|
||||||||
|
|
سخنوری ذواللسانين در بندِ شاه هند
روهیا، از خطهء خود دور افتادی کنون گر خدا یارت شـود، بی شـک رسی اندر وطن! هنگامی که آدمی آواز دردناک و حزن آلود اشـرف خان هجری را، از آن سـوی سـال ها و سـده ها ــ از پس بیشـتر از سـه قرن ــ و از پشـت دیوار های زندان « بیجاپور » هـندوسـتان می شـنود، این باور در او پدید می آید که این آواز دردناک و حزن آلود، می تواند آواز همه کسـانی باشـد که در بند افتاده اند ــ و بیگناه در بند افتاده اند ــ و یکی از این در بند افتاده گان هم، یوسـف پیامبر بود که داسـتانش را همه کس می داند و اشـرف خان هجری نیز، باری، از این اسـطورهء عصمت و بیگناهی یاد می کند و حالت خودش را با او همانند می یابد: این حکایت طول دارد، اندکی گویم ترا پیش بر یوسـف شـده، حالا به ما افتاده کار! اگـر یـوســف پـیـامـبـر را زندان « پوتیغار » ـ غزیز مصر ـ می آزرد، اشـرف خان هجری را زنـدان شـــاه هـنــدوســتـان ـ اورنگ زیب ـ رنجه می کــــــرد: گفتا: « غزل ز کیسـت ختگ؟ » گفتمش: « دلا، در بند شـاه هـند، یکی رشـک بلبل اسـت! » اشـرف خان هجری، فرزند خوشـحال خان ختگ، چیزی بیشـتر از چهارده سـال را، در این بندِ شـاه هـند سـپری کرد. این سـرگذشـت تلخ و اندوه زای اشـرف خان هجری، بیگمان، سخن آفرین دیگری را به یاد مان می آورد که مسـعود سـعد نام داشـت و یک برههء شـش صد سـالهء زمانی، این سخن آفرین زبان دری را، از اشـرف خان هجری و روزگار او جدا می سـازد. اگر اشـرف خان چهارده سـال را در زندان ها « گوالیار » و « بیجاپور » گذرانید، مسـعود سـعد نیز، هژده سـال زنده گانیش را در زندان های « سـو » و « دهک » و « نای » و « مرنج » سـپری کرده بود و همانند هجری، در حجرهء دلآزار زندان، ناله سـر داده بود و از پریشـانی روزگارش قصه ها گفـته بود. پس از این رهگذر، فکر می کنم می شـود اشـرف خان هجری را مسـعود سـعد عرصهء شـعر و ادبیات زبان پشـتو به شـمار آورد؛ زیرا ــ به گمان بنده ــ « حبسـیات » مسـعود سـعد، در گسـترهء ادبیات زبان دری، بی نظیر و بی همتا شـناخته شـده انــــــد. * * * اشـرف خان هجری ــ همچون بسـیاری از سـخنوران دیگر زبان پشـتو ــ در زبان دری نیز طبع آزمایی کرده اسـت و در این زبان هم سـروده هایی از خودش به یادگار گذاشـته اسـت. او خودش را، درکار سـرودن شـعر به زبان دری، کامیاب و چـیـره دســت می دانــد و بـر خودش زهی و آفـرین می گوید: آفرین ای ختک، به نظم دری نزد ارباب فضل منظوری! در واقع، می توان گفـت که اشـرف خان، گرویده و مجذوب زبان دری بود. او در گرایش به زبان دری، تا بدان جا جلوس می رود که باری می گوید که اصلاً طبیعت آدمی، بیشـتر به سـرودن به زبان دری میل و رغبت دارد: طبیعت هم ندارد میل بر گفتار افغانی1 چون اشـعار زبان فـُرس در خاطر میسـر شـد همان بهتر که نظم فـُرس گویم تا شـود ظاه که مثل شـعر شـاهی گر نشـد، چیزی فرو تر شـد ... روزگاری، شـادروان اسـتاد عبدالحی حبیبی، به من گفـته بودند: « بنده زبان دری را از حافظ و سـعدی و بیهقی و جامی و پیر هرات آموخته ام! » و حالا هم، هنگامی که دیوان فارسی اشـرف خان هجری را ورق گردانی می کنم، درمی یابیم که این در بند افتادهء شـاه هـند نیز، با شـماری از سخن آفرینان بزرگ زبان دری، سـخت