|
||||||||
|
|
آتشـفشـان
فرهنگی گرانمایه جناب فقیری صا حب! به شـما ارادتم تقدیم باد. روزی از دسـت دوسـت هنرمندم سـید عمر برهنه کتاب « دید گاها » بقلم پژوهشـگر فرهیخته آقای علی میرفطروس، بدسـتم رسـید که پاره هائی از گفت و شـنود شـان در عرصه های مختلف فرهنگ و تاریخ بازتاب یافته و به همت بهروز رفیعی به اهتمام رسـیده اسـت. از خوانش جزوه های کتاب به یاد نوشـتهء آصف خرمی پژوهشـگر و نویسـندهء شـناخته شـدهء کشـور افتادم که باری در یکی از مصاحبه های خود در جریدهء « نی » از قول از نویسندهء سـرشـناس، اسـتاد صدرالدین الهی، نوشـته بود: " در تحلیل های او، درد بر دار کردن بابک (خرّمدین) و منصور (حلاّج) و حسـنک (وزیر) را احسـاس می کنی، با « ابن مقنّع » در دیگ تیزاب می افتی، با « عین القضات همدانی » به آتش و نفت و بوریا دسـت می یابی، و در خیل کشـتگان بی آواز، خود را هم آوازِ آنان می بینی... " چه تصویر زیبا و در خور ارزش. به راسـتی اگر فریاد میرفطروس از یکسـو خشـم و اسـتقامت حلاج را با خود دارد از سـوی دیگر انسـانهای سـنت زدهء جوامع شـرقی را با پیام وارسـتگی بسـوی رسـتن از دارها و دام ها فرا می خواند. بدینگونه از مطا لعهء دیدگاها لذت بردم، بویژه آنگاهیکه پارچه ئی ازیک غـزل بلند شـان با این مطلع: عطش عطش همه زخمم هزار اخگربود تپش تپش همه قلبم طنین تندر بود، مرا بسـوی خود کشـید و الهامم بخشـید تا در قافیه ئی همگون آنرا اسـتقبال کنم، اسـتقبالی با مصراع های پاره پاره که از گداز ایام و دردهای مشـترک مان عبورمیکند. امیدوارم در راسـتای پیوند همدلی ها سـازنده و مهربان باشـد.
به استقبال غزل بلند علی میرفطروس:
آتشـفشـان
شـبی که قصهء تاراج و خون و خنجر بود صدا صدا همه فریاد شـور محشـر بود
سـلام عاطفه در کوچه های سـرد و غریب ز هرچه جنس خزف بود مبتذل تر بود
فضای تیرهء ایام رنگ ذلت دا شـت چمن چمن گل و باغ و بهار ابتر بود
نه عشـق بود و نه مهر و نه رسـم عیاری زلال آئینه در هر کجا مکدر بود
خوشـا مگر که سـرود بلند آزادی به هر کجا که شـنیدم سـرود سـنگر بود
|
|||||||