شماره دوازدهم سال سوم جدی 1334 / دسامبر 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پرستو های کابل

 

 

بررسی از بشـير سـخاورز

 

 

پرسـتو های کابل

 

نويسـنده: ياسـمينه خضره

 

برگردان به انگليسی: جان کولن

 

رمان در 195 صفحه، چاپ ويليام هاينمن، لندن.

 

 

کرکتر ها ( آدمها ) در داسـتان « پرسـتو های کابل » متوجه دیگرگونی ژرفی که سـرشـت و ماهیت شـان را، خاصيت نوی داده اسـت نشـده اند. برای اين آدمها، همه چيز در حال تعادل اسـت و آنها خود شـان عشـق را به يک شـانه و نفرت را به شـانهء ديگر، سـياهی را به يک شـانه و سـپيدی را به شـانهء ديگر، افراط را به يک شـانه و تفريط را به شـانهء ديگر، عدالت طالبی را به يک شـانه و بی عدالتی را به شـانهء دیگر حمل می کنند و تعادل را حفظ می کنند و چون خود عنصری در ترکيب ديگرگونی هسـتند، نمی توانند که خاصيت نو شـان را ببينند. گاه گاهی يکی از اين آدم ها به ديگری می گويد که: "ای دوسـت تو کاملا آدم ديگر شـده يی."، اما گوينده به هيچ وجه متوجه ديگرگونى در خود نيسـت. رمان در ضمن آنکه توانسـته هم آهنگی خود را حفظ کند، مملو از قصه های کوتاه و جداگانه هم اسـت که اين قصه ها برای روانکاوی آدم های رمان آمده. مثلاً در جايی میخوانيم که: "مرد متبحری بود که دنيايش آدم را به شـگرف وا می داشـت. او از چنان خرد و دانشی برخوردار بود که در يک آنی ديگران را مجذوب سـحر دانش خود می کرد و مردم متيقن بودند که هرگز تا آن زمان مردی با چنين دانش و عمق نديده اند، اما روزی در عين زمانی که دانشـمند مشـغول درس دادن به شـاگردانش اسـت، مرد مجهول الهويهء از در وارد می شـود و می رود به گوش دانشـمند چيز های می گويد که از آن ببعد دانشـمند ناپديد می گردد و ديگر اصلاً برای درس دادن نمی آيد. باری علت ناپديد شـدن اين مرد متبحر آن اسـت که شـخص مجهول الهويه در آن روز به او گفته اسـت كه:" تو از اسـرار دنيا و آخرت، هر دو واقفی، اما هيچگاهی در دنيای خود سـفر کرده ای و خودت را توانسـته يی که درک کنی؟"

محسـن يکی از شـخصيت های مهم رمان خاصيت همان مرد متبحر را به خوبی در خودش دارد. او در شـمار اندک مردمان شـهر کابل اسـت که از سـواد عالی برخوردار می باشـد. محسـن فرزند يکی از ثروتمندان کابل اسـت که توانسـته دانشـگاه کابل را زمانی که يکی از دانشـگاه های خوب آسـيا بود، تمام کند و ليسـانس اخذ بدارد و باز در شـمار کسـانی باشـد که زنش را از ميان دانشـجويان دانشـگاه برگزيند، بی آنکه متأثر از فرهنگ و رسـم معمول مردم بوده باشـد که اکثراً ازدواج های شـان بنا به خواسـت خانواده ها صورت می گيرد. محسـن مرديسـت که تفاوت چندانی از يک مرد با فرهنگ کشـور ديگر ندارد، زيرا که او حتا زنش را پيش از هجوم مجاهدين و طالبان آزاد گذاشـته بود تا برود در جايی به عنوان وکيل حقوقی کار کند، اما همين مرد با آن همه احترامی که به زن داشـته يک روز در زمان حکمروايی طالبان، وقتی که جمعيت بزرگی گرد آمده اند تا زنی را سـنگسار کنند، بی آنکه بداند چه می کند، سـنگی بر می دارد و به سـوی زن پرتاب می کند.

محسـن بعد از آن روز متيقن می شـود که تفاوتی بين او و مردان ديگری که طالبان را ياری می دهند، نيسـت. آدمی که خود همه چيزاش را با هجوم مجاهد و طالب باخته اسـت يک روز چهره اش را در آيينه می بيند که بی گناهی که از زجر گناهکاران رنج می برد، اکنون در صف گناهکاران ايسـتاده اسـت.

اين رمان در واقع همان نشـان دادن حالت روانی مردم کابل اسـت که بيسـت سـال جنگ همه چيز آنها را متلاشی کرده به شـمول طرز فکر و حالت روانی. حالتی که قربانيان با هيچ تقلايی حاضر می شـوند به قربانگاه بروند و حتا از کسی که آنها را به قربانگاه می برد درخواسـت کنند، تا هر چه زودتر ماموريت خود را انجام دهد. در اين کتاب داسـتان دو زن هم به طور جالبی، انعکاس دهندهء همين موضوع اسـت، نخسـت: مسـرت که زن يک زندانبان اسـت که او برای طالبان کار می کند، به علت بيماری دوامدارش خودش را چنان بی ارزش می شـمارد که از شـوهرش می خواهد تا او را رها کند و زن ديگری بگيرد، زيرا که زن بيماری چون وی ارزش داشـتن شـوهر را ندارد. اما همين زن از ياد برده که يک زمانی نه چندان دور وقتی شـوهر زندانبانش در يک جنگ مجروح شـد، او بود که از شـوهرش تيمار داری کرد و مرد را از مرگ نجات داد. دوم: زُنيره زن همان محسـن اسـت که اين زن هم تن به قضا داده، ديگر دعوی باسـوادی و با فرهنگی را ندارد، اجازه می دهد تا که طالبان در و پنجرهء خانه را ببندند تا  مرد نامحرمی از کوچه به آنها ننگرد و سـرانجام تن در می دهد که حتا برای خريد با محرمش به بازار نرود. فضای رمان بطور سـورياليسـتکی رقت بار و يأس آور اسـت.

