|
||||||||
|
|
سکولاريزم وبازتاب آن در سُروده های مولوی، خيام و حافظ
باب سخن : سـکولارس درلاتين به مفهوم " نسل"،" دوره و عصر" آمده است، که دنيا را (Secularis) آنچه هست می بيند و اطلاق ميکند و معنا متضاد با " کليسا" دارد، چنانچه کليسا و ساير چنين اماکن در اديان ديگر به گذرا وفانی بودن گيتی تأکيـد می ورزند و بقاء و جاودانه گی را در دين می بينند. به همين علت است که سکولاريزم ميخواهد با توضيح ابعـاد گوناگون حيات اجتماعی، انسان را در خدمت آراستن زنده گی بگُمارد. در مبحث کنـونی که سعی ميگردد؛ سکولاريته در زيبائی های فرهنگ بيان و آشـکار شود کوششی است آغازين که در آن نقش انسان و خِرد وی در شناخت پديده ها و محيط اجتماعی برجسته شده است. هرچند تفاوت هايی ميان دوره ها، نقش ها، پرداخت ها و سروده هايی مولوی، خيام و حافظ وجود دارد و هريک بُعد معين ِعرفانی و فلسفی خود را دارد و تا کنون بسياری از دانشمندان حوزه تمدنی ما بدان پرداخته اند و هنوز هم جولانگاه کاوش و پژوهش آن باز است، اما در مجموع اين سه سخن پردازسُـترگ و سخن پردازان و بزرگان ديگر چون فردوسی طوسی،عطار و ديگران که پرداختن و استمداد جُستن از اشـعار و سُروده های ايشان ايجاب کار جداگانه را مينمايد، در يک مسألهء حايز اهميت اجتماعی دوران ما ( سکولاريزم) حرفها، انديشه ها، و نداهايی دارند که من در اين نبشته، تنها به همين وجه مشترک آن پرداخته ام و از برخی سروده هايی آنها با استفاده ازديوان ها و آثار شان و يادداشت ها و دست نويس هايی که بعد از خوانش آثار دانش پژوهان ديگر در اين عرصه جمع آوری نموده ام، اِسـتمداد جُسته ام تا ( سکولاريته) اين معضل دوران ما را در حد توان گِره گشايی کنم و در لابلای شعر و شکل ظريفانه يی در حد نياز ابتدائی و از سویِ نگارنده مُبتدی آن را بيان دارم. قدرمسلم آنست که پيامها،اشارات، کنايه ها، ارشادات و سُروده های اين راد مردان سُترگ فرهنگی حوزه تمدنی ما به شخصيت ايشان ابعاد گوناگون و درعين حـال پويايی ها و دانايی های کمال مطلوب بخشيده است، ولی دانش و بينش ژرف، تقوا، آزادمنشی، رندی و عياری و همچنان ضديت با تحجر وبنياد گرائی، حقيقت نگری و تقابل با انديشه ها و نيات تازيانه مشخصه های مُشترکی است که من را وادشته است تا در تحليل و برداشـت های اجتماعی دوران ما از اين زرينه های والاگهر استمداد جويم. تذکر يک نکتهء ديگر را نيز ضروری ميدانم، و آن اينکه؛ برداشت آدم ها از اشعار، قصه ها، و داستان های دل انگيز و فرح بخش اين پيشکسوتان فرهنگ و ادب گونه گونه و وابسته به طرز ديد و برداشت شان از مسايل دوران ماست، کسانی ايشان را صِرف عارفان صومعه نشين دانند، که گويا در مسايل اجتماعی و سياسی دَخل و غرضی ندارند و از همين زاويه گفته ها و سروده هاي آنها را تفسير و تحليل نموده و به اسـتنتاجاتی هم در محاط فکری شان ميرسند، اما کسانی هم مانند من و امثالم رابطه با آثار ماندگار اين پيشقراولان فرهنگی ما را يک رابطه خشک و بی محتوا که در سطح الفاظ و ادبيات خلاصه شود ندانسته، بلکه آنان را پيام ها و نداهايی بس عميق ميدانند که برای بيداری و خروج از حصارها، فرياد های هشداردهنده ای دارد و کار بُرد آنرا در کارزار اجتماعی از مُحسنات کار فرهنگی ميدانند. پس ميتوان گفت که " سِرها"در سينه های خودمان نهفته است. مولوی در مثنوی اش گويد:
در اينجا که مقصود از بحث پيرامـون يک مسألهء حايز اهميت دوران ما " سکولاريزم " است و در آن مقدم بر همه عينيت مطرح است؛ بهتر خواهد بود تا با اسـتمداد از فردوسی بزرگوار اين مقال را آغاز و ببینیم که وی چگونه خِرد را مَرجح ميداند: " خرد گر سخن برگزيند همی همان را گزيند که بيند همی " 1- سکولاريته يا مسألهء جدايی حکومت از دين: در روش های سکولاريستی نخست بايد حکومت را از دين جدا ساخت، تا وجدان آدمی، آزاد و آفريننده شود. در جامعه ای که حکومت ازدين جدا ساخته نشده است، وجدان آفريننده و آزاد انسان به کا ر نخواهد افتاد. موجوديت جنبش سکولاريته در جامعه هايی مسيحی، مسلمان و يهودی ضروری پنـداشته ميشود. " نه از پادشاه، بی نياز است دين نه بی دين بود شاه را آفرين " با ارزش شمردن زنده گی در گيتی و زنده گی را لهو و لعب ندانستن، بلکه پرداختن به آن را بزرگترين خويشکاری انسان و اجتماع و حکومت دانستن، مفاهيمی و محتوياتی است که زير واژه " سکولاريته" خلاصه و فشرده ميگردد. زيستن در گيتی، گرانيگاه زنده گی-است، همين با ارزش دانستن زنده گی در گيتی است که از حکومت ميخواهد، زنده گی هر انسانی را برترين ارزش بداند، هنگامی حکومت ها می توانند اين مسأله را در محراق توجه قرار دهند که حکومت سکولار شده باشد و حکومت تا آنکه از خوار شماری جسم و زنده گی در گيتی نه پرهيزد، سکولار ناميده نمی شود. حقوق بشر که منشاء سکولاريته و شاخص ادای احترام و ارج گذاری به فرديت انسان است، و از نگاه رسمی طی اعلاميهء مصوب دهم دسامبر 1948 (ع) سازمان ملل متحد تسجيل و صبغهء جهانی يافت، در حقيقت جنبشی است بر ضد حکومت و بر ضد مَرجَع و سازمان دينی و ایدیولوژیک که توانست حيثيت ذاتی انسان را ارتقاء دهد و نقش سازمان های دينی و سياسی و حکومت را نسبی سازد. همينکه حقوق يکسان انسان ها برسميت شناخته ميشود و اساس آزادی و عدالت و صلح پنداشته ميشود، ميرساند که فرديت و حقوق بشر همزاد و همآهنگ و مُکمل همديگرند آنچـه حقوق بشر ناميده ميشود، در اصل حق فرد انسان است، در واقع يک سرکشی و طغيان بزرگ و ژرف فرد انسان، در برابر حکومت و سازمانهای دينی و بالاخره هرگونه سازمانی است، فرد انسان هنگامی در يک اجتماع پيدايش، ظهور و يا مطرح ميشود و فرديت می يابد که در او، اين سرکشی و طغـيان، رويداده باشد، تا خود را از تابعيت حکومت و حزب و سازمانها و مراجع دينی، آزاد بسازد و آزادی فردی طوری که در اعلاميهء جهانی حقوق بشر تصريح يافته است بااين انديشه بنياد می يابد، که فرد خود را سرچشمه معنويت، و سرچشمه روحانيت، يعنی خودش را ميزان و معيار حق و حقيقت بشـناسد. بعد از اين سرکشی است که مبارزه با خرافات يا رهائی از افسون اساطير کهن، رهائی از تعويظ و طومار و سِحر و جادو و جبر مطلق ظهور مينمايد و در مراحل بعدی رُشد سکولاريزم مبارزه با زاهدان و راهبان که انسان گرائی يا هومانيزم، دنيا گرائی هدف آنست پا به عر صه تاريخ ميگذارد در همين روند است که مرحله جدايی حکومت از دين و دين از سياست که در غير ايديالوژيک ساختن آن تاکـيد صورت ميگيرد وارد اين پروسه ميشود که دشوار ترين و جنجال برانگيز ترين مرحلهء آن ميباشـد. اينکه امروز برحکومت سـيکولر و دموکراتیک در ضديت با نظامهای تئوکراتيک و ديکتاتوری تاکيد بعمل می آيد ناشی از چنين طرز ديد است که درآن حقوق و منافع انسان با اجرای قانون مورد حمايت قرار ميگيرد و انسان توانائی آنرا می يابد که خود را مرکز بداند و از تحقير و توهين و فشاری که بوسيله حکومات مذهبی و استبدادی تعميل ميگردد وا رهاند. اينکه حافظ شيرين کلام ميگويد:
دَم از انسانی ميزند که برای نوسازی انسان و جهان، ميداند که بايد آسمان را به زمين آورد و زمينی ساخت و انسان هنگامی فرديت می يابد که همه را در خدمت رفاه و آسايش بشری به کار گمارد و بياميزد. دست اندازی به سقف آسمـان و سقف آسمان را شِگافتن بدان جهت است که در آن بُن کهيان و هستی زنده گی را به زمين فُرو کشد و تبديل به ضمير خود سازد. مسأله سکولاريته هم، چنانچه برخی می پندارند، زمينی شدن زنده گی انسانی نيست، بلکه مسأله آوردن آسمان به زمين و به درون خود فرد انسانست، تا انسان اصل معنا آفرين و ارزشگذار را، در وجود خود داشته باشد، به همين خاطر بود که حکيم بزرگ سقراط، فلسفه را از آسمان به زمين آورد. به همين منوال مولانای بلخی هم شِگافتن فلک را در روزگار خودش مطرح ميکند، و اين همان غزلی است که سعدی شيرازی هنگام زمامداری اتابک ابوبکر ابن سعد زنگی در پاسخ آنکه بهترين غزل زبان فارسی کدام است، به اين غزل مولانا اشاره نموده و آنرا ناب ترين سُروده ميداند؛
آری! اين پرداخت بزرگ چگونه در عصر ما صدق ميکند؟ به بينيد که همين حالا نيز از " چپ " و " راست " ادعاها و نداهايی به حمايت از حقوق انسان، تساوی مليت ها، منافع عليای ملی، زُدودن فقر و تنگدستی، تأمين صلح، عدالت و دموکراسی و بالاخره حفظ محيط زيست و تأمين آسايش انسان ها براه انداخته ميشود و هريک ميخواهد کوی سبقت از ديگری به ربايد، اما " اگر بينا بنگريم" و بدون تعصب و تنگنظری های بلند پروازانه برخورد کنيم، ساده می بينيم و احساس می کنيم که اين همه ندا ها هنوز مسير قانونمند خود را نيافته است و در نيات و آرزوهايی بهی خواهانه در گير مانده اند، دليل روشن آن اين است که درجه و سطح صداقت و راستکاری که مولانا بدان اشـاره می کند و به کاوش فلک راست يعنی صادقانه ميرود ( در افاده من اين راست از راست اولی که منظور از کتگوری بندی است تفاوت دارد) هنوز قوام و انسجام نيافته است، ضرورت و نياز زمان حُکم می کند که اين شگافتن فلک که حافظ و مولانا به بيان هايی مشابه از آن ياد می کنند، بائيست با يک نيت واقعاًًً نوع دوستانه، دموکراتیک، سازنده و پويا تحقق يابد، که با دريغ روشنفکران، نخبه گان و خرد ورزان ما هنوز کمتر توانسته اند بدان نايل آيند. مسألهء بنيادی در حيات اجتماعی آنست که چگونه انسان ها زيست باهمی نمايند، هرکه به هر چه ميخواهد ايمان بياورد، وابسته به خودش است، حکومت ها بايد نگران زنده گی رعايا در گيتی و سرزمين شان باشند و خِرد را به نگهداری و پرورش جان بکار گمارند، جامعه و حکومت، با پروردن جان وخِرد سر و کار دارد، نه با ايمان افراد، و نه با اينکه حقيقت واحد و منحصر به فرد چيست؟ و نزد کيست؟ بيشترينه اشعار و سروده های ( مولوی، خيــام و حافظ ) حکايت گر همين درد و عذاب، کشمکش ها، تضادها و تنش هايی اند که از تقابل منافع عمومی جامعه و قشر حکمروا نشأت می يابد. اگر دينی گويد که هرکسی بغير آن دين، راه و روش ديگر گزيند، چنين کس پذيرفته نخواهد شد و حکومتی وسـيله گردد که اين راه و رسم را با جبر و اکراء بر جامعه و عوام الناس بقبولاند، در اين جاست که حکومت از تأمين رفاه اجتماعی عدول و ماهيت سکولار خود را از دست داده است. انديشه بلند حافظ بزرگ به اين تناقص جانانه پرداخته است؛
