|
||||||||
|
|
سميع « رفيع »
صور خیال در کلام بیدل
قسمت اول
صور خیال ( sovar xiyal )
صور در لغت بمعنی صورت هاسـت و خیال را معانی مختلف باشـد از قبیل: ذهن، مخیله، در روانشـناسی قدیم ( علم النفس )، یکی از خواص باطن، قوه ایکه در غیاب اشـیا تصویر آنها را در ذهن حفظ میکند، سـلسـله ای از تصورات که بدون ارتباط منطقی در ذهن ظاهر میشـود، تصورات بی پایه که ارزش علمی ندارد، نگرانی و ترس، دغدغهء خاطر، گفتگو، گمان، حدس، صورت یا شـکل کسی یا چیزی در ذهن، هنگامی که خود آن در جلو چشـم نیسـت. اندیشـهء انجام کاری، قصد و فکر ... دکتر سـید حسـین فاطمی در کتاب « تصویرگری در غزلیات شـمس » از زبان یکی از منتقدین معاصر عرب بنام « عبدالحمید حسـین، الاصول الفنیه للادب، مکتبته الانجلو مصر، طبع دوم، 1964 م، ص 104 و 105 در باب خیال که تقسـیم بندی قابل توجهی شـده اسـت، آورده: 1 ــ خیال از جهت رهبری تخیل دو گونه اسـت: الف ــ خیال علمی، ب ــ خیال ادبی و شـعری. 2 ــ خیال از جهت ذات و موضوع آن: الف ـ خیال تصویری که موجودات و حقایق خارجی را تصویر میکند. ب ـ خیال وجدانی که اثر حقایق را تصویر میکند. 3 ــ خیال از جهت نتیجه و باروری آن: الف ـ خیال بارور که کمک به ایجاد قصه و مانند آن می کند. ب ـ خیال توضیحی و واضح کننده که بکار حسـن تصویر و حسـن تعبیر و بیدار سـاختن وجدان می آید. 4 ــ خیال از جهت خواص انسـان: الف ـ بصری و بینایی ب ـ شـنوایی ج ـ اندامی و عضلاتی د ـ خیال لمسی در شـعر بیدل انواع مختلف از خیال وجود دارد. طبع دراک بیدل به قله های بلند معانی به پرواز آمده تخیلات وافری را در جهان ادبی و شـعر به تصویر میکشـد، همچنان ابعاد مختلف دیگر، حقیقت انسـان و طبیعت نیز از زیور آفرینش تخیل و تصاویر او بهره ها برده اند. در دنیای معرفت و عرفان، تشـبیهات با تصاویر ناب و تخیلات عارفانهء بیدل، فروغ بخش چشـم های باطن روشـن ضمیران و راهنمای راهروان راه طریقت و حقیقت شـده اند. منشـاء خیال در شـعر: شـعرا در آفرینش تصاویر از تجربیات حسی، عقلی و عینی در حیات خود اسـتفاده میکنند. تمرین و ممارسـت در آثار قدما و پیشـکسـوتان و خداوندان شـعر و ادب، نیز آنها را در این امر دسـتگیری و یاری میرسـاند تا کار شـان از درجهء سـخنان عادی به درجهء تخیل می رسـد و خوانندهء با ذوق از خوانش آن محظوظ میگردد. فهم و ادراک تصاویر خلق شـده در کلام شـاعران نسـبی اسـت، یعنی به قول مولانا هر کس سـپر دانشـش بیشـتر باشـد، دریافتش به آن تصاویر و معانی بهتر اسـت. لازم اسـت چند بیتی از مولانا را که برای علاقمندان مثنوی خود گوشـزد نموده اسـت، اینجا بیاورم: نکته ها چون تیغ الماس اسـت تیز گر نداری تو سـپر واپس گریز پیش این الماس بی اسـپر میا کـز بریدن تیغ را نبود حیا زان سـبب من تیغ را کـردم غلاف تا نخوانی کج نخواند برخلاف گوشـزد مولانا برای مخاطب خیلی بجا بوده بگفتهء او بدون سـپر دانش ممکن نخواهد بود کلام رادمردان راه طریقت و حقیقت را که طبیبان دل ها اند، فهمید و به تصاویر خلق شـدهء آن پی برد. بعضی ها شـاعر و مخاطب را به یک معیار و مقیاس قرار داده به این نظر اند که، داد و سـتد تصویری وقتی میتواند سـالم و دو جانبه باشـد که شـاعر از تجارب مشـترک خود و مخاطب سـخن بگوید. آیا ممکن اسـت شـاعری که عمر ها عرق آلود تلاش سـخن بوده تمام اوقات در کسـب و حصول علوم و فضایل، خواب را بر خود حرام سـاخته، در آفرینش تصویر ذوق مخاطب تن آسـا و بیخبر را که بقول ابو المعانی، واماندهء نیرنگ آسـایش اسـت، مدنظر بگیرد تا رابطهء سـالم دو جانبه برقرار شـود؟؟ این چه تصویری خواهد بود که ذوق شـاعر بلند پرواز را با مخاطب کم همت بهم گره بزند؟ تجربیات حسی در شـاعران و مخاطبان یکسـان نبوده بسـتگی به اسـتعداد و نیروی خلاقه در آنهاسـت. تصاویری که در شـعر خلق ميشـوند، از بينش و وسـعت فکر و ديد ژرف شـاعر سـرچشـمه ميگيرند، از جناب زرين كوب که خدایش بیامرزاد، در جايی خوانده بودم كه گفته بود: " شـاعر در هرچه پیرامون خویش می بیند فكر تازه و مضمون غریب كشـف میكند. درخت كهن را می بیند كه بیش از نهال جوان ریشـه در خاک دوانیده اسـت، یادش میآید كه پیر فرتوت بیش از جوانِ نوخاسـته به دنیا دلبسـتگی دارد. غنچه را می بیند كه دلتنگ و لب بسـته در گوشـهء باغ رخ مينماید و وقتی پژمرده و پَرپَر به خاک می افتد، گلی خندان اسـت و به این اندیشـه می افتد كه رفتن از باغ جهان بهتر از آمدن اسـت. آتش سـوزنده را می بیند كه با حرص و ولع هر پاره چوبی را كه در آن می افكنند می بلعد و ميخورد، به یاد حرص انسـان می افتد كه نعمت تمام عالم هم نمیتواند او را سـیر كند و هرچه پیدا ميكند باز هم فزونی می طلبد. تاک مو را می بیند كه بر هر درخت تکیه می کند و می پیچد تا باقی بماند و رشـد