شماره دوازدهم سال سوم جدی 1334 / دسامبر 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هنر نزد ايرانيان است و بس

 مازيار قويدل

bullet

سـخنان بي هوده و نادرسـت در باره ی اين سـرود و سـخن به جا و درسـت اسـتاد سخن فردوسی توسی، که اگر نبود ما نيز عرب زبان بوديم، بيشتر بر زبان شماری از آنانی روان  شده است يا می شود که باور به ايدئولوژی هايی همانند اسلام و کمونيسم داشتنه اند و فردوسی، زبان و جايگاهش، سد راهی برای آنان بوده است. اينگونه دشمنان دانا، با چنين انگيزه هايی کوشيده اند با وارونه وانمودن درون مايه ی سرودهای استاد سخن فردوسی توسی، که برای رهايی ايرانیان و زبانشان سروده است دست به کارهايی بزنند که آبروی خودشان را می برد و زحمت ما می دارد. نا گفته نماند  گاه دوستان نادان نه اينکه آتش بيار معرکه شدت اند که کوس سبقت را نيز از آنان ربوده اند. 

bullet

اين درست به مانند کار و سخن تازيانی است که چون در هنگام يورش و تجاوز به جان و مال وناموس دختران، خواهران، برادران، مادران، و پدران ما، با واکنش و پشتيبانی های سگان با وفای ما روبرو می شدند، نه تنها سگ های با وفای مان را نجس خواندند و ايرانيان را از نگهداری آنان باز داشتند و باز می دارند، که آواز سگ را نيز همانند پارسی گويی برشمردند و هرگاه سگی از نزديک شدن دشمنی تازی آگاهی می داد. گفتند پارسی سخن می گويد و يا پارس می کند و ما ايرانيان و پارسيان فراموش کار و تربيت شده به دست دشمن نيز هنوز که هنوز است آن را به کار می بريم.  

برداشت نادرست و نا آگاهانه ی دوستان و يا هرزه درايی ِ آگانه ی دشمنان ايران از سخن درست و به جای استاد سخن فردوسی توسی که گفته است:

نگيـرند شيــر ژيـان را به خــس
هنـر نــزد ايـرانيـــــان اسـت و
بس

کاری ناپسند و به دور از راستی و درستی است که گاه و بی گاه برزبان فرهنگ مداران نيز روان می گردد!

بس، و بس و بسا واژه هايی هستند همانند و هم ريشه، که به چم و معنای بسيار و بسياری، افزون و افزون بر، فراوان، به فراوانی و همچنين بسنده، کافی و به اندازه ی نياز، به کار برده می شوند.

واژه ی " بس"، در سرود "هنر نزد ايرانيان است و بس"، نيز چنين باری دارد و به هيچ روی نمی گويد، هنر تنها نزد ايرانيان است و اين تنها ايرانيان هستند که هنر دارند، اين سرود می گويد" بسی و بسياری، يا به اندازه ی نياز، هنر نزد ايرانيان است. همين و همين.

در هنر، کار و صنعت سرود و شعر، همه و يا بسياری از ما آموخته ايم که گاه تنها با جا به جايی واژه هايی می توان نوشته ای را آهنگين کرد. مانند جمله ی ِ :

رستم به اسفنديار چنين گفت.  

که اگر فعل و بيان کننده ی حالت و چگونگی آن (چنين گفت) را، از پايان به آغازش بياوريم، می شود همانی که همه يا بسياری از ما، سدها و شايد هزاران بار شنيده ايم اش:

"چنين گفت رستم به اسفنديار"

در گفته ديگر استاد سخن، يا "هنر نزد ايرانيان است و بس"

نيز به همين گون است و قيد که " بس" و يا " وبس" باشد، از ميان کار، به پايان آن برده شده است تا نوشته را آهنگين کند. يعنی به جای "ايرانيان بس و بسيار هنر نزدشان است"، يا "ايرانيان بسی هنر دارند" و يا "و بس هنر نزد ايرانيان است"، واژه ی" و بس"، به پايان رفته است و شده است: هنر نزد ايرانيان است و بس. همين و همين.

تازه، واژه ی " و بس"، در همين جايی که هست نيز، نمی گويد تنها ايرانيان هنر دارند و کس ديگری ندارد.

خواهش می کنم بفرمايند يا بفرماييد چه کسی و در کدام فرهنگ واژه ای، " بس" و " وبس" يا " بسا" را به چم و معنی " تنها"، ديده و خوانده است.

