شماره اول سال چهارم دلو و حوت1384/ جنوری و فبوری 2006

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فريادهای بيصدای تاريخ

 

نوشـته ای از: يوسـف کهزاد

تذکار ضروری:

 

" فریادهای بيصدای تاريخ " طرح و شـهکار نويسندهء توانا يوسـف " کـــهزاد " اسـت، دسـت نويس اين اثر گرانسـنگ حدود دو سـال قبل به وسـيلهء هنرمند محبوب و اسـتاد موسـيقی محمد حسـين آرمان به خانواده ما و توسـط برادر ارشـدم حميد برنا اسـتاد پيشين پولی تخنيک کابل بدسـترس من گذاشـته شـد.

اينک که در مطبوعات و رسـانه های اطلاعات جمعی، بمناسـبت پنجمين سـالگرد تراژيدی تخريب پيکره های بی بديل بودا در باميان توسـط تروريزم طالبانی ميخواهند مطالب و نوشـته هایی را بازتاب دهند و در حقيقت اين حادثه المناک و شـرمناک را منکوب و محکوم کنند، من هم ميخواسـتم به سـهم خود مطلبی را تهيه و ارسـال دارم؛ هنگاميکه ملتفت شـدم چنين گنجينه ای به دسـترسم قرار دارد، به آن اکتفاء نموده و به ارسـال آن مبادرت ورزيدم.

پيکره های بودا که نزديک به دوهزار سـال عمر داشـت و يکی از مفـاخر بزرگ فرهنگ افغانسـتان و جزء گنجينهء فرهنگ بشـری محسـوب مي شـد در باميان اين قلب تپندهء کشـور با فتوای " عالمان دين اسلام " و فرمان گروه طالبان به خاک يکسـان شـدند. اگر از تبصرهء بيشـتر بگذرم، بايد روشـن سـاخت؛ چون " فرياد های بيصدای تاريخ " به شـيوهء درامه، که نويسـندهء آن در اين عرصه يد طولا دارند تهيه و داسـتان گونه بيان شـده اسـت، از نگاه من امکان آن ميسـر اسـت تا هنرمندان، دایرکتر ها و اهل خبرهء ما با الهام از آن و دیالوگ های مربوط در تنظيم و ترتيب درامه ها و حتا فیلم های هنری اسـتفادهء وسـيع نمايند.

از اينکه آدرس نويسـنده را نداشـتم ناگزير پيرامون چگونگی نشـر کنونی آن مفصل تر پرداختم تا ايشـان با خوانش اين تذکار، مطلع شـوند که اين اثر چگونه تا اينجا رسـيده اسـت. علاوه برآن قابل تذکر ميدانم که در متن نوشـته هيچگونه تصرفی بميان نيامده اسـت، بلکه با همان طرز و شـيوه ای که بيان شـده رونويس شـده اسـت. اميدوارم توانسـته باشـم در بازتاب يک اثر خوب و کمپاين سـال گشـت انفجار و تخريب مجسـمه های بودا سـهم ناچيز گرفته باشـم.

ص، وفا

فريادهای بيصدای تاريخ 

از: يوسـف کهزاد 

 

 

بيش از دو دهه اخير، کشـور جنگزدهء ما فصل غارت انسـان و تاريخ بود.همه اندوخته های معنوی کشـور در آتش جنگ ذوب شـدند و اکثر مظاهر فرهنگی و ادبی و هنری به صليب کشـيده شـد .خونريزی ها کليد قدرت و تحصيل عظمت شـده بود. چراغ کتابخانه ها خاموش شـد و ميراث های تاريخی در زير سـقف فرو افتاده موزيم ملی به اسـارت گرفته شـد.

روز بيسـتم فبروری 2001 روز عزای باميان اعلام شـد، روز اعدام پيکره های زيبا و پايان يک دورهء درخشـان تاريخ!

اينک بپاس علاقه شـديدی که به تجليات گنجينه های تاريخی و فرهنگی دارم، يک روز قبل از روز موعود گفتگوئی با " بودا " داشـتم که به پيشـگاه همه علاقمندان تقديم ميگردد:

سـاعت چهار بعد از ظهر اسـت، خورشـيد آخرين شـعاع کمرنگ خود را بسـر تا پای بودا چسـپانده اسـت و چنين معلوم ميشـودکه نمي خواهد اين ماتمزده را به عنوان وداع بزودی ترک بگويد.