کند، به یاد مردم غفلت زده می افتد که به هر بهانهای به دنیا می چسـپند و از آن دل برنمی دارند. جنبش گهواره را می بیند كه خواب طفل را گران ميكند، حال كسی را به خاطر میآورد كه تشـویش و تزلزل بنیادِ وجودش را محكم تر ميكند. گربهای را می بیند كه دسـت و پای خود را می لیسـد، مردم خودنمای عاقل را به یاد میآورد كه دایم به فكر تن و جسـم خویش اند و یک دم از تیمار آن دسـت برنمی دارند. اشـک کباب را مي بيند كه درون آتش ميريزد و شـعله های آن را تیزتر ميكند، یادش می آید كه گریه و ناله ای مظلوم، ظالم فرومایه را بی رحم تر ميسـازد." اين گونه تصاوير را ذهن هر آدمی كه از دانش متوسـط هم برخوردار باشـد، درک ميكند، اما وقتی به شـاعری مثل ابوالمعانی بیدل برمیخوریم که در سـیر و سـلوک و تکامل خود در دنیای اشـراق و حکمت و عرفان تجربیاتی را پشـت سـر گذاشـته که اذهان عامه و با سـواد از درک آن عاجز میماند، در این صورت باید تأمل کنیم و بکوشـیم تا این تصاویر را کشـف و درک کنیم نه اینکه از سـر ناجوانمردی و بی خردی در پی رد آن دسـت بکار شـویم، جای بسـا افسـوس خواهد بود که افسـانه های این مشـاهیر بزرگ و سـوختگان راه معرفت خیال خواب راحت شـوند، قسـمی که تا بحال چنین عمل را به چشـم سـر مشـاهده نموده ایم. در مبحث صور خیال، چون معیاری برای آن تعین نشـده و تا هنوز مطیع کدام قاعده نبوده منتقدین تنها از روی ابتکار و ذوق هنری در اشـعار شـاعران پژوهش نموده از این زوایا به نقد از دید ذوق و هنر و سـلیقه به بررسی میپردازند. اینکه تا چه حد یک شـاعر در آفرینش تصاویر دسـت بالا دارد و تا چه حد هنر بخرچ داده اسـت و توانسـته دل های مخاطب را به کمند بیاورد، مطرح میشـود. اما فراموش نباید کرد که همین صور خیال اسـت که میان شـاعران ملاک واقع شـده جایگاه شـان را در دنیای شـعر و کلام معین میسـازد، همچنان صور خیال، نمایانگر اسـتعداد و خلاقیت شـاعر در آفرینش مضامین بکر و پیام او.میباشـد. نکتهء جالب دیگر این اسـت که در مورد بعضی از اوقیانوسـان شـعر و ادب، این قضاوت تا حدی زیاد مشـکل مینماید و حتی بعضی ها که ادعای بزرگی در سـرزمین ادب و فرهنگ را هم میکنند، بخطا میروند. چون سـخن از بیدل بزرگ اسـت، به یک مقالهء مختصر به بررسی می پردازیم: ناگفته نباید گذاشـت که همین مغلق بودن و پرپیچ بودن صور خیال بیدل اسـت که جناب محمد رضا شـفیعی کدکنی را هم بیچاره سـاخته: محمد رضا شـفیعی کدکنی، شـاعر، منتقد و محقق معاصر ایران اسـت که، کتابی در مورد بیدل زیر نام « شـاعر آیینه ها » نوشـته، در آن از روی کم لطفی و جوهر ناشـناسی چنین اظهار نظر نموده اسـت: " گويندگانی مانند بيدل،كه تمام كوشـش آنان صرف اعجاب وايجاد حيرت و سـرگردانی برای خواننده اسـت، فراموش ميشـود واين خصوصيت در مورد بيدل كاملاً روشـن اسـت زيرا با دگرگون شـدن فضای شـعری ايران در قرن دوازدهم و اوايل قرن سـيزدهم، بيدل در ايران فراموش ميشـود و حتا شـاعرانی كه اعتدال بيشـتری در كار شـان بوده ( مانند صائب و كليم ) آنها نيز فراموش ميشـوند و چون اين تغيير جوُّ هنری، و دگرگونی موازين پسـند و دريافت زيبائي های شـعری در افغانسـتان و تاجيكسـتان و هند و پاكسـتان مانند ايران نبوده اسـت، ميبينيم كه نفوذ بيدل در ميان شـعرای اين سـرزمينها و نيز مردم عادی اين جوامع همچنان باقی اسـت و چاپهای متعدد ديوان كامل او و يا منتخباتش در تاشـكند و كابل شـهرهای مختلف هند منتشـر شـده اسـت." با تمام احترام و حرمت به مقام علمی و ادبی جناب شـفیعی کدکنی، باید با صراحت بگویم که جناب کدکنی، پدر معانی، یعنی ابوالمعانی بیدل را به اتهام صرف اعجاب و ایجاد حیرت و سـرگردانی برای خواننده محکوم نموده، در حقیقت فهم شـعری خود را زیر سـئوال برده و با تعجب بر اینکه نفوذ بیدل در میان مردم افغانسـتان و حتا مردم عادی آن باقی مانده، متحیر گشـته اند. فکر میکنم جناب شـفیعی کدکنی تا آنزمان نمی دانسـتند که بیدل بزبان دری و زبان مردم افغانسـتان شـعر سـروده و این جای بسـا شـگفت و حیرت نیسـت که مردم عام افغانسـتان به زبان گفتاری بیدل آشـنا اسـتند، در حالیکه جناب شـان برای تحقیق چند لغت عامیانهء زبان گفتاری دری مردم افغانسـتان، سـالها از شـهر به شـهر محنت را بر خود متقبل شـده جویای معانیی مثل :« شـکسـت خانه، آیینه خانه و تخته کردن دوکان » شـدند، تا اینکه یک افغان عام به داد شـان میرسـد و تکلیف شـان را روشـن میسـازد. به این گفتهء چناب کدکنی که دور از ادب و فرهنگ بوده چهرهء اصلی یک ادیب و شـاعر تنگ نظر را که زبان و شـعر را از تصرفات و ملکیت خود میداند و بدون تفکر به چنین قضاوت ایکه هرگز سـزاوار و شـایسـتهء ابر مردی از دیار شـعر و ادب نیسـت، زبان دراز میکند. به این ژاژخایی توجه کنید: " عدم موفقيت