شماره چهارم سال سوم ثور 1334 / اپـریل 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

پیوسـت به گذشـته:

قسمت اول»»»

واصف باخـتـری

نردبان آسمان

قسمت دوم

تو هـنوز نا پدیدی تو جمال خود ندیدی              سـحـری چو آفـتابی ز درون خود برایی

جلال الدین محمد

يادداشتهايی در باب چند ديدگاه علمی و فلسفی در مثنوی و ديوان شمس

ــ 2 ــ

روش شـناسـان، منطقـیان و فـلسـفه پژوهـان هـمانند پنداشـتن یک پدیده به پدیدهء دیگـر یـا رهـگــشـایی ذهــن از یـک حکـم بـه حکـم کلی دیـگـــر را تـمثـیــل (  Anabgy) می نامند.(13)

به گفـتهء پـژوهـشـگری « در منطق صوری ارزش معـینی برای تمثیل از جهت تحقق یک مطلب قایلند و لی آن را دارای قـدرت برهانی کافی نمی دانند. زیرا شـباهـت یک چند جهت دو شـیء، یا دو پدیده معنای آنرا ندارد که هـمه احکام صادق به آن دو پدیده به هم منطبق باشـند ولی در واقع باید دید که تمثیل چگونه تمثیلیسـت؟

سـفسـطه آمیز، سـطحی و مخدوش یا مقـنع، با مضمون و اسـاسـمند در مباحث سـیبرنتیک. تمثیل نوعی مدل سـازی از پدیدهء مورد تحقیق شـمرده می شـود. در این صورت تمثیل را نمی توان پیوسـته وسـیلهء نا توان نیل به معـرفـت دانسـت.»(14)

هگل تمثیل را اهـرم اندیشـه مینامید و می گفـت:

منطق تحلیل مفاهـیمیسـت که در اسـتدلال به کار می روند. نخسـتین کارکرد اندیشـهء ما باید این باشـد که مفاهـیم یاد شـده را که هـمه اندیشـه های ما را در بر می گیرند، تجزیه و تحلیل کند، ما تنها آنگاه می توانیم چیزی را به تصور آریم که آن را با یک شـیء دیگر برابر نهیم و هـمگونیها و ناهـمگونیهای آنها را بشـناسـیم(15) هـمچنان هـگل تمثیل را چشـمه یی می پـندارد که بر بلندیهای روان آدمی در پوشـش و جوشـش اســت و تـنها اندیشـه ورزانی بزرگ می توانند آن را به گونه یی زیبا، بلیغ و کارا بیان کنند، ور نه گاهی کودکان، دیوانه گان و ژولیـده اندیشـان نیز می خواهـند به تمثیل دسـت یازند، ولی تمثـیل آرایی آنها درسـت به کار نا بخردانهء کودکی هـمانـنـد اسـت کـه می خواهـد برای به دسـت آوردن میوه و شـیرینی سـکهء قـلبی را به فـروشـنده عـرضه کـنـد.(16)

نمونه یی دیگــــــر:

مورکی بر کاغـذی دید از قـلم

گفـت با مور دگـر این راز هم

که عجایب قولها آن کلک کرد

هـمچو ریحان و چو سوسن زار و ورد

گفـت آن مور اصعبت آن پیشـه ور

وین قـلم در فعـل فـرعـسـت و اثـر

گفـت آن مور اثبعـسـت آن پیشـه ور

کاصبع لاغـز ز زورش نقـش بسـت

هـمچنین مـیـرفـت بالا تـا یـکی

مهـتر مـوران فـطن بـود انــدکی

گفـت کـز صورت مبینید این هـنر

که به خواب و مرگ گـردد بیخبـر

صورت آمد چون لباس و چون عصا

جـز به عـقـل و جان نجنبد نقـش ها

بیخـبر بود او که آن عـقـل و قـواد

پی زتعـقـیب خدا باشـد جمـاد (18)

در این تمثیل، سـخن در بارهء جسـتجوی علت اسـت و جلال الدین محمد می خـواهــد چـنـین فـرجام جـویی کـنـد کـه دریـافـت علتهای جـزیی هـیچگاه به معـنای شـناخـت عـلت کلی نیسـت.(19)

