شماره اول سال چهارم دلو و حوت1384/ جنوری و فبوری 2006

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قسمت اول

قسـمت دوم

قسـمت سـوم

قسـمت چهارم

قسـمت پنجم

نعرهء های و هوی من ...

نوشـته پرتو نادری

جسـتحوی نافرجام

 

گويند بامدادی مولانا به به رسـم هميشـه گی به سـراچهء شـمس سـر زد و اما ديد که از شـمس اثری نيسـت. شـمس نا پديد شـده بود. مولانا با اضطراب و دلنگرانی به حجرهء سـلطان ولد می دود و او را صدا می زند که:« بهاء الدين چه خفته ای؟ برخیز و شـيخ خود را درياب!»

در حقيقت مولانا بلا فاصله جسـتجوی شـمس را در نخسـتین بامداد غيبت او با همين گفت و شـنودی که با سـلطان ولد داشـته اسـت آغاز می کند. اين جسـتجو که با نوع اميد و انتظار آمیخته بود از شـهر قونيه و حومهء آن آغاز گرديد؛ ولی هر روزی که بدون نتيجه به پايان می رسـيد، بی تابی و نا اميدی مولانا فزونی می گرفت. او حالا ديگر مطمئن شـده بود که شـمس در قونيه و حومهء آن نيسـت. بعداً آهنگ دمشـق کرد. شـايد فکر می کرد که شـمس اين بار نيز راهی دمشـق شـده اسـت. او در جسـتجوی شـمس دو بار و به روايت ديگر سـه بار به شـهر های دمشـق و حلب سـفر های پر مخاطره يي را پشـت سـر گذاشـت.

 

از روم بتازيم، سـوم بار سـوی شـام

کز طره يي چون شـام مطرای دمشـقيم

مخدومی شـمس الحق تبريزی گر آن جاسـت

مولای دمشـقيم و چه مولای دمشـقيم

 

روزگاری، اين شـمس بود که در جسـتحوی مولانا شـهر به شـهر می گشـت و گويي شـهر ها همه تنگ تر از آن بودند که بتوانند اين قلندر پشـيمنه پوش را در خود جای دهند و اما اين بار مولاناسـت که در جسـتجوی شـمس در شـهر های دمشـق و حلب، سـرگردان.

مولانا در سـفر آخر خود کما بيش يک سـال را در دمشـق در جسـتجوی شـمس سـرگردان می ماند. به روايت سـپهسـالار، شـمس نيز آن گاهی که در جسـتجوی آن الهام غيبی که برايش رسـيده بود، شـهر ها و سـر زمين های گسـترده يي را پشـت سـر می گذاشـت، دسـت کم  يک سـال را در دمشـق به سـر برده بود. آيا اين همه را می توان حواله بر يک امر تصادفی کرد و يا اين که در اين امر رمز هايي عرفانيي نهفته اسـت که ما تا هنوز از گشـودن آن نا توانيم.

ياران و مريدان مولانا و حتی فرزند او سـلطان ولد چرا خاموش اند و اگر از کشـته شـدن شـمس آگاهی دارند چرا نمی خواهند حقيقت را به مولانا بگويند، تا او را از رنج اين همه سـفر پرمخاطره و بی نتيجه رهايي دهند.

بیشـتر از همه خاموشی سـلطان ولد پرسـش بر انگيز اسـت. بنا بر روايت فاطمه خاتون همسـر سـلطان ولد اگر او نيمه شـبی همراه با چند تن از ياران اهل راز پيکر شـمس را از آن چاه بيرون کرده و آن را شـسـته و با مشـک، عطر و عنبر اندوده  و در مدرسـهء مولانا که در کنار مدرسـهء امير بدرالدين گوهر تاش موقعيت دارد، به خاکسـش سـپرده، پس چرا پدر و پیشـوای خود را همچنان در رنج نگه میدارد و نمی خواهد حقيقت را به او بگويد!

