|
||||||||
|
|
بی وطن بیگانه
خانه در دنیا ندارم، هـسـت دنیا خانه ام آسـمان ریزد فـرو، ویران کنی گر خانه ام گریه داری در گلو، از درد غربت خـسـته یی یک نفس بگذار سـر، ای نازنین در شـانه ام غم نبودم گر گرفـتی دانه و آب مرا بی مروت، بی خدا، برباد داری لانه ام بود خونین چون پرم هـر گوشـه و کنج قـفـس آخرش با زهـر آلودی تو آب و دانه ام خوانمت افـسـانه و در خواب شـیرین می روی دیده بگشـاه! تلخ باشـد، قـصه ام، افسـانه ام بعـد عمری در دیار مرگبار دیگران هـمچنان تحقـیر گشـته، بی وطن بیگانه ام آسـمان بی رحم آمد جام سـبزش سـرنگون می زند بر سـنگ هـر شـب، شـیشـه ام پیمانه ام از تبار ناصرم* ، آوره ام، تبعـیدی ام صبحدم در بلخ و شـب در سـاحل فـرغانه ام 2 جولای 2001 لندن ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * منظور ناصر خسرو است
یک شـعـر و چند ترانه از رودکی ابو عـبد الله جعـفـر محمد شـاعـر بـزرگ آغـاز قــرن چـهــارم هــجــری ( 329 برابر 940 میلادی)
شـاد زی
شـاد زی با سـیاه چشـمان شـاد که جهان نیسـت جز فـسـانه وباد ز آمده تنگ دل نباید بود وز گذشـته نکرد باید یاد من و آن جعـد(1) موی غالیه(2) بوی من و آن ماه روی ِ حور نژاد نیک بخت آنکس که داد و بخورد شـور بخـت آنکه او نخورد و نداد باد و ابرسـت این جهان فـسـوس(3) باده پیش آر هـرچه بادا باد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 ـ جعـد: موی مرغول، موی زلف و کاکل تاب داده، موی تابداده و تابدار. 2 ـ غالیه: ماده یی خوشـبوی سـیاه رنگ که از مشـک و عـبیر ترکیب می کردند. 3 ـ فسـوس: بازی، نیرنگ، سـخریه، لهو لعـب. *** ترانه ها با آنکه دلم از غم هـجرت خون اسـت شـادی بغم توأم ز غم افـزونسـت اندیشـه کنم هر شـب و گویم یارب هـجرانش چنینسـت وصالش چونسـت ^^^^ بی روی تو خورشـید جهان سـوز مباد هم بی تو چراغ عالم افـروز مباد با وصل تو کس چو من بدآموز مباد روزی که ترا نبینم آن روز مباد ^^^^ در جسـتن آن نگار پر حیله و جنگ گشـتیم سـرا پای جهان با دل تنگ شـد دسـت از کار و رفـت پای از رفتار این بس که بسـر زدیم و آن بس که به سـنگ
صدف
گلهای زندان
گیرم که ابرِ بامدادان ِ بهـشـت، اینجا، بارید و خوش بارید؛ و آن روشـنان ِ آسـمانی را نثار این حصارِ بی تراوت کرد، یا آفـتابِ شـسـته ای ـ از سـاحلِ دریاچهء اسـفـند ـ با بی کران آیینه اش، تابید و خوش تابید؛ اما، مرغان ِ صحرا خوب می دانند: گل های زندان را صفایی نیسـت. اینجا قـناری های محبوس ِ قـفـس پـیونـد ـ این بسـتگان ِ آهـن و خو کرده با دیـوار برچوب بسـتِ حس ِ معصوم ِ سـعادت های مصنوعی با دانه ای، فـنجان ِ آبی، چهچهی آواز شـان، خرسـند. هـرگز نمی دانند: کاین تگنا شـان پردهء شـور و نوایی نیسـت.
سـفر نامه باران آخرین برگ سـفـر نامه باران، این اسـت. که زمین چرکین اسـت. شـفیعی کدکنی
اوښکی
ای وای وطن دور شـدم از بر تو چون سـرمه کشـم به چشـم خاک درتو گرلطف خدا شـود که بینم روز با دیدهء اشـکریز بوم و برتو
محمد هاشـم انتظار اکرمی
|
|
||||||