شماره دوم سال چهارم حمل و ثور 1334 / می 2006

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پرتو خورشيد بر ديوار

 

در بارگاه حضرت مـولانـا

 

رازق فانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 Text Box: سوی آن سرخيل خوبان ميرويم
 سر به هر ديوار و هر در ميزدی
سوی جانان ميروی بيدار باش
من ترا تا کوی جانان ميبرم
تا ببوسيم آستانش تيز تر
از خرابی ها به آبادی رسيم
سنگ سنگش بوسه گاه خاص و عام
آبروی دين ما دنيای ما
آن چراغ محفل روحانيان
نظم او نور چراغ معرفت
آنک آنک ما به منزل ميرسيم
او فروزان مهر و ما چون خاک راه
اين به بيداريست ای دل يا به خواب
در طوافش قدسيان بالا ببين
صوفيان در شور وجدند و سماع
پابپای شان ملايک چرخ زن
ميدرخشد اندران بالا چو ماه
ايستاده عارفی نزديک در
صوفيانه خرقهی کرده به تن
در کنارش بوسعيد ايستاده است
قامتش خم در حضور کبرياست
از گل وحدت وجودش مشک بيز
قصه های دوست ميگويد به دوست
مرغ جانش در هياهو آمده
تا بيايد نزد يار مهربان
در کنار او کتاب مثنويست
چون چراغی دور او پروانگان
حلقه دورش صوفيان راستين
مطرب و چنگ و دف و نی در خروش
قصه های عشق مجنون ميکند«. 
پيرِ چنگی چنگ را دارد به کف
همصدا با ساز خواند اين غزل
ياد باد آن روزگاران ياد باد«
بانگ نوش شادخواران ياد باد«
 تا بخاک پای شان مالم جبين
گشته ام از پای تا سر چشم و گوش
ليک چشم و گوش را آن نور نيست
تا نيوشد گوش من گفتار دوست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 Text Box: مژده ای دل ســوی جانان ميرويم
در هوايش سالها پَر می زدی
اينک ای دل با من امشب يار باش
می خزم يا می دوم يا می پرم
بال بکشا ای عقاب تيز پر
بال بکشا تا به آن وادی رسيم
وادی عشق است آن زيبا مقام
اندر آنجا خفته مولانای ما
آن سر و سرخيل عاشق پيشه گان
بزم او تصوير باغ معرفت
باز کن چشمانت ای دل میرسـیم
ما کجا و آن بهشتی بارگاه
ما کجا و آستان آفتاب
خانقاه عشق مولانا ببين
بر در و ديوار ميرقصد شعاع
عاشقان را بين ميان انجمن
شمس پوشيده يکی پشمين کلاه
با ضياالحق حسام الدين نگر
آنطرف تر حضرت ويس قرن
بايزيد اندر سر سجاده است
خواجهء انصار مصروف دعاست
از نشاپور آمده عطار نيز
با حکيم غزنه اندر گفتگوست
رودکی زانسوی آمو آمده
بسته پُل بر روی جوی موليان
مهربان يارش جناب مولويست
مولوی در مجمع فرزانگان
چرخ چرخان می فشاند آستين
خشت خشت خانقه در جنب و جوش
» نی حديث راه پُر خون ميکند
دف زن استادانه ميکوبد به دف
مطرب از ديوان آن مست ازل
» روز وصل دوستداران ياد باد
» کامم از تلخی غم چون زهر گشت
من کنار در نشسته بر زمين
سينه پر غم، ديده پر نم، لب خموش
گرچه امشب يار از من دور نيست
تا ببيند ديده ام ديدار دوست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رازق فانی