شماره هـفـتـم سال سوم 6 اسـد 1334 / 28 جولای 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گهواره كاغذي

 

داکتر پروين پژواك

زن روبه روي پنجره باز ايسـتاده بود. باران مي باريد. نسـيم ملايم بهاري قطرات تازه، سـرد و سـبز باران را بر گونه هاي آتش گرفته اش مي باريد. زن با خود مي اندیشـيد: به سـاده ترين خواهشـم رسـيده نمي توانم. به سـاده ترين خواهشي كه مادري مي تواند داشـته باشـد. ديگر نبايد صاحب طفلي شـوم ديدار خون ماهانه ام چه دردناك اسـت. پسـتان هايم خالي از شـير چه مضحك اند. چه نقص و كمبودي دارم؟ هيچ! از بدن سـالمم خجالت مي كشـم. شـبانه هنگامي كه شـوهرم به من نزديك مي گردد، قبل از خودش اخطارش كه نبايد حامله گردم، مرا در بر مي گيرد! به باران مي نگرم. به قطرات پياپي باران... و به آغوش چمن لبريز از جوانه هاي سـبز رشـك مي برم.

***

 مرد عرق هايش را پاك كرد. داغ آمـده بـود. بـه شـعـله هـاي آتـش مي ديد

 و در دل با خشـم مي غريد: مي سـوزيم و دود و خاكسـتر مي شـويم. براي چي؟ براي كي؟ اگر جوان تر مي بودم ... اگر مجرد مي بودم... اگر از همين مردم و از همين سـوي آب ها مي بودم، حال در كجا مي بودم؟ با غضب همبرگرها را از اين رو به آنرو كرد و با خود ادامه داد: باز اگر زنم آدم ميبود! زن ميبود! مي دانسـت كه زن بودن تنها زاييدن نيسـت، نان خور اضافگي پيدا نمودن نیسـت ... يك چيزي! نوك انگشـتش با شـعله آتش سـوخت. همبرگر سـياه شـده را به سـطل زير پايش انداخت و با خشـم بلند بلند گفت: لعنت به اين دنياي بي در و پـيكر! نفرين به اين آمدن ها و رفتن هاي بيهوده!

***

زن در آيينه درز گرفته به خود مي ديد. خود را نمي شـناخت. از بس زرد و زار و نحيف شـده بود. با احتياط بر كف دسـتـش مقـداري روغن گرفت، اول آن را با نوك انگشـت بر چين و چروك هاي صورت خشـكيده اش ماليد و باز دسـتانش را به هم ماليد، كف دسـتانش را بر پوسـت كشـيده شـكمش گذاشـت. روغن حيواني بوي بدي داشـت. حالش بر هم خورد. بار ديگر حامله بود. نزديك بود، ديوانه شـود. آيا طفل هاي معصوم بهشـتي را به دوزخ زمين آوردن گناه نبود؟ او در زندگي اش چي ديده بود كه فرزندانش بينند؟

***

پسـرك و دخترك در خواب بودند. صورت هاي زيباي شـان در نور شـعله شـمعل مي لرزيد. مردم به حالتي مجذوب در كنارشـان نشـسـته بود. باز دير رسـيده بود. باز فرزندانش را خواب برده بود. مرد با احتياط با نوك انگشـتان پـينه بسـته خود موهاي ملايم دختر و پسـرش را نوازش نمود و دلش از احسـاسي گرم آب شـد. با خود گفت: جان هاي من... تخم هاي من تا شـما زنده باشـيد، من نمرده ام. تا من زنده ام شـما را خوار نمي گذارم. كار مي كنم، تا آخرين توان كار مي كنم. مگر مادر و پدر من براي من و يازده خواهر و برادرم چنين نكردند؟ من چرا مانند شـما گل هاي بیشـتري نخواهم. خدا بدهد و من نخواهم؟ روزي رسـان خـدا اسـت. تـوكل ما به خدا!

