شماره سوم سـال چهارم اسد 1385 / اگست 2006

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

علی ميرفطروس

 

 

ناصر خسرو قباديانی:

صدای طغيان، تنهائی و تبعيد

( بخش اول )

( فصل دوم از کتاب در دست انتشار « تاریخ در ادبیات »)

 

 

* اشعار ناصرخسرو را می توان اولین نوع « شعر ایدئـولوژیک » در ادبیـات پارسی بشمار آورد.

* ناصرخسرو، سرآغاز ِ دوره ای ست که طی آن، فرهنگ شاد و حمـاسهء دنیا گرای ایرانِ پیش از اسلام، در تصوّف ناشاد و عـرفانِ دنیا گریز بعد از اسلام مُضمحل گردید.

* ناصرخسرو در اشعارش از « خـِرَد » و « علم » ستایش ها کرده است، اما باید دانست که این ستایش ها - اسـاسـاً- در خدمت اعتقـادات دینی و به قصد توجیه عقلی عقاید اسماعیلی ِ او بوده است.

« بـگذر ای بـاد دلـفروز خـراسانی!

بر يکی مانده به يمگان درّه، زندانی

بُرده اين چرخ جفا پيشه به بيدادی

از دلش راحت و ز تنش، تن آسـانی

گشته چون برگ خزانی ز غم غربت

آن رُخ ِ روشن ِ چـون لالة  نُعمـانـی

بی گناهی شده همواره بر او دشمن

ترک و تازیّ و عراقی و خراسانی». (1)

 قصايد بلند و کلمات مطنطن، هيکل بلند و چهرهء پر هيبتش را عيان می کنند.

ناصر خسرو قباديانی در سال 394 / 1004 در قباديان بلخ بدنيا آمد و دوران کودکی و نوجوانيش در همين شهر به تحصيل علوم متداول زمان گذشت. خانوادهء ناصر خسرو از اعيان محترم و معروف منطقه بود و او در نخستين سال های جوانی، کارگزار، دبير ديوان، عامل و مستوفی حکومت بود و خصوصاً در عصر سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی و سپس در دستگاه طغرل سلجوقی، موقعيت و مقام درباری داشت. (2) طبع پرشور و سرشت نوجوی ناصرخسرو، او را به مطالعهء فلسفه ها و اديان مختلف کشانيد (3) بطوری که حتـٌی با علم طب، نجوم، فلسفهء يونان و رياضيات نيز آشنا شد.

عصر ناصرخسـرو، عصر اختلافات خونين مذهبی، فقدان امنيت اجتماعی و آشـفتگی های گسـتردهء سـياسی بود. بازار جدال های مذهبی چنان گرم بود که پيروان مذاهب شـافعی، حنفی، اسـماعيلی، شـيعهء امامی و غيره، ضمن انتقاد و دشـنام به « مذاهب باطل »، تهمت های سـختی به يکـديگـر نســبت می دادنـد و در اين راه، حتـٌی از وقاحت و بی شــرمی نيـز پـرهـيـز نمی کردند. (4)

دامنهء اختلافات و کشـمکش های مذهبی در اين دوران چنان وسـعت داشـت که از حوزهء عوام به عرصهء خواص کشـيده شـد و نه تنها علمای مذهبی در نفی مذاهب يکديگر « رديـّه » ها نوشـتند، بلکه شـاعران زمان نيز در اين تعصٌبات و جدال های مذهبی شـرکت کرده و به هجو و انتقاد مخالفان خود پرداختند و حتی تهمت های مذهبی را وسـيله ای برای انتقامجويی های شـخصی قرار دادند بطوری که - مثلاً -  ظهيرالدين فاريابی، يکی از پيروان عقل گرای معتزله را چنين دشـنام گفته اسـت:

ترا به تيغ ِ هجا پـاره پـاره خواهم کـرد

کـه کشـتن تـو مـرا شـد فريضهء کُـلّی

خدايگان وزيران مرا چه خواهد کرد

ز بهرِ خون يکی زن بمـُزدِ معتزلی (5)