اُنس و الفت داشـته و در واقع، این زبان را از همین سخن سـرایان ــ از جمله، خاقانی، فردوسی، انوری، سـعدی، وحشی و رشـیدی ــ اشـارت هايی دارد. و برداشـت من، از دیوان فارسی اشرف خان هجری، این اسـت که او در میان سـخنوران زبان دری، به خاقانی شـیروانی بیشـتر نظر دارد، و حتا در جایی ــ با فروتنی و افتاده گی ــ شـعر فارسی خودش را، در برابر سـروده های خاقانی ــ که آن ها را « سـِحر » می نامد ــ کمرنگ و بی بها می داند. و اما، می گوید که آفریده های او در زبان پشـتو، با سـخنان خاقانی، همسـنگ و همتا می توانند بود: چه باشـد شـعر ما کو دم زند با سـِحر خاقانی 2 ولی در شـعر افغانان، به فرق نظم افسـر شـد 3 بکردم (؟) طبل شـعر خویش بر وحشی و فردوسی که فکر ما در افغانی، به خاقانی برابر شـد! با این همه، اشـرف خان بدین باور اسـت که سـروده های فارسی او، روان خاقانی را شـادمان می سـازد: په اشـعار چې د فارسی سـخندانی کړم په لحد کښی ارواح خوش د خاقانی کړم د پښتو ژبی شـاعر په زمان کوم دي چې يې زه په دا هنر د ځان ثانی کړم 4 کسـانی که با شـعر خاقانی آشـنایی دارند، نیک می دانند که سـروده های خاقانی، روی همرفته، از دشـوار ترین سـروده های زبان فارسی به شـمار می روند. خاقانی ــ که با لقب حسٌـان العجم نیز یاد شـده اسـت ــ بر علوم و اطلاعات و اسـمار و اسـطوره های زمان خودش، احاطهء شـگفتی انگیزی داشـت و بر زبان و ادبیات تازی نیز سـخت مسـلط بود. او مصطلحات و مقوله های علوم گونه گون و اسـاطیر را، با واژه های بسـیار مهجور و غریب زبان تازی، در شـعرش به کار می گرفـت. این مصطلحات و مقوله ها و واژه ها، هـنگامی که با باریک اندیشی ها و کنایه ها و اسـتعاره های بکر و بدیع و پیچیدهء خاقانی یک جا می شـوند، فهم و دریافت شـعر او را بسـیار دشـوار می سـازند. و امـٌا، از لابه لای دیوان فارسی و دیگر سـروده های اشـرف خان هجری، می شـود دریافت که او شـعر خاقانی را می خواند و می فهمید و بدان مهر می ورزید. پس ــ بر همین بنیاد ــ می توان گفـت که اشـرف خان هجری، در زبان دری و در فهم شـعر این زبان و در شـناخت پهلو ها ی گونه گون فرهنگ فارسی دری، خـُبره و چیره دسـت بوده اسـت. از این ها گذشـته، سـه نکتهء دیگر را نیز سـراغ داریم که بر فارسی دانی و فارسی شـناسی اشرف خان هجری مُهر تأیید می گذارند: الف. اشـاره های هجری به شـماری از آدم ها و مقوله های اسـطوره یی و داسـتانی، می رسـانند که او این اسـطوره ها و مقوله ها و داسـتان ها را می شـناسـد و از آنها آگاهی دارد. کاربرد مقوله ها، نام ها و مصطلحاتی چون « نقش ارژنگ »، « تاج هوشـنگ »، « جام جم »، « صولت رسـتم »، « تیشـهء فرهاد »، « صفدر زال »، « شـاه سـکندر »، و مانند این ها، در همین شـمار می آیند. ب. آمدن پاره یی از ترکیب ها و واژه های کهن و ناب زبان دری، در سـروده های اشـرف خان، از آشـنایی این سـخنور با متن های بسـیار قدیم زبان دری حکایت دارد. دراین میان، از واژه ها و ترکیب های چون « پزشک »، « دریوزه » « لاغ » ( ریشـخند و تمسـخر )، « نهالی » ( فرش و توشـک )، « درد وا کردن »، ( اظهار درد کردن )، « غریو کوس »، « داد شـتاب دادن » ( عجلهء بسـیار نشـان دادن )، « پلاس » ( جامهء درویشـانه )، « تنها سـر غنودن » ( تنها خوابیدن