 

در اربتاط به روايت فاطمه خاتون و چگونه گی به خاکسـپاری شـمس می توان پرسـش هايي را مطرح کرد. مثلاً پيدايي ناگهانی گور بزرگی در چنان جايگاه مهمی آيا نمی توانسـته اسـت که توجهء شـهروندان قونيه را به خود جلب کند؟

جز آن که فرض کنيم که بر گور او هيچ گونه تپه يي و نشـانيي بر جای نگذاشـتند. ظاهراً روايت ها همين را می گويد، که هيچ گون تپهء بر گور او نسـاختند. اگر چنين بوده پس چگونه اين جايگاه  بعداً به نام مقام شـمس شـهرت پيدا می کند؟

اين که چرا سـلطان ولد شـيخ خود همان عارف بزرگی را که علم حالش به او بخشـيده بود اين گونه در خاموشی و در آن نيمه شـب بی آن که تپه يي بر گور او بسـازد، به خاک می سـپارد و بعداً تا آخر زنده گی در اين باب لب به سـخن نمی گشـايد، خود پرسـش هاي زيادی را می تواند بر انگيزد.

به هر صورت مشـکل اسـت تصور کرد که به خاک سـپاری شـخصيتی چون شـمس با آن همه شـهرتی که داشـته اسـت، در هالهء گمنامی باقی بماند.

هرچند شـمس پيش از آن که به قونيه بيايد و آن حادثهء شـگفتی انگيز، يعنی ديدار او با مولانا رخ دهد، شـهرت چندانی نداشـت. حتی می توان گفت که او پيش از اين قلندری بوده اسـت گمنام که پيوسـته از شـهرت می گريخته اسـت.

اما حالا او در قونيه شـهرت گسـترده يي دارد و مردم هزار و يک پرسـش را در مورد او مطرح می کنند و هر گروهی  با در يافتی که از او دارند القاب و نام های گوناگونی به او می دهند.

صاحب الزمانی در کتاب خط سـوم می نويسـد که: « شـمس پس از ديدار با مولانا به چنان شـهرتی می رسـد که شـماری از ارباب قدرت علاقه می گيرند تا او را ملاقات کنند؛ ولی شـمس" حق الديدار" تا چهل هزار درهم تعیین می کند و بعداً اين پول را به حاجتمندان می دهد. »

در شـهر قونيه گويي همه گان قفل خاموشی بر لبان نهاده اند تا مولانا را در جسـتجوی آن صنم گريز پا در راه های پر مخاطره يي که قونيه را با حلب و دمشـق وصل می کند، همچنان سـر گردان نگهدارند. با اين حال وقتی سـفر آخر او در دمشـق کمابيش يک سـال به درازا می کشـد. به روايتی مريدان و بزرگان قونيه پيک ها و نامه ها يي می فرسـتند تا مولانا از دمشـق برگردد و باز هم به روايت ديگر شـماری از بزرگان به نزد پادشـاه روم شـرقی می روند، و از او می خواهند که کسـانی را از دربار به دمشـق بفرسـتد تا مولانا را در برگشـت به قونيه ياری برسـانند.

اين روايت خود نيز سـرچشـمهء پرسـش های تازه می تواند بود. نخسـت اين که پادشـاه روم شـرقی نيز در ارتباط به حادثهء قتل شـمس کاملاً در بی خبری قرار دارد. دو ديگر اين که اگر او در اين زمينه اطلاعاتی داشـته، پس چرا مولانا را در جريان نگذاشـته اسـت؟ و زمانی هم که قاتلان شـمس شـناسـايي شـده اند، چرا او به هيچ گونه اقدامی در جهت تنبیه آنها بر نمی خيزد؟

 روایت ها چه در ارتباط به چگونه گی ديدار شـمس و چه در ارتباط به چگونه گی غيبت شـمس و پايان زنده گی او همه گان پرسـش بر انگيز اند.

پرسـش های که نمی توانند پاسـخ های مناسـب خود را دريابند و ما را در ره یابی به آن راز سـر به مهر کمک کنند.

