نردبان آسمان
قسمت اول
واصف باخـتـری
تو هـنوز نا پدیدی تو جمال خود ندیدی
سـحـری چو آفـتابی ز درون خود برایی
جلال الدین محمد
يادداشتهايی در باب چند ديدگاه علمی و فلسفی در
مثنوی و ديوان
شمس
مثنوی
و دیوان شـمس دو بنای شـکوهـنده در پهنهء
اندیشـهء
انسـانیسـت. هـر خشـت و فـرازی این دو بنا به دسـت توانای
اندیشـه سـالاری بر خشـت فـروردین نهاده شـده که هـیچگاه از
گرامی ترین همراهان زنده گانی خویش ـ جسـتجو، اندیشـیدن و
آزمودن ـ پـیوند نه گسـسـته اسـت.
میدانیم که او نخسـتین آموزشـها را از پـدر خود
فـرا گرفـته بود. پدری که شـهریار دانشـمندانش میخواندند و
روزی به علاء الدین کـیقـباد پادشـاه هـمروزگار خویش گفـته
بود:
من شـهریارم و تو نیز شـهریاری، اما پایایی
فـرمان روایی تو تا هـنگامیسـت که چشـمانت گشـوده اســت، ولی
فـرمانـروایی من آنگاه آغاز میشـود که چشـم بـرهـم نهم.(1)
و نیز خوانده ایم که او در نوجوانی با گزارشـگر
سـیمرغ
(2)
دیدار کرده، از درویـش پاکـیزه روان ترمذی راه سـرزمین میقات
را آموخـته، بنا بر نبشـتهء
گروهی از پژوهـشـگران از اندیشـه ورز سـتـرگ ابن عربی فـلسـفه
و کلام فـرا گرفـته(3)
بر چگاد شـعر سـنایی شـگفـتن لحظه های اشـراق را به نگرش
نشـسـته، شـمـس این سـازندهء
ویرانگر و ویرانگر سـازنده، او را به نردبان آسـمان رهـنمون
شـده، خود عمری خوانده، نوشـته، اندیشـیده، هـسـتی انسـان و
فـراز وفـرود های زنده گی او را ژرفکاوانه نگریسـته، بر تنهایی
سـپـیداری که در انبوه نخلسـتانها بازهم تنهاسـت، بر چشـمه
سـارانی که میخشـکـند و بر زنگار زبانها و روانها گریسـته و
مشـک آماسـیدهء
نا مردمی و ابتـذال را با نیشـتر طنز به رسـوایی کشـانیده
اسـت. از همین روسـت که سـروده های او را میتوان فـرآوردهء
تکامل طولانی اندیشـه و شـعر فلسـفی و عرفانی در نظر گرفـت.
در قلمرو گسـترهء
مثنوی، همه چیز با گوهـر زنده گی آراسـته اســت. همه چیز بینا
و شـنواسـت هم غـریو تـندر و دریا را در آن میتوان شـنید و هم
فـریاد خاموش گلها و گیاهان را میتوان احسـاس کرد.
درین قـلمرو هیچ چیز گنگ و خاموش نیسـت.
نی از جدایی ها مویه میکـند، آب آلوده گان سـخن
میراند. آتش به نکوهـش جهود بیدادگر زبان میگشـاید، خانه با
خانه خدای در گفـتگوسـت، پشـه از سـتم باد مینالد، طوطی
بازارگان به طوطیهای هـند، پیام میفـرسـتد(4)
و پیشـوایان و سـالاران آیینهای گوناگون، مشـاییان،
اشـراقـیان، طباعیان، رواقـیان و هـواخواهان جبر، گراینده گان
اختیار، راهـشـناسـان کلام، عرفان، فلسـفه و اخترشـناسی به
گفـتگو نشـسـته اند، گاه از جنگاوران، پهلوانان، پارسـایان،
کشـاورزان تهدیسـتِ برهـنه پا، غلامان و کنیزکان سـخن ها
میشـنوی و گاه چهره های پلشـت و مسـخ شـدهء
قوادان، دژخیمان، غلامباره گان و خواجه سـرایان را می بینی.
گذشـته از آیات قـرآن و سـخنان پیامبراسـلام
(ص)
که بخـش بزرگی از مثنوی انباشـته از تفـسـیر عارفانهء
آنهاسـت، این کتاب پربار آمیزه ییسـت از کلام، فـقه، فلسـفه،
عرفان، اسـاطیر، باور های ملل و نِحل دیدگاههایی از دانش،
فلسـفه، جامعه شناسی روانشناسی، مردم شناسی و ...
