|
||||||||
|
|
شاخ نبات م. نبی . عظیمی
خرمگسی درسـالن رسـتوران گیر افتاده اسـت. صدای وزش بالهایش را می شـنوم. با همان یک ریتم و یک آهنگ از اینطرف به آنطرف پرمی کشـد. لابُـد دلش می خواهد به جایی بنشـیند، خرطوم درشـت و نیرومندش را در جسـمی فرو برد. زهر خود را بپاشـد، شـیرهء زنده گی آن جسـم را سـر کشـد و به پرواز درآید. خرمگس قرار و آرام ندارد. انگار، به همه جا و همه چیز بی باور اسـت. لحظه یی می نشـیند، ولی باز پر می کشـد. می بینمش که بالای یخچال نشـسـت. اما با شـتاب برخاسـت و پـر کشـید به طرف پنجره یی که به سـوی مرکز شـهر باز می شـود. لحظه یی در آنجا درنگ می کند و بعد باز پـر می زند و می نشـیند بالای همان چوکیی که چند شـب پیش" نیلو" در آن نشـسـته بود، اگرچه زیاد مطمین نیسـتم که آن زن نیلو بوده باشـد. چرا که من نیمرخش را دیدم، در آخرین لحظاتی که رسـتوران را ترک می کرد. خرمگس باردیگر بر می خیزد و می نشـیند روی صورتم. از من که دور می شـود و صدای وز وز بالهایش خفیف می شود، فراموشـش می کنم. اما همین که بار دیگر صدایش را می شـنوم و حضور مزاحمش را احسـاس می کنم؛ اعصابم به هم می خورد. البته می توانم برخیزم، به چنگش بیاورم و سـاکتش کنم.اماخسـته ام. دوازده سـاعت تمام ظرف شـسـتن و برای گرفتن فرمایش مشـتریان از میزی به میزی رفتن وپیتـزا و شـوارم پختن و لبخند سـاخته گی به آنان تحویل دادن، چنان خسـته ام سـاخته اسـت که دلم نمی خواهد از جایم برخیزم و به بازی موش و گربه با این مگس درشـت هیکل بپـردازم. اما این عمل رفت و برگشـتش به نزد من و چوکی و میز کنار پنجره که چند بار تکرار می شـود؛ به یاد ماجرایی می افتم که برایم اتفاق افتاده بود.در کجا؟ شـاید در کوتل " نری "، سـالها پیش از امروز، دریک جنگ خونین... گلوله ها که از سـرم می گذرند و دیگر صفیر شـان به گوش نمی رسـد، صدای وز وز بالهای هزاران مگس و خرمگس برمی خیزد. آنها می آیند، به سـر و رویم می نشـینند و با حرص و اشـتـیاق سـیری ناپذیری مرا نیش می زنند و همین که بار دیگرصدای گلوله بلند می شـود در یک چشـم برهم زدن ناپدید می شـوند. گرچه بسـیاری اینها، مگس های کوچکی هسـتند؛ اما نیش های بسـیار تیزی دارند مثل نیش زنبور. روز های نکبتی اسـت. قطار را باید برسـانیم به چمکنی. آرد و روغن و تیل و چند تا گاو بی زبان و بوره و چای، برای سـربازان. مردم محل نیز نان ندارند، چشـم دوخته اند به همین قطار. یک هفته می شـود که به اینجا رسـیده ایم . دو روزمی شـود که ارتباط ما با نیرو های اصلی قطار قطع شـده. باید محاصره شـده باشـیم . خرد ضابط می گوید هیچ گپ نیسـت. اما نان و آب و مهمات ما اندک اسـت و اگر جنگ همین طوردوام کند، نا بود خواهیم شـد. مجاهدین تپه های بلند مقابل ما را در اختیار دارند و نمی گذارند که یک قدم پیش بروی. سـرت را که بالا می کنی، گــَر گــَر، گــَر گــَر. گلوله باران می شـوی یا راکت باران؛ مثل ناصر. چَلــَـنی چَلــَنی و سـوراخ سـوراخ. و بعد تو می