اين « جنگ هفتاد و دو مذهب » - چنانکه دربارهء دوران انوری نيز گفتيم - بتدريج روحيهء قومی و همبسـتگی های ملی ايرانيان را تضعيف کرد و موجب تقويت عصبيـّت های قبيله ای - مذهبی گرديد بطوری که در قرن پنجم تا شـشـم / يازدهم تا دوازدهم، هر يک از فرقه ها و مذاهب اسلامی، کوی ها و برزن ها و بازارها و مدارس و مسـاجد خاص خود را داشـتند و از معاشـرت با پيروان « مذاهب باطل » پرهيز می کردند... و اين چنين بود که در آغاز قرن شـشـم / دوازدهم، وقتی مغول ها به ايران حمله کردند در شهرهای مهم ايران، نيروی ملی و منسـجمی برای دفاع از شـهرها و پايداری در مقابل مغول ها وجود نداشـت. (6)

 جدال های مذهبی و صورتِ « ظاهر» اديان و مذاهب، با طبع پرشور و آزادهء ناصرخسـرو سـازگاری نداشـتند. او در صحبت « اهل طيلسـان و عمٌـامه و ردا » و « قال و قيل و مقالات مختلف » و نيز در « مال و زهدشـان »، رشـوه و ريا ديد آنچنانکه می گويد:

از شـاه، زی فـقيه چنـان بـود رفــتنم

کز بيم مور در دهن اژدها شـدم (7)

در چنان شـرايطی، تحولی درونی در ناصرخسـرو پديدار گردید بطوری که در سـال 437 / 1045 در خوابی روحانی به او توصيه شـد تا از « خواب 40 سـاله » برآيد، از سـرمسـتی و باده گسـاری بپرهيزد و برای وصول به « حقيقت » عزم سـفر کند. (8)

اينکه اين « خواب » واقعيت داشـته و يا بهانه ای برای گريز از خدمات حکومتی و محملی برای سـير و سـياحت و کسـب آگاهی بوده، چندان روشـن نيسـت، اما مـُسـلّم اسـت که از اين تاريخ، فصل نوينی در زندگی ناصرخسـرو آغاز شـد که کتاب « سـفرنامه » حاصل اين سـير و سـياحت هفت سـاله اسـت. در اين سـفر، ناصرخسـرو از شـهرها، اقوام و مذاهب مختلف ديدار کرد و در هر شـهر و دياری «طلب اهل علم می کرد» (9) و با علما، بزرگان و اميران بسـياری ملاقات نمود.

 

« سـفرنامه» ی ناصر خسـرو- در واقع - گنجينه ای اسـت از اطلاعات ارزشـمند جغرافيائی و مردم شـناسی که ما را با فرقه ها و مذاهب، مدارس، بازارها، پيشـه وری و صناعت، معماری شـهرها، سـازمان های اداری و طبقات اجتماعی، طرز زندگانی و ريخت و لباس و آداب و سـنن اقوام مختلف در قرن پنجم / يازدهم آشـنا می کند.

بر خلاف اشـعار و آثار ديگر ناصرخسـرو، از نظر زبان و نگارش، « سـفرنامه » از اسـتواری، ايجاز، سـادگی و شـفافيـٌت خاصی برخوردار اسـت و از اين نظر به جرأت می توان آن را از شـاهکارهای نثر پارسی بشـمار آورد.

شـرح شـهرها و ديدارها - عموماً- مختصر، دقيق و مفيد اسـت، اما ناصرخسـرو در دو جا از اختصار به اطناب می گرايد و سـخن را به درازا می کشـاند: يکی در ديدار از شـهر «لحسـا» و ديگری در ديدار از شـهر مصر.

در بارهء « لحسا » می نويسـد:

« گفتند سـلطانِ آن، مردی بود شـريف و آن مردم را از مسـلمانی بازداشـته بود و گفته: نماز و روزه از شـما برگرفتم... ( مردم لحسا ) نماز نکنند و روزه ندارند و ليکن بر محمد مصطفی (ص) و پيغامبری او مُـقّرند... و از رعيّت، عُشـر چيزی نخواسـتندی و اگر کسی درويش (10) شـدی يا صاحب قرض، او را تعهد کردندی تا کارش نيکو شـدی... و هر غريب که بدان شـهر افتد و صنعتی داند، چندانکه کفاف او باشـد، مايه (11) بدادندی تا او اسـباب و آلتی که در صنعت او بکار آيد، بخريدی... و اگر از خداوندانِ (12) ملک و آسـياب را ملکی خراب شـدی و وقت آبادان کردن نداشـتی، ايشـان، غلامان خود را نامزد کردندی که بشـدندی و آن ملک و آسـياب، آبادان کردندی و از صاحب ملک، هيچ نخواسـتندی... در شـهر لحسـا، مسـجد آدينه نبود و خطبه و نماز نمی کردند (ولی) اگر کسی نماز کند او را باز ندارند، ليکن خود، نماز نکنند. و چون سـلطان برنشـيند هر که با وی سـخن گويد، او را جواب خوش دهد و تواضع کند.» (13)