بيدل در ايران، با آنهمه خيال های نازک و انديشـه های باريک، درس عبرتی اسـت برای گويندگان جوان امروزی كه آگاهانه ميكوشـند سـخنان خود را بگونه ای ادا كنند كه هيچ كس از آن سـر درنياورد و ميپندارند كه ابهام،آن هم ابهام دروغين و آگاهانه، ميتواند شـعرهای ايشـان را پايدار و جاودانه كند و در كنار آثار گويندگان بزرگ زبان فارسی برای نسـل های آينده محفوظ نگاه دارد. اما تجربه ای كه از وجود بيدل، با آنهمه شـعر و با آنهمه تصويرها و خيالهای رقيق و شـاعرانه ـ اما دور از طبيعت زندگی و حيات ـ داريم بهترين درس عبرتی اسـت كه ميتواند آيندة چنين گويندگانی را پيش چشـم ايشـان مجسـم دارد. براسـتی كه تمام نقاط ضعف شـعر بيدل را بگونههای ديگر در آثار اين دسـته گويندگان جوان امروزی بخوبی ميتوان ديد." خوانندگان عزیز: شـما به این مقایسـه قضاوت کنید، جناب کدکنی بیدل را عبرتی برای شـاعران و گویندگان جوان امروزی مرز و بوم خودش که دوچار سـرگشـتگی و حیرانی شـده اند، میداند و بزرگترین توهین را به این شـاعر و عارف بزرگ که عاری از هر نوع رعایت شـان طرف و ادب اسـت، روا میدارد. و باز جناب کدکنی مدعی اسـت که: ".....اما متأسفانه اين همه انديشههای دورپرواز و اينهمه خيالهای رنگارنگ چنان در پرده ابهام و در تاريكی ضعف بيان، و بی اعتنائی به موازين طبيعی زبان فارسی، پنهان شـده كه برای درک شـعرهای عادی او، هر خواننده از مقداری صرف وقت و كوشـش ذهنی ناگزير اسـت و با اينهمه ممكن اسـت پس از كوشـش بسـيار بجائی نرسـد چرا كه بسـياری از ابيات شـعر او نوعی معماسـت كه برای گشـودن آنها از شـخص گوينده بايد كمك گرفت." بلی، جناب کدکنی این را بیدل خود فرموده اسـت که جز خودش کسی دیگری ترجمان او شـده نمیتواند اما بقول شـما نه از ضعف بیان و بی اعتنایی به موازین طبیعی زبان، بلکه از پختگی و خیال انگیزی و سـحر آمیزی کلام او: غیر ما کیسـت حرف ما شـنود گفت و گوی زبان لال خودیم بيدل ميگويد: غير از من كسی حرف مرا نمي شـنود، يعنی درک نميكند و به معانی آن پی نميبرد. من تنها مثل آدم های لال، یعنی گنگ با خود صحبت ميكنم. در عصر بيدل، شـاعران و سـخن پردازان از نقاط مختلف در هند جمع شـده بازار شـعر و شـاعری آنوقت هم گرم بود و هم به آنها توجه از سـوی مقامات مربوطه صورت میگرفت. در میان شـاعران و سـخن پردازان به معانی بيشـتر توجه میشـد و در اثر همين رقابت ها هر شـاعر و سـخنور كوشـش ميکرد تا در آفرينش تصاوير و معانی در كلام خود علامهء زمان خود باشـد، اين توفيق بيدل را بيشـتر از ديگران نصيب شـده بود و تا بسـرحدی رسـيد که فقط خود بيدل كلام خود را درک ميكرد و بس، ديگران از ادراک معانی و تصاوير خلق شـده در شـعر او عاجز ماندند. از اين رو بيدل ميگويد كه غير از خودم كسی ديگر حرف مرا نميداند. اين كار به حدی در كلام بيدل شـدت گرفت که ديگران را به آن واداشـت تا بیدل را شـاعر هذیان گو خطاب كنند.در سـرزمين ايران اصلاً تا هنوز از ادراک كلام بيدل خبری نيسـت و برای مردمان اين مرز و بوم زبان بيدل كاملا بيگانه مانده، چه رسـد به فهم شـعر آن. فکر کنم جناب کدکنی زبان بیدل را اشـتباه گرفته، و شـاید هم در جسـتجوی اکثریت لغات اسـتفاده شـدهء غامض در دیوان بیدل و پس از آن مراجعه به فرهنگ عمید و دهخدا، توفیق در معانی آن لغات نصیب شـان نشـده باشـد. زبان بیدل و بخصوص زبان خیال او زبان دان میخواهد و چه زیبا گفته اسـت: هیچ کس نیسـت زبان دان خیالم بیدل نغمهء پردهء دل از همه آهنگ جداسـت بيدل ميگويد: زبان دان، يعنی كسی كه زبان مرا بداند و آنهم زبان حيال و تخيل مرا، در اين زمان كجاسـت؟ بيدل به تخيلات خود كه نهايت بالا و پُرپيچ بوده و اذهان را توانايی و يارای درک به آسـانی میسـر نمیشـود، اشـاره ميكند. او ميگويد، آنچه از سـاز دل من بيرون می آيد، آنچه از پرده های سـاز دل من و افكار و تخيل من تراوش ميكند، از تمام آهنگ ها جداسـت. اين آهنگ های كه همه به آن دسـترسی دارند و موجود اسـت، چيز ديگری اسـت و نغمهء پردهء دل من چيزی ديگر اسـت و آهنگ آن از نوع ديگر اسـت. حرف دیگر از جناب کدکنی: " گاهی از ميان غزلهای او چند بيت وگاه يک بيت وگاه يک مصراع زيبا ميتوان برگزيد، مصراع های مسـتقل كه از نظر معنی هيچ نيازی به قبل و بعد آنها نيسـت. نويسـندة اين سـطور با همة كوششی كه داشت در سراسر ديوان او يک غزل، هموار و يكدست كه بتوان تمام ابيات آنرا به عنوان شـعر خوب و پاكيزه عرضه كرد، نيافت. " بیچاره کدکنی در تمام دیوان بیدل یک غزل نیافته که باب دندانش باشـد و به مصرع هایی اکتفا کرده که از لحاظ روانی و زبانی برایش قابل هضم بوده اسـت. بیدل از اشـخاصی مثل جناب کدکنی بیخبر نبوده که فرموده: به مثال های ذیل که بیدل در مورد عظمت و سـحر کلام خود گفته اسـت، توجه