شماره اول سال چهارم دلو و حوت1384/ جنوری و فبوری 2006

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابو علی سـینا،

 

 ( ابر مردی از دیار علم و عرفان )

 

 

                              سميع « رفيع »

دانش ها و علومی که حقیقی هسـتند و ما را بطرف معرفت سـوق میدهند، خاصیت آب بارانی را دارند که باعث شـادابی و سـرسـبزی جان و روان ما میشـوند، اما دانش ها و علومی که ما را بسـوی مجاز میکشـانند، خاصیت آبی را دارند که از سـوراخ ناودان بالای ما میریزند. آبی که از ناودان بالای ما میریزد و هرگاه این ناودان در اثر آسـیب بشـکند، آب حیات نبوده خرابی ببار میآورد. علم های عاریتی حاصل دسـت دوم بوده و مانند آب باران نیسـت.

مولانا در دفتر پنجم « مثنوي» میگويد:

علم چون در نور حقّ پرورده شـد

پس زعلمت نــور يابد قوم لُدّ

هر چه گويي باشــد آنهم نور پاك

كاسـمان هرگز نبارد سـنگ و خاك

آسـمان شـو ابر شـو باران ببار

ناودان بارش كنـد نبود بكار

آب اندر ناودان عـاريّتي اسـت

آب اندر ابر و دريا فطرتي اسـت

فكر و انديشـه اســت مثل ناودان

وحيِ مكشـوفسـت ابر و آسـمان

آب باران، باغ صـــد رنگ آورد

ناودان همسـايه در جنگ آورد

این گفتار زیبای مولانا را از جهت آن آوردم، چون در نوشـته های کثیری از نویسـندگان در بارهء ابو علی سـینا، بیشـتر افکار و طرز جهان بینی نویسـندگان و پژوهشـگران چشـم گیر بوده هر کدام کوشـیده اند مطابق ذوق و سـلیقه های خود در عرصه های مختلف علوم و فلسـفه، این شـخصیت فرزانه را بمردم بشـناسـانند. ولی با تاسـف این نوشـته ها از خاصیت آب باران بیرون و به ناودان تبدیل شـده اند.

عرفان معجون خوشـگواري از مكاتب مختلف فلسـفي جهان اسـت. در عرفان عقايد مختلف اديان، مذاهب، فلسـفيان، مسـلمانان زاهد و نكات از آيين زردشـتي را ميتوان يافت. انديشـمندان بطور خلاصه از ديد فلسـفه اگر خلاصه بسـازيم دو دسـته را دربر ميگيرند، يعني آنانيكه به فلسـفهء توحيدي عقيده دارند و ديگري به فلسـفهء ماترياليزم و بعبارت ديگر، دسـتهء معتقد به حقيقت اين عالمند و ميگويند آنچه را كه ما بوسـيلهء حواس درك ميكنيم، به ذات خود قايم اسـت و با از بين رفتن ما از بين نمي رود و زوال ناپذير اسـت. دسـتهء ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيسـتند و مذعنند كه خارج اين جهان، تنها جزء خيالات ما بوده و حاصلي از تصورات ذهني ما را دربر ميگيرد كه به ذات خود حقيقت ندارد و تنها در ذهن ما حضور دارد. بين اين دو دسـته همواره مناقشـات وجود داشـته و دارد.

امّا عارفان از بين دو نظريه بالا راه متوسـطي را گزيده اند. بدين معني که به ادراکات حواس که جهان آگاهي عملي از آن تکوين مي يابد اقرار مي کنند، و آن را قوه تصويرگر فکر مي دانند، ولي به وجود جهاني از علل که در ماوراء ادراکات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن راه حقيقتي اسـت برتر از حقيقت عالم حسي.

 

بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش روي مي نهند که بيشـتر مورد توجه دينداراني اسـت که مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يکسـو، و موهبتهاي علم که از تجربه حسي حاصل شـده اسـت از ديگر سـو، تلفيق کنند.

