شـعر

 

شماره دوم سال چهارم حمل و ثور 1385 / می 2006

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آتشـفشـان

 

 

 

فرهنگی گرانمایه جناب فقیری صا حب!

به شـما ارادتم تقدیم باد.

روزی از دسـت دوسـت هنرمندم سـید عمر برهنه کتاب « دید گاها » بقلم پژوهشـگر فرهیخته آقای علی میرفطروس، بدسـتم رسـید که پاره هائی از گفت و شـنود شـان در عرصه های مختلف فرهنگ و تاریخ بازتاب یافته و به همت بهروز رفیعی به اهتمام رسـیده اسـت.

از خوانش جزوه های کتاب به یاد نوشـتهء آصف خرمی پژوهشـگر و نویسـندهء شـناخته شـدهء کشـور افتادم که باری در یکی از مصاحبه های خود در جریدهء « نی » از قول از نویسندهء سـرشـناس، اسـتاد صدرالدین الهی، نوشـته بود:

" در تحلیل های او، درد بر دار کردن بابک (خرّمدین) و منصور (حلاّج) و حسـنک (وزیر) را احسـاس می کنی، با « ابن مقنّع » در دیگ تیزاب می افتی، با « عین القضات همدانی » به آتش و نفت و بوریا دسـت می یابی، و در خیل کشـتگان بی آواز، خود را هم آوازِ آنان می بینی... "

چه تصویر زیبا و در خور ارزش. به راسـتی اگر فریاد میرفطروس از یکسـو خشـم و اسـتقامت حلاج را با خود دارد از سـوی دیگر انسـانهای سـنت زدهء جوامع شـرقی را با پیام وارسـتگی بسـوی رسـتن از دارها و دام ها فرا می خواند.  

بدینگونه از مطا لعهء دیدگاها لذت بردم، بویژه آنگاهیکه پارچه ئی ازیک غـزل بلند شـان با این مطلع:

عطش عطش همه زخمم هزار اخگربود           تپش تپش همه قلبم طنین تندر بود،

مرا بسـوی خود کشـید و الهامم بخشـید تا در قافیه ئی همگون آنرا اسـتقبال کنم، اسـتقبالی با مصراع های پاره پاره که از گداز ایام و دردهای مشـترک مان عبورمیکند. امیدوارم در راسـتای پیوند همدلی ها سـازنده و مهربان باشـد.

 با عرض احترامات

خلیل الله رؤوفی  آلمان

 

به استقبال غزل بلند علی میرفطروس:

« عطش عطش همه زخمم هزاراخگر بود

تپش تپش همه قلبم طنین تندر بود »

 

آتشـفشـان

 

شـبی که قصهء تاراج و خون و خنجر بود

صدا صدا همه فریاد شـور محشـر بود

زمین ز آتش رگبار دم به دم می سـوخت

شـفق چو کورهء آتشـفشـان آذر بود

سـلام عاطفه در کوچه های سـرد و غریب

ز هرچه جنس خزف بود مبتذل تر بود

نه همتی که زتسـلیم بنده گی می رسـت

نه قامتی که سـر افراز دار و منبر بود

فضای تیرهء ایام رنگ ذلت دا شـت

چمن چمن گل و باغ و بهار ابتر بود

به آفتاب کجا عرض حال می گفتم

بهرسـو قامت دیوار سـایه گسـتر بود

نه عشـق بود و نه مهر و نه رسـم عیاری

زلال آئینه در هر کجا مکدر بود

نه رسـتمی نه ابومسلمی نه حلا جی

که مقتضای زمان خونبهای دیگر بود

خوشـا مگر که سـرود بلند آزادی

به هر کجا که شـنیدم سـرود سـنگر بود

 انجنیر خلیل الله رؤوفی

کسل   ــ   آ لمان

ماه می  2006