نامه نگار: باور کن کريسـتف کلمب، بخاطر کشـف امريکا آنقدر زحمت نديده بود که من برای رسـيدن تا دره باميان ديدم.

بـــودا: من شـما را درک ميکنم. زمان در حرکت خود، پيوسته شـرايط سـياسی- اجتماعی و فرهنگی را تغيير مي دهد. سـال ها بود که جهانگردان، از کشـور های مختلف، بدون کوچکترين موانع به تماشـای من می آمدند و عکس های يادگاری برميداشـتند. من پيش آنها يک سـمبول قابل پرسـتش نبودم، تنها بحيث يک شهکار پيکر تراشی، توجه آنان را جلب کرده بودم، اما دريغ فراوان امروز شـرايط تغيير کرده، حتی نزديک شـدن در حريم من، حکم مرگ را بخود گرفته اسـت.

تا دیروز سـمبول روشـنائی در تاريخ شـما بودم و امروز بحيث يک سـمبول گناه، محکوم به مرگ شـده ام.

نامه نگار: پس اجازه بده که با خشـن ترين سـئوال خود آغاز کنم، از چند روز باينطرف، داغ ترين خبر در امواج راديوها و تلويزيون ها و صفحات نشـرات دنيا، موضوع محکوميت به مرگ توسـت، آيا بعد از گذشـت يک هزار و ششصد سـال، چه انگيزه ای باعث شـد که هر چه زودتر دره زيبای باميان را تر ک گوئی؟

بودا: اين سـئوال شـما، افکار مرا به گذشـته های دور می کشـاند، به گذشـته هايی که هنوز اکثر کشـورهای امروز تولد نشـده بودند. ازاينکه يک روز به موجوديت من باقی مانده و فردا تاريخ اعدام من قطعی شـده اسـت، ترجيع ميدهم جسـارت بيشـتر برای انديشـه هايم داشـته باشـم ...

شـانرده قرن پيش يک مرد مقتدر تصميم گرفت که در سـاحه امپراتوری او، در دامنهء سـرسـبز باميان که هنوز دسـت بشـر آنرا آرايش نداده بود، تولد شـوم، يک قرن کار بود که وجود من از رگهای اين صخره عظيم بيرون برآيد. تولد من، تولد قرن بود. میليون ها زاير چشـم به راه من دوخته بودند، تا از نيستی های تاريک پا به هستی های روشـن بگذارم، نياز تاريخ هم همين بود که آفرينش من رشـتهء وصل بين عقيده و بی عقيدتی باشـد اما امروز تقدير من با سـرنوشـت بدی پيوند خورده که بايد پاداش گناهان خود را به پردازم.

نامه نگار: تاريخ ميگويد زمانی که در رگهای سـنگ جان گرفتی، لبان متبسمی داشـتی و دسـت راسـت تو از ناحيه آرنج، به علامت صلح و دوستی بلند بود وچهره ات را هاله يی از نور احاطه کرده بود، آيا حقيقت دارد؟

بودا: ( بعد از يک لحظه سـکوت ) معذرت مي خواهم اگر بی پرده تر صحبت کنم. انسـان فطرتاًً موجود خود خواه و ماجراجوسـت، آرامش را تنها برای خود می خواهد و هميش دنبال حادثه ميگردد. دانه ها شـطرنج پيوسـته از دانه های حريف خود هراس دارند، عيناًً شـبيه مردم دُنيا که در تلاش غارت کردن يکديگر خود اسـتند. امروز به اکثر کشـورهـا نظر بيندازيد که دقيقه بدقيقه در آفرينش حادثه و مصيبت، از يکديگر پيش دسـتی دارند، سـالهاسـت که سـر و کلهء نفرت از خم هر کوچهء کشـور تان زبانه ميکشـد و در بين خانواده ها فاصله های عميقی ايجاد گرديده اسـت. امروز اين عمل شـعار زنده گی شـما شـده اسـت. در قرن هايی که من شـاهد جلال و شـکوه خود بودم، تنها نياز تاريخ بود که لبان متبسمی داشـته باشـم و همه را به آرامش، برادری و وحدت دعوت کنم.

