شماره دوازدهم سال سوم جدی 1334 / دسامبر 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طنز

 

 

از چی بگوییم؟!

احسـان سـلام

« شـکر خدا که امشـب افتخار بخشـیدن و در کلبهء فقیرانهء غلام تان جم شـدین. چقدر خواری و زاری کدم که دوسـتان قدیمی با هم « کله ده کله » شـدند. اما یک مطلب! روی خدا ره ببینین، احتیاط کنین، و ضرور نیس که خوده ده تار خام بند کنین! به گفتهء بزرگا چیزی که نه پدر داره و نه مادر همرایش چه کار دارین. ده غربت و بی وطنی رفاقت و دوسـتی از هر چیز کده بهتر اس. ببین دفعهء پیشـتر ... »

یکی از حاضران که به پُر گوی گل آغا آشـنا بود، و آرزو نداشـت نصیحت های پدرانهء او را تا آخر بشـنود صدا زد:

ــ خیر ببین! دُرُس اس گل آغا جان. ما، دراین جا برای کله شـکنی جم نشـدیم. آمدیم « چار دقه » همدیگه ره دیده و درد دل کنیم! ما ره چی به کار و بار دیگا! بی وطنه مانده و کلان کاری! او وطن حالی مثل گوشـت قربانی، سـه، چار تکه شـده، هر کس حق خوده گرفته ... همه با شـکم های صابون زده آمدن و گوشـت و پوسـت مردمه خوردن و رفتن، کسـانی بودن که خَرهَ کرایه کرده نمی تانسـتن، حالا گلهء اسـپ دارن ...

ـ کریم جان راس میگه، دل آدم غوره میکنه. همی حالی ده کابل و دیگه شـار ها هزار ها بیوهء بیکار و بی روزی یک درجن قد و نیم قد شـان از گشـنگی جان میتن! تو دان و خدا ...

گل آغا که مثل لبلو سـرخ شـده بود، با شـّد و مّد جلو حرف سـخنران دومی را که تازه صندوقچهء دلش را باز کرده بود، گرفته و داد زد:

ــ او بیادرا! باز ای دو نفر از مطلب دور رفتن. مثلی که میخایَن به یک تیر چند فاخته بزنن. ما را چی به بیوه و بیوه بازی؟ کی راه شـانه گرفته. برَوَن شـُوی کنن روزی شـانه پیدا کنن! ای کلاوه سـرش نا مالوم اس. یکی و خُلَس:

« اگر پشـت بیوه را گرفتین ... یکه راسـت گپ به سـیاسـت میکشـه. »

مهمانان که عادت گل آغا را می فهمیدند، همه صدا زدند:

ــ گل آغا را زیاد عصبی نکنین راس میگه ... راس میگه ...

یکی از حاضران آرزو داشـت فضای صحبت گوارا شـود. نظر داد که:

بیادرا! از ای بگو مگو بگذرین. یگان فکاهی مکاهی از ملا نصرالدین بگویین تا چند دقیقه خنده کنیم ...

مهمان دیگر که از نزدیکان گل آغا بود، گفت:

ــ رازق جان، گل گفتی! مه خو هیچ اسـتعداد فکاهی گویی را ندارم. مگه شـندیم که در این روز ها اگر اسـپند دود کنی، کتاب ملا نصرالدینه پیدا کده نمی تانی. نمی فامم علتش چیس؟

کریم جان که در « ملا شـناسی » صاحب نظر بود، داخل بحث شـده گفت:

ــ قربان، گپ مالوم اس. حالی به ملا نصرالدین چی ضرورت؟ زیر هر سـنگه که بالا کنی یک ملا نصرالدین شـیشـته. پریروز شـنیدم که...

ــ صبر، صبر، باز فکر می کنم که گپ روده شـد ...

