شماره هـفـتـم سال سوم 6 اسـد 1334 / 28 جولای 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشقري

 

 

مرحوم غلام نبي عشـقـري شـاعر و عارف وارسـته در تابسـتان ( 1271هـ ش) در چهل تن پغمان بدنیا آمد به عمر 87 سـالگی بتاريخ نهم سـرطان 1358( هـ ش) در شـهر کابل ديده از جهان فرو بسـت و در شُـهدای صالحين مقبره شـان زیارتگاه دوسـتان و ارادتمندان شـان میباشـد.هر سـاله در تاريخ وفات آن بزرگوار جمعی از شـاعران، آگاهان و دوسـتداران آن مرحوم به احترامش به آرامگاه شـان، میروند. اين بيتـش انسـان را به تفکر مي اندازد:

جان را به شـوق چشـم تو مسـتانه داده ام

جوشـد شـراب از رگ سـنگ مزار من

گر چه در بيت ديگر به شـيوهء ديگر خود را خاک راه معشـوق ميسـازد:

شـهيد طرز خرام تو ام درين عالم

بهر کجا كه قدم مينهي مزار منسـت

وي در زنده گي چنان عاشـقانه زيسـت كه ناله درد عشـقـش قرنها از حنجره خوش آواز آن طنين انداز خواهد ماند. و زنده گي جاودانه را از نالـش درد جدايي يافته اسـت. هر كس دردش بیشـتر ناليدنش رسـاتر. خودش به دوسـتانش بيتي از مسـعود سـعد را در خور وضع خويش ديده و مي خوانده اسـت:

گردون مرا به رنج و الم کشـته بود اگر

پـيـوند جان من نشـدي نظم جانفزای

اسـتادان موسـيقي در زمان حياتـش، اشـعار وی را با زيبايي هاي شـرح نا شـدني با نوای موسـيقي توام سـاخته اند به گونه مثال مرحوم اسـتاد رحيم بخش ( وا سـوخت اول ) صوفی صاحب عشـقـري را زيبا خوانده اند:

دلبر و دلشـكار و بادارم

زمن آزرده اي خبر دارم

از تو باشـد اميد بسـيارم

رس بفـريادم اي دل آزارم

بعـيــادت بـيـا کـه بـیـمـارم

اشـک حسـرت ز ديده میبارم

.با اختصار

عشـقـري بي دیار و بي يار اسـت

عشـقـري بي طبیب و غمخوار اسـت

عشـقـري را حیات دشـوار اسـت

عشـقـري بي گل رخت خار اسـتم

بعـيــادت بـيـا کـه بـيـمــارم

اشک حسـرت ز ديده میبارم

کمتر كسي در وطن پيدا ميشـود كه بيتي از اشـعار عشـقـري را بخاطر نداشـته باشـد و يا آواز خواني از ابياتش را نه خوانده باشد.مردم به وي مرتبت شاعر مردمي را داده اند. از نمونه هاي اشعارش ابياتي بياد دارم:

بدين تمكين كه سـاقي باده در پيمانه ميريزد

رسـد تا دور ما دیوار اين میخانه ميريزد

.

گر بهشـتم میرسـد وصل نكويانم بس اسـت

ور بدوزخ لايقم تكليف هجرانم بس اسـت

..

دلبرم دل آزار اسـت پشـت گپ چه ميگردي

ظالم و سـتمگار اسـت پشـت گپ چه ميگردي

تيشـه كوهكن میزد سـنگ اين سـخن میگفت

كار عشـق دشـوار اسـت پشـت گپ چه ميگردي

.

فدای چشـم نمناكت شـوم يار

جگرخوني چرا خاكت شـوم يار

 

کدامین سـيه مو به سـاحل نشـسـته

كه مي آيد آواز دریا شـكسـته

..

همسـر سـرو قدت ني در نيسـتان نشـكند

سـاغر عمرت ز گردش هاي دوران نشـكند

نسـبت هر گل كه با رخسـار زيبايت رسـد

تا قیامت رنگ آن گل در گلســــتان نشـكند

 

عمری خیال بسـتم يار آشـناييت را

آخر به خاک بردم داغ جداييت را

وي در دل مردم جا دارد و از دوسـتانش یگانه خواهشی كه دار اين اسـت:

ايدوسـتان براي خدا ياد ما كنيد

شـرط وفا و مهر و محبت بجا كنيد

چيز دگر ز نزد شـما نیسـت خواهشـم

دسـتي بر آورید و برایم دعا كنيد

از صد طواف کعبه ثوابش فزونتر اسـت

گر حاجت شـكسـته دلي را روا كنيد

با مدعا بسـر نرسـد دوسـتی كـس

ياري و آشـنايي بي مدعا كنيد

اي کاروانیان ره،عشـق از كرم

پا مانده اسـت عشـقـري رو بر قفا كنيد

و اینک شعری از آن می آوریم تا در دلهای علاقمندان چنگی انداخته باشـد.

عمر خيال بستم يار آشنائيت را

آخر به خاک بردم داغ جدايت را

برخاک راه کردم دل پايمال نازت

ای بی وفا ندانی قدر فدائيت را

بردی دل از بر من پامال ناز کردی

ای دلربا بنازم اين دلربائيت را

کاکل ربوده ايمان چشم تو جان و دل را

ديگر چه آرم آخر مـن رونمائيت را

خوش آن شبی که جانا در خواب ناز باشی

برچشم خود بمالم پای حنائيت را

داغ شب حنايت ناسور گشته در دل

زانرو که من نديدم ايام شاهيت را

شمشاد قامتان را بسيار سير کردم

در سرو هم نديدم جانا رسائيت را

ای شاه خوبرويان حاکم شدی مبارک

شکر خدا که ديدم فرمانروايت را

ای رشک ماه کنعان بـودی اسير زندان

شکر خدا که ديدم روز رهائيت را

بيخانمان نمودی بيچاره عشقری را

ديديــــــــــم ای جفا جو خيلی کمائيت را

روانش شـاد و جایگاهـش بهشـت برين باد.

ديپلوم انجير ضياالحق مومنی