مانی با تنی خیسی از عرق با رگهای منقبض و شـقیقه های کوبیده شـده و سـنگری درب و داغان؛ از فرط راکت باران شـدن. ماه سـرطان اسـت. گرمی بیداد می کند. حلقت از تشـنه گی خشـک شـده اسـت. زبانت به کامت چسـپیده اسـت. آب نیسـت، سـایه نیسـت. سـایه های بُته های بلند کوهی و درختهای ارچه و سـرو در اشـغال مگس ها اسـت. مگسـها نیز مانند آدمها چشـم به راه قطار دوخته اند. بوی قطار همه را مسـت کرده اسـت. اما قطار هنوز در راه اسـت. راه را مین فرش کرده اند. قطار بلسـت به بلسـت پیش می آید. ناصر که زنده بود می گفت اگر عوض فرمانده قطار می بود؛حاضرمی شد که یک موترآرد وچند بیلر تیل به مجاهدین بدهد وبی درد سرقطاررا برساند به چمکنی، بدون جنگ، بدون خونریزی. ولی من اگرعوض او می بودم تمام قطاررا می بخشـیدم به آنها در ازای یک جام آبِ سـرد و یک نسـیم خنک؛ مصالحه می کردم، با ایشـان مثل بزرگان. به من چه که آینده چه می شـود، مهم رسـیدن اسـت به سـاحل مقصود. چه رویای دلپذیری! موضع ناصر ده متر از من دور اسـت. هنوز یکماه ازآشـنایی ما نمی گذرد. او را هم گرفته بودند از روی سـرک. او هم مانند من برای اولین بار به جنگ آمده بود.در همین مدت کوتاه با هم دوسـت شـده بودیم، و با هم درد دل می کردیم. زنده که بود می گفت، پشـت آن کوه بلندِ پوشـیده ازدرختان سـرو و کاج،" مهربانی اسـت، سـیب اسـت، ایمان اسـت" به آنجا که برسی، دیگر مفت کشـته نمی شـوی و می رسی به مرادت. می گفت پشـت آن کوهِ دیگرکابل اسـت؛ کابل جان! به پشـت آن کوه که برسی می رسی به دلدارت. از بس که چشـم اندازش همین کوه ها بود و چیز دیگری را نمی دید، یکروز گفتمش؛ شـام که شـد بالا شـو به کوهِ پیشـرو، هوایت را دارم.اما من نمی روم، از پاکسـتان هیچوقت خوشـم نیامده. با حسـرت به کوه مینگریسـت ولی دل نمی کــَند. دلش را گذاشـته بود در کابل پیش " نیلو". اما چقدر مفت کشـته شـد. پارچه هاوان بود یا راکت؟ نمی دانم. اما آخ هم نگفت یا گفت ولی من نشـنیدم. راکت باران که تمام شـد صدایش کردم، پرسـیدم ناصر زنده ای؟ اما جوابی نشـنیدم. دو روز می شـود که مرده اسـت. دقیقتر؛ یک شـب و دو روز. با تلخی و اندوه غریبی به سـویش می نگرم. مگس ها، مورها و کرم ها از تن او بالا و پایین می روند. دیگر به سـختی صورت گِرد و سـفید او قابل تشـخیص اسـت. صورتش باد کرده و پُر اسـت ازجای نیش هزار مگس و پشـه و خزنده و چرندهء دیگر. جسـد را بوی گرفته. این کافرها هم موقع نمی دهند تا در گودالی بیندازیش و دفنش کنی. فرماندهء بلوک می گوید، صبرکن تا هلیکوپتر ها برسـد؛ تخلیه اش می کنیم. کسی نیسـت به این خرد ضابط کله پوک بگوید؛ هلیکوپترها دیگر برنمی گردند. دو تایش را زدند.مگر خودت ندیدی؟ خدایا چقدر دلم می خواهد تا کافور می بود و عَنبر و عُود. چقدر به رایحهء دلپذیر این دارو ها محتاجم. چقدر محتاجم به جذبهء روحانی و مذهبیی که همیشـه از دود کردن عَنبر و عُود برمخیزد و بر فضا موج می زند. کاش قرآن میدانسـتم، یکی دو آیتی می خواندم یا وردی. پدرم می گفت که دعا آخرین و عمیق ترین نشـانهء حیات و بالاترین و اصیل ترین مظهر تجلی روح انسـانی اسـت. خدایا چقدر به وجود آن داملای جُلمبر کوچهء مان نیازدارم. همو که تا شـور می خوردی، می گفت خبیث، نجس، خنزیر. کاش اینجا می بود.