|
||||||||
|
|
نعرهء های و هوی من ...
نوشتهء پرتو نادری
مولانا جلال الدين محمد بلخی، يکی از شـگفتی های تبار انسـانيسـت، او با آن دو اثر جاودانه اش، مثنوی معنوی و ديوان شـمس چنان تندیسی ا ز عشـق و معرفت بر بلند ترين قلهء ادبیات عرفانی فارسی دری ايسـتاده و سـده هاسـت که گویی آن دو خورشـید معنوی را بر کف دسـتان خويش نهاده و ما را به سـوی رسـتگاری و رهایی فریاد می زند. اسـتاد جلال الدين همايي درجلد نخسـت کتاب مولوی نامه، شـخصیت مولانا را به سـه مرحلهء جداگانه دسـته بندی می کند. به مفهوم ديگر مولانا در درزای زنده گی شـصت و هشـت سـاله اش، سـه شـخصیت گوناگون را پشـت سـر گذاشـته اسـت. اين که مولانا در ديوان شـمس می گويد: حاصل عمرم سـه سـخن بيش نيسـت خام بدم، پخته شـدم، سـوختم شـايد اشـاره به همين مراحل سـه گانهء زنده گی و يا شـخصیت سـه گانهء خود دارد. بر اسـاس دسـته بندی اسـتاد جلال الدين همايي، شـخصیت نخسـتین يا مرحلهء اول زنده گی مولانا از نخسـتین سـال تولد تا بیسـت و پنج سـاله گی او را در بر می گيرد. او در اين مرحله تقریباً تمام علوم عقلی و نقلی روزگار را از پدر و از سـید برهان الدين محقق ترمذی فرا می گيرد، و با تکمیل اين مرحله او ديگر شـخصیتی اسـت فقیه، متشـرع، حکیم و دانشـمند. مرحلهء دوم زنده گی او چهارده سـا ل را در بر می گيرد. يعنی شـامل سـالهای بیسـت و پنج تا سی و نه سـاله گی اوسـت. در اين سـال ها مولانا شـخصیتی اسـت که به اشـارت سـید برهان الدين محقق ترمزی، به رياضت می پردازد و به تصوف و سـير و سـلوک می گراید و به اشـارت او جهت آموزش و ديداربا مشـايخ و عارفان بزرگ آن روزگار، به شـهر های حلب و دمشـق سـفر می کند. پس از آن که محقق ترمزی به سـال 638 هجری قمری ديده از جهان می بندد مولانا خود به تنهایی؛ ولی با شـور و هیجان بی مانند در راهی که پدر و محقق ترمزی در برابر او گشـوده اند به جسـتجوی حقيقت می پردازد. در اين مرحله در شـخصیت مولانا دو گرایش متضاد وجود دارد؛ يعنی او در يک جهت مشـغول طی مراحل طريقت اسـت در حالی که در جهت ديگر هيچگاهی از مطالعهء کتب و تکمیل دانش در زمينه های علوم عقلی و نقلی غافل نمی ماند. او در اين مرحله، در علم و عرفان به آن پيمانه به پيش می رود که سـر انجام به پیشـوایی و رهبری سـالکان و ارباب طریقت می رسـيد. مرحلهء سـوم زنده گی يا شـخصیت سـوم مولانا در سی و نه سـاله گی پس از ديدار او با شـمس به سـال هجری قمری 642 آغازمی يابد که تا پايان زنده گی ادامه دارد. در اين مرحله، شـخصیت مولانا با دگرگونی بزرگی رو به رو می گردد، چنان که عشـق و عرفان بر جنبه های ديگر شـخصیت او غلبه می کند. با دو عالم عشـق را بيگانه گیسـت و اندر او هفتاد و دو دیوانه گیسـت آزمـودم عـــقــل دور انــديـــش را بعد از اين ديوانه خوانم خويش را زيـن خـرد جاهـل همی بايد شـدن دســـت در دیـوانه گی بـايــد زدن با اين حال شـاد در يک بحث فشـرده تر بتوان شـخصیت مولانا را به دو مرحلهء زيرين دسـته بندی کرد: نخست مولانای پيش از ديدار با شـمس و دو ديگر مولانای پس از ديدار با شـمس. امروزه اين مولانای پس از ديدار با شـمس اسـت که نام شـکوهمندش، خاور تا باختر را در نورديده و همان گونه که شـیخ فرید الدیدن عطار گفته بود؛ آتش در جان همه شـیفته گان عالم زده اسـت. مولانا در شـشـم ربيع الاول 604 هجری قمری در شـهر بلخ در يک خانوادهء علمی و عرفانی ديده به جهان گشـود. نیاکانش