شماره چهارم سال سوم ثور 1334 / اپـریل 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وآفتا ب از کدام سو دميده بود

نوشـتهء قـادرمـرادی

 

آقای انجنیر نمی دانسـت که آن روز آفتاب از کدام سـو دمیده بود. نمی دانسـت که خانم داکترچرا پس از سـال ها به این فکر افـتاده اسـت که آن روز برسـرکار نروند ودرباغچهء حویلی شـان میـز ومنقلی ترتیب دهـند وشـبی را دور از هـرگونه سـروصدا و سـودای دنیا سـپـری کنند و از این در و از آن بام باهم گـپ بـزنـنــد.

آقای انجنیر که آب پـیاز وسـیر و سـرکه را به گوشـت های مرغ می مالید، به این می اندیشـید که چرا آن ها یعـنی خودش وهمین خانم داکتر دراین همه سـال هایی که مثـل آب روان گذشـته ورفـته بودنـد، به یاد همچو گپی نیافـتاده بودند. به یاد این گپ که گاه گاهی هم برای خودشـان کاری بکنند وسـفره یی هموار و ببینند که دنیا به کجا رسـیده اسـت ومردمانـش به کجا وبالاخره خود آن ها به کجا رسـیده اند و چه می کنند. آخر در این دنیا که نمی شـود همیشـه برای دیگران کار کرد. خود ماهم سـر خو د ما حقی داریم ونان ونمکی. آقای انجنیر هـر چند فکر کرد به یاد نیاورد که دراین سـال ها چنین کاری صورت گرفـتــه باشـد. نه اصلا از پـانزده سـال هم گذشـته بود، نه، بیسـت سـال گذشـته بود که آقای انجنیر وخانم داکتر هی می دویدند ومی گریختـند و می تـپـیدند و دمی آرامش نداشـتند. چون آن ها طی این زمان پرآشـوب می دانسـتـند که اگر دمی غفلت کنند، همه چـیـز را از دسـت رفـته وجبران ناشـده دریافـت خواهـند کرد. شـاید هم این طور نبـود. اما آن ها همین گونه تصور می کردنـد. هـر روز به امید روزد یگر می گذ شـت. هـر روز سـوی کار ودویدن وتپیدن می رفـتند. نه، امروز می رویم. اگر نرویم همهء کارها از هم می پاشـند وبعـد طوری خواهد شـد که پشـیمانی سـودی به بار نیاورد وآن گاه ورشـکسـت شـده و درته قـرض وقـبالـه مردم فـروخواهیم رفـت. آقای انجنیر که لعاب پـیاز وسـیر و سـرکه را به گوشـت ها می مالید، زیـر لب تبسـمی کرد. به خودش خندید، به خانم داکتر خندید. به نظرش آمد که آن هـر دو این همه سـال ها را مفت ازدسـت داده اند. به نظرش آمد که بیهوده می اندیشـیده اند وبا تصور های خام عـمر شـان را طوری سـپری کرده اند که همه اش برای دیگران بوده اســت. نه، اصلاً آقای انجنیر می خواسـت بگوید که یک لحظه توقف نکرده و دم نگرفـته اند و هـردو کنار هم ویا پهلوی هم ننشـسـته اند واختلاطی، صحبت هایی از این در و از آن بام نکرده اند. آقای انجنیر می خواسـت وقـتی خانم داکتر از خریـد بـرگردد، این مطلب ها را برایش بیان کند. آقای انجنیر سـگرتی روشـن کرد، چند کـش دود درون سـینه برد ومشـغول آتـش افـروختن میان منقـل کباب پـزی شــد. به راسـتی هم این همه سـال ها چقدر مشـغـول بودیم. دختر و پسـر شـان بزرگ شـده بودند. حالا خانم « ته » وآقای « کیک» برای خود خانم وآقایی شـده اند ودرمنزل دو با هم دیگر هی می گویند و می خندند. پشـت کمپیوترهای شـان بازی می کنند وتبادل افکار که از بحث های آن ها آقای انجنیر چندان سـر در نمی آورد. ها، واه، چقـدر زود، داکتر هیچ متوجه شـده ای؟ پـانزده سـاله وشـانزده سـاله. این ها مثـل سـمارق ها به یک پلک زدن قـد کشـیدند ومن وتو هـنوز فرصتی نیافـته ایم که یک روز باهم بنشـینیم و دمی خسـته گی های مان را رفع کنیم، خسـته گی های چند ین سـال دویدن وتپـین هارا. بیسـت سـال آواره گی وجان کندن که هله مارا ازخاک شـان بیـرون نکنند. درخاک خود مان هم که جایی برای نفـس کشـیدن نمانده اند. از ما که گذشـت، ویران گشـت، بیا برای این دو معصومی که ما باعـث به دنیا آمدن شـان شــده ایم، دراین جا چیزکی جور کنیم. هـنوز آن لحظه ها فرا نرسـیده اسـت که پـیری وشـکسـته گی به سـرا غ مان آمده اسـت. بوی دود، بوی سـوختن چوب بلند شـد. این دود واین بو آقای انجنیر را به دنیای دیگری برد. آه، بوی وطن، بوی گذشـته ها، غـروبگاهان زیبا که درکوچه های خاک آلود وتفـتیده دهکده شـان این عطر دل انگیـز پخـش می شــد. آن وقت ها خوش آیندی آن را احسـاس نکرده بود. حالا احسـاس می کرد. آه، چه عطری، به خیالش آمد آن چه را که طی این سـال ها گم کرده بود و دنبال آن می گشـت، همین دود و بوی سـوختن چوب بوده اسـت. آقای انجنیر از این کشـفـش ذوقـزده شـده بود. ها، آن ها در جریان بدو بدو های زنده گی وجان کندن های روزگار وقـتی یک دقیقه هم دیگر را می دیدند وفرصتی برای صحبت های دل میسـر می شد، درد دل مختصری می کردند. خانم داکتـر می گفـت:

- هـر قـدر جان می کنی، می دوی، دلت جای دیگری اسـت. مثل این که چیـزی را گم کرده باشی.

و آقای انجنیر حیـران حیران سـوی او می دید، وارخطا می شـد. می دید که به صورت غـیرمترقـبه با سـخنی روبرو شـده اسـت که نوای درون فـراموش شـده اش اسـت. احسـاس می کرد غافلگیر شـده اسـت نـمی دانـســت چـه بـگـویـد. بی اخـتـیــار می گفـت:

- ها،ها هـرچه می کنی، به آن گمشـده نمی رسی.

و وقت تمام می شـد. باید هـردو می رفـتـند و می دویدند، بدو، بدو... در چنان لحظه ها آقای انجنیر احسـاس می کرد که نیاز ومیل شـدیدی برای درد دل گفتن وصحبت کردن پیرامون این حالت ها وگمشـده ها دارد. اما یک روزهم فرصت آن فـرا نرسـید واین همه سـال ها مثـل آب روان گذشـتـند و رفـتـند .

شـعـله ها ودود های درون منقـل آهـسـته آهـسـته جان می گرفـتـند ودر درون آقای انجنیر نیـز شـعـله ها ودود هایی را برپا می داشـنـتد. حالا که آمد، برایـش توضیح می دهم که من گمشـده را یافـته ام. اما چـرا خانم داکتـر دیـرکرد. قـرار بود زود برگردد. من زود بر می گردم تو تا آن وقـت به گوشـت ها آب پـیاز وسـیرو سـرکه بزن وبگذار. خوب، بر می گردد. از خودش می پـرسـید که چگونه خانم داکتر مطمین شـده اسـت که با نـرفـتن هـردوی شـان بـرسـر کار همه چیز به هم نمی ریزد. نمی دانسـت خانم داکتر آن روز از کدام دسـت ازخواب بلند شـده بود. هـرچند فکر می کرد، به راز این تصمیم ناگهانی و بی سـابقهء خانم داکتر پی نمی برد. نمی دانسـت آن روز آفتاب از کدام سـوی دمیده اســت. روز تعـطیل هم بود. روزهای یکشـنبه رسـتورانت ها چقـدر بیـروبار می شـوند. اروپا زاده ها که زیـرفـشـار کار خمیده اند و دمی برای نفـس کشـیدن ندارند، چه دارند جز همین روز های شـنبه ویکشـنبه که آن هم زور شـان وعـقـده های شـان بر سـر رسـتورانت ها خالی می کنند ومثـل مور وملخ می ریزند هی می خورند وهی می شـکنند وهی عـربده می کشـند. زور شـان که به جای دیگر نمی رسـد. دارند، ندارند همین دو روز و یا یک روز. چطور خانم داکتر که اداره چی کار ها بود، در چنین روزی این تصمیم را گرفـته بود که ما هـر دو سـر کار نرویم. فقط از راه تیلفون به آن ها اطلاع داده بود که آن ها امروز سـر کار نمی آیند وکارگران خود شــان همهء کار ها را پیـش ببرند. آقای انجنیر نمی دانسـت که خانم داکتر چگونه به کسـانی که هیچوقت اعـتماد نمی کرد، امشـب اعـتماد کرده اسـت؟ همیشـه می گفـت:

- بیگانه ها کی به فکر ما هـسـتـند، اگریک لحظه غـفـلت کنیم، آن ها دار و ندار ما را می قاپـند. بعـد چه؟ تمام زحمات من وتو نقـش بر آب می گردد. مگر یادت رفـته که من و تـو از ظرف شـویی وپاککاری تشـناب های این اروپازاده شـروع کردیم. اگر غـفـلت کنیم باز همان آش اسـت وهمان کاســه. خوب هم می دانی امیدی هم برای برگشـتن نیســت.

آقای انجنیر نمی دانسـت که خانم داکتـر بعـد از بیش از بیسـت سـال چـرا امروز به ایـن فکر افـتاده اسـت که بـر سـرکار نرویم و با هم محفلی، بـزمی، خلوتی واختلاطی ترتیب دهیم. در حالی که آقای انجنیر همیشـه اصرار می کرد که این تپ تلاش به خاطر چه؟ . اما همیشـه پاسـخ های از خانم داکتر می شـنید که این آرزو او را به عـقـب می راند. اما آقای انجنیر ازچندین لحاظ به این ابتکار خانم داکتر خوشــحال بود. فکر می کرد که حالا ازنظر خانم داکتر کار ها به جایی رسیده اسـت که د یگر خطر غرق شـدن ما مطرح نیسـت. کارگران هم حالا مورد اعـتما د قـرار گرفـته اند. هـو خدایا، بالاخره فرصت یک تـنفـس فرارسـید. تنفـس، آرامـش، خواب آرام، لحظه یی بدون دغـدغـه و اضطراب، آه این ها نبودند. این ها در زنده گی مابه رویا ها مبدل شـده بودند. آخر هر روز از سـا عت سـه بعـداز ظهر تا سـاعت چهار شـب پشـت سـرهم کار وبعـد مثـل مرده ها چند سـاعت می خوابیدند وباز برمی خاسـتـند و سـوی کار می شـتافـتـند ودیگر هـیچ. بوی دود وبوی سـوختن چوب باز او را به یاد دورانی می افگند که کودک و بعـد نوجوان و جوان بود « ته » و « کیک » درمنزل دوم پشـت کمپـیوتر های شـان بودند وباهم مثـل هر روز گرم صحبت. می شـود از آن کمک بخواهم از دخترم ته، از پسرم کیک. ببـیـنند که چـرا از خانم داکتر خبری نیسـت. این جا که خطر راکت و گلوله وجنگ نیسـت. خطـر تصادف موتر اسـت ... به خودش خندید. چـرا به یاد راکت وجنگ افـتاده بود؟ باید می افـتاد. بوی دود، بوی چوب سـوخته او را به سـرزمین خودش می برد. در یک لحظه احسـاس کرد که درآن جاسـت وهنوز پشـت لب سـیاه نکرده اسـت وهـندسـه و ریاضی می خوانـد. بوی دود و بوی چوب سـوخته فضای حویلی را فـرا گرفته اســت. خواهـرش می پـرســد:

- این قـدر درس که می خوانی، آخر چه می شــوی؟

و او می گوید:

- انجنیر.

و خواهـرش با لحن اسـتهـزا آمیز می پـرســد:

- باز چه می شـوی؟

و آقـای انجـنـیـر کوچک پاسـخ می دهــد:

- باز تمام سـرک ها را قـیرریزی می کنیم، و باز خانه هایی می سـازیم که چکک نکنند و در زلزله نیافـتـند. مکتب ها وشـفاخانه ها می سـازیم. مثـل مملکت های دیگــر...