گل آغا که خود را حَکم میدان می دانسـت و به آخر مطلب رسـیده بود، با تیغ قضاوتش ریسـمان کلام مهمانش را بریده، ادامه داد:

ــ خدا یار جان تان! چی بگم. نشـنیدین که « زبان سـرخ سـرِ سـبز می دهد برباد. » ماره تیر از فکاهی، چی ضرور بود که گپه به طرف ملا بُردین. سـاده و آسـان می گفتین: نصرالدی خان! قربان تان شـوم، باز تکرار می کنم:

« اگه پشـت ملا را گرفتین ... اونموسـت که باز گپ به سـیاسـت می کشـه! »

گل آغا بعد از وعظ و نصیحت های پدرانه، دوباره به عقب کشـیده و تیز تیز به طرف اعضای مجلس نگاه کرد. یکی از نزدیکان صاحب خانه، که لباس اروپایی به تن داشـت و تا این دم خاموش بود، با لهجهء پُر تعارف لب به سـخن گشـوده و گفت:

گل آغا به جا فرمود ... یک مطلب از یادم نرود: امروز شـما به خانم های تان تحفه دادید یا نی؟

دیگران گفتند:

ــ چرا؟

ــ هو .. او ... امروز هشـت مارچ اسـت ... روز زن ... دل آدم خون میشـه به زن مظلوم در افغانسـتان. واقعاً در کشـور ما همه کار ها را ماندن، به جان زن ها افتادن. یکی آمد گفت: روی تانه لـُچ کنین و گر نه مملکت ترقی نخاد کد. دیگرش آمد و گفت: برای خدا! زود باشـین پُت کنین. تمان سـرشـکنی و بدبختی از خاطر بی عورتی اسـت. شـیر دل گفت دراز بپوش. پُر دل گفت کوتاه ... یکی گفت: زن نصف جامعه اسـت. دیگش داد زد: نی چارک جامعه ... شـما ره چه درد سـر بتم که زن های ما آنقدر تیوری باران و فتوا پیچ شـدن که راه صواب و خطا از نزد شـان گم اسـت. حال شـما بگویی که گپ های مه دروغ اسـت؟

خواسـتم در این میان چیزی بگویم، مگر یکبار گل آغا مثل نخوتک پیش قاشـق، جلو دهنم را گرفته و در حالی که رگ های گردنش به خوبی حسـاب می شـدند، بالای مهمان سـخنگو داد زد:

ــ او قربانت شـوم. باز گپه کج بُردی. چیزی نگو که به رگ غیرت مردم بخوره. تو هنوز مجرد هسـتی. گرم و سـرد روزگاره ندیدی ... یک دفه ضربت زن داری ره بخوری، باز هشـت مارچه یادت میتم. خوب می فهمی که همی زن آخر به خُشـو تبدیل میشـه. اگر یک مرتبه ده چیلک خُشـو بیفتی، دیگه فلسـفه بافی نخات کدی ... ببین او عزیزانم! مه مرده و شـما زنده که:

« اگه گپ زن و خشـو را گرفتین ... بی کم و کاس گپ تان به سـیاسـت میکشـه »

هنوز در گیرو دار اثبات رابطهء خشـو با سـیاسـت بودیم که یکبار صدای خشـوی گل آغا از اتاق پهلویی بلند شـد:

ــ گل آغا بچیم! نان تیار اس ...

گل آغا سـراسـیمه گفت: دل تان جَم باشـه. گوش هایش کمی سـنگین اس. گپ ها ره نشـنیده.

سـفرهء گل آغا رنگین بود. مثل همیشـه از هنر آشـپزی و دسـت پخت های مادر اولاد ها به تکرار تعریف می کرد و در مورد هر غذا جداگانه توضیحات می داد. در جریان سـخن پراگنیی وی، یکی از حاضران سـوال کرد:

ــ گل آغا! ای گوشـت چی اس؟

ــ بخو! هر چی اس.

ــ نی بگو!

ــ قربان، گوشـت بُز اس ... خیل نرم و ...

ــ چی بلا هسـتی! ده آلمان بُز پیدا کدی؟

دیگری صدا زد:

ــ چه مشـکل داره؟ دنیا ره بُز گرفته ...