کاش اسـحاق مرده شـوی و کفن کش هم می بود. خدایا! آن وقتها چقدربا بی تفاوتی به این مسـایل می نگریسـتم. اما حالا ببین که محتاجم به بوی مرده خانه. محتاجم به چند تا عجوزه که گریه کنند برای ناصر. مگر بدون این تشـریفات می توان مرده یی را دفن کرد؟ ازبس به مردن و تشـریفات آن فکر می کنم و صحنه های مردن پدر و مادر و خویش و قوم خود را در نظر می آورم، دلم می خواهد که من نیزبمیرم. وسـوسـهء مردن شـامه ام را می نوازد.می خواهم گم شـوم، غیب شـوم در سـینه کش همین کوه بی در و پیکر. سـرم چرخ می خورد. از کله ام آتش می بارد. بوی جسـد ناصر دیوانه ام می کند. سـنگر و کوه و درختان ارچه و کاج و مگس ها در پیش روی چشـمانم می رقصند. مگس ها چه چاق و فربه شـده اند. خرمگس شـده اند؛ از بسـکه خورده اند خون ناصر را. اکنون به خوبی پی می برم که مرگ نه تنها یک حادثهء غم انگیز بلکه پایان یک سـراب اسـت. ناصر به چه چیزهایی دلبسـته بود، به چه سـراب هایی! همه اش هیچ همه اش پوچ. چقدر می خواسـت که برگردد به نزد نیلوفر. خودش نیلو می گفت. نیلوکه می گفت از دهنش آب می ریخت، چشـمانش برق می زد و تمام شـر و شـورعشـق و نیازش را بروز می داد. او به طرز باور نکردنیی عاشـق نیلو بود. و من این شـور مداوم را حس می کردم. حس می کردم که چیزی بالاتر از عشـق در رگهای او جریان دارد و او را مشـتاق تر و حریص تر به زنده گی می سـازد. ناصر هیچوقت از زیبایی نیلو تعریف نمی کرد، نه از چشـمانش، نه از زلفانش و نه از قد و اندامش. اما به طرز خاصی نام نیلوفر را بر زبان می راند. نیلو گفتنش مرا خراب می کرد. نیلو گفتنش مرا می کشـت. نیلوکه می گفت، چیزی نظیر وسـوسـه های شـهوانی در ذهنم می درخشـید و در تنم می دوید. راسـتش بدون این که بخواهم؛ دلبسـتهء نیلو شـده بودم، اگرچه هیچوقت او را ندیده بودم. ناصر که زنده بود می گفت اگر کشـته شـدم در جیب جمپرم نامه یی خواهی یافت که باید به نیلو برسـانی. می رسـانی؟ می گفتم اول بمیر، باز گپ می زنیم. و بعد هر دو می خندیدیم. اما حالا ببین که چگونه در قعر مرگ فرو رفته و چگونه بوی خام بشـر اولیه از جسـد او متصاعد اسـت؟ این مگس ها را هم ببین که چگونه به طور ناگهانی خرمگس شـده اند و این خرمگس ها زنبور و گاوزنبور؟ کی بود که می گفت ؛ چرا تعلیمنامه نمی خوانی که این خَرٍ مگس را می خوانی. اما آن خرمگس عجب انقلابی نترسی بود، با آن جثهء کوچکش؛ نه مانندآن گاو زنبور بی مروت که حتا ازسـایهء خودش می ترسـید.گاو زنبوری که هیچوقت عسـل نمی داد تنها نیش می زد... نیش می زد... حالا هم نیش می زند. چه زهر هلاهلی؛ باید مرده باشـم! اینجا کجاسـت ؟ صحرای خواب اسـت یا صحرای محشـر؟ * * * " مرده بودم، زنده شـدم، گریه بُدم، خنده شـدم دولت عشـق آمد و... "، زنده که شـدم؛ غروب به لحظه یی رسـیده بود که مرده ها با خسـته گی از این شـانه به آن شـانه غلت می زنند. سـنگر را زاغ ها و کلاغ ها فتح کرده و جسـد ناصر را سـوراخ سـوراخ کرده بودند.همین حالا هم چند تا زاغ سِـمج با ولع تمام چشـمانش را نول می زنند. چشـم راسـتش را از حدقه در آورده اند. اکنون هزاران هزار کرم کوچک و بزرگ در شـکم او تا و بالا می روند و اضافه شـده اند به لشـکر زنبور ها و مگسـها و پشه ها. چند تا زاغ و زغن گِرد سـرم چرخ میزنند. از ترس تکان نمی خورم. زندانی هراس خویشـتنم. زاغ ها گسـتاخ تر می شـوند. یکی از آنها بالا ی سـینه ام می نشـیند. نفس در سـینه ام حبس می شـود. زاغ دیگری به او می پیوندد. نیش نولهای تیزشـان را روی صورتم حس می کنم. هرچه می کنم عکس العملی از خود نشـان بدهم مؤفق نمی شـوم. فلج شـده ام. ذره ذره می میرم انگار.... اما مثل اینکه ذهنم نمرده اسـت. صدایی می شـنوم. صدای خفه یی. صدا به وز وز بالهای همین خرمگسی می ماند که اکنون در رسـتوران گیر مانده اسـت. با خود می گویم صدای خرمگس اسـت دیگر. می خواهی صدای چه باشـد ،صدای کی باشـد؟ لحظات کوتاهی سـپری می شـود. ناگهان صدای وز وز، به غرش خفه یی تبدیل می شـود. صدای چیسـت؟ باش که فکر کنم. زنده که بودم در کجا آن را شـنیده بودم. درچهار راهی پشـتونسـتان. چند سـاله بودم آنوقت؟ هشـت سـاله. ماه ثور بود،هنوزچاشـت نشـده بود. پدرم رخصتم را از مکتب گرفته بود.پدر خوشـحال بود، معاش پیـشَکی گرفته بود. دسـتم در دسـتش بود. رفته بودیم فروشـگاه قاری امان نوایی. برایم بوت و کرتی و پتلون خریده بود. خوشـحال بودم و احسـاس غرور می کردم. می خواسـتم هرچه زود تر به خانه برسـم و لباسـهای نوم را به مادرم و خواهر کوچکم نشـان بدهم. می خواسـتم هرچه زودتر روز شـنبه شـود و بروم به مکتب. همصنفی هایم چقدر حسـد خواهند خورد از دیدن لباسـهایم. آه پدر تو چقدر مهربانی. تو چقدر خوبی. چقدر دوسـتت دارم. به طرف ایسـتگاه سـرویس روان بودیم که ناگهان همین صدایی که حالا می شـنوم، به گوشـم رسـید. شـهر به لرزه در آمد و دنیا به هم ریخت، در یک چشـم به هم زدن. غول آهنینی به طرف ما پیش می آمد؛ با سـرعت و هرچه را که دم راهش قرارمی گرفت، می روفت و از میان برمی داشـت. غول که سـنگر گرفت و خمیازه کشـید و غرید، دیگر در چهار راهی کسی نمانده بود. نه از آدمها خبری بود و نه از موتر ها. شـهر در خاموشی دلگزایی فرو رفته بود و غبار سـردی در کوچه ها می وزید. آه پس این همان هیولای آهنین پیکر اسـت. به همین خاطر اسـت که نه از زاغها و نه از مگسـها و خرمگس ها خبری نیسـت. همه ترسـیده اند، همه رفته اند گم و نیسـت شـده اند و من مانده ام و جسـد سـوراخ سـوراخ و بو گرفتهء ناصر. تانکها که می رسـند، بار دیگر زنده می شـوم. از جایم بر می خیزم، پیکایم کجاسـت؟ پیکا دم دسـتم اسـت. دسـتانم آماس کرده اسـت از فرط گزیدن پشـه ها و مگسـها. ولی دردی احسـاس نمی کنم.