|
||||||||
|
|
به مناسـبت شـصت سـاله گی رهـنورد زریاب و زنـده گی پـر بار ادبی او:
جلوه هایی از ریالیزم جادویی در داسـتان " گلنار و آیینه "
محمد نبی عظیمی همین چند ماه پیش بود که رمان " صد سـال تنهایی " گابریل گارسـیا مارکز را خواندم، به توصیهء دوسـت عزیزم رهنورد زریاب. زریاب می گفت: در کابل که بودم هر وقتی که ملول می شـدم و دلم می گرفت، به کنج خلوتی پناه می بردم، " صد سـال تنهایی " را می گشـودم، بخشی از آن را می خواندم و غم دل می زدودم. می گفت با خواندن این رمان آدم می فهمد که زنده گی چه گسترهء وسـیعی اسـت که امکان روی دادن هر امر و حادثهء شـگفت انگیزی در آن وجود دارد. حوادثی که گهگاهی از سـیطرهء عقل و منطق خارج می شوند. غیر عینی؛ نا واقعی و نا پذیرفتنی به نظر می رسـند ولی با آین هم اتفاق می افتند. خوب دیگر، " صد سـال تنهایی " را با هر مشـکلی که بود پیدا کردم و با عطش فراوانی به خوانش گرفتم. و لذت و فیض بسـیار بردم. اما دلم می خواسـت که بار دیگر این رمان دلپذیر را بخوانم که شبی زریاب تیلفون کرد و گفت: " صد سـال تنهایی " ات را برایم بفرسـت؛ دلم گرفته اسـت و سـخت افسـرده هسـتم. صبح که شـد کتاب را با عجله برایش پسـت کردم، بدون هیچ گونه دریغی و افسـوسی! نمی توانسـتم خواهشـش را رد کنم. آخر او همان داسـتانسـرای فرزانه، خوش بیان و عالی نویسی هسـت که داستان کوتاه " مار های زیر درختان سـنجد "رانوشـت. داسـتانی که نقطهء عطفی در تاریخ ادبیات داسـتانی کشـور ما محسـوب می شـود. همان داسـتانی که در آن تداخل زمانها، فضای جادویی، حوادث تو در توی شـگرف و زبان دلنشـین آن خواننده را جادو می کند و لبریز از لذت و شـادکامی می سـازد. پس چه کسی می تواند خواهش آفرینندهء چنین داسـتانی را رد کند ؟ مدتها گذشـت، زریاب به وطن برگشـت و" صد سـال تنهایی " را هم با خود برد ولی در این مدت که من شـیفتهء سـبک وشـیوهء دبسـتان ریالیزم جادویی شـده بودم، توانسـتم چند رمان و داسـتان دیگری که با همین سـبک نوشـته شـده اند پیدا کنم و بخوانم مانند: "محاکمهء " کافکا،" مارگریتا " ی میخاییل بولگاکف، " بار هسـتی " میلان کوندرا، " آیه های شـیطانی " سـلمان رشـدی و چند تا اثر دیگر. آری!همان طوری که او می گفت متوجه شـدم که ریالیسـم جادویی ریالیسـمی اسـت که برخی از حوادث و واقعیات آن از حدود عقل و منطق انسـانی خارج می شـوند. این حوادث گاهی حالات شـگفت انگیزی به خود می گیرند و زمانی حالات پوچی، مسـخره گی و بیهوده گی. در این داسـتانها مرز میان خیال و واقعیت درهم و برهم می شـود و عنصر شـگفتی و اعجاب و پدیده هایی که ذاتاً شـگفتی برانگیز اند، برجسـته و ملموس. اما به این شـرط که با امر و حادثهء معمولی زنده گانی و زنده گی انسـانی در تضاد نباشـد. بلکه در توازن و همسـانی با حوادث زنده گی قرار گیرد و منطق داسـتانی آسـیب نبیند. گفتنی اسـت که در این سـبک، حوادثی را که راوی داسـتان شـرح می دهد در ذهنش اتفاق نمی افتد چنان که در مکتب سـورریالیزم اتفاق می افتد. این حوادث در پیشـروی چشـمان او رخ می دهد. مثلاً درهمین رمان صد سـال تنهایی آنجا که " روملیوس" خوشـگله؛ با ملافه های شـسـته به هوا های بالا می رود؛ چنان با قدرت توصیف می شـود که انگار یک واقعیت بوده و در پیشـروی چشـمان راوی داسـتان اتفاق افتاده اسـت. اما با آینهم می بینیم که او قصهء دیو و پری نمی نویسـد. می بینیم که نویسـندهء