کنید: مثال اول: مشـق معنیم بیدل بر طبایع آسـان نیسـت سـر فرو نمی آرد فکر من به هر زانو بیدل میگوید: معنی ایکه من مشـق میکنم، هر طبیعت و ذهن آن را نمیتواند درک کند. فکر من با ایجاد معانی برای هر کس قابل درک نیسـت. من مطابق طبع مردم سـخن نمی گویم تا فکر و کلام من به هر زانو سـر خود را فرو ببرد، بلکه من مشـق معنی میکنم و این مشـق از طبایع مردم بلند افتاده و به حق که از طبع جناب کدکنی هم بلند افتاده. مثال دوم: بیدل اشـعار من از فهم کسـان پوشـیده ماند چون عبارت نازک افتد رنگ مضمون میشـود بیدل در این بیت به نازکی و ظرافت کلام خود اشـاره کرده میگوید: اشـعار من از فهم مردم پوشـیده ماند، این کلام درک و فهمیده نشـد. عبارت و مضمون کلام من آنقدر نازک، لطیف و ظریف اسـت که تنها شـکل ظاهرش و رنگ آن کار مضمون را میکند و برای مردم حیثیت مضمون را پیدا کرده اسـت. به ارتباط این سـخن، امروز ما در محافل و مجالس دوسـتان، شـاهد صحنه هایی اسـتیم که هر یک در مواردی از بیدل بیتی میخواند و در آن بیت به ارتباط مسـئله ای یاد شـده با شـعر او حرف خود را به کرسی می نشـاند، در حالیکه مراد و منظور همان بیت چیز دیگر است، اما چون رنگ لغات آورده شـده در بیت از روی ظاهر کلام، آن معنی ایرا که ذهن خواننده از دید رنگ اسـتنباط نموده، میرسـاند و به اصطلاح رنگ شـعر مضمون میشـود، برداشـت هم به همان پیمانه بوده به اصل معنی و منظور بیت تماس گرفته نمیشـود. مثال سـوم: گر بتپد پی جمع رسـایل، ور بزند در کسـب رسـایل نیسـت کسی چو طبیعت بیدل، باب تامل فهم کلامم این بیت را بیدل در نهایت ندانسـتن از درک و فهم کلام خود گفته اسـت. او چنین میگوید: اگر تمام رسـاله ها را جمع آوری کنند و تمام فضایل را کسـب، بجز خودم کسی دیگر قادر به فهم و درک کلام من نیسـت. این تنها طبیعت بیدل اسـت که باب تامل و فهم این کلام اسـت و بس. هدف بیدل متوجه سـاختن طبع دراک و معنی آفرین او اسـت. مثال چهارم: گوش پیدا کن که بیدل از کلام خامشـان معنی ی کز هیچکس نتوان شـنود آورده اسـت و با این بیت بیدل رمز قدسـیت و بزرگی کلام سـحر آفرین خود را که کارگهء عرش معانیسـت و مانند غلغلهء صور قیامت بر پا میکند، آشـکار میسـازد و آن الهام اسـت که از جانب حق برایش میرسـد. بیدل میگوید: خوب دقیق بشـنوید و تامل کنید که بیدل بشـما الهام را میرسـاند و آنچه اسـتاد ازل برایش الهام میکند و اسـراریکه از کلام خامشـان برایش میرسـد، بشما تقدیم میکند. شـما این معنی تازه و نازک و نفیس را به یقین که از هیچ کس تا بحال نشـنیده اید و امکان ندارد که از دیگران بشـنوید، چون این کلام برای من مقرر شـده. شـبیه این بیت خواجهء اسـرار حضرت حافظ نیز گفته اسـت: در پس آیینه طوطی صفتم داشـته اند آنچه اسـتاد ازل گفت بگو میگویم به این مثال ها اکتفا میکنم، چون در کتابی زیر عنوان « جهان بینی بیدل » که عنقریب به چاپ خواهد رسـید، مفصل در مورد نوشـته های نویسـندگان ایکه از هر زاویه به بیدل پرداخته و به سـلک تحریر درآورده اند، اشـاره ها شـده اسـت. اما در یک نقطه با جناب محمد رضا شـفیعی کدکنی سـخت موافق اسـتم که گفته اند: " بيدل كشـوری اسـت که بدسـت آوردن ويزای مسافرت بدان، بآسانی حاصل نمی شود و به هركس اجازهء ورود نميدهد." بلی جناب کدکنی، به گفتهء بزرگان، چنین که از قراین برمی آید شـما هم بدون ویزا و بگفتهء امروزی ها، سـیاه داخل شـدید و پس از کنترول وقتی دیدند که ویزا ندارید، اخراج شـده در مورد امیر و شـاه این سـرزمین به مذمت پرداختید، چون این بر سـبیل عادت اسـت، هر که را در ملکی ویزا ندهند، به نکوهش آن ملک و مالکش قد علم کند. ابوالمعانی در چهار عنصر خود آورده اسـت: " سـاز حقيقت از دسـت مجاز پرسـتان بی اصول، كمين گاه صد محشـر فرياد اسـت و حسـن معنی از نگاه لفظ آشـنايان بی ادراک، غبار آلود يک عالم بيداد. جناب آیت الله سـید علی خامنه ای، در دیدار با شـاعران سـازمان تبلیغاتی اسـلامی مورخ 31 . 01 . 1969 میفرمایند: " شـعر بايد گوياى مراد شـاعر باشـد. شـما بايد روشـن كنيد كه چه مىخواهيد بگوييد. الان مثنوي هاى دشـوارى مثل « گلشـن راز» داريم كه ملاحظه مىكنيد، چه قدر براى آن شـرح نوشـتهاند. كسى مثل لاهيجى - كه فيلسـوف اسـت ـ نشـسـته براى « گلشـن راز» شـرح نوشـته اسـت. اگر كسى مطلبى را بلد باشـد، شـعر را كه نگاه كرد، بالاخره خواهد فهميد كه اين شـعر، گوياى آن مطلب اسـت. طورى نباشـد كه شـعر، گوياى مراد شـاعر نباشـد. يعنى اگر ذهن من گنجايش دارد كه آن مطلب را بفهمد، بايد از گفتهى شـما آن را بفهمم. اگر گفتهى شـما آن را نرسـاند، اين خروج از قواعد اسـت. ما يک وقت با آقاى معلم راجع به اين بيت «بيدل»: حيرت دميدهام گل داغم بهانه يى اسـت طاووس جلوه زار تو آيينهى خانه يى