طـنـز:
قاعـدهء
جنگی
صبحدم مرد قامت بلندی را به دادگاه آوردند که گمان
میرفـت چند لحظه قـبل با آبِ زردچوبه غـسـل کرده باشـد. از سـر و
رویش عـرق خشـم میچکید؛ تارهای ریشـش مثـل بید مجنون، آویزان و
لرزان بودند وگونه های اسـتخوانیش را پوشـانیده بودند. از مظنون
قاز گردن خواسـته شـده تا جایش را اشـغال کند. رییس دادگاه بعـد از
چشـمک زدن و بروتک تافـتن به سـوی هـمکارانش که با گردنهای
افـراشـته و سـینه های گشـاده به دو سـوی وی صف کشـیده بودند،
مظنون را خطاب کرد و گفـت:
ــ پـیـزار مان پوسـت سـیر شـد و عصای مان نوک
سـوزن، تا تو را از دل غار ها بیرون بیاوریم. امروز میخواهم که
زبان و افکارت را در خدمت دادگاه و قضاوت زمان قـرار بدهی. ما از
سـیر و پودینهء
زنده گیت آگاه هـسـتیم وکودک گهواره یی ما هم از شـنیدن نامت نم
دهـنش میخشـکد، اما دادگاه میخواهـد یکبار دیگر خودت را معـرفی
کنی!
مظنون شـلوار پوش بعـد از لیسـیدن لب های کلفـت و
کبودش با صدای لرزان چنیـن آغاز کرد:
ـ اهـلاً و سهلاً ... نامم تاج المتعصبین، کنیه ام
ابوالسوسـمار، لقـبم شـیخ الجاهلان، عـده یی از ارادتمندان مرا
شـیخ الموشـان هم صدا میزنند.
ــ بسـیار خوب ادامه بده، از تحصیلات و رشـته های
تخصصی ات معلومات بده!
ــ بندهء
حقـیر مدرسـهء
خرافات شـناسی را به پایان رسـانیده ام وعلوم انفجاری، انفلاقی و
انتحاری را فـرا گرفـته ام. با هـنر های قـبرکنی و کفـندوزی
آشـنایی کامل دارم. و در فـرصتهای بیکاری به کلاهـدوزی، سرتراشی و
رنگمالی نیز دست زده ام.
ــ میگویـنـد بـه ورزش چـنـدان علاقه نداری؟
ــ دروغ میگویند. هـر روز بعـد از نماز صبح ورزش «
گردن زنی » میکردم. اگربخواهـید هـمین حالا برای تان نشـان میدهـم.
چند دفـعه پیشـنهاد کردم که به عوض مشـت زنی، این ورزش هـیجانی را
شـامل بازیهای المپیک سـازند، اما ...
ــ کافیسـت. شـنیده ایم نو آوریهای فـنی وتخنیکی هم
کرده ای؟
ــ بلی همراه برادران ابتکار های بسـیار کرده ایم.
برای اولین بار در قـرن بیسـت و یکم میزان الجهاله، قاتـل سـنج و
انفجارنما را اختراع کردیم که کارمان را که در انتخابات اهـل فـن
آسـان سـاخته بود.
رییس دادگاه که شـیفـتهء
اختراعات شـیخ الجاهلان شـده بود، پیشـانیش را مالید و ادامه داد:
ـ آفـرین، گفـته میتوانی که هـمکاران و هـمدسـتانت
چه کسـانی بودند؟
ـ الحمدالله و ابسـته گان و شیفـته گانم بی شـمار
اند. اما نور چشـمانم شـیخ الکفـتار، امیرالفراریان، ملاپشـم گل
خان وسـخنگوی بنده ابوالجفنگی بودند.
ــ ما می شـنیدیم که در وقـت صدور فـتوا وگفـتارت
از شـخصیتهای علمی و تاریخی هم نام میبردی به کیها بیشـتر دلبسـته
گی داری؟
ــ احسـنت، بنده خاک پای ابولهب واز ارادتمندان سـر
بکف ابن ملجم و هـند جگـر خوارم.
هـمکاران رییس دادگاه مشـتاقانه به اعـترافـات
شـاگرد ابن ملجم گوش میدادند و آنها را یادداشـت میکردند. رییس
دادگاه در حالیکه دسـتهء
عینکش را میجوید، بعـد از توقـف کوتاهی دوباره با لحن جدی پرسـید:
ــ حالا بیایم بر سـر اصل مطلب. چرا تمام دنیا را
رها کردی و با لشـکرت به « قـلب » آسـیا گریختی؟
ــ شـما از سـر وپای دنیا بیخبر هـسـتید. از آن روز
هایی که ما و شـما یکجا مشـغول عملیات این قـلب بودیم، میدانسـتیم
که « پشـمسـتان » که یک کشـور زراعتی و حاصلخیز بود و مردمـش مهمان
نواز. بعـد از آن که کباب سـوسـمار و یخنی شـتر دلم را زد، خواسـتم
چند روزی « قابلی امارتی » بخورم، ارزن تعصب بکارم و صادرات پشـم
را رونق بخشـم ...