زن دسـت پسـركش بر دسـت، سـرگردان و تب آلود در پـياده رو گام بر مي داشـت. بر دسـتـش كاغذ كوچك و مسـتطيل شـكل سـياه و سـفيدي بود. اولين الترا سـوند از رحم اش. چند نقطه سـپيد غبار آلود در متني سـياه، چون كهكشـاني از دور. زن زير لب با خود گفت: هر سـه با هم نابود خواهيم شـد. حال كه تو نمي تواني زنده بماني، همه با هم خواهيم مرد. دسـت كوچك پسـركـش را در دسـت فشـرد. عكس را ميان پاكـتش گذاشـته و در جيب بالاپـوشـش ماند. اكنون مي دانسـت كجا مي رود، به سـوي مرگ. قـلبش سـرد بود و هيچ هيجان نداشـت. جهيل در همان نزديكي ها بود. بارها با پسـركش براي قدم زدن به آنجا رفته و با هم سـنگريزه به آب انداخته بودند. از بالاي پـل به ماهي ها كه گاه تا سـطح آب بالا می آمدند و به مرغابي ها و جوجه هايشآان ريزه هاي نان ريخته بودند. گاهي هم خاموشـانه به تماشـاي سـنگ پشـت هاي كوچكي كه در كنار آب خود را آفتاب مي دادند، نشـسـته بودند. در اين محيط بيگانه جهيل كوچك او و پسـرش را بهتر از ديگران مي شـناخت. مگر نه اين كه آيينه آبش بارها تصوير او و پسـرش را انعكاس داده بود؟ پس بهتر كه همان آب هاي آشـنا پناگاه آن دو شـوند. براي لحظاتي تصور اين كه در آب هاي سـبزرنگ جهيل فرو مي روند و سـبزه هاي بلند ميان آب آنها را در خود فرو مي برند، برايش آرامش بخش شـد، اما بناگاه چشـمان بزرگ و حيرتـزده پسـرش را در زير آب ديد كه سـوي او خيره مانده اند و دهان كوچكش كه با فريادي باز شـده بود، با مشـت آب بسـته شـده و پنجه هاي سـرد دسـتـش از دسـتان او رها مي گردند ... ديوانه كننده بـود. زن ســرش را بـه شــدت بـه راسـت و چپ تكان داد. دسـت پسـركش را محكم تر ميان دسـت فشـرد و كوشـيد به آنچـه در پـیـشـرو اسـت، اصلا فکــر نکــــند.

همين كه بر پل بالاي جهيل رسـيدند، دهن زن از حيرت باز ماند. جهيل سـراپا يخزده بود! از آب و سـبزه ها و مرغابي ها خبري نبود. اوه! چگونه از ياد برده بود كه ماه آخر خزان اسـت. چگونه ندانسـته بود كه در اين هواي سـرد بايد آب جهيل را يخ بزند. بناگاه همه (ص 10)

خونسـردي و بي تفاوتی اش آب شـد. بي اختيار بر زمين نشـسـت و پسـرك وحشـتزده و خسـته اش را در آغوش محكم گرفت. صورت كوچكش را پي در پي بوسـيد و گريان گفت: پسـركم ببخش، حالا ... حالا خانه مي رويم. با عزم راسـخ از جاي برخاسـت. پسـركش را بغل گرفت و سـوي خانه به راه افتاد. چرا نباشـيم، وقتي كه هسـتيم! چگونه مي تواني نباشي وقتي كه هسـتي؟ ترا به دنيا خواهم آورد، جانم. نترس، خواهي ديد كه روزي به دنيا خواهي آمد! بگذار پدرت را از دسـت بدهم، ترا از دسـت نخواهم داد. و اشـک هايش بر صورتش يخ مي بسـت.

***

هوا نيمه تاريک بود. دانه هاي برف با باد در هوا سـرگردان بودند. صداي انفجارها هوا را پاره مي كرد و زمين را مي لرزاند. مرد دختركش را در آغوش گرفته و با دسـت ديگرش جوالي را بر پشـت محكم گرفته بود. زن با شـكم سـنگينش، در حالي كه دسـتـش به دسـت پسـرش بود، خميده خميده در پناه اين ديوار و آن ديوار با جمعيتي از مردم كه به ناچار خانه هايشـان را رها نموده بودند، آواره شـده بود. مرد هرچند قدمي بر مي گشـت، با دلسـوزي به او مي ديد و در دل خويش را ملامت مي نمود: زن بيچاره! راسـت مي گفت. اين دنياي آتش گرفته اي زندگي براي اطفال بيگناه نيسـت. خدايا تو دخترک و پسـركم را حفظ كن. خدايا تو زنم را با آب و پرده به مكان محفوظي برسـان. خدايا تو آنچه را كه به ما داده اي، از ما نگـيـر.