اسـت صحبت مىكرديم. قرار شـد كه ايشـان شـرح خود را بنويسـند و براى ما بفرسـتند؛ ولى بالاخره به وعده شـان هم وفا نكردند! اين بيت يقيناً در ديوان « بيدل» معنا دارد؛ كما اينكه معلوم شـد كه در شـعر آقاى عزيزى، حيرت و آيينه و امثال آن هم با ديوان « بيدل» مرتبط اسـت. اينها واژههايى اسـت كه « بيدل» به كار مىبرد؛ ليكن الان در دنياى زبان فارسى، غير از برادران افغانى - كه در افغانسـتان، به « بيدل» ارادت صوفيگرانه دارند و من نمىدانم كه همانها هم چه قدر مىفهمند - در هيچ جاى ديگرى از جهان زبان فارسى، شـعر « بيدل» رواج ندارد. اگرچه بالاخره عده يى به اين اشـعار نگاه مىكنند؛ مثلاً برادر شـاعرى مىخواند و در آن غرق مىشـود و چيزى مىفهمد؛ اما اينكه ملاک شـعر قابل فهم نيسـت." دوسـتان: به چند نکتهء قابل ملاحظه ای برمیخوریم: جناب خامنه ای متاثر اسـت که چرا شـاعران دور و پیش شـان از تحلیل و تفسـیر این بیت بیدل عاجز مانده و اظهار میکنند که این بیت حتما در دیوان بیدل معنی دارد که اسـتفاده شـده اسـت. وقتی خامنه ای مطمین میشـود که ملت خودش را بر زبان بیدل وقوف نیسـت، فراتر رفته مردم افغانسـتان را هم از این نعمت محروم میسـازند و میگویند که: ارادت برادران افغانی هم تنها از دید صوفیگرانه بوده و این که آنها چقدر زبان بیدل را میفهمند، شـک می آورد. در حالیکه از هر تبعهء افغانسـتان اگر سـئوال کنید، برای تان معنی « آیینه خانه » را توضیح میدهد. پس به این نتیجه میرسـیم که رهبر معظم ملت هم از اینکه زبان بیدل زبان مردم افغانسـتان اسـت، بیخبر بوده. جناب كاظم كاظمی، يكتن از شـاعران و پژوهشـگران خوب ما اسـتند، اما در مورد بيدل مانند جناب کدکنی بی لطفی نموده چنين اظهار نظر كرده اند: " شـعر بيدل با همة محسـناتش خالی از ضعف نيسـت. البته بعضيها در برشـمردن ضعفهای او راه افراط و تعصب پيمودهاند كه ما با آنها همداسـتان نيسـتيم ولی باور داريم كه پيچيدگی مفرط، تكرار مضامين، تصويرهای دور از ذهن و ناخوشـايند، افت و خيزهای بيانی و... گاه و بيگاه خود را در شـعر اين شـاعر نشـان ميدهند و ما نبايد از آن شـيفتگان چشـم و گوش بسـته باشـيم كه وجود همين مايه از كاسـتی را هم نپذيريم." اما جناب كاظمی از اين تصاوير ناخوشـايند و ضعف ها در كلام بيدل نام نبرده اند و مثال نياورده اند تا ما چشـم و گوش بسـته ها هم متوجه ميشـديم و با ايشـان هم دسـت و هم فكر. جناب کاظمی هم گاهگاهی با ابوالمعانی بیدل دسـت و پنجه نرم میکنند و زحمات شـان در این راسـتا که اجزای کلام بیدل را برای نوآموزان ادب تجزیه و تحلیل میکنند، غنیمت روزگار اسـت، و در بسـا موارد نوشـته های ارزشـمند را به دوسـتداران شـعر و ادب پیشـکش مینمایند. ولی از گفتهء بالای شـان چنین برمی آید که اظهار نظر و قضاوت ها در ایران بالای این شـاعر خوب ما اثر گذاشـته و این عزیز را در شـناسـایی دقیق در مورد بیدل دلسـرد نموده اسـت. از این اسـت که جناب کاظمی با همهء توانایی و پشـت کارش درعرصهء شـعر و ادب، تنها از دید فنون ادبی و صورت مجاز کلام به بیدل میپردازد و در تجزیهء کلام بیدل به روایت های از ایشـان بر میخوریم که شـباهت زیاد به جناب کدکنی داشـته معنی و هدف کلام بیدل را نمیتوان متوجه شـد. بطور مثال: تلاش مقصدت برد از نظـر سـامان جمعيت به كشـتی چون عنان دادی، رم آهوسـت سـاحلها جناب کاظمی این بیت را چنین تفسـیر نموده اند: " يكی از مشـكلاتی كه در خوانش شـعر بيدل بسـيار بدان گرفتار ميآييم، منحرف شـدن از مسـير معنی شـعر، به وسـيلة تصويرهای كنايی اسـت. بيدل بسـيار وقتها عبارتی در كار ميآورد كه خود هيچ ربط تصويری با بقية شـعر ندارد فقط معنای كنايی آن منظور اسـت. « رَم آهو» در اينجا چنين حالتی دارد و فقط كنايهای اسـت از فرار كردن. بيدل ميگويد وقتی به كشـتی عنان دادی، ديگر سـاحل از دسـتت ميگريزد و بايد فراموشـش كنی. اين رم آهو را جايگزين گريز ميسـازد و بس. بعضی از شـارحان بيدل، در چنين موقعيت هايی ميكوشـند به زور و زحمت، بين اين آهو و بقية بيت رابطه برقرار كنند و گاه به تناقض بر ميخورند." " بيدل ميگويد وقتی به كشـتی عنان دادی، ديگر سـاحل از دسـتت ميگريزد و بايد فراموشـش كني" یعنی چه ؟؟؟ من بدین گمانم: بیدل در این بیت به انسـانی که عاشـق اسـت و در طلب معرفت برآمده اسـت، تلاش مقصدش از برای رسـیدن به محبوبش اسـت و شـاید حالت تجربه شـدهء خود شـاعر اسـت که از عافیت بریده اسـت، اشـاره میکند: من در پی تلاش تو شـدم و قصد ترا کردم، محبوب من، در پی تلاش تو از عقل بُریدم، از هرچه که سـامان و اسـباب خاطر جمعی مرا فراهم میسـاخت، هر آن چیزی که برای من سـبب آرامش میشـد، دسـت شـسـتم و دانسـتم که با خاطر جمع و آرامش هرگز ترا و وصال ترا بدسـت آورده نمی توانم. من عنان خود را به کشـتی عشـق دادم. عاشـق را با راحت چه کار اسـت. وقتی من اختیار و عنان خود را به عشـق سـپرده ام، رم آهوسـت سـاحلها. تلاش مقصد، با سـامان جمیعت و به کشـتی عنان دادن با رم آهو تصاویری اسـتند که معانی بالا را ارائه میکنند. مثال دوم: از جناب کاظمی: نفس تا ميكشـم، قانون حالم ميخورد بر هم چو سـاز خامُشی با هيچ آهنگی نمی سـازم " در اين بيت هم مجموعه ای از هنرمنديها نهفتهاسـت. قانون در اين بيت به معنی قاعده اسـت، ولی در معنای نام يك وسيلة موسيقی، با آهنگ تناسب يافته است. « ساز خامشي» تركيبی است متناقضنما. فعل نميسازم، در عين حال كه به معنی « سازگاری ندارم » است، كلمه « ساز» را در خود نهفته دارد كه با « ساز خامشي» تناسب لفظی مييابد." من بدین گمانم: در این بیت یک مسـئله بسـیار مهم جلوه میکند که با موسـیقی و سـاز سـر و کار دارد. آنهاییکه در موسـیقی وارد هسـتند، میدانند که قبل از سـاز زدن،آلات موسـیقی باید با هم کوک و سُـر شـوند، تا اینکار صورت نگیرد نغماتیکه از اثر نوختن بدسـت می آید سُـر نبوده، بلکه گوش سُـر شـناس را اذیت میکند. بیدل از آن سـاز های با سُـر اسـت که وقتی آواز خود را میکشـد با سـاز های بی سُـر جور نمی آید. اینجاسـت که میگوید، بجای اینکه با سـاز های بی سُـر هم آهنگ شـوم، بهتر اسـت که سـاز خاموشی را اختیار کنم. در جهان سـاز های بی سُـر و نا همآهنگ بسـیار اسـت، اگر آهنگ با قانون و سُـر را با آنهاییکه سُـر ندارند یکجا بسـازیم، از شـنیدن آن حال انسـان سُـر شـناس برهم میخورد. بعبارت دیگر بیدل میگوید: وقتی دهن باز میکنم و حرفم را میگویم، کجاسـت گوش محرمی که مرا بداند و این ناممکن اسـت که حرفی زده شـود و دیگران به آن موافقت کنند و بمعراج سـخن آگاهی حاصل کنند. وای بحال آنهاییکه مهارت ندارند سـاز را کوک و سُـر نمایند. بلی، وقتی گوش ها به سـاز بی سُـر عادت کرده باشـند، سُـر در نزد آنها بی سُـر مینماید. مثال سـوم از جناب کاظمی: ياد آن فرصت كه عيش رايگانی داشـتيم سـجدهای چون آسـمان بر آسـتانی داشـتيم اين بيت را از آن روی ذكر كردم كه در غزليات بيدل چاپ كابل، نادرسـت ضبط شـده اسـت ( سـجدهای چون آسـتان بر آسـتانی داشـتيم ) و اين نادرسـتی به كتاب شـاعر آينهها و غزليات بيدل چاپ عباسی ـ بهداروند هم رسـوخ كرده اسـت. من شـكل درسـت را در يكی از آهنگهای زيبای اسـتاد محمدحسـين سـرآهنگ شـنيدهام و اين را قابل ذکر دانسـتم چون در معنی بيت بسـيار اثر دارد. در این مورد جناب کاظمی معتقد اسـت که « آسـمان بر آسـتانی داشـتیم » درسـت مینماید و یادآور هم شـده اند که به معنی بیت بسـیار اثر دارد، اما با تاسـف که از آن معانی حرف نزده اند... و من به این نظرم که « آسـتان بر آسـتان » هم درسـت اسـت و هم به معنی کمک میکند: بیدل از حالتی حرف میزند که برای عارف و عاشـق دسـت داده اسـت و آن حالت تجربهء عشـق اسـت و آن هم عیش رایگان. وقتی این عیش رایگان که حالت اتصال عارف اسـت، دسـت بدهد، شـخص عارف هر لحظه آسـتان بر آسـتان در سـجده میباشـد، یعنی پی هم در سـجده میباشـد و این حالت را حضرت حافظ هم به شـیوهء بسـیار زیبا بیان نموده و گفته اسـت « خوشـا آنان که دایم در نماز اند » و این همان حالت سـجدهء آسـتان بر آسـتان اسـت. عاشـق در حالت اتصال با معشـوق همیشـه و مدام، یعنی آسـتان بر آسـتان در سـجده اسـت. و با این مثال آخر اکتفا میکنیم: از جناب کاظمی: ز بس كه نسـخة تحقيق ما پريشـانی اسـت نظر به كاشـغر و دل به خـوسـت مي باشـد در شـعر بيدل، نشـان بسـياری از اعلام ( چه نام افراد و چه نام جايها و ديگر اعلام ) نميتوان يافت، مگر آنها كه به نمادهايی شـاعرانه بدل شـده اند مثل مجنون و فرهاد و... و اين، از ويژگيهای شـعر مكتب هندی اسـت و دلايلی هم دارد. اين بيت، يكی از اندک مواردی اسـت كه بيدل از يكی دو شـهر نام ميبرد و جالب اين كه اين « خوسـت»، شـهری مشـهور هم نيسـت كه حكم نمادی شـاعرانه داشـته باشـد، بلكه شـهری اسـت نبسـتاً كوچک در جنوب شـرق افغانسـتان كنونی و هم اكنون نيز به همين نام مشـهور اسـت. مسـلماً آنچه بيدل را بدين كار غيرمتعارف ـ در شـعر او ـ كشـانده اسـت، خوشنشـسـتنِ « خوسـت» در قافيه اسـت. در این بیت جناب کاظمی کاملا به اشـتباه رفته اند. من بدین گمانم که: نظر به گفتهء موحققین و تاریخ نویسـان دلایلی وجود دارد که بیدل را از خوسـت بدخشـان که فعلا مربوط قطغن اسـت، میدانند. و این بیت صد در صد ثابت میسـازد که بیدل به وطن اصلی خود توجه داشـته و از آن یاد نموده اسـت. بیدل از این جا ها به مراتب دیدن نموده به خواص مردم این مرزو بوم و هم در کابل بلد بوده، از طریق کلام بیدل و با خوانش از زبان گفتاری بیدل بوضاحت درمیابیم که بیدل حتی اصطلاحات بسـیار ناب مردم را بیشـتر