، فی الحال برخاسـت و به حضرت مولانا جلال الدين گفت: به کشـتنم می خواهند! مولانا فرمود:" مصلحت اسـت ". گويند که هفت ناکس حسـودِ عنود در کمين اسـتاده، چون فرصت يافتند، کاردی راندند و مولانا شـمس الدين چنان نعره يي بزد که آن جماعت بيهوش گشـتند و چون به خود آمدند، غير از چند قطره خون، هيچ نديدند، و از آن روز تا غايت، نشـانی و اثری از آن سـلطان معنی صورت نبسـت. » هر چند سـراپای زنده گی شـمس خود سـلسـلهء دراز و درهم پيچيده يي از راز هاسـت، با اين حال در اين سـلسـله، پايان زنده گی او رازناک ترين حلقهء اين سـلسـله را تشـکيل می دهد.
در ارتباط به چگونه گی غيبت دوم شـمس، پژوهشـگران از دير باز بدينسـو پرسـش هايي را مطرح کرده اند. پرسـش هايي که تا هم اکنون نتوانسـته اند پاسـخی مناسـب خود را پيدا کنند. هر کس در اين زمينه بنا بر دريافت و پندار خود سـخنانی می راند؛ ولی کماکان اين راز سـر به مهر در برابر ما چنان کوهی از پرسـش ها ايسـتاده و پژوهشـگران عرصهء ادبيات و عرفان فارسی دری را به چالش های دشـواری تری فرا می خواند. عمدتاً می توان در اين ارتباط اين سـه پرسـش را مطرح کرد: نخسـت اين که آيا آن هفت تن مولانا شـمس الدين را در آن نيمه شـب تاريک با ضربه های خونين کارد های شـان کشـتند و بعد پيکر او را در چاه خشـکی که در آن نزديکی ها بوده اسـت انداخته اند؟ دو ديگر اين که آيا شـمس به مقابله پرداخت، خود را آن توطئه نجات داد و در حالی که خون از زخمهايش جاری بود قونيه را به سـمت نامعلومی ترک کرد؟ سـه ديگر آيا شـمس بدون هيچ گونه ماجرايي با طيب خاطر، چون بار نخسـت نيمه شـبان از حجرهء خود بر آمد و پای در راه آن سـفر بی برگشـت گذاشـت؟ داکتر عبدالحسـين زرين کوب در کتاب " پله پله تا ملاقات خدا " می نويسـد که: « اگر شـمس را از مجلس مولانا به کشـتن می خوانند چرا مولانا مانع نمی شـود و شـمس با آن طبع سـرکش و تسـليم ناپذيری که دارد چرا تسـليم اين دعوت می شـود. » زرين کوب عقيده دارد که روايات مربوط به غيبت دوم شـمس و چگونه گی کشـته شـدن و به خاک سـپاری او، پس از صلاح الدين زرکوب و حسـام الدين چلبی به ميان آمده اند. همچنان ماجرای خواب ديدن سـلطان ولد، در ارتباط به اين که پيکر شـمس در چاهی قرار دارد، پس از مرگ او به وسـيله، همسـرش فاطمه خاتون روايت شـده اسـت. زرين کوب باور دارد که اگر يک چنين رواياتی در زمان صلاح الدين زرکوب و حسـام الدين چلبی به ميان می آمدند، برای آنها يي که ذهن جسـتجو گری داشـتند می توانسـتند مايهء خنده و مسـخره گی بوده باشـند. با اين همه سـفر های مولانا به حلب و دمشـق جهت جسـتحوی شـمس می تواند بيانگر اين امر بوده باشـد که او از کشـته شـدن شـمس اطلاعی ندارد و يا هم به اين امر کاملاً بی باور اسـت؛ ولی در جهت ديگر وقتی شـمس درآن شـب با خونسـردی می گويد که به کشـتنم می خوانند، مولانا نه تنها واکنش جديي نشـان نمی دهد؛ بلکه به آرامی می گويد: مصلحت اسـت. چيزی که پس از خواندن اين روايت برای خواننده می تواند دسـت دهد اين اسـت که مولانا با قوت بينش عرفانی خود به سـرنوشـت محتوم شـمس وقوف داشـته و نمی توانسـته اسـت که اين سـرنوشـت را تغيير دهد. افزون بر اين زمانی که شـمس پس از غيبت نخسـتين از دمشـق به فونيه برمی گردد، از خدماتی که در اين سـفر سـلطان ولد در بنده گی او کرده اسـت