آتش در زير خاکسـتر تا دير زمانی نميتواند بازی کند، يا خاموش ميشـود، يا دُنيا را به آتش ميکشـد، نيروی چنگيز، آتيلا و هتلر، نمادهایی زنده از زمره شـما انسـان های شـريف بودند که با کار نامه های شـرم آور خود، سـير تاريخ انسـانيت را تغيير دادند. فراموش نکنيد امروز هم متأسـفانه، آن نوع جنايات به شـکل ديگر و با کيفيت و انديشـهء ديگر، در روی زمين ادامه دارد، چه کسی ميتواند جلو اين زشـتی ها را بگيرد؟ پاسـخ روشـن اسـت، هيچکس. به علتی که همه با يک صدا در آفريدن مصيبت هــا، دسـت دارند، همين بُرهان اسـت که غرور ملی جای خود را به شـرم ملی داده اسـت.

نامه نگار:آيا از ضرورت آفرينش خود، چه شـعاری به مردم داشـتی؟

بودا: گرچه من يک جسـتجوگر سـکوت هسـتم، ولی ولی در پرده خاموشی هايم، فريادهای زياد نهفته اسـت، شـعار من دعوت به آرامش، فروتنی، رستگاری، صلح و عدم تشـدد بود. امروز اين فلسـفه در اين دُنيایِ مدرن حکم يک سـکه قلب را بخود گرفته اسـت، ولی نبايد فراموش کرد که اخلاق و نجابت، تجلی دهنده جوهـر انسـانيت اسـت. دنيای بی تعادل شـما، پيش از تکنالوژی و کمپيوتر به " آدم " ضرورت دارد، نگاه کنيد با گذشـت صد سـال در پيکر تکيدهء من هنوز خون تاريخ جاريسـت، مرگ من سـقوطِ پايه های آئين بوديزم نيسـت

همين نيايش ها برای من، يک بحث تاريخی اسـت. در اين دنيا پيروانی هسـتند که از عشـق شـان، از شـادی شـان و رنجهای شـان و از خواسـتهای شـان احسـاس لذت ميکنم.

نامه نگار: آيا با گذشـت دوهزار سـال که امروز در ظلمت ابدی جا داری و از هياهوی زنده گی شـرم آور چشـم پوشـيده ای چه احسـاس داری؟

بودا: ( مي خندد ) احسـاس يک محکوم به مرگ. احسـاس من شـبيه حبابی اسـت که در چنگال امواج ديوانه، زنده گی کوتاه دارد، امروز زنده گی به يک دامگاه تزوير تبديل شـده اسـت که بيشـتر تحمل ادامه دادن آنرا ندارم. همه احسـاس در من مرده اسـت، تنها به فردای خود می انديشـم که تاريخ باميان از نبود من، برای هميشـه عزا دار خواهد بود.

نامه نگار: تو کتاب باز و آئينه ی تاريخ ما هسـتی، تا جائی که می بينم هنوز خون تو خشـک نشـده اسـت و هنوز اشـک های تو، در برابر قبيح ترين برنامه های بشـری، در حال چکيدن اسـت. آيا با همه گذشـته های درخشـان، در زنده گی امروز، سـکوت ابدی برايت رنج آور نيسـت؟

بودا: سـکوت هم يک فرياد خاموش اسـت که بعضی لحظات هم، پناهگاه مطمئن برای تاريخ زده هاسـت. سـال هاسـت که من ضجه ها و نالش های مصيبت ديده ها را که بيرحمانه، شـرافت و کرامت های انسـانی شـان لگدمال شـده اسـت، در همين درهء خوابيدهء باميان ميشـنوم. شـورش هايی را که در پرده سـکوت ابدی خود دارم، جز خودم هيچکس نمی تواند آنرا لمس کند. امروز وجود من بار سـنگينی بدوش کسـانی شـده اسـت که حوصلهء برداشـتن مرا ندارند. فردا بعد از يکهزار و شـشـصد سـال، روز آزادی من خواهد بود و فردا شـرارهء عشـق من و عشـق درهء باميان در دل های همه پيروان گرمتر و مهربان تر زبانه خواهد کشـيد، ديگر حوصله اين ننگ تاريخی را ندارم، فردا سـکوت ابدی من سـرود آخرين وداع، با زادگاه دوسـت داشـتنی ام خواهد بود، من در همين مدت دراز با شـهر غلغله، شـهر ضحاک، هده، گندهارا، کابل و کاپيسا معناًً رابطه هایی داشـته ام. باميان، اولين و آخرين منزلگاه عشـق و شـکوه من بود، آفتاب و سـتاره گان، بر پيکر خاموش من می تابيدند، بهار ها و زمسـتانها با من اُُنس گرفته بودند. وجود من آشـيانهء مهربان برای پرنده ها بود و باميــان از بودن من صاحب جلال و شـکوه شـده بود." هيوان تسـانگ " زائر چينی در روشـنائی هزاران مشـعل که به دورا دور من می درخشـيدند، در برابر من خم شـد و در سـروده های خود، از زيبائی و اسـتعداد هـنر آفرين من، سـتايش کرد، اما امروز شـبيه يک فانوس خاموش و خالی شـده ام، که جز گرکس ها، همه فراموشــم کرده اند.