 

از آنجا كه به همه معلوم اسـت، علي سـينا در علم قال نابغهء وقت خود بوده كه 505 تاليف گرانبهاي او در تمام علوم گواه اين ادعا شـده ميتواند و درعرصه هاي مختلف، فلسـفه، طبابت، منطق، نجوم، موسـيقي، ادبيات، روانشـناسي، الهيات، طبيعت و سـاينس دسـت آورد هاي چشـمگيري دارد كه بشـر امروز از آن براي ترقي و تعالي خود اسـتفاده ميكند.

و اما مي آييم به بررسي مختصر در مورد علم حال و عرفان علي سـينا تا ببينيم كه در دنياي عرفان و معرفت، اين دانشـمند عالي مقام چه دسـت آورد هايي را نصيب خود نموده اسـت. علي سـينا از دو اوقيانوس عرفان و تصوف يكي ابو سـعيد ابوالخير و ديگري ابوالحسـن خرقاني فيض ها برده اسـت و اين دو مشـايخ بزرگ در تربيت عرفاني او نقش و اثر گذار بوده اند.

براي اثبات اين ادعا دو حكايت را نقل ميكنيم:

در كتاب « اسـرارالتوحيد في مقامات الشـيخ ابي سـعيد » تاليف « محمد بن المنور»  به تصحيح شـادروان اسـتاد احمد بهمنيار، در صفحهء 159 چنين آمده اسـت:

" يكروز شـيخ ما ابوسـعيد ( قدس الله سـره ) در نيشـاپور مجلس ميگفت، خواجه ابو علي سـينا رحمة الله عليه از در خانقاه شـيخ درآمد و ايشـان هر دو پيش از آن يكديگر را نديده بودند اگر چه ميان شـان مكاتبت بود. چون بوعلي از در درآمد، شـيخ ما روي به وي كرد و گفت، حكمت داني آمد، خواجه بوعلي درآمد و بنشـسـت، شـيخ به سـر سـخن شـد و مجلس تمام كرد و از تخت فرود آمد و در خانه شـد و خواجه بوعلي با شـيخ در خانه شـد و در خانه فراز كردند و سـه شـباروز با يكديگر بودند بخلوت و سـخن ميگفتند كه كس ندانسـت و هيچكس نيز به نزديك ايشـان درنيآمد مگر كسي كه اجازت دادند و جز به نماز جماعت بيرون نيآمدند. بعد از سـه شـباروز خواجه بوعلي برفت. شـاگردان از خواجه بوعلي پرسـيدند كه شـيخ را چگونه يافتي؟ گفت: هرچه من ميدانم او مي بيند، و متصوفه و مريدان شـيخ چون به نزديك شـيخ درآمدند از شـيخ سـئوال كردند كه اي شـيخ بوعلي را چون يافتي؟ گفت: هرچه ما مي بينيم او ميداند. و خواجه بوعلي را در حق شـيخ ما ارادتي پديد آمد و پيوسـته به نزديك شـيخ ما درآمدي و كرامات شـيخ ما ظاهر مي ديدي.