با بشـاشـت ياد می کند، و به مولانا می گويد که: « مرا از جهان دو چيز اسـت يکی سـر و ديگری سِـر، که سـر خود را در را مولانا فدا کرده ام و سِـر خود را به سـلطان ولد بخشـيدم. » از اين روايت می توان يک چنين نتيجه گرفت که: شـمس کشـته شـدن خود را به سـبب دوسـتی و عشـقی که به مولانا داشـته پيش بين بوده اسـت. در روايت افسـانه گونهء افلاکی، آمده اسـت وقتی که جانيان با کارد به شـمس حمله می کنند او چنان نعره يي می زند که همگان از هوش می روند، و آنگاه که به هوش می آيند به جز چند قطره خون ريخته بر زمين چيز ديگری در ميانه نيسـت. در اين صورت باز هم می توان پرسـيد، مولانا که در چند قدمی حادثه قرار دارد چگونه يک چنين نعرهء هيبت ناک را نمی شـنود! نه تنها مولانا؛ بلکه تمام خانوادهء او درحالی که حادثه در نزديکی خانهء آن ها رخ می دهد کاملاً در بي خبری قرار دارند. عطاء الله تدين در کتاب " مولانا، ارغنون شـمس " تصور می کند که شـمس نه تنها در برابر آن جانيان تسـليم نشـد؛ بلکه با شـجاعت و قوت ايمان و عرفان به مقابله پرداخت تا توطئه و دروغ بر عشـق و حقيقت پيروز نشـود. به تصور او مولانا کارد يکی از آنها را از دسـتش درآورده و بر آنها حمله می کند، چنان که مي تواند نه تنها خود را از چنگال آن ها نجات دهد؛ بلکه بر آنها زخم هايي نيز می زند. در اين ماجرا شـمس نيز زخم هايي بر می دارد و در حالی که خون از زخمهای وجودش بر خاک های تشـنهء قونيه می ريزد، قونيه را به سـوي دهکده يي که روزگاری در آن آموزگاری می کرده اسـت، ترک می کند. در روايت افلاکی آمده اسـت: آن هفت تن که نيمه شـبان در چند قدمی حجرهء مولانا بر شـمس تيغ راندند، به زودی به تعبير عمر خيام " يگان يگان در پای اجل پسـت شـدند " و علاء الدين فرزند مولانا که ظاهراً سـر دسـتهء اين گروه بوده، نيز به تب محرقه گرفتار می آيد و می ميرد. درحالی که سـال خاموشی علاء الدين را رمضان 660 نوشـته اند که بر لوح گور او نيز حک شـده اسـت. يعنی او دسـت کم شـانزده سـال بعد از اين ماجرا چهره در نقاب خاک می کشـد. تنها سـال مرگ علاء الدين می تواند دليل کافی بر بطلان اين روايت بوده باشـد. اگر قاتلان شـمس در همان نخسـتين روز ها شـناسـايي شـده بودند. پس چرا به وسـيلهء دم و دسـتگاه دولت تعقيب نمی شـوند و به جزای خود نمی رسـند. درحالی که اين امر می توانسـت حربهء بزرگی باشـد در دسـت مخالفان مولانا که نسـبت به او، و حوزهء سـماع و ياران او با بد گمانی نگاه می کردند. غير از اين شـمس با آن همه شـهرت و با آن همه مريدان سـينه چاک، و دشـمنان خونيي که داشـت نه تنها مرگ او نمی توانسـت با يک چنين خاموشی برگذار شـود؛ بلکه سـبب چنان همهمه و غوغايي می شـد که آمدن او به قونيه بر پا کرده بود. اگز بپذيريم که شـمس در نتيجهء يک چنين حادثه يي کشـته شـده اسـت، پس در اين صورت نزديکان، مريدان و یاران مولانا به عمد خواسـته اند تا او را در بی خبری نگهدارند. ظاهراً منطق اين امر را می توان اين گونه توجيه کرد، که گويا آنها نه خواسـته اند تا مولانا را با گفتن اين ماجرا در اندوه و ماتم بیشـتری فرو ببرند درحالی که غيبت شـمس خود بزرگترين غمی بود که مولانا را رنج می داد. غير از اين چگونه می توان تصور کرد که سـلطان ولد و مريدان ديگر بخواند به شـيخ و پیشـوای خود دروغ بگويند
ادامه دارد »»»
|
|
||||||