***

زن سـاكت بر زمين بالاي جاي خواب نشـسـته بود. پسـركش وحشـتـزده در پشـتـش پنهان شـده بود. مرد فرياد مي كشـيد: خوب جناب تيارخور، مفت خور! تو را فرسـتادم كه امروز با داكتر حرف آخر را بزني، نه اين كه اين عكس بي معني سـياه و سـفيد را برايم بياوي. خوب ببين، كور نباش! چي مي بيني؟ اين چند نقطه سـفـيد گوي مرغي چي معني مي دهند؟ هنوز تو ته گوشـتي هم نيسـت، پسـش مي ندازي همين و تمام! زن با عذر و زاري ناليد: گناه دارد ... خود را و تو را تمام عمر بخشـيده نمي توانم، آخر جاي كي را تـنگ مي كند؟ لقمه نان كي را مي خورد و جرعه آب كي را مي نوشـد؟مرد با غضب لب هايش را جويد، از اين سـوي اتاق به آن سـوي اتاق رفت و آمد و جيغ زد: تو خو كار نمي كني كه بداني! لقمه نان من را مي خورد و خون من را مي نوشـد. زن احمق ما براي چي به اينجا آمديم؟ به مردم ببين، خود را بالاي كار و درس انداخته اند. براي خود زندگي و آينده مي سـازند. ما چي؟ هنوز نه لسـان مي دانيم، نه خانه داريم، نه موتر، نه كار و بار درسـت. همين حال ببين بر زمين نشـسـته اي. ما خود تا حال تخت نداريم باز نوزاد تو بخت گهواره را خواهد داشـت؟ تو عوض اين كه به من شـانه بدهي، براي من اسـباب درد سـر شـده اي. باز من مسـووليت فاميل خود را در پشـاور دارم. پول ماهانه آن ها را قطع كنم كه تخم سـگ تو مي خواهد به دنيا بيايد؟ زن گريه كنان گفت: تو قاتـل هسـتي؟ مرد خشـمگين به سـوي زن آمد، با مشـت به دهنش زد و با لگدي پی در پي بر شـكم و پاهايش كوفت و گفت: همين حال مي كشـمت كه بداني قاتـل يعني چي!

***

زن از درد فرياد مي كشيد. طاقت از دسـتـش رفته بود. شـرم و حيا را از ياد برده بود. محاصره شـده در ميان زن ها آه و ناله مي كرد. مرد عصباني و درمانده پس در هاي بسـته سـرحد، مشـت هايش را گره نموده و دندان هايش را بر هم مي فشـرد. كاروان مردم آواره تا سـرحد راه زده بودند و اينک نه راه پيش رفتن و نه پس رفتن داشـتند. گروهي ريش سـفيد براي عذر و زاري نزد پوليس سـرحد رفته بودند تا مگر به مردم آواره اجازه عبور بدهند. در چنين حالتي خريطه آب زن بر زمين ريخته و درد زايمان كه از نيمه هاي راه او را مي آزرد، به اوج خود رسـيده بود. زن هاي ناآشـنا اما همدرد به دورش حلقه بسـته بودند. عده اي نشـسـته، دسـت و پاي او را مي ماليدند و عده اي ايسـتاده بودند تا او را از چشـمان كنجكاو پـوشـانيده باشـند. مردان همه عصباني و زبون شـده گرد شـوهر درمانده زن نزديک به اداره صوبه سـرحد می آمده بودند. فريادهاي زن با صداي گريه نوزادي درهم آميخت.