فضايی که آدم ها در آن جنون زده اند، زيبايی طبيعی شـهر به علت جنگ ها و خشـکسـالی کاملاً ناپديد شـده و شـهر خود محيطی اسـت که خرابه ها در رقابت با گورسـتان ها بر سـر غصب کردن زمين اند. مردم در هذيان اند، طبيعت در هذيان اسـت و شـهر در هذيان.

نويسـنده کوشـيده اسـت که با تلاش درخور تحسـين وضعيت کابل را در طی سـاليان جنگ و به ويژه زمان طالبان نشـان بدهد و به قرار يک عده از نويسـندگان غربی که کتاب را بررسی کرده اند، اين کتاب موخذی بوده برای مامورين خارجی، نويسـندگان و پژوهشـگران تا روان کابل را در زمانی که کابل تحت سـيطرهء طالب بوده، درک کنند به خصوص که در اين مدتِ تحت ادارهء طالب به کسی اجازه داده نمی شـده تا از کابل ديدن کند به اسـتثناء اعضای القاعده و ماجراجويان افراطی اسـلامی. اما به عقيدهء من آنچه از وضع کابل در کتاب آمده اسـت می تواند شـرح وضع يک شـهر ديگر که اقيانوس ها از کابل جدا افتاده و در تب جنگ می سـوزد، باشـد. من گمان می برم که نويسـنده به همان علتی که طالبان اجازه دخول به کابل را به اشـخاص به زعم خودشـان مشـکوک نمی دادند، به کابل نرفته، اما با رجوع به روزنامه های وقت که مصور حالت بد کابل بوده اند، قياس کرده که کابل چگونه بايد باشـد.

برای ثبوت اين ادعا نخسـت خواننده در می يابد که نام های داسـتان بيشـتر نام های خاص عرب ها اند، تا نام های اسـلامی که در افغانسـتان به کار برده می شـوند، به طور نمونه محسـن امت، زُنيره و نازميش. در ضمن اسـامی جا ها هم به شـکل ماهرانهء کمتر آمده، تا بتواند ضعف نويسـنده را در نشـناختن کابل پنهان کند، اما اگر گاهی از جايی نام برده شـده اسـت، همچو محلی در کابل نيسـت. او برای انتخاب نام نفر و محل بيشـتر متکی به نام های معروف تاريخی می شـود، بی آنکه بداند همچو نامی به يک آدم اطلاق می شـود و يا به يک محل. باز مثال ديگر بياورم که در جايی نويسـنده از رسـتوران خراسـان نام می برد، اما اين خراسـان در اينجا نام محل نيسـت، زيرا که به زعم او رسـتوران از شـخصی به نام آقای خراسـان اسـت. مثال اينکه می شـود گفت کسی به اسـم آقای کابل هم بايد وجود داشـته باشـد.

نويسـنده را با « البرکامو » شـباهت داده اند و علت اين شـباهت همان فضای دمسـردی و يأس در داسـتان های اين مرد اسـت که برای گريز از تفتيش نظاميان نام مسـتعار زنانهء ياسـمينه خضره را برگزيده. او مرديسـت از الجزاير که مدت زياد عمر خود را در مأموريت های نظامی گذرانده که سـرشـت شـغل و متعلق بودنش به کشـور جنگزدهء الجزاير او را بيشـتر حاکم بر اين سـاخته تا بتواند با توانايی در مورد شـهر و مردم جنگزده، بنويسـد. باری نويسـنده کسی نيسـت که تازه از راه رسـيده باشـد زيرا که او کتاب های زيادی در مورد جنگ های الجزاير نوشـته و در ضمن به سـببی که حالا در فرانسـه زندگی می کند، با فضای يأس آور اگزيسـتانسـياليزم به خوبی آشـناسـت و می تواند صحنه های شـاعرانهء يأس آوری را به خواننده ترسـيم کند. به طور نمونه در جايی آمده اسـت که کسی می خواهد از کابل و مصايبش به سـوی ناموهومی بگريزد، اما دوسـتش سـخنانش را چون دشـنهء از يأس می سـازد و به قلب آن کس فرو می برد: "مزخرف نگو... تو هرگز نمی توانی اينجا را ترک بدهی. تو درينجا مانند درختی که روييده اسـت باقی خواهی ماند. اين ريشـه های تو نيسـت که تو را از رفتن باز می دارد، زيرا که آدم های چون تو نمی توانند دورتر از آنچه را که به چشـم می بينند، نظاره کنند." اين گريز از کابل در واقع گريز از کابل نيسـت، گريز از وضعيت کابل اسـت که مردمانش هيچ معبری را نمی توانند بيابند. و يا در جای ديگری: "تو نمی توانی خيال کنی که تا چه حد دلم می خواهد گوش به آواز موسـيقی بدهم." و يا: "وقتی کودک بودم در خانه غذا به قدر کافی نداشـتيم، اما وقتی گرسـنگی بر من فشـار می آورد، می رفتم بالای درختی و شـروع می کردم به آوازخواندن، و وقتی آواز می خواندم گرسـنگی فراموشـم می شـد." و يا: "در شـهری که خرابه هايش با گورسـتان هايش برای غصب زمين در رقابت اند و بردن جنازهء کسی در جاده مانع عبور عراده های نظاميان می شـود، جنگ به او آموخت که هرگز به کس ديگری اعتماد نکند."     

 

**********

 

بشیر سخاورز