چنين اسـت که امروزه شـماری از پژوهشـگران در برابر اين روايات علامهء بزرگی پرسـشی قرار می دهند و به صحت و سـقم آن ها بی باور اند .

همان گونه که گفته آمديم داکتر حسـين زرين کوب روايت افلاکی در مورد کشـته شـدن شـمس در آن نيمه شـب به دسـت علاء الدين و يارانش را قبول ندارد. او در کتاب پله پله تا ملاقات خدا می نويسـد:

« بررسی در باب آنچه هم اکنون مقام شـمس نام دارد و آنچه در باب چاه و مقبرهء شـمس به بيان می آيد، نشـانی بر صحت قصه و صحت دعوی به دسـت نمی دهد. »

عطاءالله تدين نيز در کتاب به دنبال آفتاب...  پس از طرح يک سـلسـله پرشـس ها در ارتباط به چگونه گی غيبت شـمس، نتيجه می گيرد که:

« مزاری که هم اکنون در کنار تربت مولانا در قونيه قرار دارد، مدفن پير تبريزی نيسـت. او عقيده دارد که اگر چنين می بود بی شـک پس از خاموشی مولانا، صلاح الدين زرکوب يا حسـام الدين چلبی يا ديگر اقطاب مولويه نوشـته يا لوحی بر آن باقی می گذاشـتند، تا آينده گان را از شـک و ترديد و خيال و گمان های بی اسـاس نجات دهند. »

او با يک تعبير شـاعرانه مزار شـمس را در دلهای مردم عارف می بيند:

بعد از وفات تربت ما در زمين مجوی

در سـينه های مردم عارف مزار ماسـت

 

معلوم نيسـت که چه کسی يا چه کسـانی در چه مکان و زمانی مرگ شـمس را به مولانا خبر داد اند. می توان تصور کرد که شـايد او پس از برگشـت از سـفر آخرينش از دمشـق به قونيه چنين اطلاعی را به دسـت آورده باشـد. با اين حال او هنوز به مرگ شـمس باورمند نيسـت:

 

کی گفت که آن زندهء جاويد بمرد

کی گفت که آن پرتو اوميد بمرد

آن دشـمن خورشـيد بر آمد بر بام

دو چشـم ببسـت و گفت، خورشـيد بمرد

 

و در جای ديگری می گويد:

 

که گفت که آن روح عشـق انگيز بمرد

جبريل امين ز خنجر تيز بمرد

آن کس که چو ابليس در اسـتيز بمرد

می پندارد که شـمس تبريز بمرد

 

از چنين شـعر هايي می توان به دو نتيجهء زيرين دسـت يافت:

نخسـت اين که مولانا باور ندارد که شـمس کشـته شـده اسـت. دو ديگر اين که اهل عرفان مرگ را نقطهء پايان زنده گی نمی دانند؛ بلکه مرگ را وسـيلهء رسـيدن به آن عشـق بر تر و آن زنده گی جاودانهء بر تر می دانند. مرگ از نظر مولانا تولدی ديگر اسـت و وسـيله يي اسـت که انسـان عارف را به روزگار وصل و به زنده گی جاودانه می رسـاند.

 

مرغان که کنون از قفس خويش جداييد

رخ باز نماييد و بگوييد کجاييد

ای آن که بزاديد چو در مرگ رسـيديد

اين زادن ثانيسـت بزاييد بزاييد

هرچند ديوان شـمس چنان دريايي از عشـق، پر از شـور و شـيدايي نسـبت به شـمس و تاثير گذاری های عرفانی او بر مولاناسـت. با اين حال ديوان شـمس به هیچ صورت مرثيه نامه و سـوگنامه يي به مفهوم متعارف آن برای شـمس نيسـت.

اين که مولانا می گويد: آفتاب جاويد نمی ميرد، در حقيقت در نماد شـمس می خواهد به جاودانه گی عشـق و حقيقت اشـاره کند.