همه از مردمان خراسـان بودند. با آن که بخش بیشـتر عمر او در قونيه - پايتخت روم شـرقی- سـپری شـد و به اصطلاح عارفان در همان جا خرقه تهی کرد؛ ولی پيوسـته از بلخ که يکی از چهار شـهر بزرگ خراسـان آن روزگار بود، ياد می کرد و خراسـانيان آن سـامان را همشـهری می گفت. بلخيم من بلخيم من بلخيم شـوری دارد عالمی از تلخيم يا جای ديگری در ديوان شـمس می گويد: نعرهء های و هوی من از در روم تــــا بــه بـلخ اصــل کـجــا خــطا کـنــد شـمس من و خدای مـن پدر مولانا، بهاءالدین ولد، معروف به سـلطان العلما، خطیب و دانشـمند بزرگ بلخ بود که مولانا را « خداوندگار » صدا می زد. دکتر شـفیعی کدکنی بر اين باور اسـت که:« القاب خداوندگار، و مولانا در زمان حياتش رواج داشـته اسـت؛ ولی لقب مولوی را بعداً و شـايد پس از سـده های هشـتم و نهم هجری به او داده اند.» کوچ بزرگ يا تبعيد سـياسی پژوهشـگران در ارتباط به دلايل و انگيزه های که سـبب شـد تا بهاءالدین ولد پدر مولانا، بلخ و بلخيان را ترک کند، دیدگاه های هم گونی ندارند. روايات موجود در اين زمينه را می توان به گونهء زيرين دسـته بندی کرد: 1- سـلطان محمد خوارزم شـاه سـلطان خود کامهء آن روزگار که شـهر بلخ نيـز بخشی از قلمرو او بود، نسـبت به سـلطان العلما سـوء ظن داشـته و با چشـم دشـمن کامی به سـوی او می نگریسته اسـت. سـلطان العلما از پرورش يافته گان عرفانی شـیخ نجم الدين کبرا بود. تذکره نگاران گفته اند که سـلطان العلما مردی بوده دانشـمند، خوش سخن، که مجالس وعظ و ارشـاد بر گذار می کرده و از ارادت و نفوذ فراوانی در ميان مردم بر خوردار بوده اسـت. شـايد همين نفوذ او در ميان مردم سـبب شـده بود تا نوع حس بد گمانی نسـبت به او در محمد خوارزمشـاه پدید آيد . به روایت افلاکی در مناقـب العارفين، از مولانا نزد خوارزمشـاه بدگويي می کردند که بهاء ولد تمامی خلق را به خود راسـت کرده اسـت ما و شـما را اعتباری نمی نهد. خوارزمشـاه قاصدان فرسـتاد که حضرت سـلطان العلما بلخ را قبول کند و دسـتوری دهد تا ما به اقلیم ديگر رویم که دو پادشـاه در يک اقلیم نگنجند. بهاء الدين جواب داد که ملک دنيا را اعتباری نيسـت ما سـفر کنيم. بر بنیاد اين روایت مولانا جلال الدين محمد بلخی دوران کودکی را در بلخ در وضعیتی به سـر می برد که پدرش مورد خشـم و غضب خوارزمشـاه قرار دارد. سـلطانی که پيش از اين شـيخ مجدالدين بغدادی يکی از مریدان شـيخ نجم الدين کبرا را بيدادگرانه در آبهای جیحون يا آمو دريا انداخته بود. 2- سـلطان العلما با مخالفت آشـکار متکلّم بزرگ سـدهء شـشـم هجری امام فخر رازی که با صوفيه ميانه يي نداشـته رو به رو بوده اسـت. اين باور وجود دارد که امام فخر رازی در دسـتگاه محمد خوارزمشـاه نفوذ و مقامی داشـت و از سـلطان العلما در نزد سـلطان بد گويي می کرد؛ در مقابل سـلطان العلما نیز هر گاهی که بر منبر می رفت جراًتمندانه خوارزمشـاه و امام فخر رازی را با تند ترين کلمات و گزنده ترين طنز ها مورد انتقاد قرار می داد و امام فخر را از شـمار مبتدعان می خواند. ظاهراً در اين سـالها سـلطان العلما در وضعيت ناگواری به سـر می برده اسـت. چنان که او دريک سـو با حریف نیرومندی چون امام فخر رازی مقابل بود که نه تنها مقام و موقعيت او را در نظر نداشـته؛ بلکه بر اساس روایات، ذهنیت سـلطان محمد را نسـبت به سـلطان العلما و اهل صوفيه نيز تخدير می کرده اسـت. اسـتاد ذبیح الله صفا اختلاف ميان امام