شماره دوم سال سوم دوشـنبه 10 حوت 1383 / 28 فبروری 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیوسـت به گذشـته:

واصف باختری

دو فرزانهء همروزگار دو بينش نا همگون

از رسـاله نردبان آسـمان

 

دو درخت تناور در دو کرانهء رود

دسـت نیایش بر آسـمان بلند کرده اند

هردو از یک رودبار آب مینوشـند

مرغان مهاجر گاهی برشـاخه یی از این و گاهی بر شـاخه یی از آن می نشـینند.

ریشـه های آنها در ژرفـنای رود در آغـوش هم فـرو رفـته اند.

اما خدایا!

چرا آنها رویاروی باهم سـخن نمیـزنـنـد

( از یک سـرود کهن جامکایی )

 

 

ـ 4 ـ

جلال الدین محمد و سـعدی هـردو از شـگفـتیهای جهان شـعر اند، دربارهء بینش شـاعرانه و روشـهای ویژهء آنان در آفرینش ادبی، دفـتر هایی انباشـته از تحقـیق و پـژوهـش دردسـت اسـت و از این رو نویسـنده را آهـنگ آن نیسـت که در این باب به درازا سـخن گویـد و خواسـتـاران میتوانـنـد بـا رویـکــرد بـه دفـتـر هـا در ایـن زمینه آگاهی ژرف و هـمه جانبه به دسـت آرند.

در این بخش جلال الدین محمد و سـعدی را تنها از چشـم انداز تخیل و تصویر پـردازی به گونه یی فـشـرده مورد مقایسـه قـرار میدهـیم.

ازراپاندو گفـته اسـت: گروهی از شـاعران بزرگ هـمانند دریانوردان محتاطی هـســتند که تـنها در روز هاییکه دریا از آشـوب و طوفان تهیسـت، به سـوی کرانه یی که آرزوی رسـیدن به آنرا دارند، بادبان میافـرازند. گروهی دیگر به دریانوردان جسـور و ماجراجویی هـمسـانی دارند که طوفان را بیشـتر می پسـندند زیرا در وجود آن تجسـمی از طوفـانهـای درونی خـود را میـنگـرند، بیگمان سـعـدی از گروه نخسـتین و جلال الدین محمد از گروه دومین اسـت.

پیوند هایی که میان اشـیاء و عناصر هـسـتی در تخیل جلال الدین محمد برقـرار میشـوند، از ویژه گیهایی بهره ور اند که در تخیل سـعدی نمونهء آنها را نمیتوان یافـت یا کمتر میتوان یافـت. عناصر سـازندهء تصویر های شـعرا و بیشـترینه از عناصر وسـیع، جاودانه و ناکرانمند هـسـتی اسـتند. در تخیل او هـمواره عناصری پُـر عظمت و شـکوهمند هـسـتی چون زنده گی و مرگ، ازل و ابد، دریابار های غریونده، طوفانها، کهکشـان ها و کوهـسـاران، سـازنده و پردازندهء تصاویر اسـتند. در بخشی از غزلهای دیوان شـمس عناصر تصویری شـعر شـاعران دیگر را هم میتوان دید ولی جلال الدین محمد برهـریک ازاین تصاویر مُهر و نشـان ویژهء هـسـتی شـناسی و نحوهء نگرش خاص خویش را نهاده اسـت. نرگس و سـوسـن و بنفـشهء شـعر سـعدی و شـاعران پیشـین در قـلمرو شـعر او زنده گی و شـکل و سـیمایی تازه مییابند. در سـروده های سـعدی این نهاد بنیاد بیرونی و آفاقی دارند و در شـعر جلال الدین محمد بنیاد درونی و اشـراقی.

دریای خروشـان تخیل جلال الدین محمد هـمه چیز را با خود میبرد. بیـنـش شـاعرانهء او با حافظهء معمولی پـیوند ندارد. زیرا انسـان درلحظه های کارگیری از حافظهء معمولی دنباله رو حادثه ها در طول زمان اسـت این حافظهء غیر ارادیسـت که تسـلسـل و توالی زمان را به یکسـو میافـگند و از راه تداعی معانی اشـیاء، یاد ها، نقـشـها، آوا ها و سـیما ها، در ژرفای گذشـته ها فرو میرود و تجربه یی، یادی، نقـش یا سـیمایی را از آن اعماق فراچنگ می آرد و به دسـت لحظهء معاصر می سـپارد. در شـعر او آوا ها، واژه ها، حرفـها به اشـیاء و اشـیاء به آوا، واژه و حرف مبدل میشـوند.

