شماره سوم سـال چهارم اسد 1358 / اگست 2006

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غم غریبی و غربت

د ستگیر نایل

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی و غربت چو برنمی تابم

به شهر خود روم شهر یار خود باشم                                  ( حافظ )

غریب به معنای بیگانه، خوار و فقیر،شگفتی آور،دور از وطن،آواره،و غربت، یعنی آواره گی،جلا وطنی دور از خانواده و میهن .مسالهء غربت و آواره گی انسان، پدیدهء تازه ای نیست که دامنگیرما آدمهای امروزی که دربحرانی ترین و پرتنش ترین لحظه هایی از تاریخ زنده گی میکنیم، شده باشد. انسانها از آغاز تاریخ حیات خود تا امروز در نتیجه برخورد های قومی، مذهبی، سیاسی ستم و مظالم سلاطین و شاهان و حکام وقت و به دلایل گوناگون دیگر، مجبور به ترک خانه و خانواده و وطن خود گردیده و تن به غربت و جلا وطنی داده اند. حتا ملت هایی چون اسراییلی ها، فلسطینی ها و دیگران. و اکنون ما هم قرنها رنج آواره گی و غربت را کشیده ایم. و ستم های فراوانی را از متجاوزین، د یده ایم.

ما،در تاریخ، آواره گی و غربت اندیشمندان، فلاسفه،سیاستمداران، رهبران دینی و مذهبی نویسنده گان و شاعران بزرگ جهان را هم خوانده ایم که سخت درد آور و استخوان سوز بوده است. حافظ، دور بودن از زادگاهش، شیراز و ستم حاکمان زمانه را چنین شکوه میکند:

« نماز شام غریبان، چو گریه آغازم

به مویه های غریبانه، قصه پردازم

بیاد یار و دیار، آنچنان بگریم زار

که از جهان، ره و رسم سفر بر اندازم

من از دیار حبیبم، نه از دیار غریب

مهیمنا! به رفیقان خود رسان بازم

هوای منزل یار، آب زنده گانی ماست

صبا، بیار نسیمی ز خا ک شیرازم!

از دو نیم دهه به اینسو که آفت کودتا ها و انقلاب ها و شورش ها در کشور ما نازل شده اند، و گروههای چپ و راست و میانه و معتدل و به پختگی نارسیده به تبعیت از جهان متمدن و انقلاب های راست و چپ همسایه ها نیز دست به کودتا ها و انقلاب ها زدند و همسایه های طمّاع و مغرض و سلطه جو را هم به میهمانی و کمک انترناسیونالیستی! و برادرانه! دعوت کردند، سرزمین ما آبستن آشوب ها و خون ریزی های فاجعه باری گردید که ملیون ها انسان مجبور به ترک وطن خانه و کاشانهء خود گردیدند و تن به آواره گی دادند. آنگاه بود که کشورهای میزبان طماع، سلطه جو و استعمارگر،آواره گان را در گرو خویش قرار دادند و برای تطبیق اهداف خویش، برای شعله ور نگهداشتن آتش جنگ همراه با اسلحه و بم و راکت و مین و دهها نوع جنگ افزار دیگر، گروههای عظیمی از آواره گان را دوباره به وطن شان فرستادند.و ما هم آدمهایی بودیم که وطن وخانهء خود را با دستان خویش آتش زدیم و مردم بیگناه خود را هم کشتیم. اما آنها امروز، در « غندی خیر» نشسته اند و به ویرانه های میهن زخمی و مردم رنجدیدهء ما نگاه تحقیر آمیز می کنند.