آنانيکه در لابلای منافع محدود قشری و طبقاتی شان، دعوا های خانمان برانداز را دامن ميزنند، جنگها و تصادمات گروهی را وسيلهء رسيدن به اهداف نا مشروع خود ميدانند، از نگاه حافظ اين پيش کسوت فرهنگ و ادب حوزه تمدنی ما بدور نمانده و نا گزير شده است تا خط بطلان روی همه باورهای ناسالم برکشد:
آری چنين باور هاست که به تعصب و بنياد گرائی و جنگ می انجامد، مولوی همچنين خيام و حافظ انديشهء وارونه آنرا بيان ميـدارند. که در تضاد کامل با فرمانبری و اطاعت کور کورانه قرار دارد. جنگ اهورا مزدا با اهريمن که پي آيندی جزء خشونت و تقابل، خِفت و خواری ندارد، از تضاد کفر و ايمان بر ميخيزد، و اين ترواشی است که هيچگونه هماهنگی با زيستن در گيتی ندارد، در اين راستا انديشه پرداز سُترگ مولانای بلخ چنين مگويد:
مولوی رنگ را سمبول زشتی، اختلاف و شقاق ميداند، به همين منوال بيرنگی را صفا و صميميت و در رفاه و آرامش زيستن داند. اسير رنگ شد يعنی از ماهيت و سِرشت انسانی که با ارزش شمردن زنده گانی است فاصله ميگيرد و در جنگ و تقابل ميگذرد. همآهنگی رنگ ها هنگامی ميسر است که انسان، هنر زيستن و زيبا ساختن گيتی را در تفاهم و همدلی و همبستگی با همديگر بياموزد و به شياطين و شيادين اجازه ندهد که زيست باهمی آنان را دگرگون سازد و برهم زند 2- انسان سرچشمهء پيدايش بينش، اخلاق و قانون، شادی و سعادت: انسان خود، منشاء پيدايش بينش، اخلاق وقانون است. مولوی گويد:
ما امروزه برای رسيدن به بينش، اخلاق، آئين و قانون، به دُنبال کُتب قطور ازمنهء قديم بر ميگرديم، و در آثار فلاسفه و حُکما رجوع ميکنيم، يا به سراغ سنت ها و پيشينه ها ميرويم، و سعی مينمائيم تا اخلاق، بينش و قانون را، از تفسير و تأويل اين کُتب، يا آن مکتب فلسفی يا حُکم و امثال رائيج بين مردم استخراج و دريافت کنيم. فرهنگ سکولاريته، همهء اين راهها را نادرست ميداند، چون همهء اين راهها منکر اصالت انسان، اصالت گيتی و اصالت زمان است. اين فرهنگ يقين دارد که بينش را، اخلاق را، دين را، قانون را و نظام را بايد در جستجوی هميشگی بُن ها يافت، اين جستجوئی است که هميشه بايد از سرگرفته شود، بُن انسان، بُن زمان و بُن زنده گی علی الرغم همه کاوشها و پژوهش ها هميشه لبريز و سرشار بوده و طبعاً ناشناخته باقی ميماند، و اين خود انسان است که ميتواند و بايد هم بتواند با کار پيگير و متداوم خود عرصه های ناشناختهء آنرا روز تاروز روشنتر و گويا تر سازد، در هميـن جاست که بايد گفته شود، اخلاق و قانون و حکومت نياز به شناخت بُن انسان ها دارد و انسان خودش، برای دستيابی به اخلاق، قانون و حکومت شيوهء پيدايش آنها را از انسان بجويد و بيابد. هنگامی که همهء مردمان اجتماع، به انسان، بر کردار، اخلاق و قانون و بينش و سياست ارج گذاشتند در اينجاست که بنيـاد محکم سکولاريته گذاشته ميشود و استوار ميگردد. کليد سکولاريتيه هم در آنست که اخلاق، قانون و بينش جايگاه خود را دريابد و بجاست که مولوی ميگويد: تو خودت کليد همه مسايل ای و هر گاه از درون و بُن خود بی خبری ناگزير به غير مُنتظری!