يكروز از در خانهء شـيخ درآمد شـيخ گفته بود كه سـتور زين كنيد تا به زيارت اندرزن شـويم، و آن موضعي اسـت بركنار نيشـاپور در كوه معروف بغار ابراهيم ادهم رحمة الله عليه و صومعهء او آنجاسـت كه مدت ها عبادت كرده اسـت، چون خواجه بوعلي درآمد، شـيخ ما گفت: ما را انديشـهء زيارت اندرزن مي باشـد، خواجه بوعلي گفت: ما بخدمت بياييم، هردو برفتند و جمع بسـيار از متصوفه و مريدان شـيخ و شاگردان بوعلي با ايشـان برفتند. و در راه كه ميرفتند نيي ( ني) بر راه افتاده بود، شـيخ فرمود تا برگرفتند چون به نزديك صومعه رسـيد، شـيخ از اسـپ فرود آمد و آن ني را بگرفت بموضعي رسـيدند كه سـنگ خاره بود، شـيخ آن ني را در دسـت گرفت و بر آن سـنگ خاره زد تا بدانجا كه دسـت شـيخ بود آن ني بدان سـنگ فرو شـد، چون خواجه بوعلي آن بديد در پاي شـيخ افتاد و بوسـه بر پاي شـيخ داد و كس ندانسـت كه در اندرون خواجه بوعلي چه بود كه شـيخ ما آن كرامت به وي نمود.اما خواجه بوعلي مريد شـيخ ما چنان گشـت كه كم روزي بودي كه به نزديك شـيخ ما نيآمدي و بعد از آن هر كتابي كه درعلم حكمت سـاخت چون اشـارات و غير آن فصلي مشـبع در اثبات كرامات اوليا و شـرف حالات ايشـان ايراد كرد و در اين معني و بيان فراسـت ايشـان و كيفيت سـلوك جادهء طريقت و حقيقت تصانيف مفرد سـاخت چنانكه مشـهور اسـت."

 

" در كتاب « نورالعلوم»  شـيخ ابوالحسـن خرقاني، به كوشـش و نگارش عبدالرفيع حقيقت « رفيع» در صفحهء 264 و 265 آمده اسـت كه: شـيخ الرئيس در اثناي مباحثات ادله منطقيه بيان ميكرد. روزي در همان ايام ديواري از سـراي شـيخ خراب گشـته تهيه بجهت تعمير آن ديده بودند. شـيخ ابوالحسـن خود روز ها به كار گِل مشـغول ميگشـت و وقتي ديگر نيز كه شـيخ الرئيس به كمالات علميه اشـتغال داشـت، در بين صحبت، شـيخ ابوالحسـن از جاي برخاسـت كه مرا معذور دار كه ديوار بايد عمارت كرد و بر فراز ديوار شـد و مشـغول گِل كاري گرديد، ناگاه تيري كه بجهت نصب كردن به مكاني بر دسـت گرفته بود از دسـتش بيفتاد، شـيخ الرئيس از جاي برخاسـته تا تير بدسـتش دهد، قبل از آنكه تير را از زمين بردارد تير بلند شـده بدسـت وي قرار گرفت، بدو گفت: اي حكيم دانشـمند بر اين عمل چه دليل داري؟ شـيخ الرئيس چون آن حالت بديد يكبارگي دل از دسـت داده و ديگر در نزد شـيخ ابوالحسـن از علوم ظاهري سـخن نكرد و حكمت به طريقت كشـيد."

..

در كتاب « اشـارات و تنبيهات » علي سـينا، نگارش دوكتور حسـن ملكشـاهي كه شـامل مباحث طبيعيات، الهيات، عرفان و تصوف اسـت، بر ميخوريم به اين تفسـير در باب مقامات عرفا:

" اين نمط از دقيق ترين و مهمترين قسـمت هاي كتاب اشـارات اسـت. در تاييد اين نكته كافي اسـت به سـخن امام فخر رازي، شـارح و منتقد معروف اشـارات اسـتناد كنيم كه ميگويد: « اين باب مهمترين و با ارزشـترين مطالب اين كتاب اسـت چرا كه ابن سـينا در آن علوم و معارف صوفيه را به نحوي مرتب نموده اسـت كه پيش از او كسي چنين نكرده و بعد از او نيز كسي بر آن نيفزوده اسـت. »

گفتيم علي سـينا شـاگردي از دبسـتان معرفت دو مشـايخ بزرگ كه در بالا ذكر نموديم، بوده و گل هاي از اين بوسـتان معرفت چيده اسـت، طوري كه امام فخر رازي او را اولين و آخرين كسي ميداند كه دسـت آورد هاي شـگرفي در تصوف و عرفان دارد. پس لازم اسـت كمي از اين رايحه اي عرفان او كه كوته فكران شـريعت او را كافر و زنديق خوانده اند، مشـام خود را معطر سـاخته كام جان را شـيرين بسـازيم.