***

زن سـكه هاي پولش را بار ديگر شـمرد و كراچي آهني را در دهليز مغازه به پيش راند. پسـركش در ميان كراچي نشـسـته بود و شـيريني چوبک داري را با لذت مي چوشـيد. با اين همه پی درپي توجه اش را پاكت هاي چيـپس، قوطي هاي چاكليت و سـامان بازي هاي مختلف جلب مي نمود. با انگشـت به آن ها اشـاره مي كرد و مي خواسـت مادر برايش آن ها را بدهد. اما آنچه زن مي خواسـت و از برايش پـول از سـوداي روزانه خانه زده و ذخيره كرده بود، صرف بوتـلي سـرش سـفيد مخصوص، چند قوطي رنگ و بسـته اي كاغذ بود. زن پيش از اين كه از مغازه خارج شـود، از پيش روي مغازه از ميان صدها قوطي كاغذي كه روي هم ريخته بودند تا مردم از آن ها براي حمل سـوداي خود اسـتفاده كنند، قوطي مسـتطيل شـكلي را به اندازه متوسـط و رنگ سـفيد انتخاب نموده و با پسـرش سـوي خانه رفت، تا كاردسـتي اي را كه مي خواسـت بسـازد.

***

هوا داغ بود. دشـت با خيمه هاي سـفيدي كه اكنون فولادي شـده بودند، در بخاري سـوزان مي سـوخت. مرد دنبال عرابه هاي موتر حامل تانكي آبي مي دويد. هر روز، نزديک غروب آفتاب موتري تانكي دار براي مردم جمع آمده در دشـت جلال آباد آب مي آورد. مرد پشـت پشـت عرابه كلفت و بزرگ موتر مي دويد و به خاطر مي آورد كه چگونه هفته گذشـته يگانه پسـر زني بيوه زير همين عرابه سـنگين دل شـد و كام خشـک از دنيا رفت. از آن روز به بعد در جمع اطفال و نو جوانان او به دنبال موتر آب مي دويد و پسـرش را نمي گذاشـت كه اين كار را كند.

هنگامي كه با سـطلي آب عرق ريزان و خاک آلود به داخل خيمه آمد، اول به زنش گيلاسي آب داد. زن شـيرده بود و حق داشـت از همه بیشـتر آب بنوشـد. آنگاه به دختركش آب نوشـاند. حق دختر اولتر اسـت و آنگاه ماند پسـرش آب بگيرد و خودش هم عطش زده گيلاسي آب نوشـيد. اوه كه طعم آب چه گوارا بود! زن در حالي كه طفلک شـيرخورش را كه از گرمي بخار كشـيده بود، با توته كاغذي باد مي زد، از مرد پرسـيد: قوطي كاغذي يافتي؟ مرد پس از سـرش را خاراند و گفت: ني اما حاجي صاحب برايم وعده كرده اسـت كه اين بار پس از توزيع مواد امدادي، كارتن كاغذي بزرگي اگر خالي شـد، براي من نگهدارد.

