شماره هـشتم و نهم سال سوم سنبله و میزان 1334 / اگست و سپتمبر 2005

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاداش

 

 

زن، دوباره بیدار میشـود، و باز هم جای شـوهر را خالی می بیند ... بیخوابی چند شـبه شـوهر به یادش می آید و برایش دل می سـوزد. رختخواب را کنار میزند و خواب آلود تا پشـت در اتاق میرود. دسـت به دستگیر می برد و می خواهد بازش کند، اما نمی تواند، یادش می آید که دوباره حواس شـوهر پرت شـود و رشـته مطالعه اش از هم بگسـلد. پلکهایش سـنگین شـده اسـت و همان پشـت در می خواهد روی پاهایش خواب شـود،؛ چشمهایش را به زور باز نگه میدارد، و درباره دلواپس شـوهر می شـود. این بار دستگیر را آرام می چرخاند و شـوهر را در بین کتابهایش می بیند. چنان چشـم و دلش را کتاب برده که آمدن زن را نمی فهمید. زن کنار میز می ایسـتد و آهسـته می گوید:

ــ دکتر نمی خوابی؟

دکتر همینطور که سـطر ها را حریصانه دنبال میکند می گوید:

ــ می خوابم، می خوابم.

زن دوباره با صدایی که رنگ التماس دارد می گوید:

ــ خیلی خودت را اذیت می کنی داکتر، چشـم هایت قرمز شـده، روی میزت پُرِ عینک شـده.

دکتر سـر تکان میدهد و می گوید:

ــ می خوابم، خواب وقتی برایم دلنشـین اسـت که نتیجه زحمت سـه سـاله ام را ببینم.

بعد چشـمش را از کتاب بر میدارد و عینک را از چشـمش بر میدارد، نگاهش با نگاه زن تلاقی می کند و در چهره زن می خندد، زن می گوید:

ــ بیخوابی خنده هایت را هم گرفته.

ــ مهم نیسـت، وقتی به نتیجه رسـیدم، بیخوابی خودش می رود، هم خنده های و هم از چشمها. زن می گوید:

ــ کور می شـوی داکتر!

ــ درعوض کور ها را بینا می کنم. می دانی، وقتی که خبر در مطبوعات چاپ شـود چه پیش می آید؟

ــ نمی دانم اما می دانم اگر ده روز دیگر بخواهی این طور کار کنی، آن وقت دیگر خودت نیسـتی که ببینی چه می شـود.

ــ خودم که نباشـم می دانم چه می شـود. مهم این نیسـت که من باشـم و یا نباشـم، مهم این اسـت که به نتیجه برسـم.

داکتر عینک دیگری را از عینک های روی میز به چشـم می گذارد و به خنده می گوید:

ــ برو، برو بخواب، بزودی خبر بزرگی می شـنوی ( بزودی چشمهای ضعیف را از عینک بی نیاز می کنم. ) . زن نگاه دیگر به داکتر می اندازد و نگاهی هم به عینک های روی میز که پشـت سـر هم ردیف شـده اند. می خواهد باز هم چیزی بگوید که دکتر را مشـغول می بیند و بی میل بیرون میرود، تن خواب آلودش را به رختخواب می سـپارد و دلِ نگرانش را به شـوهر. و با خود فکر می کند درین سـه سـال که پابند آزمایش مطالعه روی چشـم شـده اسـت مریضی هایش را از دسـت داده، مطبش را بسـته نموده گاهگاهی هم که مجبور می شـود و برای مخارج شـان به مطب میرود، پول زیادی بدسـتش نمی آید. زن پهلو میزند اما خواب به چشمهایش می آید، و به خواب فرو میرود.

صبح که از خواب بیدار می شـود ناگاه از اتاق داکتر صدا به گوش زن می آید:

ــ تمام شـد! همه چیز تمام شـد! بالاخره موفق شـدم!

داکتر اسـت که سـراسـیمه بیرون می دود و برای رسـانیدن خبر به گوش زنش تعجیل دارد.

ــ موفق شـدم! بالاخره موفق شـدم!

خنده کم رنگی به لبهای زن می نشـیند و خواب این شـب و بیدار خوابی ها فراموشـش می شـود. داکتر از آرام و قرار افتاده اسـت و ری پایش بند نیسـت قدم می زند، و دم به دم می گوید دوسـت دارم حالا خبر پیروزی اش را تکرار کند:

ــ الآن خودم را می رسـانم، روزنامه، اگر زود بجنبم همین امروز خبر چاپ می شـود همین امروز! بعد به اتاقش بر میگردد، زن صدایش می زند:

ــ حالا هم نمی خوابی؟

صدای داکتر از اتاقش به جواب زن میگوید:

ــ می خوابم، می خوابم، می دانی چه خبر بزرگی برای روزنامه میبرم؟!! می دانی؟!!