راستش را بخواهيد در همه فرهنگ هايی که اين کوچکتر ديده است واژه ی، " بس" را، بسی، بسياری و همچنين بسنده که همان کافی ( به زبان تازی باشد )، معنی کرده اند، نه يک واژه بيش و نه يک واژه کمو که اگر آن را بسنده و کافی نيز معنی کنيم می شود، نزد ايرانيان به اندازه ی بسنده و کافی هنر هست.

از اين گذشته اين دوستان بايد بدانند مرزهای فرهنگی ايران يا پشته ايران، به ايران امروزی پايان نمی پذيرد و خود در بر دارنده ی چند کشور است و ايرانی را که فردوسی بزرگوار از آن سخن می گويد آن گستره است و تازه اگر افتخاری نيز در ميان باشد از آن ِ ايرانيان امروزی نيست و افغان و تاجيک و... بسياری ديگر را نيز در بر می گيرد.

ناگفته نگزارم در کشور سوئد که من دوران در به دريم را در آنجا می گذرانم، زبانزد ِ در خور نگرشی هست

( همما بی ليند) که به زبان ما می شود خانه نابينايی و يا نديدن پيرامون. اينان هنگامی اين زبانزد را به کار می برند که انسان بسياری از چيزهای دم دستش را آنچنانکه که بايد و شايد نمی بيند. همانی که هنرمند ارزنده پرويز صياد در نمايشنامه ای از آن به گونه ی " نگاه کردن و نديدن" ياد کرد. گمان می رود بسياری از استادان ما نيز دچار چنين پديده ای شده اند وچنان گفتار روشنی از استاد سخن را، اين چنين می بينند و می خوانند و از همه بدتر بر زبان می آورند.

اميد که آن چنان استادانی پوزش اين چنين ِ شاگردانی را از يادآورهايی اين چنين بپذيرند ولی از اين پس، گزک دست دوستان نادان و دشمنان دانا ندهند.

در اينجا و پيش از به پايان بردن اين نوشتار، نگاهی می اندازيم به فرهنگ واژه های ِ گوناگون و به ويژه فرهنگ دهخدا و به چنين نوشته هايی بر می خوريم:

بس. پهلوی " وَس"، پارسی باستان " وَسی".

و به دنباله در می يابيم که،

ـ در " برهان قاطع "، " انجمن آرا ـ ی عباسی ـ "، " ـ فرهنگ ـ آنندراج "، " دِمزن "، " غياث "، " ناظم الاطبا ": بسيار

ـ در " ناظم الاطبا": افزون، فراوان

ـ و به دنباله در " فرهنگ نظام": مخفف بسيار    

ـ و باز در " دِمزن ": بسيار که لفظ های ديگرش بسا و بسی است.

ـ به مجاز چندان، زمان دراز، روزگار طولانی، مدت کافی، به قدر کفايت، به مقدار لازم، مدتی از زمان، هيچ نيز آمده    است.

اين واژه به چهره های قيد، صفت و گاه مسند به کار می رود

 نمونه ی اين گونه کارهای نادرست و ناپسند فراوانند. نمونه ی ديگر، نجس بر شمردن سگ، يار و ياور باوفای انسان به باور تازيان می باشد. به باور نزديک به درستی، اين نجس برشمردن نيز از آن نمونه هاست. چرا که تازيان که با نگهداری سگ آشنا نبودند و از وفاداريش به خداوندگارش آگاهی نداشتند. در هنگام يورش و تجاوز به جان و مال وناموس دختران، خواهران، برادران، مادران، و پدران ما، با واکنش و پشتيبانی های سگان با وفای ما روبرو می شدند، نه تنها سگ را نجس خواندند و ايرانيان را از نگهداری آنان باز داشتند و باز می دارند که آواز سگ را نيز همانند پارسی گويی برشمردند و هر گاه سگی از نزديک شدن دشمنی تازی آگاهی می داد. گفتند پارسی سخن می گويد و يا پارس می کند .

 آنچنانکه نگارنده و بسياری ديگر گمان می برند. اين گونه سخنان بيهوده ـ و گاهی نيزـ برداشت های نادرست در باره ی اين سرود و سخن به جا و درست استاد سخن فردوسی توسی، که اگر نبود ما نيز عرب زبان بوديم، بيشتر بر زبان شماری از آنانی روان شده است يا می شود که باور به ايدئولوژی هايی همانند اسلام و کمونيسم داشتنه اند و فردوسی، زبان و جايگاهش، سد راهی برای آنان بوده است. اينگونه دشمنان دانا، با چنين انگيزه هايی کوشيده اند با وارونه وانمودن درون مايه ی سرودهای استاد سخن فردوسی توسی، که برای رهايی ايرانیان و زبانشان سروده است دست به کارهايی بزنند که آبروی خودشان را می برد و زحمت ما می دارد. نا گفته نماند  گاه دوستان نادان نه اينکه آتش بيار معرکه شدت اند که گوس سبقت را نيز از آنان ربوده اند. 