نامه نگار: من احسـاس ترا خوب درک ميکنم، تو يک مشـعل فروزان در سـينهء تاريخ ما بودی، آيا فکر کرده ای که بعد از تو، باميان چه سـرنوشـتی خواهد داشـت؟

بودا: ميدانم تنهائی زشـت اسـت، ولی باميان را مجبور خواهند کرد که تنهائی را به پذيرد. من از مرگ نمی ترسـم، ولی از تنهائی باميان می ترسـم که فردا شـاهد مرگ من خواهد بود، سـکوت امروز من، فـردا به فرياد تبديل خواهد شـد و سـنگ پاره های وجود من به گوش همه جهانيان قصه های ناگفته من را خواهند گفت، امروز می بينم که همه چيز با زور سـرکوب ميشـود و در اينجا يک آشـفته گی واقعی فکری و يک چيره گی واقعی سـفاهت وجود دارد، زور دسـتور ميدهد و کمزور اطاعت ميکند.

نامه نگار: آيا چه فکر ميکنی که بعد از رفتن از اين سـر زمين، بر پيکر تاريخ ما چه اثری خواهد گذاشـت؟

بودا: بهتر اسـت پاسـخ اين سـئوال را از تاريخ فردای خود بجوئيد، چند سـاعتی به فنای من باقی نمانده اسـت، شـديداً احسـاس رها شـده گی از تاريخ شـما ميکنم، من ميروم، اما داغ من هميشـه در سـينه صخره ها، باقی خواهد ماند، از چند روز به اينطرف می بينم که طبعيت باميان باهمه زيبائی هايش بخاطر وداع آخرين من گريه ميکند، پرنده ها بی آشـيانه ميشـوند و پارچه سـنگ های وجود من يک روزی دامن تاريخ را خواهند گرفت.

نامه نگار: تو ميدانی که دُنيا بالای ارزش های هنری و تاريخی تو، انديشه دارد تو زيباترين شـهکار دورهء بوديزم در دنيا بودی، آنان شـب و روز در تلاش هسـتند که ترا از اين محکوميت نجات بدهند، تا تاريخ بی هويت نگردد.

بودا: ( می خندد ) همه چيز را ميدانم، ولی نقش هائيکه روی صحنه بخاطر نجات من بازی ميشـود، خلاف سـناريوئی ميباشـد که در پشـت پرده نوشـته شـده اسـت. بعضی از کشـور ها که ظاهراًً به فنای من احسـاس دلسـوزی ميکنند، در باطن از تماشـاگران صادق فردای من خواهند بود، شـايد فرو ريختن پارچه های وجود من، به اعتبار بين المللی شـان بيفزايد و آواز شـان در فضای اين دنيای ديوانه رسـاتر شـود.

نامه نگار: آيا برای پاداش مفکوره های تاريک خود نمی توانسـتند به غير از محکوميت تو راه ديگری جسـتجو کنند؟

بودا: البته راههای زياد وجود داشـت، ولی موجوديت من گناه بزرگتر از همه گناهان تعبير شـده اسـت، دسـت ها به تنهائی صدا ندارند، ولی در پشـت پرده بازی های خطر ناک می آفرينند. انسـان ديروز شـبيه انسـان امروز نيسـت، من به همه يارانی که از دسـت رفته اند و به همه يارانی که مانند من به نوبت به خط مرگ ايسـتاده اند، سـر تعظيم و احترام خم ميکنم. ميدانم که مرگ من يک جنايت هولناک در تاريخ معاصر اسـت و اين افسـانه قرن ها، قصهء ويران شـدن کاخ يک مدنيت خواهد بود، از سـوی ديگر مردمی که احسـاس ميکنند انسـان نيسـتند، از زمرهء برده گان بشـمار ميروند که تنها در خدمت اربابان زاده شـده اند.