وخواهـرش که ازسـرش دسـت بردار نیسـت، باز با خندهء معـنی داری می گوید:

- سـاخـتی. تـمـام شــد. باز چه می کنی؟

بازهم همان جواب قبلی تکرار می شـود. باز هم همان سـوال و همان جواب چندین بار تکرار می شـوند. آقای انجنیر جوان به سـتوه می رســد، برافـروخته می شــود ومی گویـد:

- باز، باز، باز هـیچ.

خواهـرش قهقهه کنان می خنـدد ومی گویـد:

- خودت را این قـدر نخور ببین مـن هـمین حـالا بـه هـمان هـیچ رســیده ام.

هیچ، هیچ، هیچ. خندیـد. ازاین شـوخی او حالا لذت می بـرد. در آن لحظه برآشـفـته شـده بود. شـاید هم از چوتی های موی خواهـرش کشـیده بود. اما حالا مزهء این شـوخی را حـس می کرد. بلافاصله دلـش را غمی فـرا گرفـت. خواهـرش دیگر درایـن دنیا نبود. سـال ها قـبل کشـته شـده بود. راکتی خورده بود ورفـته بود. می دید که حالا پس از سـال ها دویدن وجان کندن هیچ شـده اسـت. خواهـرش مگر علم غـیب داشـت که همیشـه نسـبت به آینده بدبین بود و در مقابل هـر گپی که در بارهء آینده می گفتند، بلا فاصله با بدبینی عکس العمل شـدیدی نشــان می داد.

به راسـتی هم که سـرک ها قـیرریزی شـدند. شـفاخانه ها ومکتب ها سـاخته شـدند. خانه هایی هم سـاخته شـده بودند که ضد چکک وضد زلزله بود ند. خانم داکتر هم کارهایش را با موفقیت به سـر رسـانیده بود. کودکان دیگر بیمار نمی شـدند و یا قـبل ازبیماری تداوی می شـدند. روزی یادش آمـد. شـتاید دوران نامـزدی ویا پـیش از آن بود. دو تا عاشـق دلباخته زیر درخت های اکاسی دانشـگاه که مـثـل دیـگــران قــدم مـی زدنــد، بــه هـم می گفـتـنــــد:

- آرزویم این اسـت که بتوانم داکتر شـوم و به این مردم بیچاره وبدبخت رسـیده گی کنم. ازدیدن مر یض ها و کودکان بیمار دلم می گیرد. از زنـده بـودنـم و انســان بـودنـم بــدم می آیــد.

- من هم آرزو دارم، مانند تو. مردم چقـدر بدبخت اند. ممالک دیگر را نگاه کن و این جا را. نه خانه، نه شـفاخانه، نه مکتب ونه مدرسـه. درس ها مشـکل انـد. اما شـب و روز می کوشـم به آرزویم برسـم ودرس انجنیری را تما م کنم ...

یادش می آمد. شـب زنده داری ها، فـرو رفـتن میان کتاب ها ومعادله های گیچ کننده ریاضی و مثـلثـات و...

شـانزده سـال تحصیل. خانم داکتر که هـژده سـال خواند بود و چند سـال هم درخار ج ... ها، خانم داکتر نیامد. چوب ها میان منقـل می سـوختـند. به شـعـله های آتش می دیـد و به دود ها. باز خندید. لبخند زد. دیوانه ها ...

بعد سـوی کلکین منزل دوم نگاه کرد که ازآن جا صدای خنده وصحبت بچه هایش می آمد. یک بار صدا زد:

- تهمینه، کیکاوس یک تان بروید، ببـیـنید که مادرتان چه شـد. تیلفـون دسـتیـش را اگر برده باشـد، زنگ بزنید.