ریالیزم جادویی با خرافات سـر سـازش ندارد، سـرشـت و طبیعت قهرمان داسـتانش شـگفت انگیز نیسـت. بلکه این حوادث داسـتان اسـت که مشـحون و لبریز از شـگفتی ها و اعجاب اسـت. چرا که زنده گی گسـتره یی اسـت که امکان رخ دادن هر اتفاق شـاد و نادر و جالب ــ با توجه به امکانات وسـیع حیات ــ در آن وجود دارد. باری! رمان" گلنار و آیینه " که منتشـر شـد سـر و صدا های فراوانی در حلقه های فرهنگی کشـورما نیز بلند شـد. به طوری که هم محاسـن آن را بیان کردند و هم معایب و مثالب آن را. حـّـتا برخی ها کار را به جایی کشـانیدند که نوشـتند " گلنار و آیینه " شـباهت هایی دارد با" بوف کور" صادق هدایت و فلم هندی " پاکیزه " و از این قبیل حرفها ونکته ها! ولی به گفتهء زریاب؛ بدبختی ما این اسـت که هر وقت پای سـگی در داسـتانی به میان آید، می گویند که از هدایت گرفته اسـت و هرگاه از میمونی سـخن زده شـود، می گویند، ببین که از صادق چوبک دزدیده و یا تقلید نموده اسـت. ...! امـّا، من در این نبشـته به محاسـن و معایب این اثر نمی پردازم. زیرا که این کار را خبره گان و آنانی که در گسـترهء ادبیات داسـتانی صلاحیت نقد نمودن را دارا هسـتند، انجام می دهند و انجام خواهند داد. بنابراین آنچه من می نویسـم، نقد نیسـت بل توضیح این مسـأله اسـت که آیا در رمان " گلنار و آیینه " رگه ها و جلوه هایی از ریالیزم جادویی دیده می شـود یا نه؟: دراین رمان زریاب، داسـتان رقاصهء جوان و زیبا رویی را می نویسـد که مادر، مادر، مادر، مادر ، مادر، مادرش هم رقاصه بوده اسـت و کنچنی. راوی داسـتان که محصل دانشـگاه کابل اسـت با ربابه که دختر، دختر، دختر، دختر، دختر، گلنار، رقاصهء یکی از مهاراجه های هندوسـتان اسـت، در اثر یک تصادف آشـنا می شـود. و احساس می کند که ربابه را دوسـت دارد و ماجرا از همین جا آغاز می شـود. هر دو شـیفته و شـیدای یکدیگر می شـوند. بعد اتفاقاتی رخ می دهد. آن دو گاهی از هم جدا و زمانی به همدیگر می رسـند. تا این که راوی داسـتان با دختر، دختر، دختر، دختر دیگـر گلناریعنی خالهء ربابه که شـیرین نام دارد آشـنا می شـود. شـیرین روزی کف دسـت راوی داسـتان را می بیند و ربابه در جایی و مکان دیگری از قول خاله شـیرین برایش می گوید که من و تو در گذشـته های دور با هم خواهر و برادر بوده ایم. ... و باقی داسـتان همان اسـت که سـر انجام این دو دلداده از هم جدا می شـوند ولی پس از گذشـت سی و پنج سـال شـبی ربابه در کنار بسـتر راوی داسـتان پیدا می شـود و از وی می پرسـد: همه چیز را نوشـتی و راوی پاسـخ می دهد – ها، همه چیز را نوشـتم. آری، همان طوری که می بینیم، این داسـتان طرح بسـیار پیچیده و درون اندر درونی ندارد. در زنده گی روزمره هسـتند جوانانی که به رقاصه ها دل می بندند و تمام هسـت و بود مادی و معنوی خود را به پای آنان می ریزند. جدایی دو دلداده نیزحادثهء بسـیار مهمی نیسـت و دیدارآنان پس از سی و پنجسـال در زمان و مکان دیگر نیز یک امر اسـتثنایی نمی تواند بود. امـّا این نویسـندهء " گلنار و آیینه " اسـت که این سـوژهء سـاده را از گرهگاهی پر از خم و پیچ جادویی می گذراند، از درون اسطوره یی، قصهء دلنشـینی زاده می شـود و از برکت تخیل پر بار و ذوق پالودهء نویسـنده ؛ با ظرافت و مهارت کامل به پایان می رسـد. زریاب دراین داسـتان که رمانسی اسـت خاطره انگیزو رازناک، در واقع میان اسـطوره و افسـانه و واقعیت در حرکت اسـت. دنیای اسـرارآمیز" گلنار و آیینه " خیال پرور اسـت و جاذبهء سـحرناک، اعجاب برانگیز و جادویی آن، فضای اثیری و حال و هوای خیالی و ذهنی آن بیانگر آن اسـت که زریاب گرایشی دارد و دسـتی برای آفرینش ریالیسم جادویی در آثار داسـتانیش. به طور مثال، آیا شـگفت انگیز نیسـت که بسـیاری از حوادث این داسـتان در خانهء مرده گان رخ می دهد؟ یا شـگفتی آور نیسـت که دختری در یک شـب تاریک و سـیاه و سـاکت در شـهدای صالحین ( گورسـتان مسـلمانان درکابل ) برقصد؟ آیا اعجاب برانگیز نیـست که آیینه در برابر رقیب خود گلنار تاب نمی آورد، ریز ریزمی شـود، پرده ها آتش می گیرند، قصر مهاراجه در کام شـعله های سـرکش آتش فرو می رود و فریاد ترس و حیرت حاضرین به آسـمان می رسـد؛ ... یا صدای طبلهء " پندت نیمن داس " و شـنگ شـنگ زنگ های پا های گلنار ها که در واقع موسـیقی غریب متن این داسـتان را تشـکیل می دهد؛ خواننده داسـتان را به افسـانه و خیال دسـت نیافتنی رهنمون نمی شـود؟ یا بزمی که دودکشـان در جوار زیارت تمیم انصار هر روزه بر پا می کنند و سـتایشـگر بابه قوی مسـتان هسـتند، خبر از بیهوده گی، پوچی و به تمسـخر گرفتن زنده گی نیسـت؟ و یا این قصهء خواهر و برادر بودن ربابه و راوی داسـتان، شـگفتی آفرین نیسـت، یک اندیشـهء فرا زمینی نیسـت ؟ بیایید از جملهء این پرسـش ها، یکی را انتخاب کنیم؛ و ببینیم که زریاب چگونه توانسـته اسـت خیال و واقعیت را درهم آمیزد. مثلاً اگر ربابه را در قبرسـتان در نظر آوریم، می بینیم که او در یک شـب تاریک و ظلمانی با پاهای برهنه، بدون آن که صدای طبله و هارمونیهء امیر و خسـرو را بشـنود، می رقصد و می رقصد. چنان شـور انگیز که زمین سـخت و پر از خار و سـنگریزهء آنجا پا های به حنا بسـتهء او را زخمی می سـازند. ولی نه آن زمین سـخت و پر ازسـنگ و خار، نه تاریکی نه سـکوت و نه غرابت مکان و زمان او را از رقصیدن و چرخیدن و ضرب گرفتن باز می دارند. چرا که ربابه خشـمگین اسـت، خشـمگین اسـت که مرد مسـتی او را کنچنی گفته اسـت و همین. ولی از طرف دیگر، آیا چنین امری ممکن اسـت؟ رقصیدن دختری در نیم شـب و در خانهء اموات در اطراف تکدرختی. مانند یک روحی که انگار شـیطان در پوسـتش رفته اسـت، در قبرسـتان شـهری که مردم آن همه مسـلمان اند؟ آه چه بدعتی، چه بی احترامیی نسـبت به مرده گان و زنده گان! ولی از سـوی دیگر آگر به این حادثه نگاه کنیم می بینیم که این امر چندان دور از امکان هم نیسـت. تنها در صورتی که به این باور باشـیم زنده گی همان گسـترهء وسـیعی اسـت که امکان روی دادن هر چیزی در آن ممکن اسـت. در این صورت ربابه می تواند برقصد، در همان هوا و فضای مه آلود و اثیری، با ضربه های طبلهء اسـتاد پیر " پندت نیمن داس " که از ورای قرون به گوشـش می رســد. ولی اگر به این باور نباشـیم که در زنده گی و زنده گانی امکان رخ دادن هر چیزی مکن اسـت، چنین امری با واقعیت زنده گی و زنده گانی درجامعهء ما به هیچ صورتی از صور هم خوانی ندارد و نمی تواند داشـته باشـد. پس می بینیم که در این داسـتان در بسـا حالات مرز میان تخیل و واقعیت در هم ریخته و یا از میان برداشـته می شـود و جلوه های ریالیسم جادویی در این اثر در همین حالت ها و واگویه های ذهنی راوی و ربابه نهفته اسـت و بیان زریاب اکسـیر و جادوی این قصه و فسانه: وجود ما معمایی اســت حافظ که تحقیقش فسـون اسـت و فسـانه پایان باز نویسی شـده درماه قوس 1383
|
|
||||||