|
||||||||
|
|
آلبرت انشتن
از هفته نامه کيهان چاپ لندن قسمت ( 2 ) آنچه او گفته است ومي توان با آن خنديد
آرزوي يك خانم خوشگل خانم زيبايی در مهماني شـلوغي دسـت از سـر انشـتين بر نميداشـت هر جایيكه ميرفت همراه او بود و مرتب از او تعريف مي كرد.اينشـتين سـر انجام مؤدبانه پرسـید. ــ خانم ممکن اسـت بفرمائید با من چي كار داريد؟ ــ من آرزویی دارم كه مي خواهم شـما آنرا برآورده كنيد. و بازوی انشـتين را گرفت و به گوشـهء خلوتي برد و گفت: ــ اقاي انشـتين من دلم مي خواهد از شـما بچه دار شـوم. ــ ازمن ؟ براي چي؟ ــ براي اينكه فكر ميكنم بچه ما اگر خوشـگلي را از من و هوش و نبوغ را از شما به ارث ببرد يک موجود استـثـنائي جهان خوا هد شـد. اينشتين تحملي كرد وگفت: ــ خانم آيا هركز فكر كرده ايد كه اگر آن كودک هوش شـما و شـكل مرا به ارث ببرد چه موجود بدبختي خواهد بود؟ مردي كه حسـاب نمي دا نسـت وقتي انشـتين به دا نشـگاه پرينسـتون آمد روزي رئيس دانشآگاه او را به دفترش خواست و گفت: ــ اقاي پروفسـر امروز مي خاسـتم درباره حقوق ماهانه با شـما صحبت كنم لطفا بفرماييد ماه چقدر ماهانه بشـما در نظر بگيريم؟ اينشتين چند لحظه تأمل كرد و گفت: ــ من و زنم با ماهي هشـتاد و پنج دلار امورات مان ميگذرد رئيس دانشـگاه با تعجب پذيرفت روز بعد زن انشـتين هراسـان به دفتر او مراجعه كرد و خواسـتار ديدار وي شـد. رئيس او را پذيرفت و زن اسـتاد با پريشـان حالي گفت: ــ آقاي رئيس ما فقط ماهي دوویسـت و پنجاه دلار كرايه خانه مي پردازيم. ــ اما خانم عزيز شـوهر تان خودش اين مبلغ را پيشـنهاد كرد. زن سـري با تاسـف تكان داد و گفت: ــ آقا ... اين شـوهر بدبخت من اصلاً حسـاب سـرش نمي شـود. جمع و تفريق بلد نيسـت. صورت خرج خانه را من مينويسـم و جمع و تفريق ميكنم تازه اين در صورتي اسـت كه او گاهي از پول خورد هاي كه من قايم كرده ام كش نرود و براي خودش آب نبات چوبي و شـكلات كشي نخرد. جهت يابي اسـتاد اسـتاد انشـتين در خيابان اصلي دانشـگاه به داكتر«هارولد اوري» بر خورد. مدتي با هم حرف زدند و از كنفرانس آينده اسـتاد صحبت كردند. وقتي ميخواسـتند از هم جدا شـوند. ناگهان انشـتين پرسـيد. ــ راستي اوري ما وقتي به هم رسـديم من از كدام طرف مي آمدم؟ ــ از طرف مقابل. براي چي؟ ــ خوب شـد خيالم راحت شـد.فهميدم كه ناهارم را خورده بودم و داشـتم بر ميگشـتم به دفترم. مي خواسـتم تشـكر كنم انشـتين در ميان انبوه كاغذ هاي روي ميزش به پاكتي بر خورد كه اسم و آدرس مردي روي آن نوشآته شآده بود. اما هر چه كو شـش كرد كاغذ درون آن پاكت را پيدا نكرد. ناچار نام ای براي آن كس نوشـت و از او پرسـيد كه چكار داشـته كه برايش نامه نوشـته و او چه كار ميتواند بكند؟ بعد از چند روز پست نام ای براي انشـتين آورد و اسـتاد وقتي پاكت را كشـود اين جمله كوتاه را در او خواند: « اسـتاد بزر گواوار! من شـوهر سـابق همسـر فعلي شـما هسـتم در نامه قبلي هم نوشـته بودم كه قصدم از نامه نوشـتن بشـما فقط عرض تشـكر قلبي اسـت زيرا زن سـابقم هميشـه به من ميگفت« احمق تر از تو شـوهري در دنيا پيدا نمي شـود) شـما با ازدواج با او به من يک درجه تر فيع داديد مرسي. » جنگ چهارم جهاني در پايان كنفرانس پر جنجالي وقتي رئيس ختم جلسـه را اعلان كرد يكي از حضار پر هياهو به اعتراض گفت: ــ من يک سـوال اسـاسي دارم كه مي خواسـتم از انشـتين به پرسـم و شـما به من اجازه نداديد. رئيس از انشـتين پرسـيد كه آيا ميتوان باز هم سـوال گرفت يانه؟ وانشـتين جواب مثبت داد. سـوال كنننده پرسـيد: ــ اسـتاد مي توانيد بفرماييد كه با اين وضعي كه تسـليحات اتمي در دنيا پيش مي رود جنگ سـوم جهاني به چه صورت خواهد بود؟ ــ را جع به جنگ سـوم هيچ گونه حدسي نميتوانم بزنم اما... مطمئنم كه جنگ چهارم جهاني به كمك سـنگ و چوب و تير و تبرو نيزه روي خوا هد داد. اشـكال مثلث دختر دانشـجوي زيبايي سـر كلاس درس از انشـتين پرسيد: ــ اسـتاد شـما چرا در تمام فرضيه هاي خود از ميان تمام اشـكال هندسي دايره را انتخاب ميكنيد و در باره دايره و مدار هاي آن حرف ميزنيد و تيوريهاي خود را روي اين شكل بندي بنا ميكنيد؟ اينشـتين پرسـيد: ــ آيا شـكل هندسي زيبا تري از دايره در ذهن شـما هسـت؟ ــ بله، اسـتاد مثـلث به مراتب زيبا تر از دايره اسـت. ــ ممكن اسـت حق با شـما باشـد اما اِشـكال مثـلث اينسـت كه آدم مجبورمي شـود آخر سـر با او ازدواج كند در حليكه امكان فرار از مركز و مدار دايرهميشـه هسـت. نسـبيت يعني چه؟ ــ اسـتاد ممكن اسـت اين تيوري نسـبيت را به زبان خيلي سـاده براي من بيان كنيد؟ ــ بلي پسـر جان فكر كن اگر همين الان ترا با اين دختر خوشگل بغل دسـتت ده سـاعت در يك اطاق تنها بگذارند اين ده سـاعت به نظرت ده ثانيه خواهند آمد. اما ... اگر شـلوارت را در آورند و ده ثانيه ماتحتت را روي اين بخاري ذغال سـنگي بگذارند به نظرت ده سـاعت خواهد رسـيد. نسـبيت يعني اين.( اينكه چيزي نيسـت راننده انشـتين يكروز به او گفت: ــ اسـتاد من از بس در كنفرانس هاي شـما حاضر بوده ام و در رديف آخر نشـسـته ام تقريبا تمام موضوعات را بلدم و فوت آبم. در عين حال دلم براي اين همه زحمتي كه شـما ميكشـيد مي سـوزد و فكر ميكنم بد نيسـت گاهي اسـتراحتي بكنيد. بنابرين اگر موافق باشـيد در كنفرانس بعدی جاي مان را عوض كنيم شـما راحت ته سالن بنشـينيد و من كنفرانس خواهم داد. اينشـتين اين پيشـنهاد راننده را پذيرفت و روز كنفرانس يونيفورم راننده ته سـالن نشـست و راننده به عنوان اسـتاد، كنفرانس را اداره كرد. همه چيز گفته شـد و مشـكلي پيش