فخر رازی و سـلطان العلما را بسـيار با اهمیت تلقی کرده و آن را يگانه دليل مهاجرت سـلطان العلما از بلخ می داند. او در جلد سـوم تاريخ ادبیات ايران می نویسـد:« علت العل مهاجرت اختلاف شـديد سـلطان العلما، با امام فخر رازی بود. چون خود را در موازنهء ايشـان نمی يافت ناگزیر به ترک دیار شـد. اصولاً اين مهاجرت مطلقاً از بيم حملهء مغول نبوده ... » با اين همه آنه ماری شـميل مولوی شـناس فقـيد آلمانی مداخلهء امام فخر رازی را در ارتباط به ماجرای کوچ سـلطان العلما از بلخ بیشـتر يک افسـانه می داند. او در اين ارتباط می نویسـد: « در هر حال ما بايد داسـتانهايي را که به مهاجرت بهاء ولد از بلخ مربوط می شـود و از افزايش نفوذ فخرالدین براو سخن می گويد ، مردود شماريم ؛ زيرا آن فيلسوف در سال606 برابر با 1210 از دنيا رفت . درحالی که بهاء ولد و خانواده اش حدود 616 برابر با1218 بلخ را ترک کردند.» با اين حال نه تنها بهاء ولد در معارف خود امام فخر را به سـبب مشــرب فلسـفی که داشـته از شـمار مبتدعان می داند؛ بلکه مولانا در مثنوی معنوی نيـز با نوع زبان طعن آميز بر وی انتقاد می کند و او را راز دار دين نمی داند: اندر اين ره گر خرد رهبين بدی فخر رازی راز دار دين بدی افزون بر اين شـمس تبریزی نيـز امام فخر رازی را به سـبب اين که باری گفته بود:« محمد تازی چنين می گويد و فخر رازی چنين... » مورد انتقاد و سـر زنش قرار داده و به توبه فرا می خواند. 3- سـلطان ولد در مثنوی ولدی هيچگونه اشـاره يي به مداخلهء امام فخر رازی ندارد که سـبب آن شـده باشـد تا سـلطان العلما بلخ را ترک کند؛ بلکه او عمده ترين علت اين امر را نا رضايتی سـلطان العلما از مردم و از سـلطان خوارزم دانسـته اسـت. چون که از بلخيان بهاء ولد گشـت دلخسـته آن شـهء سـرمد ناگهش از خدا رسـید خطاب کای یگانه شـهنشـهء اقطاب چون تـرا ايـن گروه آزردنـد دل پـاک تـرا ز جــا بـردنـد بــه در آ از مـيــان ايــن اعـدا تا فرسـتيم شـان عذاب و بلا چون که از حق چنين خطاب رسـید رشـــتـهء خـشــــم را دراز تـنـیـد از اين بيت های سـلطان ولد چنين بر می آيد که جد او سـلطان العلما گذشـته از اين که با مخالفت سـلطان خوارزم و امام فخر رازی رو به رو بوده اسـت؛ بلکه در ميان مردم و شـماری از پیشوایان مذهبی نيـز مخالفانی داشـته اسـت که سـبب شـد تا او بلخ را ترک کند و روانهء حجاز شـود. 4- شـماری از پژوهشگران هراس از حملهء چنگیز را عمده ترين دليل کوچ سـلطان العلما از بلخ دانسـته اند؛ ولی انه ماری شـمیل در کتاب شکوه شـمس می نویسـد که: « در آن زمان تهديد مغولان در آسـیای مرکزی احسـاس می شـد و خوارزم شـاه با کشـتن چند تن از تاجران مغول و تاراج دارایی های آنها خود زمينهء تجاوز ویرانگر مغول را آماده کرده بود.» بر اسـاس مثنوی ولدی سـلطان العلما در جریان سـفر از تجاوز سـپاهیان چنگیز بر بلخ اطلاع می يابد. کرد از بلخ عزم سـوی حجاز زانکه شـد کارگر در او آن راز بود در رفتن و رسـید خبر که از آن راز شـد پدید اثر کرد تا تار قصد آن اقوام منهزم گشـت لشکر اسـلام بلخ را بسـتد و به زاری زار کشـت از آن قوم بی حد و بسـيار از آنچه گفته آمديم بر می آيد که هراس از ايلغار مغول و مخالفت با سـلطان خوارزم دو عامل عمده يي بوده اسـت که سـلطان العلما را مجبور کرد تا بلخ را ترک کند. بدین گونه او به سـال 616 قمری پای در رکاب کوچ نهاد؛ اما بعضی از پژوهشگران سـال 614 را سـال مهاجرت پدر