نامه نگار: گفتار تو احسـاس مرابه يک آيندهء تاريک ميکشـاند، تاريخ ما با نام تو گره خورده و وداع تو، برای ما وداع سـاده نخواهد بود، رفتن نور از آشـيانهء تاريخ ماسـت، همين بی تفاوتی ها بود که يکدسـت مردانه برای نجات تو دراز نشـد و در اين بازی ترا تنها گذاشـتند.

بودا: برخلاف، دسـت ها دراز شـدند، اما در قهر ظلمت ها، قابل ديد نبودند، بسـيار دير اسـت اگر بخواهند يک شـمع کاملاًّ به آخر رسـيده را دو باره روشـن کنند.

زنده گی شـکل يک نمايشـنامه را دارد که بازيگران در جريان تاريخ، عوض ميشـوند و سـوژه ها تراژيدی ترميگردند. اسـاسـاًً من چراغی بودم که آغاز و انجام من برای سـوختن بود. من شـکوه و جلال خود را سـالهـاسـت که گُم کرده ام و در گردن تاريخ شـما آويزان بودم. بگذار اعتراف کنم که در مسـير تاريخ، شـاهد کشـور کشـايی هـايی بودم که با هزارن نگاه ويران، رويا های مرا به ناقوس تعصبات آويخته و با سـنگپاره های لبريز از خشـم، طبعيت رام نشـدهء مرا، در کوهسـتان های غربال شـدهء تعصب سـنگسـار کردند. بر عکس، تيمور لنگ که در تاريخ شـرق سـمبول وحشت و خون ريزی بود، در پای پيکر سـالخورده من ايسـتاد و به سـربازان خود گفت: من حالا با دشـمنی روبرو هسـتم که هيچ دفاع از خود کرده نميتواند و با آرامش کامل در برابر من ايسـتاده اسـت. کمال نامردی من خواهد بود که بر ضد او به مبارزه برخيزم و شـهرت خود را با يک عمل نا جوانمردانه از دسـت بدهم. اما دسـت های ناپاک ديگر، چشـم های مرا کور کردند و روی مرا تراشـيدند، هيچ افتخاری نداشـتند جز اينکه خون بريزند و ملت بيگناه را از برق شـمشـير خود بترسـانند، آنها با وجود بزرگواری و شـجاعت بيمارانی بودند که از برهم زدن آرامش ديگران، لذت ميبردند.

نامه نگار: آيا امروز هم فرزندان همان بيماران، در فنای ابدی تو دسـت از آسـتين کشـيده اند؟

بودا: مشـکل اسـت که در اين لحظه بتوانم پرسـش شـما را تاييد کنم. بدون شـبهه رشـته های زنده گی با هم وصل هسـتند، اما در راه خود گره های کور هم دارند که اين گره ها فاصله های عميق در بين يکديگر ايجاد ميکنند، هر جامعه در کنار شـخصيت های بزرگ، انسـان های نفرين شـده و مسـخ شـده هم دارد که به آسـانی فروخته ميشـوند و برده گی را شـعار زنده گی خود ميسـازند. تنها چيزی که مرا رنج ميدهد اينسـت که چنين پاداش جابرانه سـزاوار گناهان من نبود.

نامه نگار: اميد اسـت در جريان فرداهای نزديک، فرزندان صادق و وطنپرسـت، ارزش های تاريخی ترا دوباره در جدار کبير باميان تجليل کنند و به آشـيانهء فرو ريختهء تو ارج بگذارند، آيا عقيدهء تو در اين زمينه چيسـت؟