 

ظاهراً مولانا در سـفر سـوم خود به دمشـق نيز به نتيجه يی نمی رسـد و گمشـده يي خود را نمی يابد؛ اما در حقيقت امر او به هدف جسـتجوی خود رسـيده اسـت و گمشـده يی خود را در خويشـتن خويش پيدا می کند.

شـايد بيت زيرين اشـاره يي به اين مسـاله دارد:

 

دسـت بگشـا دامن خود را بگیر

مرهم اين ريش جز اين ريش نيسـت

سـلطان ولد در مثنوی ولدی به همين امر اشـاره می کند که مولانا سـر انجام شـمس را در خود يافت.

 

شـمس تبريز را به شـام نديد

در خودش ديد همچو ماه پديد

گفت گرچه به تن از او دوريم

بی تن و روح هر دو يک نوريم

خواه او را ببين و خواه مرا

من ويم او من اسـت ای جويا

گفت: چون من ويم چه می جويم

عين اويم کنون ز خود گويم

به هر صورت مولانا پس از برگشـت از سـفر آخرينش از دمشـق به قونيه، بیشـتر خود را در موسـيقی، شـعر، رقص و سـماع غرق می کند و در عشـق شـمس می سـوزد و به ياد او غزلهای پر سـوز عاشـقانه می سـرايد و جامهء سـوگ به بر نمی کند، چنان که در غيبت نخسـتين کرده بود.

داکتر عبدالحسـين زرين کوب با اشـاره به همين نکته می نويسـد:

« مولانا در جسـتجوی خود نتوانسـت که شـمس را بيابد، بالاخره او را، آن گونه که در خود می يافت، پذيرفت. گمشـدهء او در وجود خودش زنده گی می کرد و او بيهوده نشـان او را از ديگران می پرسـيد.

اين احسـاس به او آرامش می داد، آفتابی را که نتوانسـت در هيچ افقی پيدا کند، در خود يافت. »

 

چنين اسـت که مولانا هيچگاهی از ياد و خاطرهء شـمس رهايی نمی يابد، شـور و شـيدايی که او در وجودش آفريده بود، هميشـه با او بود. امروزه تاثیر شـمس در ديوان غزلها و در مثنوی معنوی بسـيار مشـخص و برجسـته اسـت. افزون بر اين سـيمای شـمس در کتاب فيه مافيه مولانا نيز گاه گاهی بازتاب يافته اسـت.

پژوهشـگرانی که از نظرگاه های عرفانی به بررسی غيبت بی بازگشـت شـمس پرداخته اند، اين حادثه را به يک مفهوم به رهايی مولانا از شـمس، تعبير کرده اند. اين دسـته از پژوهشـگران بر اين باور اند  که شـايد تعلق روحی مولانا به شـمس، می توانسـت او را از سـير در مراتبی که جز با رهايی از هرگونه رنگ تعلق، به دسـت می آيد، باز می داشـت.

چنان که وقتی حافظ آن خواجهء رندان می گويد:

 

غلام همت آنم که زير چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد اسـت

درسـت به يک چنين امری نظر دارد.

بر بنياد چنين نظری می توان گفت شـمس زمانی به غيبت دوم می پردازد که نوع حس وابسـته گی نسـبت به خود را در او دریافته اسـت.

بناءً با آن غيبت بی برگشـت خود خواسـته است تا چنين سـدی را از سـر راه مولانا بر دارد و بگذارد که اين رودخانهء خروشـان به دريای بيکرانهء عشـق و حقيقت بپيوندد. می توان گفت شـمس درسـت هنگامی مولانا را ترک می کند که احسـاس می نماید، که ديگر نمی تواند او را به کمال بیشـتری رهنمايي کند.