و اما اگر مثنوی نمودار نوع آموزشی (Didactic)
شـعر جلال الدین محمد اسـت و گاهگاه در این کتاب، کوشـشـهای
ذهـنی او به گونه یی اسـتدلالی بیان میشـود. در دیوان شـمس همه
اندیشـه ها و زمینه های فکری وی صبغهء
عاطفی دارد. و آشـکار اسـت که اگر پیچیده ترین مفاهیم علمی
بتواند در نهاد شـاعر، صبغهء
عاطفی اختیار کند، میتواند بنیاد پاکیزه ترین شـعرها قـرار
گرید. و برعکس اگر زنده ترین و طبیعی ترین مفاهیم هـسـتی و
پیوند های انسـانی، با ذهـن انسـانی و بیان منطقی تصویر شـود،
کمتر از جوهرشـعری بهره خواهـد داشـت.
دراین جسـتار در بارهء
شـماری از دیدگاه های علمی و فلسـفی مثـنوی و دیوان شـمس، سـخن
میرانیم و جلال الدین محمد را یک بار دیگر میسـتاییم که سـده
ها پیش از این به دریافـت هایی چنین شگرف دسـت یافـته اســت.
اندیشـه های ارسـطو در بارهء
اختر شـناسی در ( میتافـزیک لاندا )، ( فـزیک)، (در بارهء
آسـمان) و در تفـسـیر « سـیم پلیکوس» بیان شـده اسـت. ارسـطو
اندیشـهء
افلاک متحد المرکز را حتا از آن که به دسـت کالیپـوس
(5)
تکامل یافـت سـزاوار پذیرش نمیدانسـت هـیت (
Heath
) دراین باب مینویسـد:
« ارسـطو از راه واقـعـبینی چنان میاندیشـید که
باید، منظومه را به صورت دسـتگاهی در آورد که در آن افلاک مادی
به صورت قـشـر هایی درون یکدیگر باشـند و هریک به صورت
میکانیکی بر دیگـر اثر گـذارند. مسـاله آن بود که یک منظومهء
کروی را برای خورشـید و ماه وهمه سـیاره ها به جای منظومه های
جدا جدا برای هـر جرم فلکی قـرار دهـد. به این منظور در میان
افلاک اصلی متوالی دسـته هایی از افلاک را منفعل (
Reacting
) تصور کرد. مثلا ً زحل که به وسـیلهء
مجموعهء
چهار فلک متحرک اسـت، سـه فلک منفعل دارد که اثر سـه فلک آخری
را زایل کند، برای آنکه خارجی ترین فلک را به صورتی درآورد که
در میان چهار فلک مانند فلک اول، کار کند و سـبب حرکت سـیارهء
پایین تر مشـتری شـود. در منظومهء
کالیپـوس روی هـمرفـته سی و سـه فلک وجود داشـت و ارسـطو بیسـت
و دو فلک منفعل بر آنها افزود و شـمارهء
افلاک به پنجا و پنج رسـید. »
(6)
این نشـنانه یی از شـیوهء
تفکر ارسـطو اسـت.او برای آنکه نموداری ابزاروار و ملموس از
گردش سـیاره ها به میان آرد، پیچـیده گیهای نا به هـنجاری را
دراین فـرآیند وارد سـاخته اسـت. درمورد این که ارسـطو تا کدام
اندازه به وجود مادی افلاک متحدالمرکز، باورمند بوده اسـت،
گواهی نمیتوان یافـت. ولی از آنجایی که او مفاهیم میکانیکی را
جاگزین مفاهـیم هـندسـی سـاخته، کاوشـگـران را بـه پـذیـرش
ایـن مـوضوع گـرایـــان مـیـســـازد.
اندیشـه های نجومی ارسـطو را نمیتوان از
اندیشـته های فـزیک او جدا سـاخت، و ازاین رو سـزاوار اسـت که
آنها را در مجموع، مورد بررسی قـرار دهـیم:
ارسـطو برآن بود که در فضا سـه نوع حرکت وجود
دارد:
الف ــ حرکت مسـتقـیم.
ب ــ حرکت درونی.
ج ــ حرکت آمیخته.