ازصدای خودش واز گپی که گفته بود، خودش حیران شـد. تهمینه، مادر ... به نظرش آمد که این جمله های خودمانی وصمیمی پـس از سـال ها حالا روی زبانـش جاری شـده اند. به خودش حیران شـد. به خیالش آمد که کم کم چیزی مثـل شـراب و یا مثـل تریاک آهسـته آهسـته در خونـش منتشـر می شـود. انگار سـال ها بود که نام تهمینه را نشـنیده بود. انگارسـال ها بود که نام کیکاوس را نشـنیده بود. اما آن هایی که درمنزل دوم سـرگـرم خنده وصحبت بودند، اصلاً صدای پـدر را نشـنیدند. غرق بازی بودند. خنده و صحبت های از این در و آن در. با زبان خودشـان، با زبانی مردم سـرزمینی که آن هـا در آن جا تولد و بزرگ شـده بودنـد. ناگهان سـوال آزار دهـنده یی درذهـن آقای انجنیر حمله برد. ما دیوانه ها در چه خیال ها وخواب هایی بودیم که این نام ها را برای آن ها برگزیدیم. تهمینه وکیکاوس ... حالا تهمینه شـده ته وکیکاوس شـده کیک ... وزبان شـان هم زبانی که نه تهمینه از آن خبر داشـت ونه کیکاوس ... دید به عوض ناراحت شـدن بهتر اسـت به این چـیز ها بخندد . در حالی که آرام آرام می خندید، چند تکه از چوب ها را میان آتـش افگـند.

***

شـعـله های آتـش باغچهء حویلی را روشـنی لرزنده یی می داد. گاهی کم وگاهی بیش. صدای چسـر چسـر سـوختن گوشـت و چربی همراه با بوی سـوختـهء پـیاز وسـیر بالا بود. به دو طرف منقل کباب پزی روی دو تا چوکی آن ها نشـسـته بودند وقهقهه کنان می خندیدند، خانم داکتر وآقای انجنیر. دیگر مسـت مسـت بودنـد. مسـتانی که نه شـراب نوشـیده بودند ونه کبابی خورده. می نخورده مسـت بودند و دیوانه. وضعـیت شـان طوری بود که گویی چند شـیشـه را خالی کرده اند. وضع شـان به آدم های عادی نمی ماند. هـرکس دراین بیسـت سـال آن ها را دیده بود، و حالا میدید، نمی توانسـت این حالت آن هارا ناشی از شـراب وامثـال هم بداند. بدون شـک آن ها به این فکر می افـتادند که آقای انجنیر وخانم داکتر همزمان به جنون مبتلا شـده اند. می گفـتـند ومی خندیدند. می گفتند ومی خندیدند. دیگر برای آن ها دنیا، دور و پیش، سـود وزیان روزگار، خدا واین آفـتاب وزمین وسـیاره ها و سـتاره هایش، اروپازاده گان ونگاه های معنی دارشـان دیگر معـنایی نداشـتـند. چنان سـرمسـت وسـر به هوا می خندیدند که گویی دیگر در اندیشـهء هیچ چـیزی نیسـتند و از بند تمام بنـد ها رهـیده اند.

منقل می سـوخت. میانش چوب ها می سـوختند. میان آن ها گوشـت وچربی کبا ب می شـدند و می سـوختند. شـعله های آتـش فضای باغچه را تکان تکان می داد. تاریکی را تکان تکان می داد. همراه با دود ها دانه گگ های کوچک آتـش مثـل پـروانه ها پـرواز کنان به بالا می رفـتند وگم می شـدند. خانم داکتر وآقای انجنیر می گفـتـند و می خندیدند. مثـل این که ده سـال، بیسـت سـال نخندیده بودند وحالا به یاد شـان آمده بود که دراین همه مدت آن ها خنده را از یاد برده بودند. حالامی خندیدند. حالا می خندیدند. حالا می خندیدند. حالا. خانم داکتر به آقای انجنیر می خندید. آقای انجنیر به خانم داکتر می خندید. آقای انجنیر به خودش می خندید. خانم داکتر هم به خودش می خندید. چیزی می گفتند و بلا فاصله قهقهه کنان از ته دل می خندیدند. وقـتی به خند

 

 

 

 

 

 

فـهـرســت مـقـالات ایـن شـــمــاره:

منشاء روز اول ماه می

مسـابقهء تسـليحات هـسـته اي
توازن وحشت ميان هند و پاکستان
 

نردبان آسمان

رجال و رويداد های تاريخی افغانسـتان
 کاميابی و ناکامی زمان شاه

جامی
نورالدین عـبدالرحمان بن احمد جامی

نگاهی به تارخچه خوشـنویسی در افغانسـتان
کاروان شـعـر وادب
 

وآفتا ب از کدام سو دميده بود
 

اسـتا د فضل محمد فضلی یکی از چهره های