بودا: اين پرسـش شـما را آينده ها می تواند پاسـخ گويد بطور مثال؛ اگر يک بوتل شـکسـته ای شـراب قادر باشـد که حيثيت و کيفيت خود را، روی ميز ميخانه چی ها حفظ کند، من فردا حيثيت همان شـيشـه را در تاريخ شـما خواهم داشـت، اشـکی که چکيد و شـيشـه ای که شـکسـت، برداشـتن آن از تودهء خاک کارعاقلانه نيسـت، اين نکته را بايد علاوه کنم که بعد ازمرگ من، تاريخ، باميان را از ياد نخواهند برد، باميان بسـتر فرو افتادهء مرا با تمام ارزش های تاريخی اش حفظ خواهد کرد و به کسی اجازه نخواهد داد که لباس عاريتی، روی پيکر متلاشی شـدهء من کشـيده شـود. دو هزار سـال تاريخ مرا باهمين حالت پذيرفته اسـت و خرابه های من نيز برای جهانگردان همان اصالت خود را خواهد داشـت ، در غير آن بازی کردن با تاريخ، بازی کردن با هويت ملی و فرهنگ اسـت.

نامه نگار: آيا يک محکوم که روی خط اعدام ايسـتاده اسـت، به چه بيشـتر فکر ميکند؟

بودا: ( بعد از لحظه ای تفکر ) در آغاز احسـاس او متوجه گناهانی اسـت که مرتکب شـده اسـت، فکر ميکند جرائی که برايش تعيين شـده با گناهی که مرتکب شـده اسـت آيا عادلانه و منطقی بوده اسـت؟

گذشـته ها مانند برق از نظرش ميگذرد و آينده بالاتر از تصورش، زيباتر در ذهنش تجلی ميکند، اين انديشـه های شـوم ثانيه به ثانيه، ذهنش را متلاشی ميسـازد، فکر ميکند لحظه به لحظه از هسـتی خود فاصله ميگيرد و بسـوی نيسـتی نزديک تر ميگردد، خود را محکوم ميکند که بيهوده تولد شـده اسـت، همه جهان و بشـريت را با تمام قضاوت هايش دشـمن خود ميپندارد، و پيش بينی ميکند که هيأت اجتماع با او بسـيار بيرحمانه رفتار کرده اسـت، من اين حق را بخود ميدهم که همه شـما را محکوم کنم، که حالت سـکوت من اينقدر اسـباب ترس و نفرت را در برابر عقيده و انديشـه های تان فراهم کرده اسـت. من کوچکترين علاقه به برائت خود ندارم، اما اگر قضاوت با اين خشـونت در آينده ها ادامه پيدا کند، بنياد جامعه متزلزل خواهد شـد. در همين لحظه، همه عشـق ها در وجود من مرده اسـت، به غريقی شـبيه شـده ام که بدون تلاش، در چنگال امواج ديوانه خود را تسـليم کرده ام. من بخاطر کسـانی گريه ميکنم که فـردا به سـرنوشـت من مواجه خواهند شـد، بدون اينکه بدانند چه صدمه ئی بر پيکر جهان بشـريت زده اند.

نامه نگار: آخرين پيام تو به دنيا چه خواهد بود؟

بودا: دُنيا بايد با زبانی حرف بزند که برای همه قابل فهم باشـد. من مي ميرم، شـما مي ميريد، اما زنده گی ادامه خواهد داشـت، به دنيا بفهمانيد که هيج چيز، مقدس تر از محبت و دوسـتی نيسـت، يتيمان، نياز به نوازش دارند، گرسـنه ها از شـما جز لقمهء نان چيزی بيشـتری نمی خواهند.

به دنيا بگويد که سـلاح، زبان رسـای انسـان شـريف نيسـت. مردم دنيا بايد به کرامت های خود، ارج بگذارند و انسـانيت را بخاطرانسـان بودن احترام کنند، دسـت های تانرا به پاک کردن اشـک ها عادت دهيد، و بخاطر فشـردن گلو ها دراز نکنيد، عشـق تنها برای عشـق کافيسـت، نفرت آهنگ دل انگيز در فضای دلها ندارد. اجازه دهيد که زنده گی برای همه، نفس بکشـد، انسـان باشـيد تا دنيا را با وجدان آرام ترک بگويد.

نامه نگار: فردای آن روز در ميان وحشـت و سـکوت مرگبار جوامع بشـری، بودا اعدام شـد رفتن او رفتن نور از آشـيانه ای تاريخ ما بود و تا امروز از پيکر تاريخ و فرهنگ ما خون میچکد. اين بود پايان کار!!!

 

 

 

 

 

 

 

یوسف کهزاد