بینشـی که چند سـده پسـانتر در باختر زمین در شـعر و نوشــهء کسـانی چون سـن ژون پـرس و جیمز جویس راه یافـت:

ای آفـتاب سـرکشـان باکهکشـان آمیختی

مانند شـیر و انگبین با بنده گان آمیختی

یا چون شـراب جانفـزا هر جزو را دادی طرب

یــا هـمــچـو بـاران کــرم بـاخـاکـدان آمـیخــتی

ای دولت و بخت هـمه، دزدیده ای رخت هـمه

چــالاک رهــزن آمــدی بــا کـاروان آمـیـخـتی

چــرخ و فلک ره میرود تا تو رهـش آموخـتی

جــان وجـهـان بـرمـیـپـرد تا با جهان آمیختی

*******

ای رسـتخـیـز ناگهـان ای رحـمـت بی مـنـتـهــا

ای آتـش افـــروخـتـه در بیـشـهء اندیـشــه هــا

امـروز خــنـدان آمــدی مفـتـاح زنـدان آمـــدی

بر مسـتمندان آمدی چون بخشـش و فضل خدا

خورشـید را حاجب تو یی امید را واجب تـویی

مطلب تـویی طالـب تویی هـم منتـها هـم مبـتـدا

در ســیـنه ها بـر خاسـته، انـدیشـه را آراسـته

هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

جلال الدین محمد معانی مجرد را با تصویر های ویژهء خویش مادی و ملموس میسـازد و حتی غیر ملموس ترین حالت ها را با سـیمای مادی و ملموس به جلوه می آرد. گونه های خاصی از تشـخیص می آفـریند که در آنها زنده گی و تحرک را به نحو نمایان تری میتوان دید و گاهی هم صور خیال او با تخیل سـورریالیسـت ها نزدیکی و هـمسـانی دارد.(16)

صنما از آن چه خوردی بهل اندکی به ما ده

غم توبه توی مارا تو به جرعه یی صفا ده

صنمـا بـبـیـن خـزانـرا بـنگـر برهـنه گانـرا

زشـراب هـمچو اطلـس به برهـنه گان قـبا ده

*******

ای خوش منادیهـای تـو در باغ شـادیهـای تـو

بر جای نان شادی خورد هـرکس که شد مهمان تو

*******

آب حیات عـشـق را در رگ ما روانه کن

آینهء صبوح را ترجمهء شـبانه کـن

*******

ای می بــترم از تو، من باده ترم از تو

پُـر جوشـترم از تو آهـسـته که سـرمسـتم

*******

من آب آب و باغ باغم ای جان

هـزاران ارغوان را ارغوانم

*******

به این مصراعها توجه کنید:

چون ذره رسـن بازم از نور رسـن سـازم

زهی ســلام که دارد ز نـور دمـب دراز

پـیش آب لطف او بین آتشی زانو زده

من نور خورم که قوت جان اسـت

از این دست مثالها دردیوان شمس فران میتوان یافت.

و اما شـعر سـعدی با تصاویر و اشـیاء نمی آمیزد و به دنیای ناخود آگاه انسـان و نمود های اشـراقی ذهـن او راه نمی برد. سـعدی اندیشـهء خویش را به سـوی حلول در اشـیاء و تصاویر و حرکت مسـتقـیم به سـوی اشـیاء و تصاویر به پـیش نمی تازاند. توانایی سـعدی در این اسـت که می تواند معانی را در عبارات سـاده و آسـان بیان نماید. چـیره دسـتی او در بیان چندان اسـت که اندیشـه های بسـیار عادی و متداول به هـیچ روی در شـعر وی معمولی و مبـتــذل جـلـوه نمی کـنـــد.

ضرورت شـعری یا به تعـبیر نویسـندهء چار مقـالـه « مضایـق سـخـن » که شـعر بسـا از شـاعـران بزرگ را « به نارسایی های معـنوی و لفظی آغـشـته اسـت، در شـعـر سـعدی چندان به چشـم نمی خــورد.»

سـعـدی با هـمه پایگاه والایی که در جهان شـعـر دارد، کمتر به آفرینش تصویری دسـت یافـته اسـت که در شـعـر پیش از او پیشـینه و ریشـه یی نداشــه باشـد.