مهمان دیگری ذوق زده پرسـید:

ــ گل آغا! بُز ریش دار اس یا بی ریش؟

لب و لنج گل آغا مثل دهن مشـک سـقا کشـال شـد و گفت:

ــ توبه، توبه، سـر نان هم ماره آرام نمی مانین. از گپ های تان باز بوی نفاق می آیه. قربان، گپ سـر گوشـت بُز اس نی ریشـش. اگه دل تان بسـیار قصه شـده از بُز بگویین. شـماره به ریشـش چی غرض ... ! ؟ جان دلم، ما ریشـه ده آسـیا سـفید نکدیم. اگه شـما روی ورقه بخوانین، مه پشـته. یاد تان باشـه! مه خو گردن خوده خلاص کده می گم:

« اگه پشـت بُزه زیاد گرفتین ... باز گپ ده سـیاسـت می کشـه »

این بار گل آغا دسـت و پای کلام مهمانان را چنان با ریش بُز بسـته کرد که برای دقایق زیاد جز صدای پُچ پُچ و جویدن « نان سـیاسی شـده » دیگر چیزی شـنیده نمی شـد. میزبان که از اول و آخر جهان با خبر بود، به هیچ کس مجال آن را نمی داد تا حرفش را به آخر برسـاند.

عثمان جان خدا یار جانش آدم شـکمبو بود، دلش طاقت نکرد، صدا زد:

ــ گل آغا جان! از همو بورانی کدو کمی لطف کنین! یاد وطن بخیر، چی شـیر کدو هایی داشـتیم. خالی مزه بود. کدوی وطن ده دنیا شـهرت داشـت ...

با شـکسـتن بن بسـت در قلمرو دسـترخوان، دیگری صدا زد:

ــ عثمان جان راس میگه ... شـُکر حالی هم تمام مُلکه کدو گرفته. زیر هر سـنگه که بالا کنی یک کدو، ریشـه دوانده. ده گذشـته کدو پخته می شـد. حالی تمامش خام و خِتِل اس. ده یکیش مزه نیس. چی بگویم او کدویی که به زور کود کیمیاوی کلان شـوه چی مزه داره؟؟ ... !

گل آغا صحبدل، باز مثل این که از توصیف کدو چیزی بوی برده باشـد، زیر لب غریده گفت:

ــ او بیادر! اگه می فامیدم که گپ کدو ایقده کلان میشـه، به سـر اولادایم که روی دسـترخان نمی آوردمش. خدا و راسـتی که:

« اگه پشـت کدو ره گرفتین ... رفاقت ما و شـما به سـیاسـت می کشـه »

دسـترخوان جمع شـد. دعا کردیم. پُشـتیبانی بی دریغ گل آغا از کدو، جرأت حرف زدن را از همه گرفته بود. پایین تر از کدو « ترهء تخمی » بود که حضار جسـارت تبصره را در مورد آن نداشـتند. محفل رو به سـردی می رفت. خوردن و برخاسـتن هم عیبب بود. ناگهان یکی از دوسـتان دیرینه، بالایم صدا زد:

ــ شـریف جان! تمام شـب خاموش بودی. به شـعر و شـاعری هم علاقه داری. یگان « شـعر ـ معر » بخوان که محفل گرم شـوه و باد کدو هم بنشـینه!

ــ هزار دفه، چی بخوانم؟

ــ بخوان هر چی می خوانی ...

ــ شـاعری، سی چل سـال پیش از امروز شـعری گفته به نام « آسـتین ژنده » که بسـیار خوشـم آمده:

جمعی اسـیر کوری، جمعی کردند این جا                     جمعی دگر به شـورند، جمعی شـرند این جا

جمعی در کمیـن مــال و زر انـد ایـن جــا                     از بهـر خـرســـواری خــر می خــرنـد این جا

جمعیسـت خر شـونده، جمعیسـت خر کننده                    باد این سـخن به گوشـت، من مرده و تو زنده

آنانی که پَله بین اند ...

ــ اینه بیادر! آو( آب) بیار و حَوزه پُر کو. به خیالم که کار شـما زار شـد.

گل آغای سـخندان با ادای این جمله های اعتراض گونه، شـعرم را بند انداخت. شـعلهء خشـم گل آغا زبانه کشـید و فریاد زد:

ــ قربان شـاعر و شـعر خوانیش. گپ تمام اس. نیمی کور شـد. نیمی کر. متباقی هم خر و خرسـوار. او صدقه! چرا به یک سـیلی چند روی را اوگار می کنی؟ پشـت ای وزن و قافیه نگردین که ملک خراب شـد. همو مولانا و بیدل به هفت پُشـت ما و شـما بس اس. همی شـاعرا مُلکه خراب کدن ... ما باید از کلانای خود بیاموزیم که گفته اند:

« هر کس خر اسـت. ما پالانش و هر کی دَر اس ما دالانش »