و تنها به سـر بردن )، « شـرنگ» ( زهر)، « بلاکشـان »، « دُرِ خوشـاب »، « واژگون کار»، « واژگون کیش »، « هزار»، ( بلل هزار داسـتان)، « ژاژخایان » ( یاوه گویان )، « گـُنجور » ( صاحب گنج )، « روی زرنگار »، « مشـک ناب» و مانند این ها می توان یاد کرد. ج. در دیوان فارس هجری، به ترکیب های زیبا و پخته یی هم بر می خوریم که ــ احتمالاً ــ این ترکیب ها، سـاخته و پرداختهء خود اشـرف خان هجری اسـت و من به یاد ندارم که آن ها را جای دیگری دیده باشـم. در این شـمار، می شـود از ترکیب های چون « گمان ِ سـیه » ( بد خواهی و بد دلی )، « زود زوال » ( نا پایدار )، « زردار» ( ثروتمند )، « بخت ناک » ( بلند اقبال )، « حق پژوه »( خدا جوی )، « شـر گزین » ( شـریر )، « رسـول پسـین » ( پیامبر آخرین )، « غازه کش » ( آرایشـگر ) و مانند این ها نام برد. * * * با همهء آنچه گفته آمد، اثرات فارسی خاص پرورش یافته در آب و هوای هندوسـتان نیز، در کلام اشـرف خان هجری سـراغ می توانند شـد. و این، البته، هیچ جای شـگفتی و تعجب نمی تواند بود؛ زیرا چه در زمان اشـرف خان هجری و چه پیش از زمان او، سـرزمين هند از پرورشـگاه های بزرگ زبان و ادبیات دری به شـمار می رفت و هجری که ــ در واقع ــ در قلمرو شـهنشـاهی هندوسـتان زنده گی می کرده، به هیچ روی نمی توانسـت از این وضعیت ویژه اثر بر ندارد. بر همین بنیاد ــ و به عقیدهء بنده ــ واژه ها و ترکیت هايی چون « طول مرام » ( بسـیار بودن آرزو ها )، « پخته فن » ( ماهر و زبردسـت)، «اضطراب دادن » ( پریشـان سـاختن )، « زیب » ( آرایه )، « طَیر ِلال » ( پرنده گان خاموش ) و مانند این ها را که در بیت های زیرین آمده اند، می شـود از فراورده های فارسی گویان پرورش یافـته در آب و هوای هندوسـتان به حسـاب گرفت. زمان قلب سـپردن به دسـت طول مرام همه نتیجهء دیو غمّاز اسـت! من به راهِ وفا شـتافتم از آنک در ره عشـق همه پخته فن اسـت! آشـفته سـاخت دَور، مرا دُور ازنگار چون شـانه کش به کاکل مه اضطراب داد به زیب خال و خطی نیست صورتت محتاج که آب و رنگ به خاک تو، از الست افتاد. 5 زهی کرامت زنجیر شـاهِ عالمگیر که طَیر لال ز تهدید او هزار شـود! * * * زنده گینامهء اشـرف خان، حکایت از آن دارد که او مدتی را در کابل به سـر برده اسـت. هر چند روز های بود و باش او در کابل، چندان خوشـایند و گوارا نبود؛ زیرا درین مدت، دو بار از سـوی والی کابل ــ که گماشـتهء دربار دهلی بود ــ دسـتگیر شـد و به زندان افتاد، با این هم به نظر می رسـد که در همین برههء زمان، اشـرف خان با زبان گفتاری کابل آشـنا شـده و این آشـنایی، در پاره یی از سـروده های او بازتاب یافته اسـت. به گونهء مثال، در قصیده یی که سی و یـک بـیـت دارد و ســال هــا بعـد، در زنـدان « بیجاپور »، با ردیف « می زند » سـروده اسـت که این کاربرد، عمدتاً از ویژه گی های زبان گفتاری کابل به شـمار می رود6 . این قصیده، رنگ و نواخت طنز آمیز دارد؛ و اما، این طنز، طنزی اسـت تلخ و سـیاه: ای فلک، انصاف پنداری، چرا کردی جفا؟ ما خورم خون جگر، حلوای تو خر می زند! گردُنا، این جور بس باشـد ز کج گردی تو حال ما این اسـت، ابله خوان شـکر می زند! ما به حال خویش حیران، در دکن افتاده ایم در ده آبی، سـعادت خان چُغُـندر می زند! شـیخ رفت اندر خرابات و به مسـجد داد پُشـت از بسـا پاکی ِ او، افـسـوس منبر می زند! دور شـو از پیش ابراهیم، بس ناقابلی زردک بازار، عالم خان نکو تر می زند! * * * از رهگذر تاریخی، می دانیم که این پورتگالی ها بودند که بار نخسـت در سـر زمین پهناور هند رخنه کردند و بر ثروت های آن خطهء زرخیز دسـت یافتند. در سـروده های دری اشـرف خان هجری، در چند جای، حضور این فرنگی ها ــ پورتگالی ها ــ به گونهء زیبا و شـاعرانه تصویر شـده اسـت. از جمله، در غزلی که نـُه بیت دارد وبا ردیف « را » سـروده شـده اسـت، می خوانیم: به سـیر فکر تا رفته، به اطراف فرنگسـتان ز عکسـش رنگ حاصل شـد، بنات پُرتگالی را 7 در غزل یازده بیتی دیگری که باز هم با همین ردیف و قافیه سـروده شـده اسـت، می خوانیم: نبوده مسـتیش افزون، ز جام بادهء هندی شـده تأثیر از چشمـش، شـراب پُرتگالی را و باز هم، در غزل دیگری، می گوید: آن کاکلش به رنگ خط راهبان شـده آسـود چو مشـک ناب، سـر حرف قاف شـد! و این، اشـارتی اسـت لطیف به انحناء ها و پیچ و تاب های فراوان خط فرنگیان، و همین معنی را، میر محمد علی رایج سـیالکوتی نیز در بیتی بازتاب داده اسـت: معنی نازکیت را همه کس وا نرسـد پیچ و تاب کمرت، خط فرنگ آمده اسـت! * * * در بارهء اشـرف خان هجری، این نکته را نیز نباید ناگفته گذاشـت که او، از آن سـخنوران نادر قلمرو فرهنگی ماسـت که شـعر برهنهء شـهوتناک و شـهوت انگییز ( Erotic ) گفته اند و واژه های « ممنوع » و « حرام » را به کار برده اند. در دیوان فارسی هجری، غزلی را می شـود دید که سـیزده بیت دارد و با این مصراع آغاز می شـود: « من که باشـم تا زنم لاف تن سـیمین او... » 8 این غزل، نمونهء کاملی از سـروده های ایروتیک به شـمار می تواند رفت. * * * [ درین قسمت نویسـنده از کم توجه یی ناشـر کتاب، در چاپ این اثر با ارزش، گله و شـکایت نمـوده اسـت کـه مـا از نشــر دو بـارهء آن صرف نظر کردیم ] غزل اشـرف خان را ــ به عنوان حسـن اختتام ــ می خوانیم و سـخنانم را پایان می دهم. خرام ناز دارد یار، گاهی راسـت، گاهی کج چو شـاخ نرم، از باد صبا، گه راسـت، گاهی کج شـود خود آشـکارا، گه نهان اندر به تاریکی خرامد در چمن آن یار، گاهی راسـت، گاهی کج به قصد کشـتن شـیداء، چو ناوک در کمان گیرد ز مخموری نگاهی می کند، گه راسـت، گاهی کج شـده تأثیر زلف یار، بر جان و دل مسـکین به سـان چرخ، کو گردد به عالم راسـت، گاهی کج عجب دارم ز وَی، او هم شـده مفتون حسـن خود کند نظاره در آیینه، گاهی راسـت، گاهی کج لباس آتشـین چو شـعله بالا شـد به سـقف بن (؟) زند اخگر به جان عالمی، گه راسـت، گاهی کج هوای جُغد مشـکینش، چنان زنجیر شد بر دل که پیچد جان، مثل مار، گاهی راسـت، گاهی کج تحرک های ابرویش ببین، از بهر عشـٌاقان کند ایماء به ناوک، تا زند، گه راسـت، گاهی کج نهان شـو روهیا، در طرهء شـبرنگ آن دلبر نگاه چشـم او زخمی زند، گه راسـت، گاهی کج! 10 * * * و باز هم ــ شـاید ـ یاد آوری این نکته نیز لازم باشـد که اشـرف خان، در رثای « مرجانه » بانوی آواز خوانی که در پیشـاور و نوشـهره و دو آبه و اشـنغر آوازه و شهرت داشـته اسـت، پارچهء منثوری دارد که در دیوان فارسی آمده اسـت، او در این نبشـتهء کوتاه، « مرجانه » را « درٌ یـتـیم دریای ملاحت »، « مهـرِ منـیـرِ فـلـکِ صباحت » و « باربد حجله گزین » می خواند11. در پشـتو هم، در وصف « مرجانه » شـعر دارد. و از آن جا که پرداختن به بانوان و دوشـیزه گان واقعی و راسـتین، در فرهنگ ادبی ما شـاذ و نادر بوده اسـت، این کار اشـرف خان از ارج و بهای ویژه یی برخوردار می تواند بود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ رویکرد ها: 1 ــ منظور از « افغانی » زبان پشـتو اسـت. 2 ـ پس این سخن « دانشـنامهء ادب فارس » درسـت نمی تواند بود که می گوید: « اشرف خود را، در فارسی سـرایی، همتای خاقانی می داند. » ( دیده شـود: « دانشـنامهء ادب فارسی » ــ ادب فارسی در افغانسـتان ــ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1375 ، زیر واژهء « اشـرف خان ختک» ) 3 ــ منظور از « شـعر افغانان » سـروده های زبان پشـتو اسـت. 4 ــ هنگامی که در شـعر به فارسی سخن می گویم روان خاقانی را در گور شـادمان می سـازم در این زمان، در زبان پشـتو، آن کدام شـاعر اسـت که من او را، در هنر شـاعری، ثانی خودم به شـمار آورم؟ ( ترجمهء شـعر از من اسـت ) 5 ــ کاربرد واژه ـ « زیب » به معنای « آرایه » و « زیور »، در بخش های گونه گون گسـترهء زبان فارسی دری، عام بوده اسـت و این واژه، با همین معانی، در فرهنگ ها نیز ثبت و ضبط شـده اسـت. با این همه، می شـود گفـت که واژهء « زیب »، یکی از آن واژه هايی اسـت که فارسی گویان هندوسـتان، به کاربرد این واژه و ترکیبات آن فراوان دلبسـته گی نشـان می دادند. چنان که نام های « اورنگ زیب» شـنهشـاه هندوسـتان و دخترش « زیب النسـاء » نمونه هايی از همین دلبسـته گی می توانند بود: « زیب و زینت بس همینم، نام من زیب النسـاسـت! » 6 ــ کلمهء « زدن » به معنای « خوردن » در برخی از متن های کهن نیز آمده اسـت. از جمله، حافظ می گوید: سـاکنان حرم سـتر و عفاف ملکوت با منِ راه نشـین باده مسـتانه زدند. با این هم واژهء « زدن » به این معنی، در فرهنگ ها شـاید راه نیافته باشـد. و اما، این واژه به همین معنی، در زبان گفتاری کابل تا امروز حفظ شـده اسـت. این نکته نیز باید یادآوری شـود که بین « زدن » و « خوردن» یک تفاوت ظریف و کمرنگ ( Nuance ) وجود دارد. بدین معنی که می شـود گفـت « زدن» ـ در معنای مورد نظر ما ـ « خوردن» اسـت همراه با حالتی از سـرخوشی و بی پروایی. 7 ــ در دیوان فارسی هجری، این مصراع بدین شـکل چاپ شـده اسـت: « ز عکسش زنگ حاصل شـد، نبات پرتگالی را ... » چنان که دیده می شـود، این مصراع بدین صورت، معنای روشـن و درستی را نمی رسـاند. من فکر کردم که اگر به جای واژهء « نبات» ( بوته وگیاه)، واژهء « بنات » ( دختران) بیاید، بسی نیکو تر می شـود. 8 ــ این غزل بسـیار مغلوط و نادرسـت ثبت و ضبط شـده اسـت. به گونهء مثال، همین مصراع، در متن چنین آمده اسـت: « من که باشـم تا کنم لاف تن سـیمین او ... » و من، با حدس و قیاس، « کنم» را به « زنم» تبدیل و تصحیح کردم. 10 ــ این غزل در صفحه های 43 و 44 دیوان فارسی آمده اسـت. ـ اشرف خان هجری ــ در سـروده هایش ــ گاهی ختک، گاهی روهی، گاهی اشـرف، گاهی اکرم و گاهی هم « هجری» تخلص می کند. در قصاید فارسیش نیز تخلصش را می آورد. 11 ــ این پارچه منثور، در صفحه 108 دیوان فارسی آمــده اســـــت.ں
|
|
||||||