از اهالی آن میفهمید و آگاهانه در جای مناسـب آن اسـتفاده میکرد. کاشـغر هم جایی در بدخشـان اسـت که بیدل از این جا ها واقف بوده. گویند بیدل به کاشـغر و خوسـت که از این بیت برمی آید، توجه خاص داشـته و بخصوص وقتی میگوید « دل به خوسـت » میباشـد و با این بیت دلبندی خود را آشـکار میسـازد، واضح اسـت که بیدل از بدخشـان و از افغانسـتان بوده اسـت. دلایل دیگر هم از لابلای کلام بیدل وجود دارد که ما را به این اصل نزدیک میسـازد تا بگوییم: بیدل از بدخشـان و افغانسـتان اسـت. در یکی از کتاب های قلمی در بخارا دیده شـده که بیدل خود نوشـته « جای من جای اسـت که آبش لاجورد سـیما و به کنار لعل جاری اسـت » همه میدانند که لعل و لاجورد مخصوص بدخشـان بوده آب لاجورد سـیما گوپو و آمو در بدخشان جاری است. همچنان از همین خوسـت بدخشـان بسـیاری از اشـخاص شـاعر و عالم و منصبدار عسـکری به دربار شـاهان مغل هند شـتافته در آنجا به رتبت و عزت رسـیده اند، از آنجمله میتوان اسـلام خان والا نایب سـالار دربار شـاه جهان را نامبرد که مانند پدر بیدل سـپاهی پیشـه بود. گویند پدر بیدل بعد از اینکه همدیارانش در هند به عزت رسـیدند، عازم هند شـد. در ایران دلیلی برای نسـبت دادن بیدل به ایران نیافتند و از درک زبان بیدل عاجز مانده از تنگ نظری، بیدل را « مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی » خواندند، تا مردم افغانسـتان ادعای افغانی بودنش را نکنند. در حالیکه اسـم بیدل « مرزا محمد عبدالقادر بیدل» اسـت، بیدل نه مولانا بوده و نه دهلوی. همچنان حضرت مولانا جلال الدین بلخی که زادگاه آن بلخ بوده و جد اندر جد از افغانسـتان بود، بی جهت آنرا ایرانی میخوانند. در ایران تا هنوز مردم به زبان گفتاری و اصطلاحات مولانا آشـنایی کامل پیدا نکرده اند، فقط چند نفر محدود که آنهم در اثر تحقیق و پژوهش و ناگفته نباید گذاشـت همکاری صاحب قلمان افغانسـتان، کار هایی در این زمینه انجام داده؛ بقیه ملت از آن بیخبر اند. چون زمامداران ما از قرن ها به اینطرف در اثر بی توجهی از ارزش ها و میراث های فرهنگی ما و حریم مقدس آن حراسـت نکردند، از این سـسـتی و بی اعتنایی شـان دیگران اسـتفاده نموده، تمام مشـاهیر بزرگ ما را با نام های تاریخی شـهرهای ما از آن خود کردند. من این را وظیفهء فرهنگیان و قلم بدسـتان افغانسـتان میدانم که در این مورد قلم بزنند و هویت فرهنگی ملت خود را مشـخص بسـازند، نه وظیفهء دولت افغانسـتان. نمونه های از بی انصافی در برابر بیدل را از جناب شـفیعی کدکنی که حتا موخذی برای ایرانیان و محققین ما شـده، در بالا خواندیم. در این جا به همین مقدار بسـنده میسـازم، چون در کتاب ایکه زیر چاپ اسـت به طور مشـرح و به تفصیل در این مورد پرداخته شـده اسـت. این هم چند بیتی از بیدل که از سـرزمین خود بدخشـان به نیکویی یاد کرده اسـت: اگر خورشـید در صد سـال یک لعل آورد بیرون بدخشـان ها به یکدم بشـکفاند جوهر تیغش متانت کان الماس از قوی بنیادی همت دلیری ها جگر سـامانی کوه بدخشـانش جان کند عقیق از هوس لعل تو لیکن دور اسـت بدخشـان ز تلاش یمنی ها
نمونه های از صور خیال و تشـبیهات در شـعر بیدل: دل چو خون گردد بهار تازه رويی صيد توسـت موج صهبا دام پرواز اسـت مرغ رنگ را وقتی كه قلب پر از خون باشـد و جريان خون منظم در گردش، رخسـار انسـان تازه و با طراوت و سـرخروی جلوه ميكند، بهار چهرهء تازه رو ميباشـد. موج صهبا، يعنی طپش قلب كه خون را پمپ ميكند، باعث رنگينی چهره ها ميشـود. مراد از اين بيت اين اسـت كه: وقتی عشـق به انسـان دسـت بدهد، آينده اش با شـراب عشـق تازه رويی و كيفيت به بار می آورد و با پر و بال عشـق امكان پرواز به عالم روحانی ميسـر ميشـود. به این تصاویر زیبا و تشـبیهات ناب مثل:« دل خون شـده، موج صهبا، بهار تازه رویی و مرغ رنگ » توجه کنید. نغمه رنگ افتاده نقش بی نشـان تأثير ما مطربی کو کز سـر ناخن کشـد تصوير ما فرو رفتن در عالم حيرت را بيدل بيان ميكند، ميگويد، چنان در اين عالم حيرت فرو رفته ام، مثل رنگ نغمه، يعنی مثل اينكه برای نغمه رنگ قايل شـد. در حاليكه نغمه رنگ ندارد و چنان بی نشـان گشـته ام، مانند نقش بی نشـان، يعنی از بی نشـان انسـان چه نشـان ميتوان داد. مطربی پيدا نخواهد شـد كه نقش بی نشـان ما را به تصوير بكشـد. تار با ناخن نواخته ميشـود اما تصوير و رنگ ايجاد نميكند. وقتی نغمه رنگ ندارد پس مطربی كو كه رنگ نغمهء ما را به تصوير بكشـد. مراد بيدل اين اسـت كه حالت بی نشـانی ما را در عالم تحير كه ميتواند درک بکند؟ همانطور که رنگ نغمه را مطرب نميتواند با ناخن خود به تصوير بکشـد، به همان اندازه درک اين حالت ما هم مشـكل مينمايد. به این ترکیبات زیبا که تصاویر جالب را به نمایش گذاشـته اند، توجه کنید: « نغمه رنگ، در عالم حیرت فرو رفتن، نقش بی نشـان، از سـر ناخن تصویر کشـیدن »
