|
||||||||
|
|
شوق دیدار عزیزه عنایت دوسـتان سـوی وطن دسـته دسـته گل ببرید گل يکرنگی و فرخنده به محمل ببريد تار تار رگ ميهن بنـواز يد چـو صبا نغمهء صلح برآن مردم عاقل ببر يد بر کنيد ريشـهء جنگ و غم ويرانگری نام ظالم همه در صفحهء باطل ببريد ملک پر فيض وطن را ز سـر آ بــاد کنید کاخ سـلطان اسـارت به چپاول ببريـد ره برآن ظلمت جانکاه چو خورشـيد زنیـد نور پر فيض دعا را ز بر کل ببريد نامهء مردم آواره بگوشـش خـوانـید صد سـلامی منِ فسـرده بکابل ببريد باز پرسـيد ز احوال عـزیزان آ نـجا شـوق ديدار ز هر ديده و هر دل ببريد حسـرت و آه ( عزيزه ) بوطن ياد کنيد پارهء شـعری تری از من بسـمل ببريد
ګورۍ چي څنګه د زمان صحنه كى د رژيدلو يوه ژيړه ننداره چليږى زموږ دكلى دكوترو ډلى چي دزمان په آيينه كى وينى دكنګلونو فصل او دكنګلو په هيندارو كي دخپلو بچو كنګل كنګل وزرونه، نو رژيدونكو ژيړو پاڼو پسى په ساندو ساندو كي غومبورى وهى. يو لاروى چى دكنګل دماتو ماتو آيينو پرڅوكو په لو څو پښو يى دلمرونو كورته لار وباسى وايى دپاڼو رژيدنه په دي ګڼ ځنګل كى دكليوالو مخ ته كه دكنګلو آيينى دروى خو دژوندون دفصل دماتيدلو معنى نه وركوى.
فاروق فردا مسکو 2004
فریبا آتش
رباعیات ابوالمعانی بیدل
آنکس که منزه است ز آب و گل ما بی از عدم است خلوت محفل ما نامش از پرده بسر زبان می آید والله که نیست جای او جز دل ما
ای دانه ازین مزرع اندیشه برا یعنی زطلسـم الفت ریشه برا افسردگی لفظ بعنی مپسند در شیـشـه چو رنگ باده از شیشه بـر
از یکسو بیدل آمد از یکسو ما او از عدم و ما ز جهان یکتا در عالم ادراک بهم جمع شدیم چون وانگریم او کجا و ما کجا
گر ذره شوقی بخیال است ترا صد عمر ابد در ته بال است ترا بی عشق اگر آفتاب خواهی گشتن هشدار که عقاب زوال است ترا
روزی دو درین انجمن لهولعب جمیعت حال خویش را باش سبب از علـم و عمل مکوش جز بر اخلاق از مذهب و ملت مگزین غیر ادب
این علم و فنون باب سراغ دگر است آئینه نمای گل باغ دگر است حق را بدلایل نتوان فهمدن در خانه خورشید چراغ دگر است
آن جلوهء بی نشان که رنگ و نی بوست پیدائی و پنهانی از حرف مگوست پنهان ز انسان که آنچه اندیشی نیست پیدا چنانکه هـر چه می بینی اوست
آن حسن که آئینهء امکان پرداخت هـر ذره بصد هزار خورشید نواخت با اینهمه جلوه بود در پردهء غیـب تا انسان گل نکرده خود را نشناخت
بی اسم و صفت دلت بخود محرم نیست بی رنگ و بو بهار جز مبهم نیست عالم بوجود تو و من موجود است گـر موج حباب نیست دریا هم نیست
|
|||||||