پـیل اندر خانهء تاریک بـود

عـرضه را آورده بودنـدش هـنود

از بـرای دیـدنـش مـردم بسـی

اندر آن ظلمت هـمی شـد هـر کسی

دیدنش با چشـم چون ممکن نبود

اندر آن تاریکـیش کـف میبسـود

آن یکی را کف به خـرطوم اوفـتاد

گفـت هـمچون ناودان اسـت این نهاد

آن یکی را دسـت بر گوشـش رسـید

آن براو چون باد بیـزن شـد پـدیـد

آن یکی را کف چـو بر پایش بسـود

گفـت شـکل پـیل دیدم چون عـمود

آن یکی بر پشـت او بنهاد دسـت

گفـت خود این پـیل چون تختی بدسـت

هـمچنین هـریک به جزوی که رسـید

فـهـم آن میکـرد هـر جا می تـنـیـد

از نظر گه گفـتـشـان شـد مخـتـلـف

آن یکی دالش لقـب داد این الف

در کف هـرکس اگـر شـمعی بُــدی

اختلاف از گـفـتـشـان بیـرون شـدی

چشـم حس هـمچون کف دست است و بس

نیسـت کف را بر هـمه او دسـترس

چشـم دریا دیگـر اسـت و کـف دگـر

کف بهل وز دیدهء دریا نگـر (20)

این تمثیل زیبا و عمیق بیانگر آنسـت که شـناخـت حسی و یک جانبه نمی تواند به ادراک کل دسـت یابد و لمس های حسی نمیتواند وسـیله های کارای شـناخـت انگاشـته شـود.

زین جهان خود را دمی پنهان کنم

برگ حس را از درخت افـشـان کنم

حـس اسـیر عـقـل باشـد ای فـلان

عـقـل اسـیر روح باشـد هـم بـدان

حـس ها واندیشـه بـر آب صفــا

هـمچو حـس بگـرفـته روی آبـرا

دست عـقـل آن حس به یک سـو میبرد

آب پـیدا می شـود پیش خـرد

پـس حواس چـیره محکـوم تـو شـد

چون خرد سـالار و مخدوم تو شـد(21)

باید در نظر داشـت که در هـر مرحلهء ویـژه یی از تکامل، شـناخـت با کرانمندی هایی روبرو می شـود که بنا بر سـرشـتِ ضرورتاً محدود تجربه ها و ابزار های موجود پدید آمده اند، لیکن انسـان با چیره گی بر چنین کرانمندی هایی به پـیش میــرود.

آزمونهای جدید، کرانمندی های آزمونهای کهـن را برمی اندازند، دانشـهای نوین، اسـلوب های نوین و ابزار های نوین، کرانمندی های دانشـها، اسـلوب ها و ابـزار های کهن را از میان بر میدارند، آنگاه کرانمندی های تازه یی از نو پدید می آیند اما همان گونه که کرانمندی های کهن، مطلق و نهایی نبودند، کرانمندی های نوین نیـز مطلق و نهایی نیسـتـند. بنا بر آن میتوان این مسـاله را با تمام ژرفای آن درک کرد که شـناخـت، هـمواره کرانمند و محدود اسـت و از را ه چـیره شـدن محدودیت های موجود به پیش می شـتابد.(22)

سـزاوار اسـت در پایان این بخش به بهـرهء دیگر از شـناخـت شـناسی جلال الدین محمد بپـردازیم. گروهی از پـژوهـشگران، این خرد گسـتر بزرگ را خـرد سـتیز و نکوهـشـگر خرد پنداشـته اند. این درسـت اسـت که در شـعـر و اندیشـهء او بارها نهاد در برابر ظاهـر، دل در برابر گل و عـشـق در برابر عقـل نهاده شـده اسـت. ولی جلال الدیـن محمد آنجا که به نکوهـش عقـل می پـردازد، در حقـیقـت می خواهـد نارسـایی و خوارمایه گی خرد مندی و جزوی را آشـکار سـازد. خرد آفاقی و کل از دیـد او ارج والایی دارد و یکی از سـرچشـمه های شـناخـت اسـت. این سـخـن بماند که در دسـتگاه اندیشـهء وی اشـراق و روانبینی پایگاهی بلند تر از خرد و آزمون دارد 

ادامه در شماره آینده

 
 

 

 

فـهـرســت مـقـالات ایـن شـــمــاره:

منشاء روز اول ماه می

مسـابقهء تسـليحات هـسـته اي
توازن وحشت ميان هند و پاکستان
 

نردبان آسمان

رجال و رويداد های تاريخی افغانسـتان
 کاميابی و ناکامی زمان شاه

جامی
نورالدین عـبدالرحمان بن احمد جامی

نگاهی به تارخچه خوشـنویسی در افغانسـتان
کاروان شـعـر وادب
 

وآفتا ب از کدام سو دميده بود
 

 

اسـتا د فضل محمد فضلی یکی از چهره های