خاک بر سـر کرده عشـق و پای درگل مانده حسـن گر بهار اين رنگ دارد، حيف قمری، وای سـرو سـرشـت آدمی از گل اسـت و با جام معرفت و روح خدايی و عشـق به کمال ميرسـد، وقتی که عشـق خاک بر سـر شـود، زمانی که انسـان با عشـق سـر و کار نداشـته باشـد، پس حسـن ظاهرش تنها منحصر به گل ميشـود. بهار فصل شـادابی و تراوش اسـت، در بهار قمری بالای سـرو نشـسـته نغمه سـرايی ميكند. بيدل ميگويد: انسـانی که بدون عشـق زندگی ميکند، بهار آن چگونه خواهد بود، وای به حال قمری و سـرو آن. بیدل از « عشـق، بهار، خاک بر سـر کردن، رنگ داشـتن، در گل ماندن، قمری و سـرو » تصاویر بسـیار جالب درسـت نموده اسـت. اين بيت شـباهت به بيت مولانا دارد كه گفته اسـت: وجود آدمی از عشـق ميرسـد به كمال گر اين كمال نداری كمال نقصان اسـت مزاج عاشـق و آسـودگی بدان ماند که شـعله رنگ هوا های معتدل گيرد مزاج عاشـق مانند شـعله اسـت، يعنی عاشـق شـعله صفت اسـت، گرمی و حرارت دارد و آتشـين طبع ميباشـد. شـعله سـوزان اسـت و شـعلهء معتدل وجود ندارد. آسـودگی كار عاشـق نيسـت. حالت عاشـق به شـعلهء تابنده ميماند. منظور بيدل اين اسـت كه، عشـق آسـودگی نميخواهد، يعنی وقتی عنان را به عشـق سـپردی از آسـودگی دسـت بشـوی چون بعد از آن با آتش و شـعله سـرو كار داری و شـعله معتدل نيسـت. « مزاج عـاشـق، شـعـله رنگ، آسـودگی، هوای معتدل از تصاویر زیبای این بیت میباشـند. » کيسـت يارب تا مرا ازخود فروشـی وا خرد دسـتگاه انفعال هر دکانم کرده اند در اين بيت بيدل، خود فروشی، خود صفتی و خود سـتايی را تقبيح ميكند. خود فروشی و خود سـتايی متاعی اسـت که در هر دوكان جا بگيرد، سـبب انفعال و شـرمندگی همان دکان ميشـود و بيدل از اين حالت و صفت سـخت دوری ميجويد. کلمات « خود فروشی، دسـتگاه انفعال، وا خریدن، دکان » تصاویر جالب اسـتند که هدف بیدل را بنمایش میگذارند. فسـردگیهای سـاز امکان ترانه ام را عنان نگیرد حدیث طوفان نوای عشـقم خموشی از من زبان نگیرد بیدل میگوید: افسردگی های که سـاز امکان آن در عالم کثرت میسـر میشـود، عنان مردمان را میگیرد و بالای آنها غلبه میکند. این افسردگی ها انسـان را میخکوب میکند و رهایی از این عالم کثرت بسـوی معشـوق ابدی محال اسـت. خوشی های لحظه ای و آنی، افسردگی ها در قبال خود دارند که اکثراً باعث ایجاد تکالیف روانی و روحی شـده، بسـیار رقت به بار می آورند. بیدل به این عقیده اسـت که انسـان باید عشـقی و لذتی بی پهنا داشـته باشـد و این را فقط به واسـطهء عشـق ممکن می یابد، چون عشـق طوفان اسـت، یعنی حدیث عشـق طوفان زا اسـت. وقتی طوفان میشـود، درخت ها را از بیخ و بن میکند و دریا را بخروش می آورد. وقتی عشـق به سـراغ کسی بیاید، افسـردگی های سـاز امکان جلو آنرا گرفته نمی تواند و همین اسـت که بیدل میگوید: عنان ترانه های عشـق مرا فسردگی های سـاز امکان گرفته نمیتواند و چون من حدیث طوفان نوای عشـق اسـتم، خموشی زبان مرا از من نمیتواند بگیرد و مرا خموش سـازد. در این بیت تصاویر خلق شـده با تشـبیهات « فسـردگی های سـاز امکان، حدیث طوفان نوای عشـق، ترانه، خموشی » بسـیار زیبا و بجا آمده. بيدل اقتضای جسـد می کشـد به حرص و حسـد خواب امنی داری اگر پیرهن خسـک نشـود انسـان دارای نفس اسـت و صفات حرص و حسـد مقتضی جسـم انسـان اسـت که اين دو صفات به خسـک تشـبيه شـده. بيدل ميگويد: وقتی انسـان خواب امن پيدا ميكند كه در لباسـش خسـک نباشـد. يعنی هر وقت ما اين دو صفات رذيله و نقيصه را از خود دور سـاختيم، راحت مي خوابيم و راحت زندگی ميكنيم. « اقتضای جسـد، خواب امن، حرص و حسـد، خسـک » تصاویر جالب و تشـبیهات بجا را در این بیت میتوان مشـاهده نمود. بس که بيقدری دليل دسـتگاه عالم اسـت چون پر طاووس يک عالم نگين بی خاتم اسـت در اين جا بيدل از دسـت جهان مي نالد و شـكوه ميكند، او ميگويد: در اين جهان، انسـان های دانسـته و فهميده بی قدر اسـتند و آنها را به نگينه های پر طاووس مثال ميدهد كه خاتم ندارند. خاتم خود انگشـتر را ميگويند كه بالای آن نگين می چسـپانند. نگين وقتی بالای انگشـتر چسـپانده شـود چون جايش همانجا اسـت، زيبا جلوه ميكند و هدف بيدل اين اسـت که انسـان های فهميده در اجتماع جای مناسـب را ندارند و قدر نميشـوند و خريدار ندارند. در این بیت « بیقدری، بی خاتم، دلیل دسـتگاه عالم، پر طاووس با یک عالم نگین » تصاویر جالب را با تشـبیهات بسـیار شـیوا به نمایش گذاشـته. پایان قسـمت اول ادامه دارد فعلا همین جا بسـنده سـاخته با این بیت از بیدل خدا حافظی میکنم به معنی گر شـریک معنی ات پیدا نشـد بیدل جهان گشـتم به صورت نیز نتوان یافت مانندت با عرض حرمت، سـمیع « رفیع » جرمنی |
|
||||||