یکی از غزلهای سـعـدی را گواه می آوریم:

یک امشـبی که در آغوش شـاهـد شـکرم

گـَرَم چو عـود بر آتش نهـند غم نخورم

ببند یک نفـس ای آسـمان دریچهء صبح

بر آفـتاب که امشـب خوش اسـت با قمرم

ندانم این شـب قـدر اسـت یا سـتارهء روز

تویی برابر من یا خیال در نظرم

بدین دو دیده که امشـب ترا همی بینم

دریغ باشـد فـردا که دیگـری نگرم

روان تشـنه بر آسـاید از کنار فـرات

مرا فرات زسـر بر گذشـت و تشـنه ترم

سـخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیسـت

به غیر شـمع و همین سـاعـتش زبان ببرم

میان ما به جز این پـیرهـن نخواهـد بود

وگر حجاب شـود تا به دامنـش بـدرم

مگوی سـعدی از این درد جان نخواهـد برد

بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم

باری تخیل سـعدی خلاف تخیل جلال الدین محمد تـنها دو بعـد دارد یعـنی دو بُعـد سـطح را، و در بسـا موارد فاقـد بعـد عمق اسـت. سـعدی هـنگامی که در سـتایش آفریدگار سـخن میزند، نمودی های قـدرت بیکران او را بدین نحو بیان می کند.

آن صانع لطیف که بر فــرش کاینات

چندین هـزار صورت الوان نگار کرد

از چوب خشـک میوه و در نی شـکر نهاد

وز قطره دانهء در رشاهـوار کرد

یا:

جانور از نطفه میکند شـکر از نی

برگ تر از چوب خشـک و میوه ز خارا

ولی جلال الدین محمد تقـریباً عین مطلب را با تصویـر هـای درخشــنده و اوج گـیرنده چنین بیان می نمایــد:

ای برگ قـوت بافـتی تا شـاخرا بشـگافـتی

چون رستی از زندان بگو تا مادر این حبس آن کنم

ای سـرو بر سـرور زدی تا از زمین سـر بر زدی

سـرور چه سـیر آموختت تا ما در این سـیر آن کنم

ای غنچه گلگون آمدی و زخویش بیـرون آمدی

با ما بگو چون آمدی تا ما زخود خیزان کنم

آن رنگ عبهـر از کجا و آن بوی عـنبر از کجا؟

وین خانه را در از کجا؟ تا خدمت دربان کنم

اگر بخواهـیم در باب مقایسـهء دو کتاب بزرگ و بلند آوازهء مثنوی معـنوی و بوسـتان، سـخن به میان آریم باید بگوییم که بوسـتان با هـمه اندیشـه های پُـربهای انسـانی که در آن بیان شـده اسـت، از نگاه غـنای اندیشـه، آزاد اندیشی، تعلیل ها و تحلیل های ژرف فلسـفی هـرگز با مثنوی معـنوی همسـری نتواند کرد. دیالکتیک عرفانی جلال الدین محمد که بیشـتر در کتاب عظیم مثنوی متجلی شـده اسـت بیگمان ســتیغ شـعر عرفانی و فلسـفی ماسـت. تضاد، حرکت تکاملی نفی و پویهء جاوید هـســتی و اندیشـه های نو افلاطونی و پانته ئیسـتی در هـیچ یک از دفـتر های کهن ما بدین ژرفا و گسـترده گی بیان و تفـسـیر نشـده اســت، حال آنکه سـعدی نخواسـته اسـت از مرز اندیشـه های اشـعریان گامی آنسـوتر بگذارد، زیرا آشـنایی وی با فلسـفه بدان پایه نبوده اسـت که بنیاد پـیشـداوری های اورا به تزلزل آرد. سـعـدی گاهگاه بنا بر بهـره ور بودن از یک فـرهـنگ غنی و سـیر در انفـس و آفاق، اندیشـه های عمیق عرفانی و فلسـفی را در شـعر خویش منعکس سـاخته ولی بر این مواضع فکری ایسـتاده گی نشـان نداده اسـت. جلال الدین محمد هـمواره بر پایهء یک نظام معـین فکری و عاطفی سـخن رانده اسـت. اگر در مثنوی در چند جای معـین تناقض هایی در اندیشـهء او به چشـم می خورد، میتوان گفـت که در دیوان شـمس تنافض به گونهء مطلق وجود ندارد.

درحالیکه شـعر و اندیشـهء سـعدی در بسـا موارد با تـناقض های شـگرف رو به رو شـده اســت.

ــ 5 ــ

هـنگامی که ابو احمد عـبدالله ملقـب به المسـتعصم بالـله سی وهـفـتمین خلیفهء دودمان عـباسی بر قلمرو گسـتردهء امپراطوری عباسی فرمانروایی داشـت، وضع قلمرو در اوج آشـفـته گی و نابسـامانی بود، اما خلیفه بدین آشـفته گی ها نمی اندیشـد و روز ها و شـبها را به همسـخنی کنیزکان، دلقکان و شـعـبده بازان می گذرانید.