انگار خون تازه در بدنم راه یافته؛ نیروی شـگرفی پیدا کرده ام پس از زنده شـدن دوباره. پیکا را برمیدارم، شـلیک می کنم. با خشـم و نفرت. به سـوی سـنگرهای مجاهدین، به سـوی کلاغ ها و زاغ ها که در آسـمانِ بالای سـرم چرخ می زنند و هنوزهم چشـم به طعمهء خود دوخته اند. فیر می کنم، فیر ها می کنم، به سـوی کوه سـر سـبز و پر از درخت مقابل که به گفتهء ناصر؛ در پشـت آن مهربانی اسـت، سـیب اسـت، ایمان اسـت و به سـوی کوه بی آب و علفی که در پشـت سـرش نیلو به انتظار ناصر نشـسـته اسـت. به جسـد ناصر نزدیک می شـوم. صورتش دیگر قابل تشـخیص نیسـت. از حفرهء شـکمش روده هایش بیرون ریخته. شـکمش را کرم زده اسـت. از فرط خشـم دیوانه می شـوم. خدایا، چگونه می توان این جسـد رابه نزد خانوادهء ناصر یا به نزد نیلوبرد. با کدام چشـم به صورت آنان نگریسـت؟ نه نه، بهتر اسـت همین جا دفنش کنم؛ اگرچه تشـریفات کامل نیسـت. در گودالی می اندازمش و با بیلچهء پورتاتیف رویش خاک می ریزم. جمپرش کجاسـت؟ جمپرش در زیر پیکایش اسـت، بالای سـنگ. جیب های جمپرش را می پالم. اسـنادش را بر می دارم . نامه یی را که برای نیلو نوشـته اسـت نیز پیدا میکنم. سـرم را پایین می اندازم و می روم به طرف محل ترصد قوماندان بلوک. به نزدهمان خرد ضابط کله پوک. * * * رسـتوران آرام آرام از جمعیت لبریز می شـود. دیگر جای پا ماندن نیسـت. هوا و فضای رسـتوران پر اسـت از بخار" نفسـها و عطر می". دود سـگرت با دود و بوی اشـتها برانگیز پیتزا و شـوارم و غذا های دیگری که در ماهیتابه ها بریان می شـوند در فضا پیچیده و صدای هلهله و قهقهه های مشـتریان گوش انسان را کر می کند. فرمایش پشـت فرمایش می رسـد. همه می خواهند که هرچه زودترغذای دلخواه شـان آماده و روی میز شـان گذاشـته شـود. دسـت به دسـتم نمی رسـد. سـاعت؛ یک نصف شـب اسـت. بسـیاری ها مسـت و السـت هسـتند و یگان تا هم سـیاه مسـت. مشـتریان همیشه گی رسـتوران کوچک " دانیوب آبی ". هوا گرم اسـت. عرق از سـر و رویم جاری اسـت.حلقم خشک شـده و به مشکل تنفس می کنم. امشب باز هم دو نفرهستیم. من و" یوهان". همین طوری که شوارم را در spits* میچرخانم و با کارد تیز و بزرگی می بُرم و در ماهیتابه می ریزم، متوجه داشی هم هستم که مخصوص پختن پیتزا است. از یکطرف می ترسم که پیتزا ها خام نمانند و از طرف دیگر دلشوره دارم که نسوزند. این که چیزی نیست وا به لحظهء که مشتری بی مروتی پیدا شود و برایش ( بَِرد ُورسیچِ-orstjebraad w یا، بوون هوت فور boven houtvuur** ) فرمایش دهد، که بازآب بیار و حوض را پر کن. چرا که در آن صورت باید چند تا دست داشته باشی و چند تا چشم. اما امشب یک نگرانی دیگری هم دارم. دست و دلم می لرزد. ازخود می پرسم آیا او خواهد آمد؟ مگرامشب شب رخصتی نیست؟ خدایا آن زن چقدر شبیه نیلو بود. همان تراش صورت و همان پیکر هوس انگیز. اما باور نمی کنم. نیلو کجا و اینجا کجا؟... مشتری گردن کلفتی که تا خرخره نوشیده، پول مشروب و غذای خود و دختر همرایش را نمی پردازد و می رود. او یکی از چاقو کشان حرفه یی این شهر است. چیزی بگویی شکمت را پاره می کند. به ویژه اگر موهای سرت سیاه باشد و مانند من کارَت را از ظرف شویی در رستورانها شروع کرده باشی. مراجعه کردن به پلیس نیز جز درد سر فایده یی ندارد. همدستان این باج بگیرمی ریزند به دکان و یا رستورانت. شیشه هایش را می شکنند، فرش و ظرفت را تکه تکه می کنند و می روند پی کارشان... مرد گردن کلفت که می رود، چند تای دیگر نیز رستوران را ترک می گویند. رستوران کم کم خلوت می شود، نفسی تازه می کنم. چشمم به بوتلی می افتد که آن خرمگس بی تربیت را، عصر امروز از هوا قاپیدم و در بین آن انداختم، به جرم مگس هر دوغ شدن، به جرم مزاحمت و برهم زدن سکوت و آرامش آدمها. زهر خندی میزنم، به یاد نیلو می افتم و با بالهای اثیری خیال به کابل پرواز می کنم: * * * در همان اولین روز هایی که به کابل برمی گردم، می روم برای پیدا کردن نیلو.آدرس دقیقش را ندارم. ناصر در پشت پاکت همینقدر نوشته است: " برای عزیزم نیلوفرجان در ساعت نیک تقدیم است. آدرس: درخت شنگ. خانهء خلیفه مقیم ." راستش تا هنوز هم نمی دانم که نیلوفر، خانم ناصر بود یا نامزدش.ناصر او را تنها نیلو می گفت چنان صمیمانه و از ژرفای قلب که به نظرم می رسید، نز دیکترین موجود روی زمین برای ناصر همین زن است. البته که من هم می شرمیدم و هم می ترسیدم که پرسان کنم، این زن چه نسبتی با تودارد. آخر، اگر می گفت به تو چه؟ چه می گفتم ؟ ازکوچه های تنگ و تاریک شهر کهنه می گذرم، شهری با عظمت از یاد رفته و حضورمحقر کنونیش متأثرم می سازد. از تنِ کوچه ها بوی کهنه گی و پوسیده گی برمی خیزد. کوچه ها کثیف و خاک آلود اند. شهر کهنه در خاموشی مرگباری فرو رفته. مردم شهر انگار زبان ندارند یا این که شهر با مردم و مردم با شهر خود قهر اند. به چهره های رهگذران و بازاریان که می نگرم به نظرم می رسد که ناداری جانفرسایی در چهره های شان ته نشین شده و خشم مهیبی زیر دندانهای شان جویده می شود.به خوبی می بینم که در هر نگاهی ناسزای پنهانیی نهفته و بر هر لبی دشنامی خاموش. صدای انفجار های راکت ها را که در نزدیکی ام می شنوم، من نیز زیر لب دشنامی نثار هر دو طرف دعوا می کنم. به سرعت قدمهایم می افزایم و پس از لحظاتی چند می رسم به محوطهء بازی که درخت ِشِنگ کهنسالی در آنجا دیده می شود و لابُد به همین سبب اسم کوچه را گذاشته اند؛ درخت شنگ. خانه ها را تک تک می کنم، تا خانهء خلیفه مقیم را پیدا کنم. سر انجام خانه را پیدا می کنم... نیلوفررا همانطوری که در خیال تجسم کرده بودم، می یابم. شاخ نبات. شاخ نبات حافظ! بالا بلند و خوش پیکر با چشمهایی به زلالی عمق دریاچهء شفافی که دو الماسِ ناشکیب در آن شنا می کنند. نگاهم از روی چشمها به پایین می لغزد. لبهایش چه سرخ و چه گوشت آلو. بعد روی گونه ها، گوشها، ابروها، آبشار موها، طره ها، مکث می کنم،همه خوش ترکیب، همه به قاعده. کاش این سالدانه برگونهء چپِ رخسارش نمی بود تا زیباییش کامل می شد. اماپس از لحظه یی حرفم را پس می گیرم و زیر لب می گویم، این داغ که به اندازهء یک خرمگسِ لِه شده است او را چه جذاب ساخته است. خدایا چه چهرهء شهوانیی؟ اما مثل این که این حرف من هم دقیق نیست. خوب که توجه می کنم می بینم که بر رغم ظاهر شهوانی اش در همین چهره، نشانه هایی ازصفا و بزرگمنشی و انانیت زنانه پیدا است. سلام می دهم و اسمش را می پرسم. نیلوفر با تعجب به صورتم خیره می شود. نامهء ناصر راکه برایش می سپارم و ماجرا را شرح می دهم؛ تعجبش بیشتر می شود و می گوید من چنین آدمی را نمی شناسم. نشانی های ناصر را می دهم و حیرت زده به او می گویم، چطور او را نمی شناسید. در حالی که نام شما شب و روز ورد زبانش بود؟ دستش را به پیشانیش می برد. ناصر را به یاد می آورد و می گوید بلی من چند بار او را دیده ام. یکبار در یک عروسی و دوسه بار هم در همینجا درخانهء من. از رقصیدن من خوشش آمده بود.هر وقت که پول داشت می آمد. پدرم ساز می زد و من برایش می رقصیدم. بعد نیلوفر پاکت را می گشاید و نامه را می خواند.نمی دانم که ناصر برایش چی نوشته است که به رقت می آید.اشک می ریزد و می گوید، آه پس او اینقدر مرا دوست داشت که به خاطرمن نه رفت به سوی کوهی که در پشت آن مهربانی بود و سیب بود و ایمان؟ پس به خاطر من کشته شد؟حیف، صد حیف ! نگاهم می دود به آن دو تا الماس نا طاقت که در ژرفای چشمان سیاهش شنا می کنند و به مژه های تابیدهء بلند و خط ملایم ابرو هایش و می گویم، تو که نمی خواستی کشته شود. تقدیرش بود، مگر نه؟ می خواهم از او خدا حافظی کنم و بروم پی کارم. اما او می گوید، من امشب از کسی بیعانه نمی گیرم. دلم می خواهد که برای تو برقصم. بیا که این غم و اندوه بزرگ را در نوای ساز و سرود از یاد ببریم. حرفی برای گفتن ندارم. می روم به دنبالش. جادو شده ام انگار... چند ماهی می گذرد. نیلو دیگرمعشوقهء من است. مهتاب لذت هایم. دیگر نمی توانم بدون دیدن او سر به بالین بگذارم. خانهء او برایم همچون معبد سحر انگیز عشق است. اتاقش را برای عشق بازی تزیین کرده ایم. من او را شاخ نبات می گویم. دار و ندارم را به پایش ریخته ام: خانه و موتر و دم و دستگاه. بگذار هر چه دلش می خواهد بخرد و هر هوسی که داشته باشد انجام دهد. می زیبدش. ولی با اینهمه می ترسم. از رقیبی که دیر یا زود پیدا خواهد شد.آخر زن زیبا یی مثل نیلو را کدام مردی نادیده خواهد گرفت، هرچند که در پشت هفت دروازه زندانیش نمایی و یا در هفت قطیفه بپیچانیش. شاید به همین سبب است که بی او بی قرار هستم و با او بی قرار تر. نام او شور مداومی را در تنم برمی انگیزد. و با تماس دستم به تن و بدن او کششی در درونم موج می زند که تمامی ندارد. کششی که مرا مشتاقتر و حریص تر می سازد، هم به او و هم به زنده گی. اگر چه بین خواستهای طبیعی و غریزی زنده گیم و توقعاتی که جامعهء سنتی ما از من دارد، تضاد وحشتناک و درهء ژرفی است ولی من دیگر به این ارزش ها پشت پا زده ام و پیهء همه چیز را به تنم مالیده ام. و انگهی احساس می کنم که نیلو