اجسـام واقع د زیر فلک قـمر از چهار اسـطقـس «
عـنصر» ترکیب شـده اند. این چهار اسـطقـس چنان گرایش دارند که
به خط مسـتقـیم حرکت کنند، خاک به سـوی پایین و آتش به سـوی
بالا، آب
و هوا که به نسـبتی سـبک و به نسـبتی سـنگین هـسـتند در میان
قـرار میگیرند. بنابرین، مدارج طبیعی عناصر را اگر از زمین
آغاز کنیم، چنین خواهـد بود:
سـماوی
از عـنصر دگر سـاخته شـده اند که زمینی نیسـت. این عـنصر پنجم
اثـیـر اسـت، که حرکت طبیعی آن دورانی، دگرگونی پذیر و جاودانه
اسـت. جهان محدود و کرویسـت و از آنرو کرویسـت که کره کاملترین
اشـکال اسـت، از آنرو محدود اسـت که مـرکـزی دارد آن مـرکـز
زمین اسـت و جـسـم نـامحـدود نمیتواند مرکز داشـتـه بـاشـــد.(7)
پس از آنکه دانش هـندسـه در اسـکندریه بالنده
گی یافـت و سـیلهء
تکامل دیگر رشـته های علوم گردید و نقـش ابزاری را برعـهده
گرفـت که به دسـتیاری آن، میشـد پره های تاریک را کنار زد،
بدون هـیچ تردیدی اگر ریاضیات روز تا روز تکامل نمییافـت نجوم
به همان صورتی که در بابل و مصر داشـت یعـنی مجموعه یی از رصد
هـا مـتـفـرق و بـدون مـورد کار برد عملی باقی میمانــد.
( اریسـتارک (
Aristarque
) که درسـال سی و یک قـبل از میلاد در شـهر سـاموس به جهان آمد
و در جوانی به اسـکندریه رفـت، بر آن بود که خورشـید در عالم
اسـت و زمین، درمدت یک سـال به گرد آن دوران میکند. او در کتاب
خویش به نام ( عظمت و فواصل خورشـید وماه ) نوشـت که محور زمین
روی مدار دوران خود انحراف دارد، ماه به دورِ آن میگردد و
سـتاره گان به مراتب بیش از خورشـید ازماه دور اند.
(8)
علاوه بر این برای نخسـتین بار اریسـتارک با چیره دسـتی تمام،
قضیهء
فـیثـاغورث را برای محاسـبهء
فاصلهء
زمین و خورشـید به کار برد. با آن که ابزار های اندازه گیری او
به غایت ابتدایی ونارسـا بود، ازینجاسـت که اریسـتارک را
کوپرنیک دوران عتیق نامیده اند. بر اریسـتارک خرده گرفـته اند
که اگر زمین بر دایره یی در مرکز خورشـید دوران میکند چرا طول
فصول نامسـاویسـت؟ چرا حرکت ظاهری خورشـید روی دایرة البروح
متشـابه نیسـت و چرا سـرعـت آن از ثبات بی بهره اسـت؟ اریسـتاک
به این پرسـشـها نمیتوانسـت پاسـخ دهـد. زیرا او نمیـدانـسـت
کـه سـیـاره گان بــه دور خـورشـید مـدار بـیـضه یی دارنـد نـه
مـدار دایـره یی.
(9)
کلود بطلیموس اختر شـناس و جغـرافی دان یونانی
که در اسـکندریه میزیسـت و رصد های او بین سـالهای 127 و 151 م
صورت گرفـته اسـت، مدارک گوناگونی از جغـرافـیا و نجوم
دردسـترس هـمروزگاران خویش گـذاشـت او دانسـتـنیهای پراگنده در
بارهء
اختر شـناسی به معنای راسـتین کلمه (
Astronomy
) را در کتابی به نام ( ترکیب ریاضی) گرد آورد و برپایهء
برداشـت های خویش از اندیشـهء
هـیپارک انگاره یی برای سـیر خورشـید و اختران پی افـگند. این
کتاب را بعـد ها حسـین بن اسـحاق ( 873 – 810 میلادی ) از
یونانی به تازی برگردانید و گروهی از دانشـندان بزرگ جهان
اسـلام همانند ابن سـینا، ابوریحان بیرونی و خواجه نصیرالدین
طوسی آنرا پایهء
کاوشـهای علمی خویش قـرار دادند. در این کتاب دسـتگاه معـروف
به هـئیت بطلموس که در واقع دسـتگاه هـیپارک اسـت شـناسـانیده
شـده. به پنداشـت بطلیموس، زمین در مرکز عالم به گونهء
یک جرم ایسـتا موقعـیت دارد و خورشـید، ماه، سـیاره گان و
سـتاره گان هـمه برگرد آن در گرد شـند.