هلاکو در پایان سـال 655 هـجری بر بغـداد تاخـت و در یازدهم محرم 656 بر آن شـهر دسـت یافـت. او پس از گشـایش بغـداد دسـتور داد مسـتعصم را در نمدی پـیچند و چندان بمالند که جان بسـپارد و آن دسـتور به کار بسـته شـد.

این رویداد سـعدی را اندوهـگین سـاخت و در سـوگ خلیفه و نزدیکانش چکامه یی سـرود.

اینک چند بیتی از آن چکامه:

آسـمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین

بر زوال ملک مسـتعصم امیر المومنین

ای محمد گر قـیامت میـبراری سـر زخاک

سـر بر آر وین قـیامت در میان خلق بین

ور که گر بر خون این پاکان فرود آید مگس

تا قـیامت در دهانش تلخ گردد انگبین

بعـد ازاین آسـایش از دنیا نشـاید داشـت چشـم

قـیر در انگشـتری ماند چو بر خیزد نگین

سـعدی در بارهء این حادثه قـصیده یی هم به زبان عربی سـروده که بیت آغازین آن چنین اسـت:

جسـت بجتنی المدامع لا تجبری

فلماطفی الماء اسـتطال علی السـکر( 18)

جلال الدین محمد در این باره گفـته اسـت:

گر چه یک بغـداد ویران کرده شـد

هر طرف بغـداد ها بنیاد کرد

ابلهان گفـتند شـهـر داد رفـت

عاشـقان گفـتند بالـله داد کرد

بر هوا رقصان بود شـقه علم

رقص بر شـقه اسـت آن نی باد کرد(19)

در ایـن جـا میـتـوان بـا آن تـاریخ نویس نامور کـه بـه طنـز گـفـتــه بــود:

لاحیافی التاریخ هـمداسـتان شـد و گفـت که داوری سـختگیرانهء تاریخ رو در روی سـعدی بزرگوار میایسـتد و نوحه سـرایی او را بیجا و ناروا میداند شـعر جلال الدین محمد را چونان کتیبه یی بر گذرگاه خویش قـرار میدهـد تا هـمه گان بدانند که از کدامین سـوی باید رفـت. و آیا در بارهء دودمان عباسی داوری یعـقوب لیث آن روگرزادهء عیار سـیسـتانی کـه نه پهلوان پهـنهء دانش و فـرهـنگ اسـت و نه هم آورد سـعدی، بیشـتر اسـتوار و پذیرفـتنی نیسـت؟

در تاریخ سـیسـتان میخوانیم: دولت عباسـیان بر غـدر و مکر بنا کرده اند، نبینی که با بوسـلمه و بومسـلم و آل برامکه و فضل سـهل با چندان نیکویی که ایشـان را اندر آن دولت بود، چی کردند؟ کسی مبـاد کـه بـرایشـان اعـتمـاد کـنـــد.»(20)

 

پایان

 

یادداشـت ها و پانویسـها

16 ــ ر ک به: م، سـرشـک، « تخیل مولوی در غزلیات شـمس » نگین، ش 107 سـال نهم ص ص 22 ــ 24 . و. ب « طیفی از منحنی های رنگین » هـنر، ش ا، سـال سوم ص ص 10 ــ 17 .

17 ــ با کاروان حله، ص ص 224 ــ 245 .

18 ــ ادوارد براون، از سـعدی تا جامی، ترجمه علی اصغـر حکمت، ص 150 .

19 ــ هـمان ص 150 .

20 ــ تاریخ سـیسـتان، ص ص 267 ــ 268 .

 

 

 

 

 

 

 

واصف باختری

 

 

 

فهرست مطالب این شماره

 

د ښځود پيوستون نړيواله ورځ تاريخچه
د ښځو د پيوستون دنړيوالي ورځې تاريخچې ته لنډه کتنه

ويښ ځلميان،پښـتو ژبه او ادب

چالش های موجود در برابر
 دولت افغانسـتان

دو فرزانهء هم روزگار دو بینش نا همگون
 

رجال و رویداد های تاریخی افغانستان
زمانشاه و مفکورهء پيشروی در هند
 

حافظ، لسـان الغیب

کاروان شـعـر و ادب

 

خسـته تلخک ( داسـتان کوتاه )

 

معـرفی کتاب:
چه ها که نوشـتیم 
 

قصه یی از تاریخ بند امیر

 

آموزش شـطرنج
 

صفحه جوانان