من در نظر گرفته ام تا به نكاتي تماس بگيرم كه سـبب نوشـتن اين مقاله شـده و به آن باريكي ها از ديد شـريعت و عرفان اشـاره كنم تا قضاوت هاي دانش هاي عاريتي و دسـت دوم را كه در اول آن را به آب ناودان تشـبيه كرديم، آشـكار شـده حقيقت كلام علي سـينا بنمايش گذاشـته شـود تا ديگران را قضاوت بر آن چه باشـد.

اشـاره هاي از علي سـينا:

عرفان

عرفان وسـيله اي اسـت براي معرفت حق، بنا براين خود عرفان هدف نيسـت. پس اگر كسي منظورش از عرفان خود عرفان باشـد، موحد نيسـت، زيرا غير حق را كه عرفان باشـد در نظر دارد. و اگر كسي به عرفان برسـد به گونه اي كه گويي به آن نرسـيده اسـت بلكه فقط به حق رسـيده اسـت، چنين كسي به اوقيانوس وصول رسـيده اسـت. و در اينجا درجاتي هسـت كه با عبارت قابل تعبير و بيان نيسـت. اين جا جاي حال اسـت نه مقال، شـايسـتگي ديدار لازم اسـت نه ورزيدگي گفتار. مولانا گويد:

هرچه گويم عشـق را شـرح و بيان

چون به عشـق آيم خجل باشـم از آن

گرچه تفسـير زبان روشـنگر اســت

ليك عشـق بي زبان روشــنگر اسـت

 

ويژگيهاي يك عارف

عارف گشـاده رو و خوش برخورد و خندان اسـت، در تواضع و فروتني كودكان و خرد سـالان را همچون بزرگسـالان محترم ميشـمارد، از گمنام همچون آدم مشـهور با گشـاده رويي اسـتقبال ميكند. چگونه گشـاده رو نباشـد در حالتي كه او به حق مسـرور و شـاد اسـت؟ و در هر چيزي خدا را مي بيند و چگونه برابر نداند در حالتي كه همگان در نزد او شـبيه اهل رحمتند كه به باطل اشـتغال ورزيده اند؟.

عارف دلير اسـت، و چگونه نباشـد، و حال آنكه او از مرگ نمي هراسـد؟ عارف بخشـنده اسـت، و چگونه بخشـنده نباشـد، كه او از محبت باطل و نعيم دنيا به دور اسـت؟ او از گناهان در ميگذرد و چگونه نگذرد، كه او بزرگتر از آن اسـت كه ذلت و خواري بشـري او را از جاي به در برد؟ او كينه ها را فراموش ميكند، و چگونه كينه ها را فراموش نكند، زيرا ياد او مشـغول به حق اسـت؟ عارف به تجسـس احوال مردم نمي پردازد، و خشـم بر او مسـتولي نميشـود بلكه هميشـه دلسـوزي و رحمت به او دسـت ميدهد. با مردم با مدارا رفتار ميكند و با مهرباني به آنان نصيحت ميكند و احيانا امر مهم و عظيم را به نا اهل نميگويد، اما نه از روي حسـد بلكه از روي غيرت.

احوال عرفا در سـير و سـلوك بسـوي حق

احوال عرفا در سـير و سـلوك را علي سـينا در يازده فصل مفصل بيان نموده اسـت. اما اينجا بطور مختصر بيان ميكنم:

عرفا نخسـتين مرحلهء حركات و سـلوك خود را « اراده » مي نامند و چندي كه عارف در اين مرحله اسـت « مريد » خوانده ميشـود.سـپس او به رياضت نيازمند اسـت. و رياضت متوجه سـه هدف اسـت: اول، دور سـاختن غير حق از راه حق. دوم، تابع سـاختن نفس اماره به نفس مطمئنه تا قواي تخيل و وهم به سـوي توهمات مناسـب با امر قدسي كشـيده شـوند و از توهمات مناسـب جهان زيرين و خاكي روي گردان شـوند. سـوم، لطيف سـاختن درون براي تنبه و آگاهي. زهد حقيقي به هدف اول ياري ميكند. و چند چيز به هدف دوم كمك ميكند: عبادت همراه با فكرت. نغمه هايي كه قواي نفس را به كار ميگيرند و موضوع نغمه هايشـان را مورد قبول اوهام ميسـازند. وسـپس خود سـخن پندآموز از گوينده اي پاك با عبارت بليغ و نغمه اي خوش و بطريق روشـن و اقناع كننده. انديشـهء باريك و عشـق پاك كه شـمايل معشـوق، نه سـلطان شـهوت در آن حكم كند، به هدف سـوم ياري ميكند. وقتي كه اراده و رياضت مريد را به حدي رسـانيد، خلسـه ( حالت ربودگي، فرصت مناسـب و حالت ميان خواب و بيداري عارف را گويند ) هايي از مشـاهدهء نور حق براي او حاصل ميشـود كه اين خلسـه ها لذيذند و گويي آنها برق هايي هسـتند كه بسـوي او ميدرخشـند و سـپس خاموش ميگردند. اين حالت نزد عارفان « اوقات » ناميده ميشـود. هر « وقتي » در ميان دو وجد قرار دارد. وجدي قبل از آن وقت و وجدي بعد از آن. و هرگاه او در رياضت فرو رود، حالات و غواشي « پرده ها » مذكور بيشـتر ميگردد. علي سـينا ميگويد: اتصال به جناب حق وقتي ملكه شـد، در غير حالت رياضت نيز حاصل ميگردد و بدون آمادگي قبلي نيز روي ميدهد و در هر چيز جلوهء حق را مشـاهده ميكند.

وقتي رياضت به پايان رسـيد و سـالك به حق واصل گرديد، درون او آيينهء حق ميگردد و لذات حقيقي به وي ميرسـد و او از خود مسـرور اسـت، زيرا اثر حق در درون او هسـت. با اين حال او ميان نظر به حق و نظر بخود مردد اسـت و هنوز وصول تام تحقق نيافته اسـت.

آخرين درجهء سـلوك بسـوي حق، درجهء وصول ناميده ميشـود. در مقام وصول تام ترددي كه در مرحلهء پيش بود از ميان ميرود و بيرون شـدن از خود و وصول به حق ميسـر ميگردد و درجات سـلوك پايان مي يابد و درجات وصول آغاز ميگردد.

و حالا ميخواهم با يك مثال نكتهء حسـاس ايرا كه سـبب اختلاف ميان علي سـينا و كوردلان اهل شـريعت شـده اسـتت، واضح تر بسـازم تا آنچه در نوشـته هاي ديگران اين اختلافات با طرز تفكرات و جهان بيني نويسـندگان آن به شـكل ابهام بافت خورده اسـت، روشـن گردد:

علي سـينا ميگويد:

" عارف گاهي در حالت اتصال به حق از جهان محسـوس غافل ميشـود و تكاليف شـرعي را انجام نمي دهد. او گناهكار نيسـت، زيرا او در حكم غير مكلفين اسـت، چه آنكه تكليف به كسي تعلق ميگيرد كه از تكليف آگاه باشـد، آن هم در حين آگاهي، يا به كسي تعلق ميگيرد كه عمدا باعث ترك تكليف شـود".

بگذاريد اين جملات را كمي واضحتر بسـازم: سـينا ميگويد: هرگاه عارف در حالت اتصال قرار داشـته باشـد و در ذكر و تفكر با خداي خود وصل باشـد، هر تكليف شـرعي ايكه در حالت عادي بالاي او فرض اسـت، در اين حالت معاف و بلا تكليف اسـت. يعني اگر وقت نماز ميشـود و نماز فوت ميشـود، عارف مرتكب گناه نميشـود، چون او در اين حالتي كه مسـتغرق اسـت، خاصيت انسـان بيهوش را دارد، مگر از آدم بيهوش توقع نماز خواندن ميرود؟ تكليف بالاي كسي فرض اسـت كه از تكليف خود آگاهي داشـته باشـد. هرگاه ترك تكليف آگاهانه صورت ميگيرد، گناه اسـت.