ناصرخسـرو در وصف شـهر مصر می نويسـد:

« در شـهر مصر- غير قاهره - هفت ( مسـجد جامع ) اسـت... در ميان بازار مسـجدی اسـت که آن را باب الجوامع گويند... و آن مسـجد به چهارصد عمود رُخام (14) قائم اسـت... و هرگز نباشـد که در او کمتر از 5 هزار خلق باشـد، چه از طُلاّب علوم و چه از غريبان و چه از کاتبان که چک و قباله نويسـند... دکان های بزّازان و صرّافان و غيـُر هُم چنان بود که از زر و جواهر و نقد و جنس و جامه های زربفت و قَصَب (15) جای نبود که کسی بنشـيند و همه از سـلطان، ايمن، که هيچ کس از عوانان (16) و غمـّازان (17) نمی ترسـيد و بر سـلطان اعتماد داشـتند که بر کس، ظلم نکند و به مال کسی هرگز طمع نکند و آنجا مال ها ديدم از آنِ مردم که اگر بگويم يا صفت کنم، مردم عجم را قبول نيفتد و مال ايشـان را حد و حصر نتوانسـتم کرد و آن آسـايش و امن که آنجا ديدم هيچ جا نديدم... امنيت و فراغت اهل مصر بدان حد بود که دکان های بزّازان و صرّافان و جوهريان را در نبسـتندی... و قاضی القضات را هر ماه، دو هزار دينار مغربی مشـاهره (18) بود و هر قاضی را به نسـبت وی، تا به مال کس طمع نکنند و بر مردم، حيف (19)                 نرود ...». (20)

مصر در عصر فاطميان، قبلهء آرمانی متفکران آزاده و پناهگاه انديشـمندانی بود که بخاطر تعقيب ها و آزارهای مذهبی جلای وطن کرده بودند بطوری که قبل از ناصر خسـرو، حميدالدين کرمانی ( داعی بزرگ اسـماعيلی و مؤلف کتاب « راحه العقل») و هبه الله شـيرازی ( معروف به المؤيّد فی الدين) و بعدها ارسـلان بسـاسـيری و حسـن صبّاح، مجذوب فاطميان مصر شـده بودند (21). اين متفکران و پناهندگان از کمک ها و حمايت های حکومت فاطمی برخوردار بودند. (22)

با توجه به کشـمکش های مذهبی، عدم امنيت و نابسـامانی های اجتماعی در ايرانِ عصر سـلجوقی، امنيت سـياسی، آزادی های مذهبی و رفاه اجتماعی حاکم بر مصر برای ناصرخسـرو همان « مدينهء فاضله » ای بود که وی را شـديداً مجذوب و فريفته خود سـاخت، سـرشـت عقيدتی او را شـکل داد و سـرانجام سـرنوشـت اندوهبار ناصرخسـرو را در تبعيدگاه يمگان رقم زد. (23)

ناصر خسـرو در مســير ســفـر خود با بزرگان علم و فلســفه، از جمـله با ابـوالعلاء ُمعـّری ( شـاعر زنديق عرب) و اسـتاد علی نسـائی ( رياضيدان ) ملاقات کرد و در مصر، خصوصاً در مجالس درس هبه لله شـيرازی حضور يافت و تحت تأثير عقايد وی قرار گرفت.

هبه الله شـيرازی از مردان انقلابی و پرشـور بود که بارها در شـيراز و اهواز باعث شـورش هايي عليه خليفة عباسی گرديده بود (24) نفوذ کلام او چنان بود که حاکم فارس - ابوکاليجار - به وی گفت: « من، خود و دينم را بتو تسـليم می کنم » (25). هبـه الله شـيرازی همچنين عامل يا محـّرک قيام ارسـلان بسـاسـيری (بسـال 447/1055) عليه خليفة عباسی و فتح بغداد بود. (26)

به اعتقاد بسـياری از محققان، ناصرخسـرو در مصر، قاطعانه به کيش اسـماعيليان درآمد و از طرف خليفة فاطمی ( المسـتنصر) به مقام « حُجـّت » ( چهـارمـيـن رُتـبـه در مراتب اسـماعيلی ) نائل شـد و سـپس برای تبليغ عقايد اسـماعيلی عازم خراسـان گرديد.