نيامد تا در آخرين لحظه يكي از شـاگردان سـوالي كرد كه اصلاً با اطلاعات راننده ارتباطي نداشـت و راننده بلافاصله خنده ای كرد وگفت: ــ احمق جان اين سـوال تو آنقدر سـاده اسـت كه حتا راننده بيسـواد من هم كه ته سـالون نشـسـته مي تواند به را حتي به آن جواب بدهد. آهاي..! ادلف پا شـو جواب اين پسـره را بده. من ديگر خسـته شـده ام. اره جونم يكي از دختر هاي خوشـگل خودش را لوس كرد و گفت. اسـتاد سـوالات امتحان آخر سـالِ امسـال همان سـوالات پارسـال اسـت؟ ــ آره جونم.اما امسـال تمام جوابها با جوابهاي سـال پيش فرق دارد. بهره هوشي انشـتين وارد مجلسي شـد و با اولين مردي كه روبرو گرديد خود را معرفي كرد و از او پرسـيد: ــ به بينم بهره هوشي ( Q I )اي. كيو شـما چقدر اسـت؟ ــ 241 ــ به ! چه خوب. پس ما ميتوانيم بعد از فراغت. درباره تيوري « كش آمدن زمان » و« اسـرار كاينات» گفتگوي جالبی داشـته باشـيم. بعد ازآن فيزيک دان معروف به مهمان ديگري بر خورد و بهره هوشي او را سـوال كرد. ــ 144 اينشـتين لبخندي زد و گفت: ــ شـما براي اينكه بعد از شـام و اجراي موسـيقي در باره اركسـتر هاي مجلس با هم صحبت كنيم بهترين انتخاب هسـتيد. درين هنگام مردي با لباس خيلي آراسـته جلو دويد و خود را معرفي كرد. اينشـتين از او پرسـيد كه بهره هوشي اش چقدر اسـت و مهمان جواب داد: ــ 51 اينشـتين مچ دسـت او را گرفت و گفت: از قيافه شـما حدس زدم؛ بيائيد تا شـام شـروع نشـده راجع به سـياسـت با هم صحبت كنيم. باز هم بهره هوشي اينشـتين مُرد و به بهشـت رفت جلو در سـاختماني كه قرار بود اپارتماني به او بدهند ملک مقربي پيش آمد و ضمن عذر خواهي اظهار داشـت كه هنوز اپارتمان مخصوص او حاضر نشـده اسـت و متاسـفانه او امشـب در يک خوابگاه چند نفره بگذراند. اينشـتين اظهار داشـت كه اصلاً از ين موضوع ناراحت نيسـت. فقط بهتر اسـت هم اطاقي هاي امشـب را بشـناسـد. ملک مقرب همراه او وارد اطاق شـد و گفت: ــ اسـتاد اين آقا بهره هوشي اش 180 اسـت. ــ چه خوب، پس مي شـود با ايشـان در باره رياضيات حرف زد. ــ ايشـان هم بهره هوشي اش 150 اسـت. ــ عجب پس مخاطب خوبي براي گفتگودر باره فيزيک هسـتند.و اين آقا؟ ــ بهره هوشي شـان 100 اسـت. ــ عيبي ندارد با هم در باره آخرين نمايش نامه ها و تياتر صحبت ميكنيم. دريحال نفر آخر هم آمد و با انشـتين دسـت داد و گفت: ــ اسـتاد متاسـفم ولي من بهره هوشـيم 80 بيش نيسـت. انيشـتين با خوشـحالي دسـت بهم كوفت و گفت. اوه چه خوب بگو به بينم فكر ميكني در ين هفته بهره بانكي چقدر خواهد شـد! مشـكل ترين مسـئله رياضي براي من مشـكل ترين مسـئله رياضي روي زمين كه هرگز به حل آن موفق نمي شوم و به سـوالاتـش نمي توانم پاسـخ درسـت بدهم پر كردن اظهار نامه مالياتي اسـت.
|
|||||||