ــ درسـت ما میدانیم، اما کارو بار شـما از کشـت و
زراعت فـراتر رفـته بود. دنیا میداند که دسـتان شـما به خون مردم
آلوده هـسـتند و خون بی گناهان را بسـیار ریختانـده ایــد.
رگهای گردن ابوالسـوسـمار با شـنیدن این تهمت ها به
پرش افـتاد و گلویش خشـکی کرد. دسـتار نازکش را چپ و راسـت دور
داد، دسـتی به ریش تنکش کشـید و گفـت:
ــ اسـغـفرلـله ، لعنت به شـیطان، در این پس پـیری
دسـت مان به خون هـیچکس آلوده نشـده اسـت. تا به حال فقط پا های
مان آلوده هـسـتند. بندهء
فـقـیر هـیچگاهی در فکر ریخـتن خون کسی نبوده ام، تـنها در فکر
خوردنش بوده ام.
قاضی با شـنیدن این جواب مشـک عـواطفـش پاره شـد و
بی اخـتیار فـریاد زد:
ــ بسـیار خوب! بعـد از این خورد و نوش دیگر چه
اهـدافی داشـتی؟
ــ هیچ! فقط میخواسـتم با شـیخ ابوالپشـم و
امیرالفراریان، دولت النجاسـات را در پشـمسـتان پایدار نگهداریم و
نگذاریم که عرق جبین « زور جوش» خشـک شـود.
ــ آیا با امیرالفراریان هـیچگونه اختلاف نظر
نداشـتی؟
ــ نه، امیر شـخص عادل بود. دنیارا به یک چشـم
میدید، گذشـته ازاین، برای خوشی کنج دل خویش هـیچگاهی خم به ابرو
نمی آورد. هـمهء
انفلاقـیون ما نور چشـم چپ امیر بودند.
ــ گفـته میتوانی که حالا امیرالفـراریان کجاسـت و
چی میکند؟
ــ فکر میکنم امیر با یک عـده کور موشـان امارتی
مشـغول غارکنی و خاکبازی هـسـتند.
ــ اکنون میرسـیم به پرسـش اسـاسی، چه انگـیزه سـبب
شـد که به آسـمان خراشـهای ما حمله کنی؟
ــ والله جناب چه عرض کنم! سـاختمان های شـما نیمش
آسـمان خراشـند و نیمی دیگر زمین خراش. کار عاقلانه نیسـت که هم
روی آسـمان رابخراشـید و هم دل زمین را. شـما بگویـید پس به کجا
حمله میکردیم؟
رییس دادگاه که انتظار چنین پرسـشی را نداشـت.
دندانهایش را از غضب آنقـدر به هم فـشـرد که نزدیک بود زبانش
راببرد. اما با حفظ اخلاق دادگاهی در حالی که با انگشـت دسـت چـپ
گوش راسـتـش را میخارید، فـریاد زد:
ــ جناب شـیخ الموشـان، هـنوز هم مسـتی شـیر شـتر
از سـرت نپـریده و چربی قابلی امارتی از معـده ات نرفـته اســت.
میخواهم پوسـتکـنده بگویی که به حریم و مردم ما چرا حمله کردی؟
ـــ جناب قاضی! پوسـتش را خود شـما بکنید، اما
متاسـفانه تا هـنوز این افـتخار بزرگ را کمایی نکرده ایم. یاد تان
باشـد که چند دفـعه در گذشـته ها زیر بغـل تانرا خاریده بودیم، مگر
تکان نخوردید و منتظر بودید که باید پس گردنی هم بزنیم. اگر راسـت
بگویم ما جسـارت و توان حمله بر سـر شـما را نداشـتیم، هـمین « زور
جوشـها» و « رامبو» های شـما، ما را تربیه و تشـویق کردند که
بیاییم و به قاعـده های شـما و دیگران حمله کنیم تا یک چیز نصیب
تان شـود و بعـد شـما به قاعـده های ما حلمه کنید تا ما هم سـرخرو
شـویم. از بخت بد در این قاعـدهء
جنگی، تـنبان ما کنده شـد و نان شـما در روغـن افـتاد.
