|
||||||||
|
|
د توتکيو حماسه
د تو تکېو کډې وکو چيدی، د ساړه ژمي له راتللو سره؛ هره خوا سپينو واورو وپوښله .... له هره کوره د لو ګيو سلسلې جګې شوې..... يخنۍ کنګل کړه هر څه ، د خو ځيدو توان ئې له هر چا ويوړ ، داور ګرمي کمه شوه ، د لمر تودوښه لږه . ژمی شو اوږد له پخوا، او خلک ئې تنګ کړه په ځان ، په بې صبرۍ ئې د پسرلي د راتلو لار څارله ، د انتظار شپې هم د ژمې په څير ..... اوږدې، اوږدې تيريدې . د تو تکيو د راتللو کومه نښه نه وه و خو ټولو دا ويل چې: پسرلي راځی او خواه مخواه به را ځي..... او تو تکۍ به بيا د شنه آسمان به خلا صه غيږ کې؛ اوړي را اوړي او غوغا به کوي . يا به د لوړ چنار له جګه شاخه ، په قيل او قال لکه تل .... په خاوندانو د فيل..... د خپلو تيرو حماسو په هکله.... مسته وينا به کوي؛ ژمي به تير شی آخر ..... او توتکۍ به بيا وطن ته راشي
۲۰۰۱.۷.۱
اشک به قلب داغدار و چشم پر خون به شور و ناله و فر یاد محزون بریزم اشک و گو یم مادر من قیامت در غمت شد بر سر من قدم از بار هجرانت خمیده ز رویم رنگ عشرت ها پریده فلک از من ترا تا دور کرده مرا با درد و غم رنجور کرده از این خاک سیه برخیز باری که بی رویت ندارم غمگساری از این پس دست خود سوی خداوند کنم بالا و گویم لحظه یی چند بهشت جاودان ده مادرم را بیا مرزی تو این جان پرورم را که او درد و غم بسیار دیده جفای چرخ گردون را کشیده
قلب پا ره
فروزان اختری بودی تو پُر نور ز بیداد زمان گشتی تو مستور چرا کردی به خاک تیره مدفن چرا کندی به یک باره دل از من تگرگ اشک بر من صبح و شام است نشاط زند گی بر من حرام است به قلب مهربانت مهربانی به لب لبخند و هم شیرین زبانی تو بودی چلچراغ خانهء ما روانبخش دل د یوانهء ما ندیدم در حیاتم چون تو مادر دو چشمم از فراقت مانده بر در ببوسم من کف پاهای سردت بگیرم ناله و زاری و دردت جبین سایم به خاکت مادر من که خاکت سرمهء چشم تر من ز هجرت گشته تاریک روزگارم چو منصور علاج بر روی دارم دگر اندر دلم شور و شرر نیست نهال هستی ام را بار و بر نیست خمیده قامتم چون بید مجنون دل از سودای هجرت گشته پر خون بروی کشتزارم برف بارید حساب زندگانی سخت شارید فغان و داد و بیداد از زمانه فلک نا مرد و دنیا پر بهانه مرا روزیکه از لطفت رها شد به دست و پای من زولانه ها شد کنون با رفتنت یک شاخ گل رفت ز قلب پاره پاره قاش دل رفت
به بهانهء هشتاد وهفتمین سالگرد استرداد استقلال افغانستان
به روان پاک شاه تا گدائی سرزمین من که با خون و نفس های گرم عاشقانهء شان بساط استعمار کور را از دامن محبت گاهء ما بر چیدند و از آذرخش خشم شمشیر شان شام تیره ظلمت و سایه پلید اسارت دریدن گرفت و اشعه های طلائین شفق آزادی درخشش یافت و با سر نیزهء آزادی گرهء دست و پا بسته گان را باز نمودند.
سرزمین من مهد آزادی
سرود للو للوی مادر وطن چه د لنشین آرام زمزمه یست ساز و سوزش را نتوان هیچ کجا یافت ترانهء محبت و درس نخست آزادی
در سینهء پامیر و شمشاد وطن این آئینه یست تمام نما از چهرهء دل باختگان فریاد تو پیچد و پاسخ بشنو ز شامخ گلبانگ آزادی
دشت های بیکران سرزمین من مزرعهء را ماند سیراب از خون لاله دارد چون شاهدی بدامن در سینهء لاله داغی بینی از عاشقان آزادی
دریا های سر مت و خروشا ن وطن مستی دهد باز مستان را مدر و جذرش تلاطم زا بود می خروشد که در خود دارد پیام آزادی
هر كه از سر زور به این خطه بتاخت هر چه بر کف داشت یکسره بباخت نادم و پشیمان با ساز و برگش وداع گفت سر تعظیم فرود آورد به عاشقان آزادی
|
|
||||||