مولانا از بلخ دانسـته اند. کاروانی که سـلطان العلما و خانوادهء ا و را همراه با کتاب ها و سـامان وسایل زنده گی او از بلخ می برد به روايت افلاکی در بر گيرندهء سـه صد شـتر بوده که در آن علاوه بر مریدان و نزدیکان سـلطان العلما، چهل تن از مفتيان و زاهدان شـهر بلخ نيـز او را همراهی میکردند. اسـتاد ذبیح الله صفا درجلد سـوم تاريخ ادبیات ايران می نویسـد که: « جلال الدين محمد در سـال کوچ سـلطان العلما از بلخ شـش سـاله بوده اسـت.» در حالی که بیشـترينه عقیده بر اين اسـت که او در اين هنگام از دوازده تا سیزده سـال داشـته اسـت. با در نظر داشـت سـال تولد مولانا در 604 هجری قمری و سـال مهاجرت سـلطان العلما در 616 هجری قمری، اين عقیده که مولانا دوازده تا سیزده سـال داشـته اسـت بیشـتر پذيزفتنی به نظر می آيد. مولانا در خانهء شـيخ فریدالدین عطار: درنيشـابور سـلطان العلما به ديدار عارف و شـاعر بزرگ شـيخ فریدالدین عطار می شـتابد. با آن که افلاکی و فريدون سـپه سـالار و نيـز سـلطان ولد زمانی که به بيان سـرگذشـت مولانا پرداخته اند چيزی در ارتباط به اين ديدار نگفته اند؛ ولی بر اسـاس مطالعات و تحقيقاتی که مولوی شـناسـان در اين زمينه انجام داده اند گفته می شـود که ممکن چنين ديداری رخ داده باشـد. به قول اسـتاد فروزانفر: « اين ملاقات ممکن اسـت اتفاق افتاده باشـد، برای آن که وقتی بهاءالدین ولد از خراسـان سـفر کرد، هنوز عطار زنده بود و از رسـوم صوفیان اسـت که در سـفر هر جا مردی را نشـان دهند به زیارتش می شـتابد. علی الخصوص که عطار يکی از مردان به نام عصر خويش بوده و قطعاً بهاء الدين ولد اشـتياق ديدار او را داشـت.» عطار در نخسـتین ديدار، آن ظرفیت عرفانی و روحانی مولانا را می شــناسـد و خطاب به سـلطان العلما، پيمبر وار پيش گويي می کند که: « زود باشـد اين فرزند تو آتش در جان همه سـوخته گان عالم بزند.» ظاهراً شـيخ فریدالدین عطار نخستین عارف و شـاعر بزرگ ادب فارسی دری اسـت که در بارهء مولانا و آيندهء او اظهار نظری کرده اسـت. شـيخ عطار اسـرارنامه آن منظومهء عرفانی - اخلاقی خود را به جلال الدين محمد هدیه می کند. اسـرارنامه که در سـه هزار و سـه صد بيت سـروده شـده اسـت اين گونه آغاز می يابد:
به نام آن که جان را نور دین داد خرد را در خدا دانی يقين داد
به درسـتی معلوم نيسـت که شـيخ فریدالدین عطار در اين هنگام چند سـاله بوده اسـت. برای آن که درتاريخ تولد اوعقايد يک دستی وجود ندارد. از پارهء شـعر های شـيخ بر می آيد که او عمر درازی داشـته اسـت. چنان که او در شـعر زيرين اشـاره به هفتاد سـاله گی خود دارد:
کارم از عشـق تو به جان آمد دلم از درد در فغان آمد چون ز مقصود خود ندیدم بوی سوی عمرم رهء زیان آمد دین هفتاد سـاله داد به باد مرد ميخانهء مغان آمد در جای ديگری خود را هفتاد و اند سـاله گفته اسـت:
مرگ در آورده پيش، وادی صد سـاله را عمر تو افگنده شـب بر سـر هفتاد و اند شـيخ فریدالدین عطار به سـال 618 در شـهر شـادياخ به دسـت سـپاهیان چنگیز کشـته شـد. تاريخ تولد او را به اختلاف گاهی 512 - 513 نوشـته اند؛ اما اسـتاد سـعيد نفیسی آن را 537 و اسـتاد فروزانفر 540 دانسـته اند که بیشـتر اتفاق نظر بر سـال 540 اسـت. بناءً شـيخ فریدالدین عطار به هنگام دیدار مولانا، 76 تا 77 سـال داشـته اسـت. اما دولت شـاه سـمرقندی در چهار مقاله، عمر شـيخ را يک صدو چهارده سـال نوشـته اسـت.
ادامه دارد |
|
||||||