اسـماعيليان بعنوان شـاخه ای از مذهب شـتيعه - بجای دوازده امام شـيعيان، فقط به هفت امام قائل بودند و عقيده داشـتند که پس از مرگ امام جعفر صادق، پسـرش – اسـماعيل - امام هفتم اسـت و پس از وی نيز فرزندش - محمد - « قائم موعود » بشـمار می رود. (27)

 فرقهء اسـماعيليه که در تاريخ مذاهب اسـلامی به باطنی، رافضی، قرمطی، سـبعيـّه، ملاحده و... نيز مشـهور اسـت - بخاطر توجه به « باطن ِ» اديان، اعتقاد به تأويل و تفسـير شـريعت و خصوصاً بخاطر تأکيد بر خِرَدگرائی، آزادانديشی، آسـان گيری و مدارا نسـبت به اديان ديگر، مقبول بسـياری از متفکران آن عصر بود. خردگرايي و آسـان گيري های مذهبی متفکران اسـماعيلی در نزد بسـياری از «عوام» يا پيروان سـادهء اين مذهب، به مفهوم عدم ضرورت انجام فرايض دينی بود چرا که درک «باطن» و رسـيدن به « جوهر و جان دين » باعث « اسـقاط تکليف » و نفی بسـياری از فرايض مذهبی می گرديد. بهمين جهت، تعاليم اين فرقه از آغاز با مخالفت شـديد شـريعت مداران و سُـنـّت پرسـتان ظاهربين روبرو گرديد. تاريخ اسـماعيليان - در سـراسـر قرون وسـطی- از شـکنجه و آزار و کشـتارهای بی رحمانه پيروان اين فرقه، خونين اسـت. (28)

خلفای اسـماعيلی در مصر، خود را از نوادگان فاطمة زهرا ( دختر پيغمبر اسـلام ) می دانسـتند و بهمين جهت به « فاطمی » مشـهور شـدند. دوران فرمانروائی فاطميان مصر ( 297-567 /909-1171 ) در مجموع با رفاه اجتماعی، آزادی عقايد و اديان، ترويج فرهنگ و فلسـفه و تشـويق بازرگانی و پيشـه وری همراه بود. با اين سـياسـت نسـبتاً عادلانه، فاطميان مصر، رقيب بسـيار خطرناکی برای خلفای عباسی - که خود را « جانشـينان بر حق پيغمبر » می دانسـتند – بشـمار می رفتند. (29)

هر چند در « سـفرنامه » - که بلافاصله پس از بازگشـت ناصرخسـرو از سـفر به مصر نوشـته شـده - هيچ اشـاره ای به تحول فکری يا تعلّق عقيدتی به فاطميان مصر ديده نمی شـود، اما مسـلّم اسـت که پس از ديدار « لحسـا » و خصوصاً مصر ( قاهره ) و مشـاهده حکومت عادلانة فاطميان، دگرگونی عظيمی در عقايد ناصرخسـرو پديد آمد. او شـاعری مشـهور و خطيبی پرشـور بود و با چنين موقعيتی به تبليغ عقايد اسـماعيلی و مبارزه با فقهای سـنّتی و حکومت ترکان سـلجوقی پرداخت و در اين راه، چنان شـيفتهء فاطميان مصر گرديد که همهء اشـعارش را در خدمت تبليغات اسـماعيلی - فاطمی قرار داد بطوری که اشـعار ناصرخسـرو را می توان اولين نوع « شـعر ايدئولوژيک » در ادب پارسی بشـمار آورد:

فاطميم، فاطميم، فاطمی    

تا تو بدرّی ز غم ای ظاهری (30)

از نظر فرهنگی، ناصرخسـرو - در واقع - نقطهء تقاطع يا محل تلاقی دو فرهنگ ايرانی – اسـلامی اسـت. او اولين نمونهء برجسـتهء شـاعرانی اسـت که به تعبير عطار نيشـابوری: زبانش فارسی و دلش عربی اسـت (31). از ميان شـاعران و متفکران قرن پنجم / يازدهم، هيچ شـاعر يا نويسـنده ای نيسـت که مانند ناصرخسـرو از يکطرف همهء آثارش را به زبان فارسی نوشـته باشـد و از طرف ديگر، ضمن عنايت به زرتشـت و تاريخ و شـخصيت های ايران باسـتان، چنان شـيفتهء اسـلام و شـخصيت های اسـلامی ( شيعی ) باشـد که گاه اين « گذشـتهء باسـتانی » را خوار و بی مقدار بخواند (32)ناصرخسـرو، در واقع، سـرآغاز دوره ای اسـت که طی آن، فرهنگ شـاد و حماسـهء دنياگرای ايران پيش از اسـلام، در تصوف ناشـاد و عرفانِ دنياگريز بعد از اسـلام مضمحل گرديد.