***

گرما در بيرون آزار دهنده بود، اما داخل بس هوا سـرد و راحت اسـت. پسـرك در چوكي كنار ارسي نشـسـته و زير پايش خريطه پلاسـتيكي كلاني گذاشـته شـده اسـت. معلم زبان انگليسي هنگامي كه از كنار زن و پسـركش مي گذرد، مي ايسـتد و با خنده از زن مي پـرسـيد: در اين خريطه چي آورده اي؟ من كه برايتان گفتم، صرف پاكتي چيپس يا مويه بياوريد، اما تو مثـلي كه بسـيار زحمت كشـيده اي و براي تمام صنف غذا آورده اي. زن محجوب لبخندي زد و چيزي نگفت. آري از سـوي كورس زبان انگليسي امروز به ديدار آبشـار نياگارا مي رفتند. زن مدتي مي شـد كه ده دالر را براي خود و پنج دالر را براي پسـرش ذخيره نموده بود، تا بتواند تكت سـفـر را از اداره كورس بخرد. زن به مناظر گذرا و سـبز بيرون خيره شـده بود، اما چيزي نمي ديد. چون پسـركش از او چيزي مي پـرسـيد، چون كسي كه از خواب پريده باشـد، مي كوشـيد حواسـش را جمع و جور نمايد و جوابي براي طفلكش بيابد. امروز به خود قول داده بود كه سـرحال و بشـاش باشـد و روز خوش پسـرک به هيجان آمده اش را خراب نكند. مگر همين كه به بيرون خيره مي شـد بيادش مي آمد كه ... در اين ماه بايد كودكم به دنيا مي آمد. در اين روزها بايد در بسـتر مي بودم و خون پاک و شـفاف از من جاي مي بود. بايد پسـتان هايم از شـير گرم و برجسـته مي بودند. بايد فضاي اتاقم راحت و نيمه روشـن مي درخشـيد و آنجا در نزديكم، پس جالي سـپـيد گهواره نوزادي به آرامي نفـس مي كشـيد. بايد پسـركم با اعجاب و سـرور به اتاقم خاموشـانه مي آمد، به نوزاد خيره مي شـد و آنگاه سـوال هاي بي پاياني درباره نوزاد، در مورد ناخن هاي گلي رنگ انگشـتان ظريفـش،   موهاي لطيفـش كه چقـدر كم اند، ابروها و مژه هايي كه هنوز وجود ندارند و اين كه به كي مي ماند؟ چرا دسـت هاي خود را مشـت نموده، چرا دندان ندارد، صداي گريه اش به چي مي ماند و بايد اين نه ماه جهنمي كه بر من گذشـتند، ماه هاي انتظار و شـادي و دلگرمي مي بود. قدم زدن هاي مرتب در هواي آزاد، خريداري هاي كوچک و دلشـاد كن ...، نوشـيدن آب ميوه و شـير و جوييدن غذا با اين لذت كه هـر لقمه اي كه فرو مي بري با خونت به او مي رود. ورزش هاي سـبک و خواب هاي بعد از ظهر، ديدار داكتر در آخر هر ماه و با گذشـت هر روز، تماشـاي برجسـتگي جذاب شـكمت بر آب هاي آيينه. نيمه شـب ها از تكان خوردن هاي لطيفي بيدار شـدن و با سـرانگشـتان تشـنه و بي قـرار لمـس نمودن حركات تني زنده و گرم در پس فاصله ديواري از گوشـت و پوسـت و...  گاه احسـاس نمودن خوشـايند دسـت آشـناي شـوهرت بر پوسـت كشـيده بطنت و صداي خواب آلود و پرمهر او كه مي گويد سـلام سـلام جوجه پدر! آنگاه ضربان سـه قلب كه در كنار هم مي تپند و زمزمه هاي آرام در مورد آينده كه چون رودي از روشـنايي در تاريكي شـب جريان مي ياد ... زن با تكان موتر به خود آمد. با تلخي سـرش را چند باري آهسـته بر پشـتي چوكي اش كوبيد و با زهرخندي به خود گفت: كه ني ني ... من از اين ها بي نصيب بودم. سـه ماه اول را چون زني بدكاره كه تخمي حرام را در خود بپـرورد، رنج كشـيدم. از زمان آگاهي بر موجوديت او هيچ لبخندي نديدم و تبريكي نشـنيدم. از همان آغاز ضربان قلب كوچكش به او هيچ پـيام مهري نفرسـتاديم و نخسـتين پـيام مشـترك ما براي او پـيام مرگ بود. بهار بر دروازه خانه ما كوبيده بود و اجازه ورود مي خواسـت، ليكن ما يخزده و در سـرماي زمسـتان، قفـل هاي شـک و ترديد و تاريكي بر در ميزديم و پنجره ها را بر روي صورت معصوم او مي بسـتيم. شـب هاي صدا گريه اش را مي شـنيدم: مادر مادر، اما دره هاي گوشـم را از ترس پنبه مي گذاشـتم تا پژواک حقيقت را نشـنوم. گاهي دسـت هاي مضطربم را بر پوسـت صاف شـكمم مي گذاشـتم و از خود مي پرسـيدم آيا گرماي دسـت هايم به او مي رسـد؟ اما مي دانسـتم كه به لخته دلم پيام سـرماي مرگ رسـيده اسـت و از اين رو به گرماي دسـت هاي خاينم باور نمي كند. برايش مي گفتم: جوجه گک، فرزند ... محال اسـت كه ترا بكشـم! ولي مي دانسـتم كه ضربه هاي قلب دردمندم براي او راسـتگوتر اند.