ما و شـماره به کس چی؟ از سـر شـو تا به حال گفته، گفته زبانم موی کشـید. باز می گویم، به لیاز خدا که:

« اگه پشـت کور و کر ره گرفتین .. بی شـک گپ به سـیاسـت می کشـه »

بعد از این که گل آغا با لطف کلام و حسـن تعبیر شـان نیم جمعیت را پالان سـاختند و نیم دیگر را دالان. روحیهء محفل کشـته شـد. هر کس مصروف بود. فکر می شـد مشـغول پالیدن گپ هایی بودند که هم به ذوق گل آغا برابر باشـد و هم به سـیاسـت تماس نکند.

پسـر خورد گل آغا که می گفتند از پدر هم هوشـیار تر اسـت، در کنج اتاق نشـسـته و با زیر چشـمی به همه نگاه می کرد. یکی از اعضای خیر اندیش مجلس به طرف جوان اشـاره کرده گفت:

ــ جان کاکا! همینجه یک کسـت بمان که چار دقیقه موسـیقی بشـنویم.

همه گفتند: مدیر سـایب خیلی به جا فرمود. گفتن بند! شـنیدن شـروع ...!

« شـمالی لاله زار باشـه به ما چی؟              زمسـتانش بهار باشـه به ما چی؟

شـبم در گریه و روزم ... »

یکی از مهمانان که چند روز قبل سـر لُچ و پای لُچ، هفت جنگل اروپا را پشـت سـر گذاشـته و خود را به آلمان رسـانده بود، دور از انتظار همه، در جریان پخش موسـیقی، با دل پُر عقده فریاد کشـید:

ــ کدام شـمالی، کدام لاله زار ...؟ ! خدا نشـان تان نـَتـَه. از شـمالی بوم خانه تیار شـده. زیر هر سـنگ یک تفنگی قاق کله و پای لُچ شـیشـته و ...

ــ هله جان پدر ... خاموش کو ... خاموش ... ما ره تیر از موسـیقی. خدا یار جان همهء شـما، شـور خوردنی کتره و کیانه شـروع شـد. ماره به تاک چی غرض. بلا به پس لاله و داغش ... توبه! توبه!

گل آغا این دفعه دیگ صبرش به جوش آمده بود، و با ادای هر کلمه، غُرش صدایش بلند تر می شـد:

ــ به لیاز خدا! ای قدر آتش پکه نکنین! از سـر کوسـهء ما چی می خواهین؟ مه که می بینم عاقبت ما و شـما بخیر ... یکی و پوسـت کنده:

« اگر پشـت شـمالی ره گرفتین ... یکه راسـت گپ تان به جنوبی می کشـه »

در این لحظه اوضاع جوی محفل تغییر کرد. ابرِ شـک و تردید فضای اتاق را پوشـانید. از سـردی حرکات گل آغا، لب و لُنج حاضران به پَرش افتاد. اگر او یک کلمهء دیگر اضافه می کرد، فکر می کنم پاس نان و نمکش برباد می رفت. صدای غُم غُم و جَز و فـَز از هر طرف بلند شـد:

ــ عجب زمانه و مردمی! امشـو هر چی گفتیم، گل آغا به دان ما زد. ما نان گل آغا ره خوردیم و گل آغا دل ماره ... به غم « سـیاسـت و میاسـت » نبودیم. خواسـتیم چند لحظه از وطن خود قصه کنیم ... تا چی وقت احسـاس و عاطفهء خوده مثل شـلغم به نرخ مندیی بفروشـیم؟ ... ما نی چوچهء کمپیوتریم و نی بچهء انترنیت ... ما اولاد همو مردم بی دَم و دود هسـتیم ...! خیر از چی بگوییم. پُشـت چی ره بگیریم که گپ ما به سـیاسـت نکشـه؟ ؟

متوجه شـدم مهمانان که بورانی کدو را زیاد خورده بودند، همه در حال انفجار اند و از گپ گپ بر می خیزد. بی درنگ مثل گل آغا خود را لول دادم و با صدای بلند گفتم:

ــ بزرگا! بیادرا! یکی و خُلس بعد از این:

ــ پُشـت گل آغا ره می گیریم ... تا گپ ما به سـیاسـت نکشـه ...

... واز جا بلند شـدیم

هیلدزهایم جرمنی