کرامت، روشـن بينی و اعتدالی که در « سـفرنامه » ی ناصرخسـرو مشـاهده می شـود، از اين زمان، ديگررنگ می بازد و چون ناصرخسـرو، تنها خود و مذهب خويش را « حق » و پيروان سـاير اديان را « باطل » می داند، کلامش تا حد يک متعصّب پرخاشـگر سـقوط می کند. او متفکری اسـت که از موضع « دين » به مسـائل اجتماعی می نگرد. « دغدغهء دين » اگر چه ذهن و زبانش را به افراط آلوده می کند، اما گفتنی اسـت که اين دغدغه ها برای تحقّق بهروزی و سـعادت انسـان هاسـت. عتاب و انتقاد ناصرخسـرو نسـبت به « عوام » از سـرِ دلسـوزی اسـت نه از سـر دشـمنی و کينه توزی. 

با وجود مدارائی که در بعضی از قصايد او بچشـم می خورد (33) ، شـعرهای ناصرخسـرو سـرشـار از دشـنام و ناسـزا به مردمی اسـت که پيرو مذهب خويش اند و عنايتی به عقايد مذهبی ناصرخسـرو ندارند. بقولی: « هيچ شـاعری در زبان فارسی، کلمات خر و گاو را به اندازهء ناصرخسـرو بکار نبرده، آن هم به عنوان صفت تودهء مردمی که خود تا چند سـال پيش در بين آنان به حرمت می زيسـته اسـت ». (34)

ناصرخسـرو در اشـعارش - البته - از « خِرَد » و « علم » نيزسـتايش ها کرده اسـت، اما بايد دانسـت که اين سـتایش ها – اسـاسـاً - درخدمت اعتقادات دينی و بقصد توجيه عقلی عقايد اسـماعيلی او اسـت چرا که بنظر ناصرخسـرو « شـريعت، کانِ دانش گشـت و فرقان (قرآن) چشـمهء حکمت » (35). هم از اين روسـت که ناصرخسـرو يکی از منتقدان آشـتی ناپذير عقايد محمد زکريای رازی دربارهء نفی دين و انکار رسـالت پيغمبران بود. (36)

از طرف ديگر: آن شـوقِ « کشـف » و ديدار و جسـتجو که در سـفرنامهء ناصرخسـرو بچشـم می خورَد، پس از بازگشـت او از مصر و گرويدن به مذهب اسـماعيلی به نوعی « مکاشـفه » و نفی و پرهيز از جهان خاکی بمنظور رسـيدن به « دنيای آخرت » تحول می يابد، آنچنان که ناصرخسـرو- چونان زاهدی تلخ و عبوس - حتی خنديدن را نيز مايهء « بی خِرَدی » می داند.

ناصرخسـرو، ضمن سـتایش از زبان پارسی، با غرور تأکيد می کند:

« من آنم کـه در پـای خوکـان نـريـزم

مر اين قيمتی ُدّر ِ لفظِ دری را» (37)

 او شـاعرانی چون فرخی سـيسـتانی و عنصری را بخاطر مدح سـلطان محمود غزنوی مورد انتقاد شـديد قرار می دهد و آنان را « شـعرفروش » و « ازرق پوش » ( صوفیان ) می نامد که « در صفتِ روی ُبتِ سـعتری » (38) شـعر می گويند (39). با اينحال، ناصرخسـرو - خود - در مدح خليفة فاطمی (المسـتنصر) چنان اغراق می نمايد که تا حد يک مديحه سـرای چاپلوس، سـقوط می کند. (40)

با وجود اين « مدايح بی صله »، بايد گفت که ناصرخسـرو انسـانی اسـت پاکباخته، شـريف و صميمی. نه جلوه و جلال دربار سـلجوقيان ايران برای او ارزشی دارد و نه شـوکت و شـکوه دربار فاطميان مصر. او نه « چاکِر نان پاره گشـت » و نه چونان « شـعر فروشـان » ی اسـت که « سـپسِ آب و گياهند ». ناصرخسـرو انديشـمند پيکارجوئی اسـت که با غرور و مناعت طبع اعلام می کند:

با لشگر زمانه و با تيغ تيز دهر

دين و خِرَد بس اسـت سـپاه و سـپر مرا (41)

 ادامه دارد ...

