شماره دوم سال سوم دوشـنبه 10 حوت 1383 / 28 فبروری 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عصیان

 

از: دوکتور محمد رضا بهمنش

 

 

بیادبود قربانیان و آسـیب دیده گان زمین لرزهء بم و موج بزرگ بحری تسونامی در جنوب شرق آسـیا در دو جشـنوارهء میلاد مسـیح 2003 و 2004 ع

هـوا خاکسـتری، پر ابر و آبسـتن باران،

وباران آبسـتن موجی اسـت.

روز های آخر سـال اسـت و هـفـتهء عید مسـیح،

آنکه اعجازش شـعار زنده کردن بود

***

مرا اما هوای جشـن و عیدی نیسـت،

که امسـال عید بر مردم دنیا،

و در شـرق و جنوب شـرق آسـیا،

در آداکهای سـوماتر و سـیلون و مالدیوی،

در دماغهء آچه،

و در هـند و در تایلند و اندونیزی،

عید میلاد مسـیح اینبار، عید سـعیدی نیسـت.

***

در بسـاط جشـن من یک شـمع در فانوس دل

 درکنار آبگینه،

از زلال تلخ شـور انگیز آگنده،

و دود دل به ماحولم،

ز افسـردگی و قهر و از عصیان پراگنده.

***

مرا فکرم پریشـان اسـت،

چون زورقی که پارویش شـکسـته،

ناتوان بی رهنما،

در دریای هـند و سـرزمین تای سـرگردان،

لابلای رویدادِ موج بحری سـتبر بیکران،

موج غضب، موج مرگ و نابودی،

آنکه بُـرد و شـسـت و روفـت،

حیات و هستی صد ها هزار انسان و حیوان را،

دریک نفـس، یک لحظه در یک آن.

***

درین لحظه بیادم مردم بم شـد

که زیشـان هم بسـال پار،

با یک زمینلرزه درین روز،

بیش از چهل هـزار گم شـد

هـزاران دگر بیخانمان، در سـوگ و ماتم شـد.

***

و اکنون در سـرزمین تای،

حواسـم پرت اما پای تا سـر چون صدف گوشم

صدای حقحق آن کودک وامانده از سـیلاب،

بیازارد تن و جانم، نمی گردد فراموشـم.

***

بگوشـم میرسـد زان هـندو زن بدبخـت بیچاره

غریو دردناکش پـر کرده هفـت اورنگ،

که در سـوگ شـوهـر وفرزند ها و مادر و خواهـر،

کشـیده صد شـیار خون،

بروی پوسـت ترک ترکیده و خشـک و پُر چینش،

صد رگ کرده پاره،

با سـران ناخنان پنجه های لاغر و شـبرنگ،

***

بگوشـم میرسـد:

فریاد و شـور و شـیون دهقـان اندونیز،

که نفرین کرد بخت شـور خویش و لعنت آسـمانش را

از آن مردیکه ناظر بود با چشـمان باز،

انهدام کوره ده وبوم و بر و هم خانمانش را

***

بگوشـم میرسـد فریاد ماهـیگیر سـایلونی،

چه مرد آرزومندی

کو سـوی آلاچیق از سـاحل راه افتاد،

بدسـتش ماهی چندی،

نیاز روز مام و باب پیرو یکه فرزندی

که موج مسـت آدمخوار بلعـیدش

بکام مرگ غافلگیر چه ترفندی

بگو ای آسـمان آخر چه کردی وچرا کردی؟

توانم ریب سـهو و لغزش ومسـتی بتو پیوسـت؟

نه...؟

بگو پس در پس پرده چه رازی هـسـت؟

جور هـسـتی، صحتمندی؟

***

اگر بیچارهء را من ب آتش افگنم

یا به آبش تر کنم

با وجود بی نیازی،

قرص نانش را ربایم، وان بخاکسـتر کنم

بی سـبب یک بینوائی را

درد آرنجی دهم،

اینچنین ایذاء رسـانم

یا دگر رنجی دهم

درین حالت چه فرمائی، چه من هـسـتم؟

خطا کارم، دیوانه یا که من مسـتم

ز دید و دیدگاه داد گسـتر دانا و عادل،

بحق مسـؤول که من هـسـتم

بجرمش انتظار رنج آتش باید کشـیدن یا حبس یا هر دو

برای خانمانش لابد گنجی دهم

وز همه دردناکتر،

عذاب نیش وجدان هـسـتم که هـسـتم

***

مگری ای فلک آخر بزندیقم اگر پرسـم...

چرا این ماجرا، این چه عصیان بود؟

این مقـدر بود از روز السـت؟

یا که تدبیر نو و این طرفه نقـش آسـمان بود؟

***

گر منظور گسـتاخان بودند و طاغوت و گردنکش

یقـیناً که نشـانی ات در آنجا اشـتباهی بود

چرا آخر در آنجائیکه بد بختی فراوان بود؟

در آنجا اهل هر باور،

ز زردشـتی و بودائی و از هر چه ادیان بود

یهودی و برهمائی واز هـندو

نصارا و مسـملان بود

همه اولاد آدم، اشـرف مخلوقها،

شـهکار ید و صنع یـزدان بود

پیش از القاح بگیتی آمدن،

تقاضای کدام زین تیره بختان بود؟

***

زسـقف و خانه و دیوار ده و خیمه و خرگاه،

تجیر و پرده و آلاچیق و آغیل،

همش زیر و زبر کردی

چه تعلیمی، چه سـرمشـقی،

عجب کاری، عجب صنع و هـنر کردی

و چاکِ پـردهء عصمت و ناموس و عفت را،

دریدی چاکتر کردی

چرا آخر هزاران در هزار بیچاره را بیچاره تر کردی

***

نمیدانم چه پاداشی؟ در ازای این همه ذلت ...

برای باز ماندگان بم،

برای کودکان تائی، و آن بیوه زن هـندو،

و بر دهقان اندونیز،

برای وارثان ماهـیگیر سـیلونی،

بگو بینم چه پاداش و جزاء کردی؟

گدائی؟ احتیاج؟ تباسـیدن ز اسـهالات؟

محرقه؟ طاعون؟ تب لرزه؟ تب زر؟

بیماری واگیر دیگر؟

یا افسـردگی روح و

مرگ تدریجی و پر درد؟

کدامین وعده دادی آفت دیدگانرا

که تا جبران کـند این درد؟

بهشـت و روضهء رضوان؟

یا در دنیا بـرومندی؟

***

بیا ای آسـمان کاری نما

خرابی کی هـنرمندی اسـت؟

بکن کاری کاین تصویر فلم واهی و

وحشـتناک و مضحک را،

با چرخ وارونه بگردش ده

چه اکنون وقـت اعجاز اسـت،

درین میعاد میلاد مسـیح،

تو جسـم مردگان را با نسـیمی از دم عیسـی نوازش ده

برای رفـتگان برگشـت ده و خفـتگان را پا بپا خیزان

که این کاریسـت شـهکاری، هـنرمندی، شـکوهمندی

***

وگرنه

عید میلاد مسـیح اینبار، عید سـعیدی نیسـت

هوا خاکسـتری، پـُر ابرو آبسـتن باران،

و باران آبسـتن موجی اسـت

مرا از بیم این کولاک،

هوای سـرو عیدی نیسـت.

 

باد کرایزنخ ـ آلمان       30/12/2004