نیز به من دلباخته است. اگر او در نخستین روز های آشنایی مان به نظرم موجودی جز یک فاحشهء خشک و مقرراتی با اخلاقیات سرکوب شدهء جنسی نبود، اینک پس از گذشت چند ماهی، از غیبتِ گاه و بیگاه من؛ عصبانی می شود. با همه به درشتی سخن می گوید. و یا در را به روی خود می بندد و همچون ابر بهاری گریه می کند. ولی هنگامی که بر می گردم امید فروخفتهء عشق بار دیگر در چشمانش می درخشد و نیاز به دوست داشتن در وجودش نعره می کشد. به همین سبب هنگامی که باهم هستیم انگار روی زمین زنده گی نمی کنیم و همه چیز در خیال می گذرد. در مه. گویی بالای ابریشم ابرها پرواز می کنیم با قالیچهء حضرت سلیمان. زمان می گذرد. ما باهم زنده گی می کنیم. بدون ازدواج. اما با عشق، بدون هیچ مانعی. نیلو دیگر به محافل جشن و شادمانی مردم نمی رود. از کسی بیعانه نمی گیرد. آب توبه بالایش ریخته. من سعادتمندم. او نیست. روزی که حرف ها جای بوسه ها را می گیرند به من می گوید، شاخ شمشادم! می دانی که دلم چه می خواهد؟ دو باره لب برلبش می نهم - لب نیست نبات است- و می گویم بگو هرچه می خواهی برایت حاضر می کنم. نرمی گوشم رامی لیسد. با نجوا می گوید، تو برایم چیزهای بسیاری داده ای که برای یک زنده گی بس است. هیچ کم و کسری ندارم به جزیک بچهء شیطان و بازیگوش. * * * رستوران بار دیگرآرام آرام پر می شود از پسران و دختران جوانی که از دسکو برمی گردند. باز هم فرمایش پشت فرمایش. باز هم دست به دستم نمی رسد. باز هم عرق از سر و تنم جاری است که " نیلو " را در آیینهء مقابلم می بینم. بازوی جوان عینکیی را محکم گرفته و در جستجوی جای مناسبی است. جوان باید هالندی باشد. نیلو به پیشخوان رستوران نزدیک می شود مست است. مشروب لا ابلی اش کرده مثل همان روز ها. با هالندی نه چندان فصیحی می گوید: آقا جا ندارید. به یوهان می گویم میزی با دو چوکی برایش در گوشه یی بگذارد. لختی بعد که پیتزا را روی میز شان می گذارم، با حیرت می بینم که آن داغ سالدانه در صورت نیلو نیست. می بینم که او بسیار جوانتر از آن است که نیلو باشد. اما خدایا چقدر شبیه نیلو است. صد دل را یک دل ساخته، به فارسی از او می پرسم، آیا شما نیلوفر را می شناسید. با حیرت سرش را بلند می کند به صورتم می نگرد و می گوید، بلی او مادرم بود. می پرسم بود؟ اشک دور چشمانش حلقه می زند و می گوید. مادرم سالها پیش در پشاورمریض شد و از این دنیا رفت. می گویم نگفت که پدرت کیست؟ می گوید مادرم هیچوقت نام پدرم را نمی گرفت. تنها می گفت که پدرت عزیز ترین موجود زنده گیم بود. تمام ثروتش را به پای من ریخته بود، هرچه داشت تا آخرین سکه. بعد قرض کرد. از همه قرضدارشد. تا سر انجام در زندان افتاد و گم شد. می پرسم اسم خودت چیست؟ می گوید: نبات. و من تکمیلش می کنم: شاخ نبات! پایان هالند- جون.2005 ـــــــــــــــــــــــــــــ * ظرف استوانه شکلی که گوشت شوارم را در آن جا داده وبه دور منقل برقی چرخ می خورد. ** گوشت سرخ کرده و یا مرغ کباب شدهء روی منقل. |
|
||||||