 

www.mirfetros.com

 پی نوشت ها:

1- در استناد به اشعار ناصرخسرو - عموماً - از ديوان حکيم ناصرخسرو قباديانی، به اهتمام مجتبی مينوی و مهدی محقق، ج 1، تهران، 1357. استفاده شده. استناد به نسخة ديگر ديوان ناصر خسرو (به اهتمام نصرالله تقوی، تهران، 1348 ) با ٭ مشخص گرديده است

2- نگاه کنيد به: سفرنامه، صص 1 و 97 همچنين نگاه کنيد به قصايد شماره 62 و 242 که در واقع شرح حال و زندگانی ناصرخسرو است: ديوان، صص 138-140 و 505-515

3-    پرسنده همی رفتم از اين شهر بدان شهر

                         جوينده همی گشتم از اين بحر بدان بحـر

        از پـارسـی و تــازی و از هـندی و تــرک   

                         از سندی و رومـی و ز عبـری همه يکـسر

        از فلـسفی و مـانــوی و صـابی و دهــری 

                          درخواستم اين حاجت و پرسيدم بـی مـر

                                                         (ديوان، ص 510)

4- برای آگاهی از اختلافات مذهبی در اين عصر نگاه کنيد به: النقض، عبدالجليل قزوينی، صص 78-79، 85، 367-370 و 486 و ...؛ غزالی نامه، جلال همائی، صص 41-44 و 46-51؛ رساله قشيريه، مقدمه بديع الزمان فروزانفر، صص 17، 26، 31-33؛ ذبيح الله صفا، ج 2، صص 147-157؛ برای آگاهی از نابسامانی های اجتماعی و بی کفايتی اميران و درباريان در اين عصر نگاه کنيد به: سيرالملوک (سياست نامه)، صص 28، 189، 198-19، 202 و 203 

5- نگاه کنيد به: صفا، ج 2، صص 160=161. خواجه نظام الملک نيز در چند فصل مستقل از « اندربازنمودن احوال بد مذهبان که دشمن اين ملک و اسلام اند» سخن گفته است: سيرالملوک (سياست نامه)، صص 260-298

6- نگاه کنيد به: مـُعجم اُلبلدان، ياقوت حموی، ج 2، ص 893؛ حبيب السير، ج 3، ص 2؛ النقض، قزوينی، صص 494 و 598-599؛ نزهه القلوب، ص 5؛ رو در رو با تاريخ، صص 69-70

7- ديوان، ص 139

8- نگاه کنيد به: سفرنامه، ص 1-2؛ ديوان، ص 506

9- سفرنامه، ص 4

10- درويش: بی چيز

11- مايه: سرمايه

12- خداوندان: صاحبان

13- سفرنامه، صص 147-151

14- چهارصد ستون از سنگ ُرخام

15- قَصَب: پارچه زربفت و ظريف

16- عوانان: پاسبانان

17- غمـّازان: جاسوسان و سخن چينان

18- مشاهره: حقوق و مقرری ماهانه

19- حيف: ظلم و ستم

20- سفرنامه، صص 90-101

21- در اين باره نگاه کنيد به مقالة « جاذبة سياسی قاهره و اسماعيليان ايران»، باستانی پاريزی؛ کوچه هفت پيچ، صص 228-244 و 267-278 و 285-332

22- به روايت ناصرخسرو، اين « پناهندگان» حتّی مقرّری يا کمک خرج ماهانه دريافت می کردند: سفرنامه، ص 84.