در حكايت آمده اسـت كه: سـلطان العارفين بايزيد بسـطامي با مريدان در حالت ذكر بودند و شـيخ در اين حالت در خويش فرو رفته مسـتغرق گشـت، كه همين حالت اتصال با پروردگار اسـت. وقت نماز رسـيد نيمي از مريدان برخاسـتند و به نماز اقتدا نمودند و نيمي ديگر مانند شـيخ مسـتغرق شـده بودند. وقتي شـيخ با خود شـد، فرمودند: آنانيكه با من بودند نماز شـان قبول شـد.

در اين نكته اهل شـريعت با علي سـينا موافق نيسـت. اختلافات ميان علي سـينا و اهل شـريعت روي همچو مسـايل شـفاف و باريك عرفاني بوده كه اين اختلاف را مدام اهل شـريعت با همهء مشـايخ و عرفا داشـته اسـت. بايزيد بسـطامي را هفت مرتبه از بسـطام بيرون كردند و در بار آخر از مردم پرسـيد: مرا به جرم چه از شـهر بيرون ميكنيد؟ به او گفتند كه تو كافر و زنديق اسـتي. بايزيد گفت: چه نيكو شـهري كه كافر و زنديقش بايزيد باشـد، منصور را بر دار زدند:

ز ابليس به بوالبشـر چه انكار رسـيد

حق گفت حسـين و بر سـر دار رسـيد

از شـــومي و شـر نفس ملايان بود

با هــــــر نبي و ولي كه آزار رسـيد

علي سـينا، حافظ قرآن بوده به تمام احكام شـريعت واقف بود و هيچ نوعه اختلافاتي ميان او و اهل شـريعت وجود نداشـته اسـت. ميخواهم بگويم كه تمام عرفا و مشـايخ متصوفه بشـمول علي سـينا عين اختلافات را داشـته اند كه در بالا نمونه ايرا ذكر نمودم. داسـتان هاي دور از حقيقت و افسـانه هاي كه نسـبت به اعتقادات علي سـينا در مورد اسـلام و فلسـفه و منطق او بافته شـده اند، نظر و طرز تفكر خود نويسـنده بوده كه بشـكل عاريت مثل آب ناودان بالاي ما ريخته اسـت. علي سـينا، مسـلمان آگاه و داراي شـريعت، عالم دين، عارف كامل، فيلسـوف صاحب انديشـه و دانشـمند زمان خود بود. خود او چه زيبا فرموده اسـت:

" تعداد واصلان به حق اندك اسـت و جناب حق به روي هر كس باز نيسـت. او اشـاره ميكند كه علت انكار مردم نسـبت به مسـايل عرفاني، جهل و ناداني آنان اسـت، و اين نوع كمال براي هر كسي ميسـر نيسـت، زيرا با اكتسـاب محض فراهم نميگردد، بلكه علاوه بر اكتسـاب، گوهري مناسـب و شـايسـتهء آن كمال لازم اسـت ".

 

گوهر ناب بايدش آنكه شـود قبول فيض

از همــه اين كمال ها بي هنري شـنيدن اسـت

كُشـتهء تيغ جور تُسـت بنده و چاكـرت ( رفيع )

در حـرم تو گشـتنم طالب يك تنيدن اسـت

 

با عرض حرمت، سـميع « رفيع »

 

پاورقي ها:

بيت هاي از مثنوي مولانا، چاپ نيكلسون

« اسرارالتوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد » تاليف « محمد بن المنور»  به تصحيح شادروان استاد احمد بهمنيار

« نورالعلوم»  شيخ ابوالحسن خرقاني، به كوشش و نگارش عبدالرفيع حقيقت «رفيع»

« اشارات و تنبيهات » علي سينا ، نگارش دوكتور حسن ملكشاهي 

 

 

 

 

سـمع رفیع