ولی دريغ که؛ " تو خويش را قفل گمان بَرده ای، و نميدانی که کليدستی..." ولی آنانيکه زنده گی را تمتعات بی مزه وپوچ دانند و نقش انسان در زيستن را نفی و لهو و لعب گويند از نگاه حافظ بدور نمانده و بسيار عميق به اين نکته پرداخته است؛
اينکه به فردا وعده ميشود، خوشی ها و شـادی هايش تلخ ميگردد، چون در حين تمتع، انديشه فنا با وی می آميزد و فانی ميشود، اما سکولاريتيه درست آنچه ميگذرد آنرا کم ارزش و خوار نمی داند. و زمان برايش بريده نميشود و زنده گی در هر لحظه و آنی، چهره ای ديگری از شادی و خوشی دارد و اين انسان است که شادی و خوشی را در چهره هايی گوناگونش در می يابد. حافظ که يکی از پيام آوران شادی، رستگاری و سعادت انسان در گيتی است ميگويد: " ساقيا باده که اکسير حياتست بيار تا تن خاکی مـا، عين بقاء گردانی بمن حکايت ارديهشت ميــگويد نه عاقلست که نسيه خريد و نقـد، بهشت" خيام در رابطه به لذت بردن از زنده گانی گويد: " می خور که به زير گل بسی خواهی خفت بی مونس و بی رفيق و بی همدم و جفت زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت هر لاله که پژمرد نخواهد شِگفت " يا گويد: " خيام، اگر زباده مستی، خوش باش با لاله رُخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نيستی است انگار که نيستی، چو هستی خوش باش" حافظ در رابطه به شادی و رستگاری که آنرا به جوان شدن تشبيه نموده است ميگويد:
3- سکولاريته ميخواهد زنده گی را در زمان بيازمايد ! سياست، زنده گی در زمان است، هنگامی اين زمان، فانی، و طبعاًً متاع قليل و لهو و لعب شمرده شد، ديگر نمی تواند غايت انسان شود. زنده گی در گيتی، سعادت نقد است، کار کردن در گيتی عشق ورزی با گيتی است؛ در رابطه به نقد بودن زنده گی خيام گويد: " گويند کسان که بهشت با حور خوش است من ميگو يم که آب انگور خوش است اين نقد بگير و دست از آن نسـيه بدار که آواز دهل شنيدن از دور خوش است" حافظ زنده گی خوش در جهان و زمان حال را در همان راستای سکولاريتيه، برترين ارزش ميداند و پشت به مفهوم کام داری در جهان بقاء دارد.
همچنين مولوی ايده نوشوئی را زنده می کند و ارزش فوق العاده بدان قايل است و به همين منوال خيام مفهوم " نقد" را در رباعيات خود تذکار و تأکيد می کند، که ميتوان همه اينها را گرانيگاه و رهگشای سکولاريزم دانست و به بررسی گرفت. عمرخيام با آنکه سعادت عُقبا را فقط نسيه ميداند و در پی شادی و طرب در اين جهان است، ولی همينکه برای او، برترين ويژه گی جهان، گذرا بودن آنست، به شادی و خوشی ناب، دست نمی يابد و ناله هايش را چنين سر ميدهد:
سکولاريته، جنبشی برای مثبت ساختن مفاهيم حرکت و تغيير و پيشرفت و تکامل است، که جدا ناپذير از احساس زمان و زيست در جهان است، سکولاريتـه، ميخواهد حرکت و شادی را با هم چنان بياميزد که هم گوهری شان نمايان و برجسته گردد. جهان ما، جهــان تغيير و تکامل و حرکت است، سکولاريزم عميقاًً آنرا می بيند، در اين گُنبد خاکی، هيچ چيزی محکوم به از بين رفتن کامل و نابود شدن نيست، هر آنی خوشه ای می رويد و گياه می شود و گياهی با پُر شدن پيمانه اش جايش را به گياه ديگر واگذار می کند. خيام گويد:
مولوی احساس زنده گی و رابطه آن را با مرگ بسيار گويا بيان می کند:
عاشق ميگويد که من در درازای زنده گی ام، نائی بودم که پُر از شکر شده ام و اکنون، هنگام مرگ، عزم افشاندن اين شکر رادارم، در مرگ، احساس تجربه لبريز شده گی می کند، نه احساس از دست دادن و فناء، چون ميداند که نيم دگرش تداوم آنچه است که وی بوده است. زمان گياهی است که هر روز، گلی و خوشه يی ديگر از آن ميرستد و آهنگی و ترانه ای ديگر ازآن نواخته ميشود. مسأله انسان، انديشيدن به آخرت نيست، بلکه انديشيدن به زايانيدن بُن خود است. درست فلسفه سکولاريته نيز برهمين انديشه استوار و قايم است.از اين رو زنده گی يک فرد و يک ملت، در پيمودن زمان يا تاريخ زنده گی، فوق العاده اهميت دارد. يک ملت در هر بُرهه ای از زمان، چهرهء ديگر و تازه، از هويت خود را پديدار می سازد، تاريخ يک ملت، حکايت از آنچه فنا شده و گذشته است نمی باشد، بلکه تاريخ هر ملتی در روان و ضمير تک، تک افراد آن ملت، موجود و زنده هست که آن را تاريخ حقيقی يک ملت نيز گويند. 4- خِرد انسان در برداشت هايی سکولاريستی مرجعيت دارد: انسان زيبا و پرتوان است، انسان فرمانروای تاريخ است، او ميخواهد کشتی را تا بيکران های زيبايی، شناخت، شادی و خوشبختی براند و آمال انسانی خود را برآورده سازد. اما سر خورده گی های گيتی با لجا جت، بسياری از آرزوهای وی را به ياس مبدل ميسازد و اين همان انسان است که به کمک خِرد خود مصممانه بر سکوی بلند تاريخ ايستاده و با بانگ رسا ميگويد: تا نفس ميکشم اميدوارم و اين همه نا ملايمات را که جزء لحظات گذرا نيستند به کمک و ياری خِرد خود هموار خواهم ساخت، پس خِرد را چگونه پنداشت؟ خِرد که عبارت ازکـُنه انسان است، متعلق به فرد انسان بوده و سکولاريته بازگشت به همين مرجَح بودن خِرد است. انسان هيچگاهی به شادی، خوشبختی و سعادت نمی رسد تا آنکه به اين مَرجح بودن خود پی نبرد. در سطح ملی در يک کشور هنگام ( ريفراندوم) يا همه پُرسی است که به خِرد فرد- فرد جامعه مراجعه ميشود و بعد از آنست که حاکميت مشروعيت می يابد و در واقعيت امر نوعی از قرارداد اجتماعی آنرا صحه ميگذارد. که بهترين پيآمد مرجح دانستن خِرد همانا استقرار نظام های دموکراتيک و سکيولر ميباشد. همانطوری که فردوسی طوسی فرموده است که " خِرد چشم جانست چون بنگری" واقعاً خِرد نگهبان و پرورش دهندهء جان و زنده گی در همهء انسان هاست. همزيستی، همکاری، هم انديشی، همروشی و... که روابط انسان ها را بيان و آشکار می سازد، مفاهيمی بزرگی اند که با بکار بُرد خرد بميان ميآيد. مولوی، خيام، حافظ، عطار و ديگران خرد را بکار بردند تا نشان دهند که چگونه گوهر و کنه انسان در خدمت شناخت پديده ها گماشته شود. اينست که؛ نور باده در جام و می صافی در پياله، عکس روی يار در پياله... نزد ايشان بيان اين خرد است. برای حُسن اختتام اين نگاشته ای مختصر چند بيت حافظ را گواه می آورم که مسأله خرد و بينش شاد و خندان را در همين " جام و نور باده و مطرب " بازتاب داده و اين سروده ای است که از سالها بدين سو ورد زبان روشندلان و آگاهان ماست و الهام بخش پرداختن به چنين نبشته هاست؛
وهم يک مصرع مشهور آن:
#
|
|
||||||