هویت ملی یک انسان را سرزمین، زبان، فرهنگ و افتخارات تاریخی آن تشکیل میدهند. وقتی این ارزشها را نداشته باشیم،پس ما، در این دهکدهء جهانی کی هستیم و چی میکنیم؟؟ وقتی پای میلیونها انسان وطن ما به غربت و آواره گی کشانیده شد، ما بیشتر از هویت ملی و افتخارات تاریخی خود فاصله گرفتیم؛ یک نسل نه بلکه دارد که دو نسل قربانی این فاجعه میشویم. افزود برآنکه این ما نسل سرگردان هر روز پیر و زمینگیر میشویم و مستهلک می گردیم، و توشه و توان جسمانی و فکری خود را از دست میدهیم، فرزندان ما نیز، فرهنگ،کلتور و هویت ملی خود را از دست داده  اند و به ارزش های دینی، و ملی خود نیز پابند نمانده و درگیر فرهنگها و آداب و رسوم و سنتهای گوناگون اند. بید ل بیت پر مغزی دارد که میگوید:

« الفت قفس زنده گی پا به هواییم

باید چو نفس ساخت به غربت وطنی ها»

شاعران معاصر و دوران جنگ در کشورما، که رنج غربت و بی وطنی را فراوان کشیده اند، سرود های دردناک و پرسوز و گدازی سروده اند. استاد خلیل الله خلیلی، شاعر غزل سرا که روزگار درازی را در غربت گذشتاند چنین ناله های غریبانه سر داده است:

« چون به غربت خواهد از من، پیک جانان نقد جان

جا دهیدم در کنار تربت آواره گان

گور من در پهلوی آواره گان بهتر که من

بیکسم، آواره ام، بی میهنم، بی خان و مان

همچو من اینجا بگورستان غربت، خفته است

بس جوان بی وطن، بس پیرمرد نا توان »

در جای دیگر از رنج آواره گی، آرزوی مرگ میکند:

« من بی وطن که دور ز آغوش مادرم

بنشسته ام بر آتش و در خون شناورم

« نی خاک جای میدهم، نی فلک پناه

نی مرگ می کشدم، ز کرم تنگ در برم

خاکی که پروریده مرا، دوستان، کجاست؟

من خاک دیگران چکنم، خاک بر سرم!!»

در غزلی از لطیف ناظمی که شاعر دوران خون و فاجعه است، میخوانیم:

« چه شکوه سر دهم از رنج آ شکاره ترین

از این غریبی و غم های بیشماره ترین

تو آشیانهء بیگانگان، ندانی چیست؟

جهیده قلزم تاریک بیشماره ترین

اذان عشق، ز گلدسته ای نمی خیزد

دلم گرفته از این شهر بی مناره ترین

در جای دیگر گوید:

« بر من مسا فر دلگیر، این گنه ببخش دیارا

از کنار زخم تو آن روز جز گریز، چاره ندیدم»

بیرنگ کوهدامنی، شاعر دیگر عصر جنگ، دلیل غربت خود را چنین میگوید:

« از تبار ناصرم، آواره ام، تبعیدی ام

صبحدم در بلخ و شب در ساحل فرغانه ام

درجای دیگر ازب سکه در غربت دلگیر و زمینگیر شده است، سخت آرزو میکند که در بهرگاه دیگر در میهن خود باشد:

« دلم گرفته ز غربت، دعا کنید که من

بهار گاه دیگر، در دیار خود باشم »

همانگونه که ناصر خسرو گفته بود:

« آزرده کرد، گژدم غربت، جگر مرا

گویی زبون نیافت، ز گیتی دگر مرا

سعدی، ناله و شکوهء عاشقانه تر دارد:

« ما، در این شهر غریبیم در این ملک، فقیر

به کمند تو گرفتار و به دام تو، اسیر

در آفاق، کشادست، و لیکن بستست

از سر زلف تو، در پای دل ما، زنجیر

شاعران در این باره نکته های ظریف و معانی دقیق پیدا میکنند. و گاهی میشود که انسان در وطن خود هم غریب بیگانه و محروم میشود. در بیت زیر از بیدل میخوانیم:

« ز رفتن تو من از عمر، بی نصیب شدم

سفر تو کردی و من، در وطن غریب شدم»

و حافظ، برای رسیدن به عشق خود،هوا خواه غربت میشود:

« من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش

در عشق دیدن تو، هوا خواه غربتم »