اين درست به مانند کار و سخن تازيانی است که چون در هنگام يورش و تجاوز به جان و مال وناموس دختران، خواهران، برادران، مادران، و پدران ما، با واکنش و پشتيبانی های سگان با وفای ما روبرو می شدند، نه تنها سگ های باوفای مان را نجس خواندند و ايرانيان را از نگهداری آنان باز داشتند و باز می دارند، که آواز سگ را نيز همانند پارسی گويی برشمردند و هر گاه سگی از نزديک شدن دشمنی تازی آگاهی می داد. گفتند پارسی سخن می گويد و يا پارس می کند و ما ايرانيان و پارسيان فراموش کار و تربيت شده به دست دشمن نيز هنوز که هنوز است آن را به کار می بريم.  

 نمونه ی ديگر سبک بر شمردن زبان دری است. دشمنان، نه تنها ناروا گفتند که اين ناروايی را بر زبان ما نيز روان ساختند و ما نادانسته و بدون اينکه بدانيم چه بر زبان می رانيم. به هر کسی که ناروا و چرند گويی می کند می گوييم "دری وری"، می گويد!!! 

 پس از آگاهی يافتن از چم يا معنی واژه ی "بس"، در فرهنگ های ِگوناگون، نمونه سرود هايی از  سرايندگان نامدار و شناخته شده ی پارسی سرا، در پی آورده می شود تا برای همه ی ما روشن گردد که هيچ گاه و در هيچ نوشته ای واژه ی بس، به چم و معنای تنها به کار برده نشده است.

 نگيـرند شيــر ژيـان را به خــس 
هنـر نــزد ايـرانيــان اسـت و
بس           " فردوسی "  

 گـو پيلتـن با سپـاه از پـس اسـت  
که اندر جهان کينه خوان او
بس است       " فردوسی "  

 تــرا زِين جهان شادمانی بس است 
کجا رنج تو بهـر ديگر کس است          " فردوسی "  

 به بهـرام گفتنـد انـدر  سخـن 
چـو پـرسد تـرا
بس دليری مکن          " فردوسی "  

 چنين داد پاسخ که دانش بس است 
وليکن پـراکنده باهر کس است          " فردوسی "  

 نبـاشـد زيـن زمـانه بس شگفتی
اگر بـر ما ببـــارد آذرخشـا         " رودکی" 

 بس عـزيزم بس گرامی سال و ماه
انـدر اين خـانه به سان نو بيوک          " رودکی"   

اگـر بس بـدی ديـدن آشگـار 
ز بـن نامدی ديــدن دل به کـار          " اسدی "  

 نباشـد بس عجب از بختم ار عود
  شـود در دسـت من مـانند خنجک        " ابوالمويد" 

 روستايـی زمين چـو کـرد شيار
گشت عـاجز که بود
بس نـا هـار         " دقيقی "  

 سـوار تـرک بـودش سد هزاری 
که
بس بـد با سپـاهی آن سـواری       " فخرالين اسد گرگانی " 

امتی را يک نبی بس ملتی را يک کتاب 
عالمی را يک ملک
بس لشگری را يک امير         " امير معزی "  

کزين ره  سوی يـزدانست راهـت
تـرا
بس باشـد اين معنی گـواهـست          "ناصرخسرو "  

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کيست
بس جان به لب آمد که برو کس نگريست          " سعدی "  

از بس که چشم مست در اين شهر ديده ام 
حقا که می نمی خورم اکنون و سر خوشم          "حافظ "  

 شـــراب خانگی ام بس، می مغانه بيار 
حـريف باده رسيد، ای رفيق توبه، وداع           " حافظ "  

ای بسا اسب تيـز رو کـه بمـــرد
خـرک لنگ جـان به منـزل بــرد          " سعدی "  

 ای بســا ابليـس ِآدم رو که هســت 
پس به هــر دستـی نبـايـد داد دسـت        " مولوی بلخی "  

مگـر می رفت استـــاد مهينـــه  
خــری می بـــرد بـارش آبگينه
يکی گفتش که
بس آهستــــه کاری
بدين آهستگی بر خر چه داری        " عطار نيشابوری "  

 با مهر فراوان

زمستان 3743 زرتشتی

2005 ترسايی

1384 اسلامی

مازيار قويدل ـ سوئد

Mazyar Ghavidel- Sweden