باري چند ماهي پی در پي خواب مي ديدم كه او را به خاک مي سـپارم. كه زميني را ميپالم و يا زميني را مي كنم ولي او را به خاك نسـپرده بيدار مي شـود. هيچگاه حتي در خواب نشـده كه دلم آرام بگيرد كه عزيز دلم به خاک رسـيده سـت. بياد مي آورم كه تا آخرين نفـس پيش از بيهوشي و در اولين لحظات گيج دوباره به هوش آمدن با اصرار از دسـت هاي دسـتكش پوش سـفيد و سـرد، نيمه غلط و نيمه درسـت با زباني بيگانه مي خواسـتم كه لخته دلم را به مردم بسـپارند تا به خاكش بسـپارم. باري تن تشـكل نيافته اش را در گلداني شـكسـته كنار چند تن گلابي گدي مانند زير شـعاع داغ آفتاب خواب دیده ام. به دانه هاي گلي مي ماندند كه بي آب بخشـكند، باري هم ... در گناه نابودي او با پدرش شـريكم. اعتراف مي كنم و هيچ گاه هم از خود پنهان نکرده ام كه گنهكار اصلي و حقيقت خودم مي باشـم. خداوند او را چون مرواريد در صدف رحمت من كاشـته بود. اين من بودم كه بايد سـپـر بلاي او مي شـدم و او را حفظ مي نمودم. كدام دسـت زشـت مي توانسـت سـوي او دراز شـود؟ كدام پاييزي قسـاوت فرد آمدن بر نوبهار را داشـت؟ اگر من باغبان دلسـوز و باغ راسـتين مي بودم. اگر من مادر مي بودم، اگر من مادر مي بودم! خود داري اش تمام شـد و بناگاه به گريه افتاد. همصنفانش با تعجب از پس اين چوكي و آن چوكي به او ديدند. معلم زبان انگليسي با حيرت و مهرباني سـويش آمد، سـرش را بغل گرفت و پی هم پرسـيد: چرا؟ چرا؟... اگر به قانون همين ملكي كه جناب آن قدر به آن مينازد، پناه مي بردم چي مي شـد؟ نه اين كه آن ها به ما سـرپناه مي دادند، تنخواه و غذا مي دادند؟ از چه شـرميدم؟ از كي ترسـيدم؟ براي حفظ كدام ارزش فرزندم را قرباني نمودم؟ خون پاک بيگناهـش را ريختم كه چي؟ چقدر بايد خالي و پسـت باشـيم، چقدر بايد فقـير و تهي دسـت باشـيم كه از دادن محبت به موجودي نازنين ناتوان بوده باشـيم. شـانه هاي زن از هجوم گريه مي لرزيد. پس از مدت ها آغوش گرمي براي گريسـتن يافته بود. گريه مي كرد. بي پـروا از چشـمان غمگين پسـرش، بي پـروا از نگاه پـرسـش آميز مردماني از سـرتاسـر دنيا ... گريه مي كرد.

***

مرد مي لرزيد. بر سـر دو پاي نشـسـته بود. سـر دردمند و شـقـيقـه هاي سـفيد شـده اش را ميان دسـتان لرزانش مي فشـرد. دخترک و پسـرش حيران بر دو كنارش نشـسـته بودند. زن سـاكت بود. با دسـتاني مرتعـش تن سـرد و كبود شـده فرزندش را در دسـتمالي فيروزه اي كه با تار سـفيد خامك دوزي شـده بود، مي پـيچد و بر دسـتان لرزان شـوهـرش ميگذارد. مرد به بسـته كوچك و سـبک ميان دسـتانش مي بيند و نمي بيند و نمي داند چي كند. جماعتي سـاكت و غمزده در بيرون خيمه گرد آمده اند و منتظر او هسـتـند. مرد به خاک مي اندیشـد. به خاک هاي خشـک و داغ و خشـن كه تن لطيف فرزند او را در هم خواهند فشـرد. به خاک هاي گوري كوچک همچون قلب آتش گرفته او اگر يک كارتن كاغذي مي يافت ... قوطي اي كاغذي كه در آن فرزندش را بخواباند، اكنون فرزندش شـايد زنده مي بود و شـب گژدم سـياه نمي توانسـت او را نيش بزند. مرد از جايش بر مي خيزد. زانوهايش مي لرزند. خاک بالاي خاک خواهد افتاد. بالاي قلب او خاک بالاي خاک.