(10)
کوپـرنیک ( 1543 – 1473 ) پس از رصد ها و
پـژوهـشـهایی که سـالهای دراز درپـیرامون گردش سـیاره گان
انجام داد، دریافـت که سـیاره گان گاهی به زمین نزدیک میشـوند
و گاهی واپس میروند و از زمین دور میگردند، بنابراین به تلاش
افـتاد که انگیزهء
این پویش نوسـانی سـیاده گان را دریابد. پس از بررسـیهای زیاد
براین شـد که خورشـید، مرکـز سـیاره گان اسـت و پویش پیچ در
پیچ سـیاره گان، جلو رفـتـنها و واپسـین رفـتن های آنها زادهء
خطای باصرهء
انسـان اسـت. داوری لغـزش آمیز واپسـین از آنسـت که در آن
هـنگام، کوپرنیک از این که حرکت سـیاره گان درمدار مدور نیسـت
بلکه هـر یک از آنها یک مدار بیضی را بر گرد خورشـید میگذراند،
آگاهی نداشـت. ولی به قـول راسـل پانزده سـال با شـکیب
سـقـراطی انگارهء
خورشـید مرکزی را در ذهـن خویش پـرورد. و به آزمونها
وبررسـیهای پی در پی دسـت یازید. پس از گذشـت این سـالها بر وی
آشـکارا شـد که خورشـید مرکز سـیاره گان اسـت و به ویـژه گردش
پیچ در پیچ مریخ نادرسـتی دسـتگاه بطلیموس را بر او آشـکار
سـاخت. صد سـال از درگذشـت کوپرنیک سـپری شـده بود کـه کـپـلـر
(
Kepler
) بابهره گیری از ابـزار هــای مـتـــاکامـل تـر، روشـن سـاخت
که حرکت سـیاره گان در مدار مـدور نیسـت بلکه هـر کدام از آنها
یک مدار بیضی را بر گرد خـورشـیـد می پـیــمایــد.(11)
با آنچه که در بالا از کارنامه ها و دفـتر های
دانشـوران گواه آورده ایم آیا شـگفـتی آور و باور نکردنی نیسـت
که درسـدهء
هـفـتم هـجری از نیروهای جاذبه و دافعه، به ویـژه نیروی پسـین
و شـکل بیضی سـخـنی بشـنویم؟
چون حکـیمک اعـتـقادی کرده اسـت
کآسـمان بیضه زمین چون زرده اسـت
گفـت سـایل چون بود ایـن خاکـدان
در مـیـان ایـن محـیـط آســمــان
هـمچـو قـنـدیلی معـلـق درهـــوا
نی به اسـفـل میرود نی بـر علا
آن حکیمش گفـت کز جذب سـما
از جهات شـش بماند اندر هـوا
چون ز مقـناطیس قـبه ریخـتـه
در میان مانـد آهـنی آویخـته
آن دگـر گـفـت آسـمان با صفا
کی کشـد در خود زمین تیـره را
بلکه دفعـش میکند از شـش جهات
زان بماند اندر میان عاصفات
(12)
حاشـیه ها و یادداشـتها:
1 ـ رسـاله سـپهسـالار، چاپ تهـران، ص 15 .
2 ـ شـیخ فـریدالدین عطار.
3 ـ ر. ک. به ا. چ. اربری، مولینا جلال الدین
شـاعر والای بشـریت. ترجمه محمد باقـر معین الغـربایی، آموزش
وپرورش دوره 43، ص 434
4 ـ عبدالحسـین زرینکوب با کاروان حله، ص 218 .
5 ـ کالیپـوس شـاگرد پولمار خوس و همکار
افلاطون در لوکسـوم بود، او در ( 370 ) ق.م. در کوزیکوس «
مرمره » چشـم به جهان گشـود. تاریخ آمدن او به آتن به گمان
اغلب پس ار فـرمانروایی سـکندر (336 ) بوده اسـت بنابر نوشـته
ارسـطو، کالیپـوس نخسـتین کسی بود که به نارسـایی منظومهء
«اودکسـوس» پی برد.
6 ـ جـرج سـارتون، تاریخ علم، ترجمه احمد آرام،
ص 543 تهران، 1336 .
7 ـ هـمـانجا، ص 548.
8 ـ پـیرروسـو، تاریخ علوم، ترجمه حسـن صفاری،
ص 81 .
9 ـ هـمـانجــا، ص 548 .
10 ـ به قول پیرروسـو پس از آن که کتاب ترکیب
ریاضی از یونان به تازی برگردانیده شـد، چندان مورد سـتایش
قـرار گرفـت که آن را المجسـطی ( کبیر ) نامیدند و چون باردیگر
از تازی به لاتین برگردانیده شـده، این نام آمیز روی آن باقی
ماند.
11 ـ ا. ج. د. لاسـتر، زنده گانی، افکار و آثار
خواجه نصرالدین طوسی، ص 122 چاپ ویسـبادن.
12 ـ مثـنوی، چاپ نیکلسـن، ص 153 .
ادامه در شـماره آینده»»»