به عجله خود را به دفتر مطبوعات می رسـاند. رئیس مطبوعات همینکه وی را می بیند لبخند می زند و می گوید:

ــ داکتر خبر مهمی آورده ای؟ این را خوب میدانم شـنیده بودم که این مدت بسـیار مشـغول بودی. داکتر بی صبرانه می گوید:

ــ چشمهای ضعیف، دیگر نیازی به عینک ندارند، بلکه براحتی معالجه می شـوند.

رئیس مطبوعات میگوید:

بنویس خبر را خود بنویس. السـاعة می فرسـتم برای چاپ! بعد می گوید.

ــ امروز خبر های اختراعی و علمی خوبی داریم. بلی خبر های امروز روزنامه خواندنی اسـت. یک شـرکت عینک سـازی هم عینکی اختراع کرده که برای خواننده های روزنامه، خبر جالبی اسـت. اما جالب تر از آن خبر شـماسـت آقای داکتر.

داکتر اصلاً متوجه حرف رئیس مطبوعات نیسـت، چنان مشـغول نوشـتن خبر اختراع خود اسـت که اصلاً نمی داند رئیس مطبوعات چه می گوید.

رئیس نوشـته را از داکتر می گیرد و می گوید همین امروز چاپش می کنم امروز در صفحه اول روزنامه.

داکتر این را که می شـنود راهی خانه می شـود. این بار راحت داخل خانه می نشـیند، مثل روز های قبل، یعنی سـه سـال پیش به خانه می رسـد. زنش می گوید حالا بخواب کمی اسـتراحت کن. و داکتر در جواب زنش می گوید:

ــ می خواهم روزنامه را که ببینم می خوابم. زن می گوید:

ــ خوب، بیدار که شـدی روزنامه را ببین. این چه اصراری اسـت؟ داکتر می گوید:

ــ این را همه کس نمی تواند بفهمد. دیدن نتیجهِ تلاش، گفتنی نیسـت. جشـن کردنی اسـت. زن به اصرار می گوید:

ــ چند شـب اسـت که نه خوابیده ای داکتر حالا بخواب. روزنامه که آمد بیدارت می کنم. داکتر گفـت:

ــ نمی توانم، نمی توانم، بیدار می مان تا روزنامه را نه بینم آرام نمی گیرم! خلاصه عصر آن روز روزنامه آمد داکتر به عجله روزنامه را باز کرد اما هرچه پالید در صفحه یی از نوشـته او دیده نمی شـد. مضطربانه به دفتر مطبوعات زنگ زد. رئیس مطبوعات در جواب می گوید:

ــ امروز اگر زحمت نمی شـود خدمت می رسـم. سـاعت 6 عصر رئیس مطبوعات با چند نفر به خانه داکتر می آیند. داکتر که بی صبرانه منتظر آنها بود از آنها پذیرایی نموده می گوید:

ــ بفرمایید! بعد از تعارف رئیس مطبوعات همینکه می نشـیند می خواهد چیزی بگوید اما انگار واهمه داشـته باشـد سـبک و سـنگین نموده می گوید:

ــ می بخشـید آقای داکتر ... راسـتش ... راسـتش چطور بگویم؟ ... علت ... داکتر بی صبرانه میگوید: حرف تان را بزنید، چه میخواهید بگویید؟

رئیس مطبوعات می گوید: ما خبر شـما را روی ماکت روزنامه هم آوردیم. راسـتش قدری هم روزنانه را بخاطر شـما به تأخیر انداختیم. شـما خدمت بزرگی به انسـانها کرده اید اما!

داکتر: اما چه؟ ...

رئیس: درین روزنامه، خدمت تان عرض کردم که خبر مهمی هم از یک شـرکت عینک سـازی داشـتیم که مدل بسـیار جدیدی به بازار عرضه کرده بود. شـرکت خبر شـما را خواند و با اتحادیه عینک سـازان صحبت کرد. این را می گویم داکتر، ولی این آقایانی که از اتحادیه آمده اند می گویند که خبر شـما خیلی شـرکت ها را ورشکست می کند، و نان خیلی از کارگران را قطع می کند به یقین هدف شـما خدمت به انسـانها بوده اسـت. شـما بخوبی میدانید که با ورشکست شـدن آنها چقدر کارگر بدبخت ...

درین وقت مردی که وسـط همه نشـسـته بود وسـط حرف رئیس می دود و می گوید:

ــ البته ما می دانیم که درین سـه چهار سـال شـما چقدر زحمت کشیدید و مطب تانرا هم تعطیل کردید، ما نمی گذاریم که زحمت و رنج شـما بی نصیب بماند، اما ...

داکتر بلند می شـود انگار که سـرش گیج رفته باشـد تعادلش را از دسـت داده اسـت و خود هم نمی داند که کجا می خواهد برود بلند می گوید:

بقیه اش را نمی خواهم بشـنوم.

برگزیده از کتاب خانه جدید            

فرسـتنده:  ع. نجوا صالحی