***

آب بالاي آب مي افتد، پرده پرده آب اسـت و آب اسـت و آب ... نفـس براي لحظاتي در سـينه زن قيد مي ماند. چقدر آب، چقدر آب، اين همه آب از كجا مي آيد و به كجا مي رود؟ دسـت پسـرش در دسـت از سـر و صداي همصنفانش كه همه به هيجان آمده اند، اسـتفاده مي كند و به آرامي از گروپ آن ها فاصله مي گيرد. روبه بالاي آبشـار روان مي شـود. هرچه بالاتر مي رود، جريان آب آرامتر مي شـود و دريا وسـعت بیشـتري مي گيرد. دور از چشـم ديگران سـرخريطه پلاسـتيكي را باز مي كند و كار دسـتي خود را بيرون مي آورد. گهواره كوچک زيبايي اسـت. از كاغذ سـاخته شـده، اما با سـرش و رنگي كه خورده پلاسـتيكي و يا چوبي معلوم مي شـود. سـفيد اسـت و گل هاي خورد خورد گلابي و سـتاره گک هاي آبي دارد. زن دسـت در يخنش مي برد و از واسـكتش پاكتي قات شـده را كه با حرارت تنش گرم آمدن بيرون مي كند. به عكس سـياه و سـفيد ميان پاكت، به چند نقطه غبار آلود سـفيد در متني سـياه، چون كهكشـاني از دور ... مي نگرد و عكس را دوباره در پاكت مي گذارد. پاكت را با نوازش چون كودكي در گهواره مي خواباند. به چهار طرف مي بيند و گهواره را با احتياط از كناره سـنگي كنار دريا، از آن بالا به ميان آب ‌ها مي اندازد. آب گهواره را در آغوش مي گيرد و با خود با سـرعت سـوي جريان تند آبشـار مي كشـاند. خون با شـدت تمام بر قلب زن مي ريزد. دسـت پسـرش را مي كشـد و با هيجان با جريان آب مي دود. گويي اگر بتواند گهواره را واپس از چنگ آب بربايد، فرزند گمشـده اش را مي تواند باز بيابد! گهواره توجه مردم را جلب نموده اسـت. همه با فرياد و اشـاره انگشـت آن را به هم نشـان مي دهند. به ناگاه گهواره در سـراشـيب آبشـار مي غلتد و ميان غريو سـهمگين آب هاي زمردي نو كف آلود رو مي رود. قلب زن سـرد مي شـود. هرچه به آب هاي خروشـان و بخار سـفيد رنگي كه از سـقوط آب ها بر مي خيزد و باد آن را چون باران بر سـر و صورت تماشـاچيان فرو ميـريزد، خيره مي شـود، اثري از گهواره نمي يابد. فرزند او چون قطره اي آب در بحر خروشـان هسـتي سـر به نيسـت شـده اسـت. زن دلش مي خواهد خود را نيز با فرق چون پاره سـنگ بي ارزشي ميان آب هاي سـنگين دل پرتاب كند، اما پسـرک دسـتش را مي كشـد. به پسـرش مي بيند. پسـرک نفـس سـوخته و شـادمان رنگين كماني را كه با برامدن آفتاب از پس ابر، بر بخار سـفيد رنگ آبشـار پل زده اسـت، به او نشـان مي دهد. زن فرزندش را در بغل مي گيرد و نمي داند چرا اما در ميان اشـک ها لبخند مي زند.ں

برگرفته از از کابل ناتهـ

 

 

 

 

 

 

داکتر پروین پژواک