با اين همه بسـيار دشـوار اسـت که بتوان در ارتباط به چگونه گی غيبت دوم شـمس به روشـنی سـخن گفت. اين امر کماکان در ابهام و تاريکی غليظی فرو مانده اسـتت. گويی همان شـبی که شـمس از مجلس مولانا پای به بيرون حجره گذاشـت و ديگر بر نگشـت؛ هنوز ادامه دارد. شـايد اين شـب پر از ابهام هيچگاهی به سـپيده دمی نرسـد!

تاريخ از چنين گره های کور ناگشـوده بسـيار دارد؛ با اين حال امروزه  پژوهشـگران بیشـتر بر اين نکته باور پيدا کرده اند که شـمس خود با آگاهی قونيه را ترک کرد. ترک کردنی که تاکنون نقش نا پيدای گامهايش بر روی خيابان غبار آلود تاريخ پرسـش هايي اند که ذهن و اندیشـهء پژوهشـگران را به خود مشـغول سـاخته اسـت.

 

مسألهء غيبت بی برگشـت شـمس زمانی بيشتر در پردهء ابهام فرو می رود که شـماری از پژوهشـگران اين احتمال را که اين غيبت می تواند نتيجهء يک مرگ سـياسی بوده باشـد نيز مطرح کرده اند.

شـمس مرد عصيانگری بوده، که بسـياری از ارزشـهای اجتماعی – سـياسی روزگاری را که در آن می زيسـته، با سـخنان عارفانهء خود زير سـوال می برده اسـت. او با هر نوع ابتذال مسـلط در جامعه نه تنها  مخالف بوده؛ بلکه با آن مبارزه نيز می کرده اسـت.

از همين جاسـت که بعضی از پژوهشـگران در ارزيابی های خود از غيبت بی برگشـت او نتيجه می گيرند که ممکن مقامات دم و دسـتگاه های دولتی نيز علاقه يي به ادامهء حيات يک چنين مردی نداشـته اند.

اسـاسـاً عرفان شـمس يک عرفان پويا و جهت دار اسـت و از امر عدالت اجتماعی دفاع می کند. به گواهی تاريخ دفاع از عدالت اجتماعی پيوسـته در هر زمان و مکانی امر مشـکل سـازی بوده اسـت.

تا هنوز شـخصيت و جزييات زنده گی شـمس در هالهء از پندار ها باقيسـت.

داکتر ناصر الدين صاحب الزمانی در اثر گران ارج خود " خط سـوم " می نويسـد:

«  شـمس، بی ترديد شـخصيت تاريخيسـت. پير، و پيرو، مريد و مراد، شـور آفرين و واژگون گر مولانا جلال الدين محمد. به يک سـخن شـمس، زايشگر مولوی اسـت، زايشـگر تولد دوبارهء او. صاحب الزمانی شـمس را به مناسـبت رابطهء خلاقش با مولوی از ابر چهره های حيرت آفرين، در نهضت عرفان جهانی، به شـمار می آورد.

شـمس اضافه از شـصت سـال زنده گی کرد و در هر دو باری که در قونيه بوده، صرف بيسـت و هفت ماه را با مولانا به سـر برده و دمسـاز بوده اسـت. او در اين مدت زمان تنها دگرگون کنندهء شـخصيت مولانا نيسـت؛ بلکه به يک مفهوم می شـود او را دگرگون کنندهء شـعر پارسی دری نيز خوانند. هرچند ادبيات عرفانی فارسی دری، پيش از مولانا قله های چون سـنايي و عطار را نيز داشـت. با اين حال آن چيزی که به نام ارثيهء ادبی از مولانا باقی مانده اسـت از نظر گسـترده گی کمی و کيفی و جنبه های مشـخص ديگر می تواند يگانه باشـد. شـعر مولانا را بلند ترين چکاد شـعر عرفانی خوانده اند که عشـق به شـمس، شـور و شـيدايي تنها يکی از موجهای اين رنگین کمان شـگفتی انگيز عشـق ئ عرفان را به وجود آورده اسـت.

سرطان 1383

شهر کابل

 

 

 

 

 

 

پرتو ناردی