
نباشــد زیـن زمانه بـس شگفـتی
اگـر برما بـبارد آذرخـشــا
رودکی
صبح ارغوانی
بیرنگ کوه دامنی
ای
بـاد صبحـگاهی چـيـزی تـو از وطن گــو
از باغ و از درختش، از دشـت و از دمن گو
زان کـودک دهـاتی، آن صبح و آن سـلامـش
از سـاده مـردمانـش، احـوال مـرد و زن گـو
از حـال زنــدگـانـش، خــود انــدکـی بـدانــم
از مرده ای که مـانـده، در خـانه بی کـفن گو
شرين چه حال دارد، ليلی چگـونـه بـاشــد؟
از سـرنوشـت مجنـون، از حال کـوهکـن گو
از بـرق و بـاد و تـوفـان، بـيـدادی طبعـيـت
از ژالــه ای کــه آمــد، در بـاغ نسـتـرن گو
آن چشم سار جوشد، خشکيده يـا کـه آبـش؟
از کوچـه بـاغ سـبـزش، از سبزی چمن گو
خواند سرود سرخش، در صبح ارغوانی ها
از مرغ نغـمه خوانش، بر شـاخ نـارون گو
زيـنجـا دلـم گـرفـتـه، بـاشـد هـميـشـه ابـری
از خاستگاه خورشـيد، از سرزميـن مـن گو
بـارد هـميـشـه آتـش، ابـرش بـجـای بــاران
از داغ لالــه هـايـش، از درد يـاســمـن گـو
يک سينه حرف داری، خواهی به من بگوئی
" ديـوار گوش دارد، آهـسـتـه تر سخن گو"
درس وفا
شعله چه آبی
سخن از عشق بهر بلهوسی نتوان گفت
پرتو شعله به هز خار و خسی نتوان گفت
محرم پردهء گل نيست بجز باد صبا
راز سربسته بجز هم نفسی نتوان گفت
آن قيامت که بما رفت زه بيداد خزان
ماجرائيست که با هيچ کسی نتوان گفت
کشتگاه سخن خنجر خونخوار ترا
حا بنگر دگر از پيش و پسی نتوان گفت
جگر شير نر و پيلتنی می خواهد
بدن بار جفا با مگسی نتوان گفت
اولین درس وفا مُهر لب خاموشی است
قصه کوتاه کزين نکته بسی نتوان گفت
شرح افسانهء بيداد تو ای سنگين دل
به تظلم بجز از داد رسی نتوان گفت
چهچه جوش و خروش طرب انگيز بهار
بزبان سرای مرغ قفسی نتوان گفت
چه معماست درين نکته که حل ناشده مان
پرتو شعله بهر خار و خسی نتون گفت
اشك مادر
ضياالحق
هنگام فراغــــــت جـوانــان
ازمكتب و درس واز دبستان
جشنيست براي دانش آموز
ديدم همه شاد چوعيد نوروز
گاه گل به يكي ديگر نثارند
گاه نقل سر همدگر ببارند
از پـــنجره داشتم نــظاره
اين منظره را به صد اشاره
ناگاه به دو چشم همسر خويش
وآن رهرو و يار زار و دلريش
ديدم كه زاشك ميزند جوش
بر دل غم وليك دهان خاموش
فرزند عزيز و ارجمندم
جـانم جـگرم بـــند بــندم
بيماروفـتاده روي بـستر
چشمش به نگاه گرم داكتر
از درد كند فغان وزاري
نفرين به جهان وتيره كاري
غم در دل مادرش نه گنجيد
از خانه برونِ در خراميد
بر مكتبيان نظاره گرشد
درد دل خويش چاره گرشد
اين است نظام چرخ ديرين
پيوسته بما عناد وبا كين
من هم بكنم هزار نفرين
بر گردش گنبد كج آيين
17.2.2005
یوواسـکولا ـ فنلند
سـر نامها
چار كس را داد مردي يك درم
هـريكي از شـهري افـتاده بهم
فارسي وترك وروم وعـرب
جمله باهم در نزاع ودر تعـب
فارسي گفـتا كه ما زاين چون رهيم
هي بيـا تا اين به انگوري دهـيم
آن يكي ديگر عـرب بود گفـت لا
من عنب خواهم نه انگور اي دغا
آن يكي تـركي بود و گفـت اي بنم
من نميخواهم عـنب خواهـم ازم
آن يكي رومي بگفـت اين قال را
ترك كن خواهـيم اسـتافـيـل را
در تـنازع آن نفـر جنگي شـدند
كه زســر نامها غافـل بـدنـد
صاحب
سـري عـزيزي صد زبان
گـر بُدي آنجا بدادي صلحشـان
پـس بگفـتي او كه من از يک درم
آرزوي جمله تان را ميـدهم
بر گرفته:از مثنوي معنوي
فرسـتنده: ضياالحق از شـهر يوواسـكوله
.پښتو
لنډۍ
آشنا
آشنا
به هلته وفا وکړي
چه د مرګي په لاره واخلي قدمونه
آشنا پوښتني ته مي راشه
ستا د هجران په تبه پورت يم مړ به شمه
آشنا په خوله کي ژبه غواړي
په خوند ئې نه دی خپل قلنګ جاري کوينه
آشنا په داسي لمبو وسوم
نه ئې لوګۍ شته نه ئې تاو چاته ورځينه
آشنا په سمه زه په سوات يم
سمه دي ورانه شي چي دواړه سوات ته ځونه
آشنا په ماپسي رنځور دی
طبيبان خوشي خپل دارو خاوري کوينه
آشنا په تلو کښي بيرته ګوري
په پرهاري زړګي مي مالګي دوړوينه
آشنا چي تلو ماته ئې ووې
چه تر قيامته پوري نشته ديدنونه
آشنا چي هسي مخ ښکاره کړي
د بيلتانه په تيارو لمر وخېژوينه
آشنا چي زما سره پخلاوي
زه د غماز د لمسون څه پروا لرمه
آشنا د تور لحد بندي شو
ځکه ړنا
جهان
تورتم
راباندي شونه
آشنا د بل وطن سړی دی
په تش ديدن بې زړګۍ ولي ښه کومه
آشنا د لاري نه هيريږي
زه به د لاري اشنا څنګه هېره ومه
چند رباعی
از آرام ارُزگانی
شـب
از هجـر وطن بی خواب تاکی
ز هجر هموطن بی تاب تاکی
چرا ظالم زنی بر سـینه ریش
زخون مظلومان سـیلاب تا کی
ندارم مؤنس و یار خرابات
روم در شـهـر وبازار خرابات
” به دوکانداری حُسـنش بیازم
که هـسـتم من خریدار خرابات“
جوان نو خط زیبای کابل
به یوروپ کی دهم دنیای کابل
هزاران دختر گلچهره باشـد
نمی ارزد به نو خط های کابل