ــ جناب شـیخ، لطفاً تنبانتان را بالا کشـیده و
بعـداً بگویید که چگونه و با کدام شـیوه ها افـرادی را حاضر به
خودکشـی میکردید؟
شـیخ با لبخند پـر از طعـنه در جواب گفـت:
ــ شـیخ، قـبلا ً در چهار گوشـهء
جهان طرفـداران بسـیار داشـتی، آنان اکنون کجا هـسـتیند؟
ــ جناب رییس خودرا به کوچهء
ریگن چپ نزنید، از وقـتی که دهـن جیب های ما را بخیه زدید، دهان
طرفـداران ما نیز بسـته شـدند.
ــ برای ما جالب اسـت بدانیم که در روز های
بمباردمانهای هوایی، کجا پنهان بودی و چه می خوردی؟
شـیخ الموشـان که یک مشـت پوسـت و اسـتخوان شـده
بود، آهی از جگر کشـید و گفـت:
ــ از تمام موشـها و ملخهای امارتی سـپاسـگذارم که
در روزهای بم ریزی و موشـک پرانی به ما پناه دادند و از هـیچ نوع
دمشـورانی دریغ نکردند. خدا دم هایشـان را به خار بند نکند. دراین
مدت هـیچ مار و گژدمی از خدمت ما سـرکشـی نکردند. خدا کند هـیچ
وقـت بی زهـر نشـوند. در روزهایی که از خوردن انگور خوشـه یی محروم
بودیم و عوضش بم های خوشـه یی میرسـید، اشـتهای ما کور شـده بود.
با آنهم قـلب امریکایی و دل وجگر اروپایی کم و بیش میرسـید. بعضی
روز ها لب و گوش افـریقایی و سـرو گردن آسـیایی نیز برای مان می
آوردند. اگر غـذا های خارجی نمیرسـید، به کباب
« ران
ملخ» امارتی قـناعت میکردیم. اما نوشـانهء
ما که از اشـک مردم بود، الحمدلـله دوامدار میرسـید.
قاضی لبخندی زد و گفـت:
ــ اقـبال دیگران بلند بود که اشـتهای کور داشـتی،
و گرنه شـکمهء
آسـترلیایی را هم می جویدی. به هـر حال شـنیده بودیم که جنگ مکروبی
را برضد ما اعلام کرده بودی، سـلاح مکروبی را چطور سـاختی؟
ــ ما در این مورد با رعایت حقوق بشـر و در نظر
داشـت گفـتگوی تمدنها به پـیروان خود دسـتور داده بودیم که با
اسـتفاده از سـلاح های دلبـرانـه، حمله هـای عـاشــقـانه و انتـقال
مسـالمت آمیز مکروب ایــدز، حـریفـان شـان را از پـای در آورنــد.
ــ آخرین آرزو و پیامت چیسـت؟
ــ الحمد لـله دنیا میداند که من به اندازهء
سـر یک راکت حق کسی را تـلف نه کرده ام و تانک زیر پایم آزار ندیده
اسـت. حالا که مو دماغ دموکراسی شـده ام و پایم در عـسـل
امپریالیزم گـیر مانده اسـت، از تمام برادران انفلاق پسـند و
انفجارگرا و پیش کسـوتان انتحار پیشـه میخواهم تا در هـر غاری که
قـرار دارند، منتظر نباشـند و هـرچه زود تر نامهای شـانرا با باروت
سـیاه در صفحهء
تاریخ بنویسـند، و اگر به تاریخ علاقه ندارند، میتوانند با
اسـتفاده از بیولوژی به کرمهای کدودانه تبدیل گردند و به رودهء
امپریالیزم و دموکراسی داخـل شـوند تا زور جوشـها بعـد از این
نتوانند روده درازی کنند.
رییس دادگاه که خون دموکراسی در رگ رگش می دوید، با
نگاهی به همکارانش، عرق جبینش را پاک کرده پـرســیـد:
ــ شـیخ با این جواب های عالمانه و بیانهای
عاشـقانه که برای ما دادی، آینده ات را چگونه پیشـبینی میکـنی؟
ــ آینده ام درخشـان اسـت. درسـرای باقی یک بنای دو
منزله در هـمسـایه گی ابو جهل خریده ام تا باقی عمرم را به آرامی
سـپـری کـنــم.
رییس دادگاه برای تاج المتعصبین نگفـت که چه وقـت
اجازهء
نقل مکان و کوچ کشی را خواهـد داشـت. اما دراین لحظه دو نفر
شـیرمسـتِ تلخ ابرو، که به دو طرف ابوالسـوسـمار نشـسـته بودند، او
را از دادگاه بیرون بردند، شـیخ زیر لب غرغر کنان گفـت:
ــ خاطـر جمع بـاشـیـد، قـاعــدهء
جـنگی هــنـوز خـتم نـشـــده اســـــت.ں
برگرفـته از مجلهء
خاک