23- ناصرخسرو در قصايدش از مصر بعنوان « بهشت» نام می برد و تاکيد می کند که « برای آگاهی از سخن درست، لازم است که جان و دل را کرايه دهی و راهی سفر مصر شوی». نگاه کنيد به: ديوان، صص 511-512؛ ديوان٭، ص 455

24- ناصرخسرو در قصايدش از هبه الله شيرازی (المؤيد) با علاقه و احترام ياد می کند. نگاه کنيد به؛ ديوان، صص 511-513، و خصوصاً ص 414. درباره مقام علمی و موقعيت سياسی- مبارزاتی هبه الله شيرازی نگاه کنيد به مقالة ابوالقاسم حبيب اللهی، در: يادنامة ناصرخسرو، صص 134-154؛ عباس حمدانی و ايوانف در: اسماعيليان در تاريخ، صص 213-216 و 443-445

25- نگاه کنيد به: فارسنامه، ابن بلخی، صص 139-140؛ راحه الصدور، راوندی، صص 448-449؛ مجالس المؤمنين، قاضی نورالله شوشتری، صص 420-422.

26- دربارة قيام ارسلان بساسيری نگاه کنيد به: تجارب السلف، هندوشاه نخجوانی، صص 253-256؛ تاريخ گزيده، حمدالله مستوفی، صص 352-355؛ حبيب السير، ج 2، صص 310-312؛  ناصرخسرو و اسماعيليان، برتلس، صص 106-119.

27- نگاه کنيد به: خاندان نوبختی، عباس اقبال، ص 250؛ تاريخ اسماعيليان، برنارد لوئيس، صص 52-60؛ تاريخ و عقايد اسماعيليه، فرهاد دفتری، تهران، 1376

28- برای گزارشی از اين کشتارها و سرکوب ها نگاه کنيد به: النقض، قزوينی، صص 78-79، 85-97 و ... ؛ سيرالملوک، صص 267-275؛ ارمغان، مهر و آبان 1355، صص  375-383؛ مقاله « کشتار وحشتناک اسماعيليان»، عبدالرفيع حقيقت، ناصرخسرو و اسماعيليان، صص 91-98 و 111-122؛ فرخی سيستانی، غلامحسين يوسفی، صص 160-164.

29- دربارة فاطميان مصر نگاه کنيد به: مقالة ع. حمدانی در: اسماعيليان در تاريخ، صص 151-246، خصوصاً صص 250-253. همچنین نگاه کنید به: 

Y. Lev: State and society in Fatimid Egypt, Leiden, 1991

30- ديوان، ص 55.

31- تذکره الاولياء، ص 65، در ذکر حال حبيب عجمی

32- در اين باره نگاه کنيد به: انسان آرمانی و کامل ... ،حسين رزمجو، صص 120-132

33- مثلاً نگاه کنيد به: ديوان، صص 141 و 168.

34- يادنامه ناصرخسرو، مقالة استاد جلال متينی: « ناصرخسرو و مديحه سرائی»، ص 471

35- ديوان، ص 81. دربارة منشاء و جايگاه عقل در عقايد ناصرخسرو نگاه کنيد به: مقالة درخشان شاهرخ مسکوب، چند گفتار در فرهنگ ايران، صص 83-152، خصوصاً صفحات 113-152. همچنین نگاه کنید به: ناصرخسرو لعل بدخشان، آلیس هانسبرگ، صص 205-210.

36 - نگاه کنيد به: زادالمسافرين، ناصرخسرو، ص 113، دربارة عقايد رازی نگاه کنيد به: تحقیق درخشان پرویز اذکائی؛ حکیم رازی، تهران، 1382، فيلسوف ری: محمدبن زکريای رازی، مهدی محقّق، تهران، 1353؛ تاريخ علوم عقلی، ذبيح الله صفا، ج 1، صص 175-176؛  « معانی ضمنی سیاسی در فلسفة رازی» پل والکر، در: اندیشه سیاسی ایرانی از حلاج تاسجستانی (مجموعة مقالات)، بکوشش محمد کريمی زنجانی اصل، خصوصاً صفحات 382-404؛ حلاّج، علی ميرفطروس، صص 116-119. همچنين به:

Corbin, H: Histoire de la philosophie Islamique, Paris, 1986, pp      202-204                                                                                    

37- ديوان، ص 143

38- سعتری: زيبا و دلفريب

39- فخر چه داری به غزل های نغز   

                در صفت روی  ُبت سعتری؟ 

                              (ديوان، ص 56)

40- دربارة ناصرخسرو و مديحه سرايی نگاه کنيد به مقالة مستوفای استاد جلال متينی در: يادنامة ناصرخسرو، صص 373-489.

41- ديوان، ص 12

  ادامه در آینده »»»

 

 

علی میر فطروس