مسالهء غربت انسان، یکی از مسایل مطرح در عرفان اسلامی بویژه فلسفهء وحدت وجود هم است. اما این بحث خیلی ظریف و جالبی است. یعنی اینکه انسان برغم نظریا ت مشهور که انسان موجود خاکی است، چنین نیست. بل انسان موجود جدا شده از روح کل ( هستی مطلق ) است« انسان، پرتوی است که از آنجا تابیده و بعد به همانجا بازگشت میکند، وقتی حافظ میگوید:

« ما به این در، نه پی حشمت و جاه آمده ایم

از بد حادثه اینجا به پناه امده ایم »

اشاره به داستان آدم دارد و عصیان او و رانده شدنش.از بهشت است.»(1)

مولانا داستانهای جالبی از غربت انسان در مثنوی دارد و برای اثبات این موضوع، مثالهایی می آورد چون داستان تاجر و طوطی و فیل هندوستان و حتا می بینیم که سر دفتر مثنوی مولانا با نالهء غربت انسان شروع میشود:

« بشنو از نی، چون حکایت میکند        وز جدایی ها، شکایت می کند»

کر نیستان، تا مرا ببریده اند              از نفیرم، مرد و زن، نالیده اند »

این نالهء نی که مولا نا از آن اسم می برد، جز نالهء غربت انسان، جز فریاد شوق، جز فکر بازگشت به اصل چیز دیگری نمیتواند باشد. در چوکات قیود زمانی و مکانی و رنگ هاست که ما از یکدیگر جدا شده ایم. نیستان مولانا کدام محل جغرافیایی نیست، نیستان مولانا، همان اصل و حقیقت کل که نیستان ما بود، که همه ارواح از او جدا شده، ما هم جدا شدیم. چرا ما از اصل خود جدا شدیم؟ و چی ما را جدا کرد؟ تلاش فردی بخاطر زنده ماندن و چسپیدن بخاطر محدودیت های نژاد، مذهب، قوم، کشور و صد ها قیود دیگر. ما را از اصل مان جدا کرده است. نیستان ما، انسان بودن ما است، اصل انسانی ما است. وانسان کامل بودن ماست.

« هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روز گار وصل خویش»

حافظ، هم در صد ها بیت خود همین را معنی میخواهد که میگوید من، از عا لم دیگر به این دیر خراب آباد، آمده ام:

« طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق

که در این دامگهء حادثه چون افتادم

من مَلَک بودم و فردوس برین، جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم»

در جای دیگر گوید: 

« حافظا، خلد برین، خانهء موروث من است

اندرین منزل ویرانه نشیمن چه کنم»

کمال خجندی، جایگاه انسان را همان عالم قدس و عالم آزاده گی میداند. ( یعنی انسان کامل شدن را میخواهد):

«عالم آزاده گی، خوش عا لمیست

ای دل آنجا رو که، آنجا خوشتر است

اندرین پستی، دلت نگرفت هیچ

عزم بالا کن که بالا خوشتر است

عاشقان را دل به وحدت می کشد

مرغ آبی را، به دریا خوشتر است»

ابوالمعانی بیدل از غربت انسان در دنیا چنین یاد میکند:

« که کشید دامن فطرتت، که به سیر ما و من آمدی

تو بهار عالم دیگری، ز کجا به این چمن، آمدی؟

نه سفر بهار طراز شد، نه قدم جنون تک و تاز شد

بخودت همین مژه باز شد، که به غربت از وطن آمدی

چه شد اطلسی فلکی قبا، کی درید آن ملکی ردا؟

که تو در زیانکدهء فنا، پی یک دو گز کفن آمدی »

زیانکدهء فنا، کنایه از دنیای فانی است همین قیود و محدودیت هاست که ا نسان آمده تا یک دو گز کفن با خود ببرد. در حالیکه آنجا صاحب قبای اطلس فلکی و ردای ملکی بوده است. بیت دیگر از مولانا:

« تو در جهان غریبی، غربت چه میکنی

قصد کدام خسته جگر میکنی؟ مکن! »

 ( هلند_ جون 2006 )

 

 

 

دستگیر نایل